حضرت زینب سلام الله علیها


+ مصایب و کرامات حضرت زینب (ع)

نفرین زینب (س ) در مجلس یزید

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از کتاب مقتل ابن عصفور (متوفى سال 666 یا 669) است ، اینکه یکى از بى خردان پست فرومایه در مجلس یزید (خدا او را لعنت نموده از رحمتش دور گرداند) گفت : حسین در گروهى از اصحاب و یاران و خویشان و کسانش (به کربلا) آمد، پس ما برایشان هجوم و تاخت و تاز نمودیم و برخى از آنان به برخى پناه مى برد و ساعتى نگذشت مگر آنکه همه آنها را کشتیم .
پس صدیقه صغرى زینب کبرى (س ) فرمود:
مادرها تو را از دست دهند و گم گردانند(در سوگ تو نشینند) اس ‍ بسیار دروغگو! محققا شمشیر برادرم حسین ، خانه اى را در کوفه (بر اثر کشتن کسى از اهل آن ) ترک نکرده و رها ننموده ، مگر آنکه در آن خانه مرد گریان و زن گریه کننده و مرد زارى و شیون کن و زن زارى و شیون کننده است . (148)

 

فریاد زینب (س ) در مجلس یزید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتى اسیران را وارد مجلس یزید (حرام زاده ) کردند، حضرت امام زین العابدین (ع ) خطاب به یزید فرمود: اى یزید، اگر جد ما، ما را به این حالت دیده و از تو مى پرسید که عترت مرا چرا به این حال به مجلس حاضر کرده اى ، چه در جواب مى گفتى ؟!
یزید چون این سخن بشنید، امر کرد که غل و قیدها را از پیکر او برداشتند و اذن داد که زنان بنشینند و به روایتى سوهانى خواست و به دست خودش با آن سوهان آهنى را که بر گردن امام سجاد (ع ) بود برید و گفت : مى خواهم که کسى دیگر را بر تو منتى نباشد. سپس دستور داد تا طشت طلایى حاضر کردند و سر امام حسین (ع ) را در آن گذاشتند.
پس چون زینب (س ) یزید را دید که چنین کرد، فریاد ((یا حسیناه ، یا حبیب رسول الله )) برآورد و گفت : یا اباعبدالله ، گران است بر ما که تو را به این حال ببینم و گران است بر تو که ما را به این حالت مشاهده نمایى .
پس از سخنان زینب (س ) دست دراز کرد و روپوش را از سر برداشت ، ناگاه نورى از آن ساطع شد و به آسمان بلند شد و همه حاضران را مدهوش ساخت . نیز به روایتى ، آن لبها حرکت کرده و شروع به خواندن قرآن نمود و گویا این آیه شریفه را خواند: ((و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون )).(149)
یزید چون دید رسوا مى شود و خواست امر را بر حضار مشتبه سازد، چوب خیزرانى را که در دست داشت بر لب و دندان امام حسین (ع ) زد.(150)

 

دفاع از دختر امام حسین (ع ) در مجلس یزید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
فاطمه دختر امام حسین (ع ) مى فرماید: هنگامى که ما را با آن وضع رقت بار وارد مجلس یزید نمودند، یزید از مشاهده حال ما متاءثر شد. همان وقت یکى از شامى ها که آدمى سرخ گون بود، چشمش ‍ به من که دخترى زیبا چهره بودم افتاد. به یزید گفت : چقدر مناسب است این کنیزک را به من ببخشایى . موى بر اندام من راست شد و لرزه سراپاى مرا فرا گرفت و خیال کردم چنین واقعه هم باید اتفاق بیفتد، بى تابانه جامه عمه ام را به دست گرفته و به دامن او پناهنده شدم .
زحرف شامى آن کودک بر آشفت
در آن آشفتگى با عمه اش گفت
یتیمى بس نبود این ناتوان را
که خدمتکار باشم این خسان را
عمه ام که مى دانست هیچ گاه یک چنین اتفاقى صورت مقصود به خود نمى گیرد، به آن مرد شامى خطاب کرده و گفت : به خدا دروغ مى گویى و براى همیشه مورد سرزنش خویش و تبار خواهى بود. چنان نیست که پنداشته اى ! نه تو مى توانى به این مقصود برسى و نه یزید مى تواند به این آرزو نایل گردد.
یزید در خشم شده و گفت : دروغ مى گویى ، من مى توانم به او دست پیدا کنم و اگر بخواهم اراده خود را صورت عمل مى پوشانم .
زینب (س ) فرمود: هیچ گاه به مراد خود نمى رسى و خدا تو را توان چنین منظورى نخواهد داد و هرگاه بخواهى پیش از این در انجام این منظور پافشارى بنمایى ، باید از آیین ما دست بردارى و به دین دیگران در آیى .
یزید از زیادى خشم پریشان شده گفت : با مثل منى چنین سخن مى گویى و مرا به بى دینى نسبت مى دهى . همانا برادر و پدر تو از دین خارج شدند.
زینب (س ) فرمود: اى یزید، اگر اندک دینى تو و جد و پدرت داشته اید، از برکت راهنماییهاى پدر و برادر من بوده است .
یزید گفت : دروغ مى گویى اى دشمن خدا!
زینب (س ) فرمود: آرى ، امروز بر حمار مقصود سوار شده اى و بر اریکه سلطنت نشسته اى ، باید ستم کنى و به نیروى جهاندارى خاندان حضرت رسالت را هدف فحش و ناسزا قرار دهى .
یزید مانند آنکه از این سخن به خود آمده ، خجالت کشید و ساکت شد. آن مرد شامى که خیال کرد بالاخره ممکن است به مقصود خود برسد و از این سفره ظلمى که گستره شده او هم سهمى برده باشد، دوباره خواهش خود را اعاده کرد. یزید که سخت افسرده شد و به بى خردى و بى دینى نسبت داده شده بود، گفت : دور شو! خدا تو را بکشد.(151)

 

دعاى زینب (س ) در مجلس یزید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از سخنرانى زینب (س ) در مجلس در مجلس یزید، او در حضور جمع دعا کرد و چنین گفت : ((اللهم خذ بحقنا)): خداوندا، حق ما را از ایشان بگیر.
((وانتقم من ظالمنا)): انتقام ما را از کسانى که در حق ما ستم کردند بگیر.
((واحلل غضبک على من سفک دمائنا و نفض ذِمارَنا وَ قَتَلَ حُماتِنا، وَ هَتَکَ عَنَّا سُدُولَنا))؛ و خشم و غضبت را بر آنان که خون ما را ریختند، نازل فرما.
و آنان که آبروى ما را ریختند و حامیان ما را کشتند، آنها را غضب فرما و آنان که پرده حرمت ما را پاره کردند، به خشم و غضب خود گرفتار فرما.(152)

 

زینب (س ) و سه در خواست از یزید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از آنکه زینب (س ) و سایر زنان وارد مجلس یزید شدند و مورد تجلیل و تکریم قرار گرفتند، به یاد تحقیر و اهانتهایى افتادند که در همین مجلس از سوى یزید به ایشان شده بود. از این رو، نخست مشغول ناله و زارى شدند.
پس از لحظاتى یزید از پشت پرده سر بر کشید و از آنان معذرت خواهى کرد و به زینب گفت : ناله و شیون چه فایده دارد، صبر و بردبارى پیشه ساز، و از هم اکنون شما در اقامت در دمشق و یا رفتن به مدینه مخیر هستید. ضمنا هر نوع حاجتى دارید بگویید تا بر آورده نمایم .
در این هنگام زینب (س ) بدون اینکه اظهار کوچکى و زبونى کند با خطاب ((یابن الطلقاء))(153) سه چیز از او درخواست کرد:
1- عمامه نیایش پیغمبر (ص ) که آن را از سر حسین (ع ) برداشته بودند.
2- مقنعه مادرش فاطمه (س ) که آن را از زینب (س ) ربوده بودند.
3- پیراهن برادرش حسین (ع ) را که از بدنش بیرون آورده بودند.(154)

 

تشت اندوه و بلا

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دوبار، تشتى را مقابل زینب (س ) قرار دادند که او را غمگین کرد:
یک بار، وقتى برادرش حسن ، لخته هاى جگرش را میان تشت مى ریخت و چهره اش به سبزى مى گراید.
بار دوم وقتى بود که سر بریده و غرق به خون برادرش را در مجلس یزید در تشت دید که یزید با چوب خیزران بر لب و دندان مى زد و جسارت مى کرد.
زینب خطاب به سر فرمود: ((واحبیباه ، یابن مکة و منى ، یابن بنت المصطفى !)).(155)

 

پاره کردن گریبان در مجلس یزید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یزید دستور داد ریسمانها را بریدند. سپس سر امام حسین (ع ) را مقابل او نهادند و زنها را پشت سر او جاى دادند که آن سر مقدس ‍ را نبینند. ولى على بن الحسین (ع ) آن را دید. پس از آن حادثه ، هرگز غذاى گوارا نخورد.
چون نگاه زینب (س ) بر آن سر بریده افتاد، دست برد و گریبان خود را پاره کرد و با صداى اندوهناکى که دلها را مى لرزاند گفت : ((اى حسین جان ! اى حبیب رسول خدا! اى فرزند مکه و منا و اى فرزند فاطمه زهرا! اى فرزند دختر محمد مصطفى !)).
راوى مى گوید: زینب (س ) تمام کسانى را که در مجلس بودند به گریه انداخت و یزید - لعنة الله علیه ساکت بود.(156)

 

زینب در جست و جوى دختر امام حسین (ع )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
کاروان از کوفه ، راهى شام شد. مشکلات اسارت و دورى پدر، همچنان رقیه را مى سوزاند. در بین راه که سختى بر دختر امام حسین (ع ) فشار آورده بود. شروع به گریه و ناله کرد. و به یاد عزت و مقام زمان پدر، اشک ها ریخت . گویا نزدیک بود روحش ‍ پرواز کند و در آن بیابان به بابا بپیوندد.
یکى از دشمنان چون آن فریاد ضجه را شنید، به رقیه گفت : ((اسکتى یا جاریه ! فقد آذیتنى ببکائک ))؛ اى کنیز! ساکت باش ، زیرا من با گریه تو ناراحت مى شوم .
آن ناز دانه بیشتر اشک ریخت . و دیگر بار آن موکل گفت : ((اسکتى یا بنت الخارجى ))؛اى دختر خارجى ! ساکت باش .
حرفهاى زجر دهنده آن مزدور، قلب دختر امام را شکست . رو به سر پدر نمود و گفت : ((یا ابتاه قتلوک ظلما و عدوانا و سموک بالخارجى ))؛اى پدر! تو را از روى ستم و دشمنى کشتند و نام خارجى را هم بر تو گذاردند.
پس از این جمله ها، موکل غضب کرد و با عصبانیت ، رقیه را زا روى شتر گرفت و از بالا بر روى زمین انداخت .
تاریکى شب بر همه محیط سایه افکنده بود. رقیه از ترس ، شروع کرد به دویدن در آن تاریکى . سختى و خار و خاشاک زمین ، پاهاى کوچولوى او را مجروح نمود. و او با همه خستگى باز مى دوید.
شدم سه ساله از رفت سایه پدرم
کسى که داغ پدر زود دید من بودم
به نیمه شبى زپى کاروان به دامن دشت
کسى که پاى برهنه دوید من بودم .
همان زمان ، قافله متوجه نیزه اش شد که سر امام حسین (ع ) بر بالاى آن بود. نیزه به زمین فرو رفته بود. دشمن هر چه کرد که آن را در آورد، نتوانست .
رئیس قافله نزد امام سجاد (ع ) آمد و سبب این ماجرا و حکایت را پرسید. امام فرمود: یکى از بچه ها گم شد است تا او پیدا نشود، نیزه حرکت نخواهد کرد!
حضرت زینب (س ) با شنیدن این سخن ، خود را از بالاى شتر به روى زمین انداخت .ناله کنان به عقب برگشت تا گمشده را پیدا کند.
زینب (س ) به هر سو مى دوید. ناگهان چشمش به یک سیاهى افتاد. جلو رفت تا به آن رسید در آنجا یک زن را دید که سر کودک گمشده را به دامن گرفته است رو به آن زن نمود و پرسید: شما کیستید؟!
فرمود: ((انا امک فاطمة الزهراء اظننت انى اغفل عن ایتام ولدى ))؛ من مادر تو، فاطمه زهرا هستم . گمان مى کنى من از یتیم هاى فرزندم غافلم !(157)
زینب (س ) رقیه را گرفت و به کاروان رساند و قافله به راه افتاد(158)

 

اگر زینب (س ) نبود

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
استاد توفیق ابوعلم ، رئیس هیاءت مدیره مسجد نفیسه خاتون و معاون اول وزارت دادگسترى مصر در کتاب ((فاطمه زهرا)) درباره زینب (س ) مى نویسد:
((هر کس تاریخ زندگانى و مبارزات عقیله بنى هاشم ، زینب ، را به دقت بررسى کند، با ما هم عقیده خواهد شد که نهضتى که حسین (ع ) علیه کفر و ارتداد بر پا کرد، اگر زینب نمى بود و وظایف سنگین خود را پس از شهادت برادر انجام نمى داد و زمام امر را در مراحل اسارت خانواده پیغمبر در دست نمى گرفت این چنین سامان نمى یافت و آن رستاخیز خونین به چنین نتیجه مطلوب نمى رسید.
آرى خلود و جاودانگى نهضت حسینى تنها در گرو همت عالى این بانوى بزرگ است که در واقع حلقه اتصال و پیوند آن فاجعه بلا با قرون و نسلهاى آینده شده است .
یزید امر را بر مردم مشتبه ساخته و وارونه جلوه داده بود. او چنین وانمود مى کرد که لشکرى که به کارزار کربلا اعزام داشته ، براى قلع و قمع گروهى از خوارج عراق است و آن سرها که حضورش ‍ آوردند سرگردنکشان و شکنندگان عصاى مسلمین است ، لیکن در همین اوضاع و احوال بود که زینب دهان خونین به سخن گشود و مدرم کوفه و شام را از حقیقت حال آگاه ساخت و به آنان اعلام کرد که اینک خود و این زنانى را که از کربلا تا شام در اسارت آورده اند، جز دختران و خاندان رسول خدا (ص ) نیستند و با این کار ننگ و رسوایى این جرم فجیع را بر دامان پلید یزید و یارانش ‍ ثابت و جاودانه کرد.
زینب (س ) ضمن سخنان بلیغى که در کوفه و شام در مجلس یزید ایراد کرد پرده از روى کار کنار زد و افکار خفته و بى خبر را بیدارى و هوشیارى داد و حقیقت را که یزید و یارانش بیهوده مى کوشیدند تا از دیده و اندیشه مسلمین پنهان کنند و بر آن جنایت هولناک پرده اشتباه افکنند بر ملا و آشکار ساخت .
آرى ، زینب تنها کسى بود که مسئولیت نگاهدارى عیال و اولاد حسین و یاران او را به عهده گرفت تا آن گاه که ایشان را از این سفر پر مخاطره به مدینه باز گردانید)).(159)

 

آرزوى دیدن زینب (س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از بحر المصائب نقل مى کنند که در خرابه شام هیجده صغیر و صغیره در میان اسیران بود که به آلام و اسقام مبتلا، و هر بامداد و شامگاه از جناب زینب (س ) آب و نان طلب مى کردند و از گرسنگى و تشنگى شکایت مى نمودند.
یک روز یکى از اطفال طلب آب نمود. زنى از اهل شام فورا جام آبى حاضر نمود و به علیا مخدره زینب (س ) عرض کرد: اى اسیر، تو را به خدا قسم مى دهم که رخصت فرمایى من این طفل را به دست خویش آب دهم ، ((لاءن رعایة الایتام یوجب قضاء الحوائج و حصول المرام )) شاید خداى تعالى حاجت مرا بر آورد.
علیا مخدره فرمود: حاجت تو چیست و مطلوب تو کیست ؟
عرض کرد: من از خدمتکاران فاطمه زهرا (س ) بودم ، انقلاب روزگار به این دیارم افکند. مدتى دراز است که از اهل بیت اطهار (ع ) خبرى ندارم و بسیار مشتاقم که یک مرتبه دیگر خدمت خاتون خود علیا مخدره زینب (س ) برسم و مولاى خود امام حسین (ع ) را زیارت کنم .شاید خداوند متعال به دعاى این طفل حاجت مرا بر آورد و بار دیگر دیده مرا به جمال ایشان روشن بفرماید و بقیه عمر را به خدمت ایشان سپرى کنم .
زینب (س ) چون این سخن را شنید ناله از دل و آه سرد از سینه بر کشید و گفت : اى امة الله ، حاجت تو برآورده شد. من دختر امیرالمؤ منینم ، و این نیز سر حسین است که بر درب خانه یزید آویخته است .
آن زن با شنیدن این مطلب ، همانند شخص صاعقه زده مدتى خیره خیره به علیا مخدره زینب نظر کرد و سپس ناگهان نعره اى زد و بى هوش بر روى زمین بیفتاد. چون به هوش آمد چنان نعره ((واحسیناه ، واسیداه ، وا اماماه ، واغریباه ، واقتیل اولاد على )) از جگر بر کشید که آسمان و زمین را منقلب کرد.(160)

 

قصه زنى که نذر کرد

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نیز در بحر المصائب مى خوانیم : یک روز زنى طبقى از طعام آورد و در نزد علیا مخدره گذارد. آن علیا مخدره فرمود: این چه طعامى است ؟ مگر نمى دانى که صدقه بر ما حرام است ؟ عرض کرد: اى زن اسیر، به خدا قسم صدقه نیست ، بلکه نذرى است که بر من لازم است و براى هر غریب و اسیر مى برم . حضرت زینب (س ) فرمود این عهد و نذر چیست ؟ عرض کرد: من در ایام کودکى در مدینه رسول خدا (ص ) بودم و در آنجا به مرضى دچار شدم که اطبا از معالجه آن عاجز آمدند. چون پدر و مادرم از دوستان اهل بیت بودند براى استشفا مرا به دارالشفاى امیرالمؤ منین (ع ) بردند و از بتول عذرا فاطمه زهرا(س ) طلب شفا نمودند. در آن حال حضرت حسین (ع ) نمودار شد. امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: اى فرزند، دست بر سر این دختر بگذار و از خداوند شفاى این دختر را بخواه ! پس ‍ دست بر سر من گذاشت و من در همان حال شفا یافتم و از برکت مولایم حسین (ع ) تاکنون مرضى در خود نیافتم . پس از آن ، گردش ‍ لیل و نهار مرا به این دیار افکند و از ملاقات موالیان خود محروم ساخت . لذا بر خود لازم کردم و نذر نمودم که هر گاه اسیر و غریبى را ببینم ، چندان که مرا ممکن مى شود براى سلامتى آقایم حسین (ع ) به آنها احسان کنم ، باشد که یک مرتبه دیگر به زیارت ایشان نایل بشوم و جمال ایشان را زیارت کنم .
آن زن چون سخن را بدین جا رسانید، علیا مخدره زینب (س ) صیحه از دل بر کشید و فرمود: یا امة الله ، همین قدر بدان که نذرت تمام و کارت به انجام رسید و از حالت انتظار بیرون آمدى . همانا من زینب دختر امیرالمؤ منینم و این اسیران ، اهل بیت رسول خداوند مبین هستند و این هم سر حسین (ع ) است که بر در خانه یزید منصوب است .
آن زن صالحه از شنیدن این کلام جانسوز، فریاد ناله بر آورد و مدتى از خود بیخود شد. چون به هوش آمد خود را بر روى دست و پاى ایشان انداخت و همى بوسید و خروشید و ناله ((واسیداه ، وااماماه و واغریباه )) به گنبد دوار رسانید و چنان شور و آشوب بر آورد که گفتى واقعه کربلا نمودار شده است . سپس در بقیه عمر خود از ناله و گریه بر حضرت سیدالشهداء (ع ) ساکت نشد تا به جوار حق پیوست (161)

 

زن یزید به خرابه شام مى آید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زن یزید که سالهاى پیش در خانه عبدالله بن جعفر زیر دست علیا مخدره زینب (س ) کاملا تربیت شده بود، روزگار او را به شام خراب انداخته و از جایى خبر ندارد. یک وقت بر سر زبانها افتاد که جماعتى از اسیران خارجى به شام آمده اند. این زن از یزید درخواست کرد به دیدار آنها برود یزید گفت شب برو.
چون شب فرا رسید، فرمان کرد تا کرسیى در خانه نصب کردند. بر کرسى قرار گرفت و حال رقت بار آن اسیران او را کاملا متاءثر گردانید سؤ ال کرد: بزرگ شما کیست ؟ علیا مخدره را نشان دادند. گفت : اى زن اسیر، شما از اهل کدام دیارید؟ فرمود: از اهل مدینه . آن زد گفت عرب همه شهرها را مدینه گوید؛ شما از کدام مدینه هستید؟ فرمود: از مدینه رسول خدا (ص ) آن زن از کرسى فرود آمد و به روى خاک نشست . على مخدره سبب سؤ ال کرد، گفت : به پاس احترام مدینه رسول خدا (ص ) اى زن اسیر، تو را به خدا قسم مى دهم آیا هیچ در محله بنى هاشم آمد و شد داشته اى ؟ علیا مخدره فرمود: من در محله بنى هاشم بزرگ شده ام . آن زن گفت : اى زن اسیر، قلب مرا مضطرب کردى . تو را به خدا قسم مى دهم ، آیا هیچ در خانه آقایم امیرالمؤ منین (ع ) عبور نموده و هیچ بى بى من علیا مخدره زینب (س ) را زیارت کرده اى ؟ حضرت زینب (س ) دیگر نتوانست خوددارى بنماید، صداى شیون او بلند شد فرمود: حق دارى زینب را نمى شناسى ، من زینبم !

 

بگفت اى زن ، زدى آتش به جانم کلامت سوخت مغز استخوانم
اگر تو زینبى ، پس کو حسینت اگر تو زینبى کو نور عینت
بگفتا تشنه او را سر بریدند به دشت کربلا در خون کشیدند
جوانانش به مثل شاخ ریحان مقطع گشته چون اوراق قرآن
چه گویم من ز عباس دلاور که دست او جدا کردند ز پیکر
هم عبدالله و عون و جعفرش را به خاک و خون کشیدند اکبرش را
دریغ از قاسم نو کد خدایش که از خون گشته رنگین دست و پایش
ز فرعون و زنمرود و ز شداد ندارد این چنین ظلمى کسى یاد
که تیر کین زند بر شیر خواره کند حلقوم او را پاره پاره
زدند آتش به خرگاه حسینى به غارت رفت اموال حسینى
مرا آخر زسر معجر کشیدند تن بیمار را در غل کشیدند
حکایت گر ز شام و کوفه دارم رسد گفتار تا روز شمارم

زینب بزرگ (س ) فرمود: از زن ، از حسین پرسش مى کنى ؟! این سر که در خانه یزید منصوب است از آن حسین است . آن زن از استماع این کلمات دنیا در نظرش تیره و تار گردید و آتش در دلش ‍ افتاد. مانند شخص دیوانه ، نعره زنان ، بى حجاب ، با گیسوان پریشان ، سر و پاى برهنه به بارگاه یزید دوید. فریاد زد: اى پسر معاویه ((راءس ابن بنت رسول الله منصوب على باب دارى ))؛ سر پسر دختر پیغمبر (ص ) را در خانه من نصب کرده اى با اینکه ودیعه رسول خداست ، ((واحسیناه ، واغریباه ، وامظلوماه ، واقتیل اولاد الادعیاء، والله یعز على رسول الله و على امیرالمؤ منین )).
یزید یک باره دست و پاى خود را گم کرد، دید فرزندان و غلامان و حتى عیالات او بر او شوریدند. از آن پس چنان دنیا بر او تنگ شد و زندگى بر او ناگوار افتاد که مى رفت در خانه تاریک و لطمه به صورت مى زد و مى گفت : ((ما لى و لحسین بن على )). لذا چاره اى جز این ندید که خط سیر خود را نسبت به اهل بیت عوض ‍ کند، لذا به عیال خود گفت : برو آنان را از خرابه به منزلى نیکو ببر. آن زن به سرعت ، با چشم گریان شیون کنان ، آمد زیر بغل علیا مخدره زینب (س ) را گرفت و گفت : اى سیده من ، کاش از هر دو چشم کور مى شدم و تو را به این حال نمى دیدم . اهل بیت (ع ) را برداشت و به خانه برد و فریاد کشید: اى زنان مروانیه ، اى بنات سفیانیه ، مبادا دیگر خنده کنید! مبادا دیگر شادى بکنید! به خدا قسم اینها خارجى نیستند، این جماعت اسیران ذریه رسول خدا و فرزندان فاطمه زهرا و على مرتضى على (ع ) و آل یس و طه مى باشند.(162)

 

تهیه غذا براى کودکان

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام سجاد (ع ) فرمود: هنگامى که ما را در خرابه شام قرار دادند، در آنجا انواع رنجها را بر ما روا داشتند. روزى دیدم عمه ام ، حضرت زینب (س )، دیگى بر روى آتش نهاده است ، گفتم : عمه جان این دیگ چیست ؟ فرمود: کودکان گرسنه اند، خواستم به آنها وانمود نمایم که برایشان غذا مى پزم و بدین وسیله آنان را خاموش سازم !
و نیز نقل شده است : آنها مکر آب و نان از حضرت زینب (س ) طلب مى کردند، حتى بعضى از زنان شام ترحم کرده براى آنها آب و غذا مى آوردند(163)

 

زنى به نام حمیده

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نقل شده است که وقتى اسیران وارد شام شدند، مردم به تماشاى آنها رفتند. بانویى هاشمى به نام حمیده بوده که پسرش (سعد) و کنیزش (رمیثه ) جهت تماشا از خانه بیرون رفته بودند، وقتى که سعد و رمیثه از قضایا آگاه شدند برگشته و به ناله و سوگوارى پرداختند، حمیده سراسیمه نزد آنها دوید، شنید پسرش مى گوید: با خدایا، چگونه بنالم و نگویم با اینکه سر مبارک امامم را بر نیزه دشمن دیدم و رمیثه مى گوید: چگونه نگویم در حالى که بانوان سلطان حجاز بر شتران بى جهاز، با ناله ((واحیناه ، واغربتا)) هم آواز دیدم !
حمیده از شنیدن این کلمات نقش بر زمین شد و از هوش رفت ، وقتى که به خود آمد با سر و پاى برهنه ، از خانه بیرون شد، چشمش ‍ به زینب کبرى افتاد خود را بر زمین زد و فریاد بر آورد: اى دختر على مرتضى ! کاش کور شده بودم و تو را اسیر نمى دیدم . برادرت کجاست که تو را با این وضع به شام آوردند؟ آن بانو با چشم گریان اشاره کرد به سر منور امام حسین که بالاى نیزه بود.
وقتى حمیده سر منور امام حسین (ع ) را دید چنان فریاد و ((واحسیناه ))از دل پر درد بر آورد که از هوش رفت تا تماشاچیان دورش را گرفتند! سعد و رمیثه موى کنان بالاى سرش ‍ آمده و خروش برآوردند: حمیده از دنیا رفت . سعد و رمیثه نیز قالب تهى کرده و هر سه به خدمت آقاى شان حسین رسیدند.

 

ما در اینجا غریبیم !

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نزدیک غروب آفتاب که مى شد، مردم دمشق ، دست کودکان خویش را مى گرفتند و به تماشاى بچه هاى امام حسین (ع ) مى آمدند. و پس از آن راهى خانه مى گشتند. روزى رقیه با دیدگان حسرت بار به آن جمع نگاه کرد. ناله اى دردناک از دل برآورد و روى به عمه اش زینب (س ) نمود و گفت : اى عمه ! اینها به کجا مى روند؟ حضرت زینب (س ) فرمود: اى نور چشمم ! اینها رهسپار خانه و کاشانه خود هستند. رقیه گفت : عمه جان ! مگر ما خانه نداریم ؟! زینب (س ) فرمود: نه ! ما در اینجا غریبیم و خانه نداریم . خانه ما در مدینه است . با شنیدن این سخن صداى ناله و گریه رقیه بلند شد و فریاد زد: ((واغربتاه ، واذلتاه ، و اکربتاه )) اه از غریبى ، واى از محنت و زارى ما(164)

 

زینب (س ) و آرام کردن رقیه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سختى هاى خرابه ، حضرت رقیه را بسیار ناراحت کرده بود. یکسره بهانه بابا مى گرفت و به عمه اش زینب (س ) مى گفت : بابایم کجاست ؟ عمه اش براى اینکه رقیه را آرام کند، به او مى گفت : پدرت به سفر رفته است .
شبى در خرابه شام ، رقیه از این گوشه به آن گوشه مى رفت ، ناله مى زد، بهانه مى گرفت ، گاه خشتى بر مى داشت و زیر سر مى گذاشت ، گاه بهانه خانه و کاشانه مى گرفت و یا بابا، بابا مى زد. زینب (س ) آن نازدانه را به دامن گرفت تا او را آرام کند. و رقیه در بغل عمه خوابش برد. در عالم رؤ یا پدر را به خواب دید. امام حسین (ع ) با بدنى پر از زخم و جراحت به دیدار رقیه آمده بود در همان خواب ، دامان پدر را گرفت و گفت : بابا جان کجا بودى ؟ بابا چرا احوال بچه هاى کوچکت را نمى پرسى ؟ بابا چرا به درد ما رسیدگى نمى کنى ؟!
زینب دید رقیه در خواب حرف مى زند، رو به زنان حرم گفت : اى اهل بیت ! ساکت باشید. نور دیده برادرم خواب مى بیند. بگذارید ببینم چه مى گوید؟
همه زنان آرام شدند. گوش به سخنان رقیه نشستند. گویا ماجراى سفر از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام را براى پدر حکایت مى کند:
((بابا، صورتم از ضرب سیلى شمر کبود شده است . بابا، مرا در بیابانها، میان آفتاب نگه داشتند. بابا، کتف عمه ام از کعب نیزه ها و ضرب تازیانه ها کبود گردیده است . بابا ما در این خرابه چراغ نداریم فرش نداریم . دخترت به جاى متکا، بر زیر سر، خشت مى گذارد...))(165)

 

وداع زینب (س ) با رقیه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
فریادهاى آتشین امام سجاد (ع ) و زینب (س ) و خون پاک حضرت رقیه ، اثرش را گذاشت . کاروان اسرا از گوشه خرابه آزاد شد. زنان و کودکان به مدینه مى روند. پیام عاشورا در شهر پیامبر (ص ) باید به مردم ابلاغ شود.
ولى زینب (س ) چگونه از خرابه دل ببرد. نو گلى از بوستان حسین (ع ) در این خرابه آرمیده است . شام ، بوى حسین و رقیه مى دهد. رقیه ، نازدانه پدر، به زینب سپرده شده است . زینب ، بى رقیه ، چگونه به کربلا و مدینه وارد شود.
زمان حرکت فرا رسیده است . زینب رسالت بزرگترى بر دوش ‍ دارد. راهى جز رفتن نیست . کاروان به راه افتاد حضرت زینب (س ) و زنان اهل بیت ، سوار بر محمل سیاه پوش شده اند. اهل شام با حالت خجالت و با حال عزا به مشایعت آمده اند(166)
غم سراسر شام را گرفته است . گریه ها بلند مى باشد. در میان آن سر و صدا، زینب سر از محمل بیرون آورد، و با کلمات بسیار جانسوز، فرمود: ((اى اهل شام ! ما از میان شما مى رویم . ولى یک دختر خردسال را در میان شما گذاشتیم . او در این شهر غریب است . کنار قبر او بروید. او را فراموش نکنید. گه گاهى آبى بر بر مزارش بپاشید و چراغى روشن کنید)).

 

نپذیرفتن خون بها

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
قبل از آنکه کاروان بازماندگان آماده حرکت به مدینه شوند، یزید دستور داد تا مال بسیارى ، در حدود دویست هزار مثقال زر سرخ ، بیاورند. سپس به جناب زینب (س ) گفت : این مبلغ را هم عوض ‍ خون حسین (ع ) و مصیبتهایى که در حادثه کربلا بر شما وارد آمده است بگیرید.
زینب (س ) در برابر یزید سخت بر آشفت و به او فرمود: ((یزید، چه اندازه پررو و بى حیا هستى ؟! سرور ما حسین و کسان او را مى کشى ، آن گاه با کمال پررویى مى گویى این مال را در عوض آن بگیرید، مگر نشنیده اى پیامبر (ص ) فرمود: هر کس دل مؤ منى را برنجاند و یا غمگین کند اگر تمام دنیا را هم به او بدهد جبران آن حزنى که به او رسانده نخواهد شد؟! در صورتى که تمام دنیا به اندازه یک مو، از موهاى ایشان نمى ارزد.))(167)

 

بعد از اسارت تا وفات حضرت زینب
تشکیل مجلس عزادارى

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یزید تغییر مسلک داد. به روایت ابى مخنف و دیگران ، وى امام سجاد(ع ) را بین ماندن شام و حرکت به سوى مدینه مخیر نمود. آن حضرت به پاس تکریم علیا مخدره زینب (س ) فرمود: بایستى در این باب با عمه ام زینب (س ) صحبت کنم ، چون پرستار یتیمان و غمگسار اسیران اوست .
یزید از این سخن بر خود لرزید.
چون آن حضرت با زینب کبرى (س ) سخن در میان نهاد، فرمود: هیچ چیز را بر اقامت در جوار جدم رسول خدا (ص ) اختیار نخواهم کرد، ولى اى یزید بایستى براى ما خانه اى خالى بنمایى که مى خواهیم به مراسم عزادارى بپردازیم ، زیرا از وقتى که ما را از جسد کشتگان خود جدا نمودند، نگذاشته اند که بر کشتگان خود گریه کنیم ، و بایستى هر کس از زنان که مى خواهد بر ما وارد بشود کسى او را منع ننماید.
یزید از این سخنان بر خود لرزید، و بسى بیمناک شد، چون مى دانست آن مخدره در آن مجلس ، یزید و سایر بنى امیه را با خاک سیاه برابر نموده و بغض و عداوت او در قلوب مردم مستقر خواهد کرد و آثار آل محمد (ص ) را تازه خواهد نمود، و زحمات او و پدرش را که مى خواسته اند آثاز آل محمد (ص ) را نابود کنند به باد فنا خواهد داد. ولى از اجابت چاره ندید، فرمان داد تا خانه وسیعى براى آنها تخلیه کردند و منادى ندا کرد: هر زنى بخواهد به سر سلامتى زینب (س ) بیاید، مانعى ندارد. چون این خبر منتشر شد، زنى از هاشمیه در شام نماند، مگر آنکه در مجلس حضرت زینب (س ) حاضر گردید.
زنان امویه و بنات مروانیه نیز با زینت و زیور وارد مجلس شدند. اما چون آن منظره رقت آور را مشاهده کردند، یکباره زیورهاى خود را ریخته و همگى لباس سیاه مصیبت در بر کردند و از زنان شام جمع کثیرى به آنها پیوستند و همى ناله و عویل از جگر بر کشیدند و جامه ها بر تن دریدند و خاک مصیبت بر سر ریختند و موى پریشان کرده صورتها بخراشیدند، چندان که آشوب محشر برخاست و بانگ و زارى به عرش رسید، در آن وقت زینب کبرى (س ) به روایت بحار انشاد این اشعار نمود و قلب عالم را کباب نمود.
از مرثیه آن مخدره گفتى قیامتى بر پا شد. فرمود: اى زنان شام بنگرید که این مردم جانى شقى ، با آل على (ع ) چگونه معامله کردند و چه به روز اهل بیت مصطفى (ص ) در آوردند؟! اى زنان شام ، شما این حالت و کیفیت را ملاحظه مى نمایید، اما از هنگامه کربلا و رستخیز روز عاشورا و حالت عطش اطفال و شهادت شهدا و برادرم و حالات قتلگاه بى خبر هستید و نمى دانید که از ستم کوفیان بى وفا و پسر زیاد بى حیا و صدمات طى راه ، بر این زنان داغدار و یتیمان دل افگار و حجت خدا سید سجاد (ع ) چه گذشت !
زنان شام و هاشمیان از مشاهده این حال و استماع این مقال ، جملگى به و لوله در آمدند. آنان تا مدت هفت روز مشغول ناله و سوگوارى بودند و افغان به چرخ کبود رسانیدند.
در بحرالمصائب گوید:
آن مخدره در آن وقت روى به بقیع آورده و این اشعار را خطاب به مادر قرائت نمود، چنان که گفتى آسمان و زمین را متزلزل ساخت . به نظر حقیر، این اشعار هم زبان حال است که به آن مخدره نسبت داده اند:

 

ایام ام قد قتل الحسین بکربلاء
ایا ام رکنى قد هوى و تزلزلا
ایام ام قد القى حبیبک بالعرا
طریحا ذبیحا بالدماء مغسلا
ایا ام نوحى فالکریم على القنا
یلوح کالبدر المنیر اذ انجلا
و نوحى على النحر الخضیب و اسکبى
دموعا الخد التریب مرملا

 

زینب (س ) کنار قبر برادر در اربعین

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده است :
هنگامى که حضرت زینب (س ) و همراهان در روز اربعین به کربلا آمدند، زینب (س ) در کنار قبر برادر، درد دلها کرد و گفتار جانسوزى گفت ؛ از جمله به یاد رقیه (س ) افتاد و زبان حالش این بود:
((برادر جان ! همه کودکانى را که به من سپرده بودى ، به همراه خود آوردم ، مگر رقیه ات را که او را در شهر شام با دل غمبار به خاک سپرده ام !))(168)

 

زنان مدینه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
چون به نزدیکى مدینه رسیدند محمل ها را فرود آورده ، شتران را یک سو خوابانیده و خود مشغول نوحه سرایى بشدند و اسباب شهدا را پیش روى خود پهن نمودند. ناگاه غلغله اهل مدینه بر پا شد و زنان مهاجر و انصار نمایان شدند. حضرت سجاد (ع ) بفرمود تا آنها را استقبال نمودند.
چون چشم زنان مدینه به آن سیاه پوشان افتاد. هنگامه محشر نمودار شد.
شتابان روى به خیمه ها نمودند. چون اهل حرم را بدان حال نگریستند،
که جز حضرت سجاد (ع ) از رجال مراجعت ننموده ، سخت بگریستند. گروهى با حضرت زینب (س )، جماعتى دور ام کلثوم ؛ هر چند نفر مشغول به یکى از اهل حزم شدند و از حضرت زینب (س ) چگونگى حالات را جویا شدند.
زینب (س ) فرمود: ((به چه زبان شرح دهم که قدرت بیان ندارم ، بلکه از زندگانى خود بیزارم . اى زنان قریش و اى دختران بنى هاشم ! چیزى مى شنوید و حکایتى به گوش مى سپارید. اگر شرح حال شهدا و اسرا را باز گویم ، در مورد ملامتم چگونه زنده باشم ؟))(169)

 

خبر شهادت حسین به پیامبر (ص )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
راوى مى گوید: هنگامى که حضرت زینب (ع ) به در مسجد پیامبر(ص ) رسید، چارچوب در را گرفت و فریاد زد: ((یا جداه ! انى ناعیة الیک اخى الحسین و هى مع ذلک لا تجف لها عبرة و لا تفتر من البکاء و النحیب . و کلما نظرت الى على بن الحسین (ع ) تجدد حزنها و زاد و جدها)).
اى جد من ! خبر شهادت برادرم حسین (ع ) را براى تو آورده ام . راوى گوید: هرگز اشک از چشمان حضرت زینب (س ) نمى ایستاد و گریه و ناله اش کم نمى شد و هرگاه حضرت على بن الحسین (ع ) را مى دید داغش تازه و غم او افزون مى گشت .(170)

 

شیون هنگام ورود به مدینه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در روایت دیگر آمده : حضرت زینب (س ) در میان کاروان ، به خواهران و کودکان سفر کرده ، رو کرد و فرمود: ((از هودجها پیاده شوید که اینک روضه منوره جدم رسول خدا (ص ) نمایان است .))
آن گاه آهى کشید که نزدیک بود روح از بدنش خارج گردد. جمعیت بسیار از هر سو هجوم آوردند، زینب (س ) با ذکر وقایع جانسوز کربلا، مى گریست و همه حاضران صدا به گریه بلند کردند به طورى که گویا قیامت بر پا شده است .
زینب (س ) خطاب به براردش حسین (ع ) مى گفت : ((برادرم حسین جان ! (اشاره به قبرها) جدت و مادرت و برادرت و بستگانت هستند که در انتظار قدوم تو به سر مى برند، اى نور چشمم ، تو شهید شدى و اندوه طولانى براى ما به ارث گذاشتى ، اى کاش مرده و فراموش شده بودم و ذکرى از من نبود.))
سپس زینب (س ) خطاب به شهر مدینه کرد و فرمود: ((اى مدینه ! جدم کجا رفت آن روزى که همراه مردان و جوانان ، با شادى از تو بیرون رفتیم ؟ ولى امروز با اندوه و حزن و با بار سنگین حوادث تلخ و پر از رنج ، بر تو وارد شدیم ، مردان و پسران ما از ما جدا شدند پراکنده شدیم ،))
سپس کنار قبر رسول خدا (ص ) آمد و گفت : ((اى جد بزرگوار اى رسول خدا! من خبر در گذشت برادرم حسین را براى تو آورده ام .))(171)

 

ملاقات ام البنین با زینب (س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده : وقتى که اهل بیت (ع ) وارد مدینه شدند، ام البنین مادر حضرت عباس (ع ) در کنار قبر رسول خدا (ص ) با زینب (س ) ملاقات کرد.
ام البنین گفت : ((اى دختر امیرمؤ منان ! از پسرانم چه خبر؟))
زینب : همه کشته شدند.
ام البنین : جان همه به فداى حسین ! بگو از حسین چه خبر؟
زینب : حسین را با لب تشنه کشتند.
ام البنین تا این سخن را شنید، دستهاى خود را بر سرش زد و با صداى بلند و گریان مى گفت : اى واى حسین جان .
زینب : اى ام البنین ! از پسرت عباس یادگارى آورده ام .
ام البنین گفت : آن چیست ؟ زینب (س ) سپر خون آلود عباس (ع ) را از زیر چادر بیرون آورد. ام البنین تا آن را دید، چنان دلش ‍ سوخت که نتوانست تحمل کند، از شدت ناراحتى بى هوش شده و به زمین افتاد.(172)

 

یاد جانسوز زینب (س ) در مدینه از رقیه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده است که وقتى حضرت زینب (س ) با همراهان به مدینه بازگشتند زنهاى مدینه براى عرض تسلیت ، به حضور زینب (س ) آمدند آن حضرت حوادث جانسوز کربلا و کوفه و شام را براى آنها بیان مى کرد و آنها گریه مى کردند، تا اینکه به یاد حضرت رقیه (س ) افتاد و فرمود: ((اما مصیبت وفات رقیه در خرابه شام ، کمرم را خم کرد و مویم را سفید نمود.))
زنها وقتى این سخن را شنیدند، صدایشان با شور و ناله به گریه بلند شد و آن روز به یاد رنجهاى جانگداز رقیه (س ) بسیار گریستند.(173)

 

سوگوارى کنار قبر مادرش زهرا(س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده است که حضرت زینب (س ) و همراهان ، کنار قبر مادرشان زهرا(س ) (یعنى حدود و سمت قبر آن حضرت ) رفتند. در آن جا نیز شیون به پا شد، زنان و مردان مدینه ، آن چنان مى گریستند که گویى محشر شده است .
زینب (س ) که قافله سالار عزاداران بود، آن قدر ((مادر، مادر)) کرد تا بى هوش به زمین افتاد. وقتى به هوش آمد صدا زد: ((مادرم ! آن قدر تازیانه به بدنم زدند که بدنم مجروح شد)). سپس عرض کرد: ((پیراهن حسین را براى تو سوغاتى آورده ام )). (طبق نقل سید بن طاووس در لهوف ، در آن پیراهن صد و چند سوراخ و بریدگى از آثار تیرها و نیزه ها و شمشیرها بود).
زینب (س ) به مردم مدینه رو کرد و فرمود: ((در کربلا نبودید تا بنگرید که برادرم را چگونه کشتند، این سوراخها که در این پیراهن مى بینید، جاى تیرها و شمشیرها و نیزه هاى دشمن است .))(174)

 

دستور به سیاه پوش کردن محمل ها

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
براى رفتن اهل بیت (ع ) به مدینه ، همه نوع امکانات تهیه شد: محملهاى زرین ؛ لباسهاى تجملاتى و رنگین ؛ اسبها و وسایل سوارى ؛ توشه راه براى اهل بیت (ع ) و ماءموران محافظ، که سیصد و به روایتى پانصد نفر بودند؛ و هر نوع امکانات دیگرى که لازم بود تام آنها به دستور یزید آماده شد و مسئولیت تمام آنها را به عهده ((عمرو بن خالد قریشى )) و بنابر روایتى ، به عهده ((نعمان بن بشیر)) که از صحابه رسول خدا (ص ) و معروف به صلاح و خوبى بود گذاشت ، و دستور داد با کمال احترام و به هر نحو که خود آنان مى پسندند با ایشان رفتار کنند، تا به مدینه برسند.
همه چیز آماده بود. فقط منتظر بودند که اهل بیت (ع ) بر محملها سوار شوند تا کاروان حرکت نماید.
نخست امام زین العابدین (ع ) از منزل بیرون آمد، آن گاه اجازه فرمود اهل بیت بیرون آیند و سوار شوند. زینب (س ) بلند شد، سایر زنان نیز به پیروى از او بلند شده ، از خانه بیرون آمدند. زنان آل ابى سفیان ، دختران یزید و سایر زنان و دختران مربوطه با گریه و اشک تا در کاخ دارالاماره از ایشان بدرقه کردند.
پس از وداع و خداحافظى با آنان ، زینب (س ) نزدیک کاروان آمد. همین که چشمش به آن محملهاى تجملاتى افتاد که با پارچه هاى زربافت و رنگین پوشیده شده بودند، به یکى از کنیزان همراه خود فرمود: ((به نعمان بن بشیر بگو این محملها را سیاه پوش کن تا مردم بدانند ما عزادار اولاد زهرا هستیم )).
منظور زینب (س ) از این دستور این بود که نشان عزا و سوگوارى همه جا و براى همه کس معلوم باشد. آن روز که حسین (ع ) را کشتند به تمام شهرها و روستاها تبریک گفتند و جشن گرفتند، امروز هم که پیام آور خون شهیدان مسئولیت دفاع از خون آنها را به عهده گرفته است ، باید در هر جا که مى رسد آن تبلیغات شوم و مسموم کننده را خنثى نماید.
نعمان بن بشیر امر زینب بزرگ را اطاعت کرد، تمام محملها با پارچه هاى سیاه که نشان سوگ و عزا بود، پوشانده شد.
همین که خواستند سوار شدند زینب (س ) روزى را که از مدینه بیرون آمدند و رجال و مردانى را که همراهشان بودند و هم اکنون جایشان خالى بود، به یاد آورد تمام زنان و کودکان با ناله و شیون و با چشم گریان هر کدام به زبانى سوگوارى مى کردند از میان مردم که براى بدرقه و خداحافظى آمده بودند، عبور کرده و از دروازه شام بیرون رفتند...

 

شام غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت

در بین راه به هر منزلى که مى رسید به حسب مناسبتها مجلس ‍ سوگوارى تشکیل مى داد و ظلم و ستم هیاءت حاکمه ، و مظلومیت اهل بیت (ع ) را براى مردم توضیح مى داد، تا به مدینه رسیدند(175)

 

 

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک