حضرت زینب سلام الله علیها


+ در بیان فرستادن سرهاى شهداء و حرکت از کربلا بجانب کوفه

در بیان فرستادن سرهاى شهداء و حرکت از کربلا بجانب کوفه
عمر بن سعد چون از کار شهادت امام حسین علیه السّلام پرداخت نخستین سر مبارک آن حضرت را به خَوْلى (به فتح خاء و سکون واو و آخره یاء) بن یزید و حُمَیْد بن مُسلم سپرد و در همان روز عاشورا ایشان را به نزد عبیداللّه بن زیاد روانه کرد. خولى آن سر مطهّر را برداشت و به تعجیل تمام شب خود را به کوفه رسانید، و چون شب بود و ملاقات ابن زیاد ممکن نمى گشت لاجرم به خانه رفت .
طبرى و شیخ ابن نما روایت کرده اند از (نَوار) زوجه خولى که گفت : آن ملعون سر آن حضرت را در خانه آورد و در زیر اجّانه جاى بداد و روى به رختخواب نهاد(319). من از او پرسیدم چه خبر دارى بگو، گفت مداخل یک دهر پیدا کردم سر حسین را آوردم ، گفتم : واى بر تو! مردمان طلا و نقره مى آورند تو سر حسین فرزند پیغمبر را، به خدا قسم که سر من تو در یک بالین جمع نخواهد شد. این بگفتم و از رختخواب بیرون جستم و رفتم در نزد آن اجّانه که سر مطهّر در زیر آن بود نشستم ، پس ‍ سوگند به خدا که پیوسته مى دیدم نورى مثل عمود از آنجا تا به آسمان سر کشیده ، و مرغان سفید همى دیدم که در اطراف آن سر طَیَران مى کردند تا آنکه صبح شد و آن سر مطهّر را خولى به نزد ابن زیاد برد(320).
مؤ لّف گوید: که ارباب مَقاتل معتبره از حال اهل بیت امام حسین علیه السّلام در شام عاشورا نقل چیزى نکرده اند و بیان نشده که چه حالى داشتند و چه بر آنها گذشته تا ما در این کتاب نقل کنیم ، بلى بعضى شُعراء در این مقام اشعارى گفته اند که ذکر بعضش مناسب است .
صاحب (معراج المحبّة ) گفته :
شعر :
چه از میدان گردون چتر خورشید
نگون چون رایت عبّاس گردید
بتول دوّمین اُمّ المَصائب
چه خود را دید بى سالار و صاحب
بر اَیتام برادر مادرى کرد
بَنات النَّعش را جمع آورى کرد
شفا بخش مریضان شاه بیمار
غم قتل پدر بودش پرستار
شدندى داغداران پیمبر
درون خیمه سوزیده ز اخگر
به پا شد از جفا و جور امّت
قیامت بر شفیعان دست امّت
شبى بگذشت بر آل پیمبر
که زهرا بود در جنّت مُکدّر
شبى بگذشت بر ختم رسولان
که از تصویر آن عقل است حیران
ز جمّال و حکایتهاى جمّال
زبانِ صد چُه من ببریده و لال
ز انگشت و ز انگشتر که بودش
بود دُور از ادب گفت و شنودش (321)
دیگرى گفته از زبان جناب زینب علیهاالسّلام (گوینده نَیِرّ تبریزى است ):
شعر :
اگر صبح قیامت را شبى هست آن شب است امشب
طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
برادر جان ! یکى سر بر کن از خواب و تماشا کن
که زینب بى تو چون در ذکر یاربّ یاربّ است امشب
جهان پر انقلاب و من غریب این دشت پر وحشت
تو در خواب خوش و بیمار در تاب و تب است امشب
سَرَت مهمان خولى و تنت با ساربان همدم
مرا باهر دو اندر دل هزاران مطلب است امشب
صَبا از من به زهرا گوبیا شام غریبان بین
که گریان دیده دشمن به حال زینب است امشب (322)
و محتشم رحمه اللّه گفته :
شعر :
کاى بانوى بهشت بیا حال ما ببین
ما را به صد هزار بلا مبتلا ببین
بنگر به حال زار جوانان هاشمى
مردانشان شهید و زنان در عزا ببین (323)
بالجمله ؛ چون عمر سعد سر امام حسین علیه السّلام را به خولى سپرد امر کرد تا دیگر سرها را که هفتاد و دو تن به شمار مى رفت از خاک و خون تنظیف کردند و به همراهى شمر بن ذى الجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن الحجّاج براى ابن زیاد فرستاد و به قولى سرها را در میان قبایل کِنْدَه و هَوازِن و بنى تَمیم و بنى اسد و مردم مَذْحِج و سایر قبایل پخش ‍ کرد تا به نزد ابن زیاد برند و به سوى او تقرّب جویند. و خود آن ملعون بقیه آن روز را ببود و شب را نیز بغنود و روز یازدهم را تا وقت زوال در کربلا اقامت کرد و بر کشتگان سپاه خویش نماز گزاشت و همگى را به خاک سپرد و چون روز از نیمه بگذشت عمر بن سعد امر کرد که دختران پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را مُکَشَّفات الْوُجُوه بى مقنعه و خِمار بر شتران بى وطا سوار کردند و سیّد سجّاد علیه السّلام را (غُل جامعه )(324) بر گردن نهادند. ایشان را چون اسیران ترک و روم روان داشتند چون ایشان را به قتلگاه عبور دادند زنها را که نظر بر جسد مبارک امام حسین علیه السّلام و کشتگان افتاد و لطمه بر صُورت زدند و صدا را به صیحه و ندبه برداشتند. صاحب (معراج المحبّة ) گفته :
شعر :
چُه بر مَقْتل رسیدند آن اسیران
به هم پیوست نیسان و حزیران
یکى مویه کنان گشتى به فرزند
یکى شد مو کنان بر سوگ دلبند
یکى از خون به صورت غازه مى کرد
یکى داغ على را تازه مى کرد
به سوگ گُلرخان سَروْ قامت
به پا گردید غوغاى قیامت
نظر افکند چون دخت پیمبر
به نور دیده ساقىَ کوثر
بناگه ناله هذا اَخى زد
به جان خلد نار دوزخى زد
ز نیرنگ سپهر نیل صورت
سیه شد روزگار آل عصمت
ترا طاقت نباشد از شنیدن
شنیدن کى بود مانند دیدن (325)
دیگرى گفته :
شعر :
مَه جَبینان چون گسسته عقد دُرّ
خود بر افکندند از پشت شتر
حلقها از بهر ماتم ساختند
شور محشر در جهان انداختند
گشت نالان بر سر هر نوگلى
از جگر هجران کشیده بلبلى
زینب آمد بر سر بالین شاه
خاست محشر از قِران مهر وماه
دید پیدا زخمهاى بى عدید
زخم خواره در میانه ناپدید
هر چه جُستى مو به مو از وى نشان
بود جاى تیر و شمشیر و سِنان
شیخ ابن قولویه قمى به سند معتبر از حضرت سجّاد علیه السّلام روایت کرده که به زائده ، فرمود: همانا چون روز عاشورا رسید به ما آنچه رسید از دواهى و مصیبات عظیمه و کشته گردید پدرم و کسانى که با او بودند از اولاد و برادران و سایراهل بیت او، پس حرم محترم و زنان مکرمّه آن حضرت را بر جهاز شتران سوار کردند براى رفتن به جانب کوفه پس ‍ نظر کردم به سوى پدر و سایر اهل بیت او که در خاک و خون آغشته گشته و بدنهاى طاهره آنها بر روى زمین است و کسى متوجّه دفن ایشان نشد و سخت بر من گران آمد و سینه من تنگى گرفت و حالتى مرا عارض شد که همى خواست جان از بدن من پرواز کند. عمّه ام زینب کبرى علیهاالسّلام چون مرا بدین حال دید پرسید که این چه حالت است که در تو مى بینم اى یادگار پدر و مادر و برادران من ، مى نگرم ترا که مى خواهى جان تسلیم کنى ؟ گفتم : اى عمّه ! چگونه جزع و اضطراب نکنم و حال آنکه مى بینم سیّد و آقاى خود و برادران و عموها و عموزادگان و اهل و عشیرت خود را که آغشته به خون در این بیابان افتاده و تن ایشان عریان و بى کفن است و هیچ کس بر دفن ایشان نمى پردازد و بشرى متوجّه ایشان نمى گردد و گویا ایشان را از مسلمانان نمى دانند.
عمّه ام گفت : (از آنچه مى بینى دلگران مباش و جَزَع مکن ، به خدا قسم که این عهدى بود از رسول خدا6 به سوى جدّ و پدر و عمّ تو و رسول خدا6، مصائب هر یک را به ایشان خبر داده به تحقیق که حق تعالى در این امّت پیمان گرفته از جماعتى که فراعنه ارض ایشان را نمى شناسند لکن در نزد اهل آسمانها معروفند که ایشان این اعضاى متفرّقه و اجساد در خون طپیده را دفن کنند.
وَینصِبُونَ لِهذا الطَّفِّ عَلَما لِقَبْرِ اَبیکَ سَیِّدِالشُّهداءِ علیه السّلام لا یُدْرَسُ اَثَرُهُ وَ لا یَعفُو رَسْمُهُ عَلى کرُوُرِ اللَّیالى وَ الاَْیّامِ. و در ارض طَفّ بر قبر پدرت سیّد الشهداء علیه السّلام علامتى نصب کنند که اثر آن هرگز برطرف نشود و به مرور ایام و لیالى محو و مطموس نگردد یعنى مردم از اطراف و اکناف به زیارت قبر مطهّرش بیایند و او را زیارت نمایند و هر چند(326) که سلاطین کَفَرَه و اَعْوان ظَلَمَه در محو آثار آن سعى و کوشش نمایند ظهورش زیاده گردد و رفعت و علوّش بالاتر خواهد گرفت ).(327)
بقیه این حدیث شریف از جاى دیگر گرفته شود، بنابر اختصار است .
و بعضى ، عبارت سیّدبن طاوس را در باب آتش زدن خیمه ها و آمدن اهل بیت علیهماالسّلام به قتلگاه که در روز عاشورا نقل کرده ، در روز یازدهم نقل کرده اند مناسب است ذکر آن نیز.
چون ابن سعد خواست زنها را حرکت دهد به جانب کوفه ، امر کرد آنها را از خیمه بیرون کنند و خِیام محترمه را آتش زنند پس آتش در خیمه هاى اهل بیت زدند شعله آتش بالا گرفت فرزندان پیغمبر6 دهشت زده با سر و پاى برهنه از خیمه ها بیرون دویدند و لشکر را قَسَم دادند که ما را به مَصْرَع حسین علیه السّلام گذر دهید پس به جانب قتلگاه روان گشتند، چون نگاه ایشان به اجساد طاهره شهداء افتاد صیحه و شیون کشیدند و سر و روى را با مشت و سیلى بخستند(328).
و چه نیکو سروده محتشم رحمه اللّه در این مقام :
شعر :
بر حربگاه چو ره آن کاروان فتاد
شور نشور واهمه را در گمان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهاى کارى تیر و کمان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بى اختیار نعره هذا حُسَین از او
سرزد چنانکه آتش او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بَضْعَه رسول
رُو در مدینه کرد که یا اَیُهَّا الرَّسوُل :
این کشته فتاده به هامون حسین تست
وین صید دست و پا زده در خون حسین تست
این ماهى فتاده به دریاى خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تست
این خشک لب فتاده و ممنوع از فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین تست
این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه
خرگاه از این جهان زده بیرون حسین تست
پس روى در بقیع و به زهرا خطاب کرد
مرغ هوا و ماهى دریا کباب کرد
کاى مونس شکسته دلان حال ما ببین
مارا غریب و بى کس و بى آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببین
تن هاى کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهاى سروران همه در نیزه ها ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه کربلا ببین (329)
و دیگرى گفته :
شعر :
زینب چو دید پیکر آن شه به روى خاک
از دل کشید ناله به صد درد سوزناک
کاى خفته خوش به بستر خون دیده باز کن
احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن
اى وارث سریر امامت به پاى خیز
بر کشتگان بى کفن خود نماز کن
طفلان خود به ورطه بحر بلانگر
دستى به دستگیرى ایشان دراز کن
برخیز صبح شام شد اى میر کاروان
ما را سوار بر شتر بى جهاز کن
یا دست ما بگیر و از این دشت پُر هراس
بار دگر روانه به سوى حجاز کن
راوى گفت : به خدا سوگند! فراموش نمى کنم زینب دختر على علیهماالسّلام را که بر برادر خویش ندبه مى کرد وبا صوتى حزین و قلبى کئیب ندا برداشت که : یا مَحَمَّداه صَلّى عَلَیْکَ مَلیکُ السَّماءِ این حسین تُست که با اعضاى پاره در خون خویش آغشته است ، اینها دختران تواَند که ایشان را اسیر کرده اند.
یا مُحَمَّداه ! این حسین تست که قتیل اولاد زنا گشته و جسدش بر روى خاک افتاده و باد صبا بر او خاک و غبار مى پاشد، و احُزْناه و اکَرْباه ! امروز، روزى را ماند که جدّم رسول خدا6 وفات کرد. اى اصحاب محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم اینک ذُریّه پیغمبر شما را مى برند مانند اسیران (330).
و موافق روایت دیگر مى فرماید:
یا مُحمَّداه ! این حسین تست که سرش را از قفا بریده اند، و عمامه و رداء او را ربوده اند. پدرم فداى آن کسى که سرا پرده اش را از هم بگسیختند، پدرم فداى آن کسى که لشکرش را در روز دوشنبه منهوب کردند، پدرم فداى آن کسى که با غصّه و غم از دنیا برفت ، پدرم فداى آن کسى که با لب تشنه شهید شد، پدرم فداى آن کسى که ریشش خون آلوده است و خون از او مى چکد، پدرم فداى آن کسى که جدّش محمّد مصطفى 6 است ، پدرم فداى آن مسافرى که به سفرى نرفت که امید برگشتنش باشد، و مجروحى نیست که جراحتش دوا پذیرد(331).
بالجمله ؛ جناب زینب علیهاالسّلام از این نحو کلمات از براى برادر ندبه کرد تا آنکه دوست و دشمن از ناله او بنالیدند، و سکینه جسد پاره پاره پدر را در بر کشید و به عویل و ناله که دل سنگ خاره را پاره مى کرد مى نالید و مى گریست .
شعر :
همى گفت اى شه با شوکت وفَرّ
ترا سر رفت و ما را افسر از سر
دمى برخیز و حال کودکان بین
اسیر و دستگیر کوفیان بین
و روایت شده که آن مخدّره جسد پدر را رها نمى کرد تا آنکه جماعتى از اعراب جمع شدند و او را از جسد پدر باز گرفتند(332).
و در (مصباح ) کَفْعَمى است که سکینه گفت : چون پدرم کشته شد آن بدن نازنین را در آغوش گرفتم حالت اغما و بى هوشى براى من روى داد در آن حال شنیدم پدرم مى فرمود:
شعر :
شیعَتى ما اِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکُرونی
اِذْ سَمِعْتُمْ بِغَریبٍ اَوْشَهیدٍ فَانْدُبُونی (333)
پس اهل بیت را از قتلگاه دور کردند پس آنها را بر شتران برهنه به تفصیلى که گذشت سوار کردند و به جانب کوفه روان داشتند.

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک