حضرت زینب سلام الله علیها


+ > دویست داستان از فضائل و کرامات و مصائب حضرت زینب (س)

 

> دویست داستان از فضائل و کرامات و مصائب حضرت زینب (س)

برطرف شدن حاجت یک هندى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ یکى از علماى بزرگوار مى گوید: متولى حرم حضرت زینب (س ) فرمود: یک روز یک هندى آمد جلوى صحن حضرت زینب دستش را دراز کرد و چیزى گفت . دیدم یک سکه طلایى در دست او گذاشته شد. رفتم پیشش و گفتم : این سکه را با پول من عوض مى کنى . مرد هندى با تعجب گفت : براى چه ؟ گفتم : براى تبرک . با تعجب گفت : مگر شما از این سکه ها نمى گیرید من بیست سال است که هر روز یک سکه مى گیرم و در شهر شام زندگى مى کنم .

نتیجه احترام یک سنى به زینب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ یکى از شیعیان ، به قصد زیارت قبر بى بى حضرت زینب (س ) از ایران حرکت کرد تا به گمرک ، در مرز بازرگان ، رسید. شخصى که مسئول گمرک بود، پیر زن را خیلى اذیت کرد و به شدت او را آزار روحى داد. مرتب سؤ ال مى کرد: براى چه به شام مى روى ؟ پولهایت را جاى دیگر خرج کن .

زن گفت : اگر به شام بروم ، شکایت تو را به آن حضرت مى کنم .

گمرکچى گفت : برو و هر چه مى خواهى بگو، من از کسى ترسى ندارم .

زن پس از اینکه خودش را به حرم و به قبر مطهر رساند، پس از زیارت با دلى شکسته و گریه کنان عرض کرد: اى بى بى ! تو را به جان حسین ات انتقام مرا از این مرد گمرکچى بگیر.

زن هر بار به حرم مشرف مى شد، خواسته اش را تکرار مى کرد. آن شب در عالم خواب بى بى زینب (س ) را دید که آن را صدا زد.

زن متوجه شد و پرسید: شما کیستید؟

حضرت زینب (س ) فرمود: دختر على بن ابى طالب (ع ) هستم ، آیا از این مرد شکایت کردى ؟

زن عرض کرد: بله ، بى بى جان ! او به واسطه دوستى ما به شما مرا به سختى آزار داد من از شما مى خواهم انتقام مرا از او بگیرید.

بى بى فرمود: به خاطر من از گناه او بگذر.

زن گفت : از خطاى او نمى گذرم .

بى بى سه بار فرمایش خود را تکرار کرد و از زن خواست که گمرکچى را عفو کند و در هر بار زن با سماجت بسیار بر خواسته اش اصرار ورزید. روز بعد زن خواسته اش را دوباره تکرار کرد. شب بعد هم بى بى را در خواب و به زن فرمود: از خطاى گمرکچى بگذر.

باز هم زن حرف بى بى را قبول نکرد و بار سوم بى بى به او فرمود: او را به من ببخش ، او کار خیر کرده و من مى خواهم تلافى کنم .

زن پرسید: اى بانوى دو جهان ! اى دختر مولاى من ، این مرد گمرکچى که شیعه نبود، این قدر مرا اذیت کرد، چه کارى انجام داده که نزد شما محبوب شده است ؟

حضرت فرمود: او اهل تسنن است ، چند ماه پیش از این مکان رد مى شد و به سمت بغداد مى رفت . در بین راه چشمش به گنبد من افتاد، از همان راه دور براى من تواضع و احترام کرد. از این جهت او بر ما حقى دارد و تو باید او را عفو کنى و من ضامن مى شوم که این کار تو را در قیامت تلافى کنم .

زن از خواب بیدار شد و سجده شکر را به جاى آورد و بعد به شهر خود مراجعت کرد.

در بین راه گمرکچى زن را دید و از او پرسید: آیا شکایت مرا به بى بى کردى ؟

زن گفت : آرى اما بى بى به خاطر تواضع و احترامى که به ایشان کردى ، تو را عفو کرد. سپس ماجرا را دقیق بازگو کرد.

مرد گفت : من از قوم قبیله عثمانى هستم و اکنون شیعه شدم . سپس ذکر شهادتین را به زبان جاى کرد.

شفاى یک جوان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ مردى مصرى نقل مى کرد: روزى در حجره بودم ، زنى باوقار و با حجاب و متانت نزد من آمد و متاعى طلب کرد. سؤ ال کردم : مادر! چرا پریشانى ؟

عرض کرد: اى جوان مصیر! یک فرزند بیشتر ندارم ، آن هم به مرض سل مبتلا شده و تمام پزشکان از درمان او عاجز مانده اند حالا آمده ام و آذوقه اى مهیا کنم و به وطن باز گردم .

مردى مصرى گفت : مى شود امشب را در منزل ما مهمان شوى ، تا من هم طبیبى سراغ دارم و فرزند تو را نزد او مى برم ، زن رفت و پسر را آورد و گفت : من هر چه طبیب بوده بردم . مرد مصرى رفت در مقام حضرت زینب (س ) در مصر، و طولى نکشید برگشت و به زن گفت : آماده باش برویم .و قتى که زن با فرزند خود به همراه مرد مصرى وارد حرم حضرت زینب کبرى (س ) شدند، زن تعجب کرد و گفت : این جا که کسى نیست .

چون این زن مسلمان نبود و به این چیزها عقیده نداشت ، ولى مصرى گفت : شما برو و استراحت کن .

زن در گوشه حرم خوابش برد. اما مرد مصرى وضو گرفت و جوان را به همراه یک روسرى به حرم بسته و شروع به عبادت نماز و دعا و التماس کرد. ناگهان دید مادر جوان که خوابیده بود، بیدار شد و نزد جوان آمد و بى اختیار گریه کنان دنبال در ضریح مى گردد و جوانش بلند شد و با مادر مشغول زیارت ضریح و حرم مطهر بى بى شدند. مرد مصرى مرتب سوال مى کرد که چه شده ؟

زن جواب داد: خواب بودم ، دیدم زن جوانى وارد ضریح شد که دستش را به پهلو گرفته بود. وقتى وارد شد، خانم مجلله اى که در حرم بود، دست و پاهاى او را بوسید و به بى بى فرمود: اى نور چشم من ! این جوان مسیحى را در خانه ات آورده اند، دست خالى بر مگردان .

گفت : مادر! خدا را به جان شما قسم دادم تا حاجت این را روا کند.

یک وقت دیدم که مادر وارد جایى شد که همه در پیش پاى او برخاسته و حضرت فاطمه (س ) فرمود: یا جدا، یا رسول الله ! در خانه زینب آمده ، و رسول خدا (ص ) از خدا خواست تا جوان را شفا عنایت فرماید.

شفاى پسرى که از بام سرنگون شده بود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ مرحوم سید کمال الدین رقعى ، که زمانى مسئولیت واحد تاءسیسات و برق صحن مقدس حضرت زینب (س ) را به عهده داشت ، براى یکى از دوستان خود چنین تعریف مى کرد:

روزى پسرى به نام صاحب مشغول چراغانى مناره هاى حرم حضرت زینب (س ) براى جشن مبعث بود که از بالاى پشت بام به وسط حیاط صحن سرنگون شد. مردم جمع شدند و بلافاصله او را به بیمارستان عباسیه شهر شام منتقل کردند و به علیت حال بسیار وخیم او، توسط پزشکان بسترى شد.

خود او نقل مى کند: هنگامى که در روى تخت دراز کشیده بودم ، ناگهان بى بى مجلله اى دست یک دختر کوچک را گرفته و آن دختر فرمود: اینجا چه مى کنى ؟ بر خیز و برو کارت را انجام بده . و باز ادامه داد: عمه جان ! بگو برود و کارش را انجام بدهد. بى بى اشاره فرمود: برو کارت نیمه تمام مانده . من که ترسیده بودم ، با همان لباس بیمارستان از روى تخت بلند شدم و فرار کردم . در خیابان افرادى که مرا آورده بودند با تعجب از من پرسیدند: اینجا چه مى کنى ؟ و چرا از بیمارستان بیرون آمدى ؟ من شرح واقع را گفتم و خلاصه ، این واقعه ، مشهور آن زمان شهر شام شد.

یهودى و طلب فرزند از زینب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ نقل مى کنند: در بروجرد مردى یهودى بود به نام یوسف ، معروف به دکتر. او ثروت زیادى داشت ولى فرزند نداشت . براى داشتن فرزند چند زن گرفت ، دید از هیچ کدام فرزندى به دنیا نیامد. هر چه خود مى دانست و هر چه گفتند عمل کرد، از دعا و دارو، اثر نبخشید. روزى ماءیوس نشسته بود، مرد مسلمانى نزد او آمد و پرسید: چرا افسرده اى ؟ گفت ، چرا نباشم ، چند میلیون مال و ثروت براى دشمنان جمع کردم ! من که فرزندى ندارم که مالک شود. اوقات وارث ثروت من مى شود. مرد مسلمان گفت : من راه خوبى بهتر از راه تو مى دانم . اگر توفیق داشته باشى ، ما مسلمانان یک بى بى داریم ، اگر او را به جان دخترش قسم بدهى ، هر چه بخواهى ، از خدا مى خواهد. تو هم بیا مخفى برو حرم زینب (س ) و عرض حاجت کن تا فرزنددار شوى . مى گوید: حرف این مرد مسلمان را شنیدم و به طور مخفى از زنها و همسایه هایم و مردم با قافله اى به دمشق حرکت کردم . صبح زود رسیدیم ، ولى به هتل نرفتم ، اول غسل و وضو و بعد هم زیارت و گفتم : آقا یا رسول الله ! دشمن تو و دامادت در خانه فرزندت براى عرض حاجت آمده ، حاشا به شما بى بى جان ! که مرا ناامید کنى . اگر خدا به من فرزندى دهد، نام او را از نام ائمه مى گذارم و مسلمان مى شوم . او با قافله برگشت . پس از سه ماه متوجه شد که زنش حامله است ، چون فرزند به دنیا آمد و نام او را حسین نهادند و نام دخترش را زینب . یهودیها فهمیدند و اعتراضها به من کردند که چرا اسم مسلمانها را براى فرزندت انتخاب کردى . هر چه دلیل آوردم نشد قصه را بازگو کردم ناگهان دیدم تمام یهودیهایى که در کنار من بودند با صداى بلند گفتند:

اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علیا ولى اللهو همه مسلمان شدند.

درک عظمت اهل بیت (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ زمانى که اهل بیت (ع ) را با آن وضع ناراحت کننده و بدون پوشش مناسب ، سوار شتران برهنه وارد شام نمودند و مردم به آنها مى نگریستند و برخى آنان را مورد اذیت و آزار قرار مى دادند، یکى از شیعیان از دیدن این منظره بسیار ناراحت شد و تصمیم گرفت خود را به امام سجاد (ع ) برساند، ولى موفق نشد. خود را خدمت حضرت زینب (س ) رسانید و عرض کرد: اى پاره تن زهرا! شما از کسانى هستید که جهان به خاطر و وجود شما آفریده شده ، متحیرم که چرا شما را به این صورت مى بینم .

حضرت زینب (س ) با دست مبارک اشاره به آسمان نمود و فرمود: آن جا را بنگر تا عظمت ما را درک نمایى . آن شخص نگاه مى کند، ناگاه لشکریان زیادى را میان زمین و آسمان مشاهده مى نماید که از کثرت به شماره نمى آید و همچنین مشاهده مى کند که جلو اهل بیت (ع ) کسى ندا مى دهد که چشمهاى خود را از اهل بیتى که ملایکه به آنها نامحرم هستند، بپوشانید. (200)

نفرین زینب (س ) در حق بحر بن کعب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ بحر بن کعب (یا ابجر) را آوردند ابراهیم رو به او گفت : راست بگو، در روز عاشورا چه کردى ؟ واى بر تو باد! ابجر گفت : کارى انجام نداده ام ، فقط روسرى زینب را از سرش گرفتم و گواشواره ها را از گوشش کندم ، به حدى که گوشهایش را پاره نمود...

ابراهیم در حالى که گریه مى کرد گفت : واى بر تو! آیا چیزى به تو نگفت .

ابجر گفت : چرا، او به من گفت : خداوند دستها و پاهاى تو را بشکند و با آتش دنیا قبل از آخرت تو را بسوزاند! ابراهیم رو به او کرد و گفت : اى واى بر تو! آیا از خدا و رسول خدا (ص ) خجالت نکشیدى و رعایت حال جد او را ننمودى ؟ آیا هرگز دلت به حال او نسوخت و به حال او رقت و راءفت نیاوردى ؟

ابراهیم گفت : دستهایت را جلو بیار. او دسته را جلو آورد. در همان لحظه دستور داد آنها را قطع کنند. سپس ابراهیم پاهاى او را نیز قلم نمود و چشمان او را بیرون آورد و با انواع عذاب و شکنجه ها به درک واصل ساخت .

سکوت محض در هنگام خواندن خطبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ در دروازه کوفه در آن ازدحام و شلوغى که صدا به کسى نمى رسد، زینب (س ) مى خواست حق را ظاهر کند و خطبه اى انشاد فرماید. هیچ کس گوش نمى کرد. سر و صداى لشکر و هیاهوى تماشاچیان و هلهله ایشان نمى گذاشت صدا به کسى برسد که ناگاه به قوه ولایت اشاره فرمود:

اشارت الى الناس ان اسکتوا فارتدت الاصوات و سکنت الاجراس ساکت شوید! همه صداها گرفته شد، بلکه به همان اشاره زنگهاى گردن اسبها و قاطرها و شترها ایستاد و در یک سکوت محض خطبه غرایش را انشاد فرمود و حق را ظاهر ساخت (201)

متوسل شوید، ماءیوس نمى شوید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ هرکه را حاجتى باشد، دنیویه و اخرویه ، هر گاه متوسل به خانه آن مظلومه شود، ماءیوس نخواهد شد؛ چرا که انجام مقاصد از قبیل رحمات اند و اعطاى هر مطلبى ، رحمتى است خاص . و چون آن مکرمه ، عالم به رحمات ، و قادر بر اعطاى هر گونه موهبات مى باشد، چگونه ممکن است کسى در خانه او روى برد و ماءیوس گردد؟ با آن جود و کرم که جبلى خانواده محمدى بوده ؟! با اینکه هر یک از صدماتى را که متحمل شد، مکافاتى دنیویه و مثوباتى اخرویه دارد، که محتاج به تفصیل مى باشد و آن منافى با غرض است . ولى اجمالا این مکرمه در این عالم از علایق خود دور مانده زیرا کسانى را که از علاقه خود در این عالم دور افتاده اند هر گاه به او متوسل شوند - احتراما لها- به علایق خود رسند. (202)

اولین سفر به شام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ حاج سید حسن ابطحى گوید: در سفرى که به شام رفتم ، با ماشین شخصى با خانواده ام همسفر بودیم . حدود دویست کیلومتر که به شام مانده بود، عیبى در موتور ماشین پیدا شد که به هیچ وجه روشن نمى شد. در این بین ، آقا مهدى در بیابان با ماشین بنزش پیدا شد و با کمال محبت ماشین ما را بکسل کرد و به شهر شام آورد، ولى از این موضوع خیلى ناراحت بودم و به حضرت زینب (س ) عرض کردم ! چرا ما با این وضع در سفر اول وارد شام شدیم ؟! شب در عالم رؤ یا خدمت حضرت زینب (س ) رسیدم ، حضرت در جواب من فرمودند: آیا نمى خواهى شباهتى به ما داشته باشى ؟ مگر نمى دانى ما در سفر اولى که به شام آمدیم ، اسیر بودیم و چه سختى ها کشیدیم ؟ تو هم چون از ما هستى (و سید هستى ) باید در اولین سفرى که به شام وارد مى شوى اسیروار وارد شوى . (203)

توسل به زینب کبرى (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ مرحوم بهبهانى ، بانى شبستان مسجد نقل مى کرد.

پدرم قبل از تمام شدن کار شبستان مسجد، به مرض موت مبتلا شد و در آن حال وصیت نمود که مبلغ دوازده هزار دینار حواله را صرف اتمام کار مسجد نمایید زمانى که فوت کرد، به منظور احترام به پدر و اشتغال به مجالس ترحیم ، چند روزى کار ساختمان تعطیل شد. شبى در عالم خواب پدرم را دیدم که به من گفت : چرا کار مسجد را تعطیل کردى ؟ گفتم : به منظور احترام به شما و اشتغال به مجالس ترحیمتان . در جوابم گفت : اگر مى خواستى براى من کارى بکنى ، نباید کار ساختمان مسجد را تعطیل مى کردى .

زمانى که بیدار شدم تصمیم به اتمام کار ساختمان مسجد نمودم به این منظور باى حواله دینارهایى که پدرم در وصیت خود عنوان کرده بود وصول کرده و از آن مصرف مى نمودم . اما هر چه بیشتر جست و جو مى کردم حواله ها پیدا نمى شد هر جا که احتمال وجود حواله ها مى رفت گشتم ، اما خبرى از حواله ها نبود. سرانجام در حالى که بسیار ناراحت بودم به مسجد رفته و متوسل به حضرت زینب (س ) شدم و خدا را به حق آن ساعتى که امام حسین (ع ) و زینب (س ) از یکدیگر وداع نمودند قسم دادم . ناگهان خوابم برد.

پس از مدتى بیدار شدم و دیدم همان ورقه اى که حواله ها داخل آن بود کنار من است از همان ساعت کار مسجد را ادامه دادم تا به اتمام رسانیدم و همیشه این کرامت را براى دیگران نقل مى کنم . (204)

گزیده اشعار در منقبت زینب (س )

  • چاک شده سینه گل از غمتسینه به سینه غم تو راز شدگوهر دریاى عفافى شماآن که دلش با تو هم آوا شدهبا تو حدیث غم یاران شنیدو ارث اشک و غم و آه على !با تو شده کاخ ستم واژگوندر حیا را چو تو خود مظهرىبا تو زمین فخر فروشد به صبرغیرت آن دست بریده تویىگرچه برادر به فراتش رسیدتشنه اگر وارد پیکار شدکرب و بلا بود و عطش در خروشطفل عطش سینه خون را مکیدکرب و بلا در شطى از خون دمید

  • اى همه شب ناله گل همدمتشاهد شب هاى پر آواز شددر حیایى و عزیز خداموج شکن در دل دریا شدهنغمه پر درد بهاران شنیددفتر صبرى و نگاه علىگشته به دریاى عدم رهنمونآینه دار ره هر باورىدست بشوید ز تمناى ابرناله آن زخم چکیده تویىآب بدید و لب خود را ندیدسیر به دست شه کرار شدناله گل بود و غرورى خموشکرب و بلا در شطى از خون دمیدکرب و بلا در شطى از خون دمید

با یادش ؛ ظهر عاشورا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

زینب ! بیار آب گلوى حسین را پر کن تو شور اشک سبوى حسین را ظهر است و یک نسیم که آشفته مى کند با دست هاش مشرق موى حسین را زینب ! غبار فاجعه نزدیک مى شود زینب ! ببین ! مقابل روى حسین را در ناگهان ضربه یک تیغ ، یک تبر پر شد فضاى باغچه بوى حسین را زینب ! به اهل کوفه ، به نامردمان بگو: آرى ! خدا خرید گلوى حسین را

کاروان اشک

 

  • مى نویسم نامه اى با اشک و خونکاروان اشک و محمل هاى آهلاله ها از سینه هاى چاک چاکبال هاى سوگ در پرواز بودکاروان را طاقت این راه نیستدست ها در آرزوى پیکرنددشت مى گرید در آغوش غروبساقه هاى نیزه گل داده ست ، آه !مى دود در لاله ها خون حسینزینب و بدرود مهمانان خاکجامه هاى زخم بر اندامشانهر طرف سروى به خاک افتاده استپیشگامان ، ارغوانى گشته اندلاله رویان ، جاودانى گشته اند

  • از زبان داغ داران قروندر میان لاله ها مى جست راهمى دمید از سینه گلگون خاکپرده هاى آه در آواز بوداز دل زینب کسى آگاه نیستمرغکان عشق ، بى بال و پرنداى از سیماى مدهوش غروب !دست ها هر سوى افتاده است ، آه !و اى از رخسار گلگون حسینزینب و گلزخم هاى چاک چاکپیشگامان رهایى ، نامشانو ین طلوع سرخ هر آزاده استلاله رویان ، جاودانى گشته اندلاله رویان ، جاودانى گشته اند

تا اربعین ...

 

  • دل اگر عزم جنون تازى کنددل اگر در سینه گردد عشقبازدل اگر در عاشقى دلداده استچون جنون در دشت دل گل مى کندظهر عاشورا، عزیز بوترابنقل شیرین جنون در باده کردروبه روى خیمه زینب رسیددختر تیغ دو دم بیرون بیا!در طریق عشق ، خط آخر استخواهر غم پرورم زینب ، بیا!از نهانگاه حرم بیرون دویداز سینه داغ آه را دید زینب ، یادگار ذوالفقارناگهان سرتاسرش آتش گرفتزانوانش ناتوان ، خم شد، نشستبر زمین دستى و دستى بر کمربر گل روى برادر رو نمودبه شکوه گیسوانت یا حسین !جان صد زینب به قربان سرتمادر ما، دختر ختم رسلچند دفعه لحظه هاى آخرشزینب من ! در زمین کربلاپیش از آن که وقت را از کف دهىدست بگشا و گلویش را ببوسجان صد زینب به قربان سرتخم بشو، قدرى الف را دل کنقربان عطر و رنگ و رویتشد پیاده از فراز قاچ زینخم شد و بازوى خواهر را گرفتآفتاب آمد قرین ماهتابدست دور گردن خواهر فکندخواهرم ، زینب ، تو اى سنگ صبور!گر چه غمگینى ، به ظاهر شاد باشاى زبانت ، ذوالفقار حیدرىشانه هایت وارث حلم حسنمنتا زه این آغاز فصل عاشقى ستگر رسول خون من باشى ، خوش استباز هم روشن ترین کوکب بمانبعد از آن رو کرد بر اهل حرمبانوان بى قرینه ...الوداعموسم موعود پیغمبر رسیدماه بانوى حرم ، بیرون بیا!ذوالجناح آمد چه زینى ، واژگونذوالجناح آمد، نگاهش پر غبارآنکه بر نى نور حق را منجلى ستسرنگو، خورشید روى نیزه رفتسر به ریوى نیزه دیدن مشکل استآه از آن دم که میان قتلگاهتا به نعش بى سرش نزدیک شددید با چشمش ولى باور نداشتگفت : اى نعشى که این سان بى سرىگفت : اى فرزند زهراى بتول !ناگهان خورشید را بر نیزه دیداى برادر! بى تو روز و شب مباداى برادر! کاشکى زینب نبودبعد از این از کربلا تا شام تارناله من تا مدینه مى رودحرفها از این و آن خواهم شنیدکوفه ، شهر گول و نیرنگ و فریببعد از این ماییم و فصل بى کسىاى سر سلطان دین ، اى تاج نور!طاقتم کو، بنگرم چوب یزیداین همه داغ و بلیه مشکل استیاد از دیروز و از آن آب و تاباى که معجر مى ربایى از سرمروزگارى ، روزگارى داشتمگر چه روزى این چنین موعود بودسایه سار از ذوالفقار ما چه شد؟

  • سر به روى نیزه جانبازى کندسر به روى نیزه گردد سر فرازسر به روى نیزه بردن ساده استبا لب نى سر تغزل مى کندشد به جنگ آخرین پا در رکابذوالجناح عشق را آماده کردابتداى کار، آن شاه شهیدماه بانوى حرم بیرون بیا!خواهرم ! این جنگ جنگى دیگر استیادگار مادرم ، زینب ، بیا!چون که زینب ، اسم خواهر را شنیددر مقابل دید اسب شاه را بر کشیدبار دیگر کرده عزم کارزاراشک در چشم ترش آتش گرفتپایه هاى آسمان گویى شکستپا شد از نو زینب خونین جگرگریه بر آن چشم و آن ابرو نمودبه دو قوس ابروانت یا حسین !یک تقاضا دارد از تو خواهرتآن که پر پر شد به تیغ غم چو گلگفت با این دختر غم پرورشمى شود سر از حسین من جدابر گل افتد قد آن سرو سهىآن گلوى غنچه بویش را ببوسیک تقاضا دارد از تو خواهرتزینبت را غرق عشق و حال کنببوسم غنچه ناز گلوتتکسوار عاشقى ، سلطان دینخواهر غمدیده را در برگرفتگوییا گل شد هم آغوش گلابگریه اهل حرم آمد بلندقد بکش ، بشکوه ، اى کوه غرور!مرهم زخم دل سجاد باشدر نگاهت ، صولت پیغمبرىبعد از این ، هستى رسول خونخواهرم کار تو اصل عاشقى ستباز هم مجنون من باشى ، خوش استزینب من ! باز هم زینب بمانکاى عزیزان ، اهل بیت رنج و غم !ام لیلا و سکینه ...الوداعفصل سرخ سینه و خنجر رسیددختر تیغ دو دم ، بیرون بیا!ذوالجناح آمد، چه یالى ، غرق خونذوالجناح آمد، ولیکن بى سواربى گمان راءس حسین بن على ستجا به جا لرزید پشت عرش هفتخاصه آن سر، که جگر گوشه دل استزینب آمد بر فراز نعش شاهآسمان در چشم او تاریک شدتن همان تن بود، اما سر نداشتتو همان نو باوه پیغمبرى ؟حاجى حج جنون ، حجت قبولمشت زد چاک گریبان را دریددر زمانه بعد از این زینب مبادجان خواهر! کاشکى زینب نبودمى شوم بر ناقه عریان سوارخار در پاى سکینه مى رودطعنه ها از کوفیان خواهم شنیدکوفه ، شهر آشنایان غریب !بعد از این ما و غم و دلواپسىکى روا باشد که باشى در تنور؟مى خورد کنج لب شاه شهیددیدن مرگ رقیه مشکل استآه از فردا و از شام خرابزینبم من ، دختر پیغمبرمسایه سار از ذوالفقار ما چه شد؟سایه سار از ذوالفقار ما چه شد؟

میلاد حضرت زینب (س )

  • تو مهر روشن و اوج خصال آینه اىتو صبح صادق فجرى ، شکوه آینه اىدر آسمان اصالت به کهکشان مانىبه صبر و حلم محمد، شجاعتت چو على ستتویى طراز نجابت جمال آینه اىتو زیورى به زمان و مدال آینه اىبهار حسین و، الحق که فال آینه اىتو شعر سبز بهار، اعتدال آینه اىتو قهرمان زنانى ، جلال آینه اىتو سیف ایزد و چونان هلال آینه اىبه قدر وسع و توان و مجال آینه اى

  • عیار پاکى و حسن کمال آینه اىتو حرف روشن و پاک زلال آینه اىگواه مریم و صبح وصال آینه اىبه زهد فاطمه مانى ، مثال آینه اىتو الگویى به زنان و تو شمس نسوانىتو شعر سبز شگونى ، تو بحر خوش یمنىپیام مکتب تو درس هر پرستار استتو زیب صبر و شکوهى فرشته تقواطنین صاعقه مانى به بزم بد خواهانبه قدر وسع و توان و مجال آینه اىبه قدر وسع و توان و مجال آینه اى

 

پیام خون حضرت زینب (س )

 

 
    • و قتى به دل داغ برادر ماند و زینبو قتى خزان بر سرخى آلاله ها زدو قتى غزالان حرم هر سو رمیدندتا کربلا در کربلا مدفون نگردددست على از آستینش شد نمایانتکمیل نهضت در بیانش جلوه گر شدیک کربلا غم در برابر ماند و زینبصحرایى از گل هاى پرپر ماند و زینبموى پریشان ، دیده تر ماند و زینبدر نینوا فریاد آخر ماند و زینبروح شجاعت هاى حیدر ماند و زینبو قتى پیام خون رهبر ماند و زینبو قتى پیام خون رهبر ماند و زینب

    • و قتى شهادت حرف آخر را رقم زدو قتى که آتش با قساوت همزبان شدو قتى فضا خالى شد از پرواز یاراندیدیم جاى گریه ، جاى ناله کردنهنگامه اى دیگر به پا شد کربلاو قتى پیام خون رهبر ماند و زینبغمنامه تنهاى بى سر ماند و زینبدر خیمه ها توفان آذر ماند و زینبیک آسمان بى کبوتر ماند و زینبقد قامت غوغاى دیگر ماند و زینبرا اوج تعهد، حفظ سنگر ماند و زینبو قتى پیام خون رهبر ماند و زینبو قتى پیام خون رهبر ماند و زینب

 

     

     

    زینب ؛ پاسدار لاله ها

     

    • مى سوخت چوشمع و پایدارى مى کرداز عترت عشق پاسدارى مى کرداز عترت عشق پاسدارى مى کرداز عترت عشق پاسدارى مى کرد

    • شب دختر شیر حق به جاى عباسدل از مژه جاى اشک جارى مى کرداز عترت عشق پاسدارى مى کرداز عترت عشق پاسدارى مى کرد

     

     
    نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٩
    تگ ها:
    comment نظرات () لینک