حضرت زینب سلام الله علیها


+ کرامات حضرت زینب (س )

 

کرامات حضرت زینب (س )  

 

 

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

برطرف شدن حاجت یک هندى


یکى از علماى بزرگوار مى گوید: متولى حرم حضرت زینب (س ) فرمود: یک روز یک هندى آمد جلوى صحن حضرت زینب دستش را دراز کرد و چیزى گفت . دیدم یک سکه طلایى در دست او گذاشته شد. رفتم پیشش و گفتم : این سکه را با پول من عوض ‍ مى کنى . مرد هندى با تعجب گفت : براى چه ؟ گفتم : براى تبرک . با تعجب گفت : مگر شما از این سکه ها نمى گیرید من بیست سال است که هر روز یک سکه مى گیرم و در شهر شام زندگى مى کنم .

نتیجه احترام یک سنى به زینب (س )
یکى از شیعیان ، به قصد زیارت قبر بى بى حضرت زینب (س ) از ایران حرکت کرد تا به گمرک ، در مرز بازرگان ، رسید. شخصى که مسئول گمرک بود، پیر زن را خیلى اذیت کرد و به شدت او را آزار روحى داد. مرتب سؤ ال مى کرد: براى چه به شام مى روى ؟ پولهایت را جاى دیگر خرج کن .
زن گفت : اگر به شام بروم ، شکایت تو را به آن حضرت مى کنم .
گمرکچى گفت : برو و هر چه مى خواهى بگو، من از کسى ترسى ندارم .
زن پس از اینکه خودش را به حرم و به قبر مطهر رساند، پس از زیارت با دلى شکسته و گریه کنان عرض کرد: اى بى بى ! تو را به جان حسین ات انتقام مرا از این مرد گمرکچى بگیر.
زن هر بار به حرم مشرف مى شد، خواسته اش را تکرار مى کرد. آن شب در عالم خواب بى بى زینب (س ) را دید که آن را صدا زد.
زن متوجه شد و پرسید: شما کیستید؟
حضرت زینب (س ) فرمود: دختر على بن ابى طالب (ع ) هستم ، آیا از این مرد شکایت کردى ؟
زن عرض کرد: بله ، بى بى جان ! او به واسطه دوستى ما به شما مرا به سختى آزار داد من از شما مى خواهم انتقام مرا از او بگیرید.
بى بى فرمود: به خاطر من از گناه او بگذر.
زن گفت : از خطاى او نمى گذرم .
بى بى سه بار فرمایش خود را تکرار کرد و از زن خواست که گمرکچى را عفو کند و در هر بار زن با سماجت بسیار بر خواسته اش اصرار ورزید. روز بعد زن خواسته اش را دوباره تکرار کرد. شب بعد هم بى بى را در خواب و به زن فرمود: از خطاى گمرکچى بگذر.
باز هم زن حرف بى بى را قبول نکرد و بار سوم بى بى به او فرمود: او را به من ببخش ، او کار خیر کرده و من مى خواهم تلافى کنم .
زن پرسید: اى بانوى دو جهان ! اى دختر مولاى من ، این مرد گمرکچى که شیعه نبود، این قدر مرا اذیت کرد، چه کارى انجام داده که نزد شما محبوب شده است ؟
حضرت فرمود: او اهل تسنن است ، چند ماه پیش از این مکان رد مى شد و به سمت بغداد مى رفت . در بین راه چشمش به گنبد من افتاد، از همان راه دور براى من تواضع و احترام کرد. از این جهت او بر ما حقى دارد و تو باید او را عفو کنى و من ضامن مى شوم که این کار تو را در قیامت تلافى کنم .
زن از خواب بیدار شد و سجده شکر را به جاى آورد و بعد به شهر خود مراجعت کرد.
در بین راه گمرکچى زن را دید و از او پرسید: آیا شکایت مرا به بى بى کردى ؟
زن گفت : آرى اما بى بى به خاطر تواضع و احترامى که به ایشان کردى ، تو را عفو کرد. سپس ماجرا را دقیق بازگو کرد.
مرد گفت : من از قوم قبیله عثمانى هستم و اکنون شیعه شدم . سپس ‍ ذکر شهادتین را به زبان جاى کرد.

 

شفاى یک جوان
مردى مصرى نقل مى کرد: روزى در حجره بودم ، زنى باوقار و با حجاب و متانت نزد من آمد و متاعى طلب کرد. سؤ ال کردم : مادر! چرا پریشانى ؟
عرض کرد: اى جوان مصیر! یک فرزند بیشتر ندارم ، آن هم به مرض سل مبتلا شده و تمام پزشکان از درمان او عاجز مانده اند حالا آمده ام و آذوقه اى مهیا کنم و به وطن باز گردم .
مردى مصرى گفت : مى شود امشب را در منزل ما مهمان شوى ، تا من هم طبیبى سراغ دارم و فرزند تو را نزد او مى برم ، زن رفت و پسر را آورد و گفت : من هر چه طبیب بوده بردم . مرد مصرى رفت در مقام حضرت زینب (س ) در مصر، و طولى نکشید برگشت و به زن گفت : آماده باش برویم .
وقتى که زن با فرزند خود به همراه مرد مصرى وارد حرم حضرت زینب کبرى (س ) شدند، زن تعجب کرد و گفت : این جا که کسى نیست .
چون این زن مسلمان نبود و به این چیزها عقیده نداشت ، ولى مصرى گفت : شما برو و استراحت کن .
زن در گوشه حرم خوابش برد. اما مرد مصرى وضو گرفت و جوان را به همراه یک روسرى به حرم بسته و شروع به عبادت نماز و دعا و التماس کرد. ناگهان دید مادر جوان که خوابیده بود، بیدار شد و نزد جوان آمد و بى اختیار گریه کنان دنبال در ضریح مى گردد و جوانش بلند شد و با مادر مشغول زیارت ضریح و حرم مطهر بى بى شدند. مرد مصرى مرتب سوال مى کرد که چه شده ؟
زن جواب داد: خواب بودم ، دیدم زن جوانى وارد ضریح شد که دستش را به پهلو گرفته بود. وقتى وارد شد، خانم مجلله اى که در حرم بود، دست و پاهاى او را بوسید و به بى بى فرمود: اى نور چشم من ! این جوان مسیحى را در خانه ات آورده اند، دست خالى بر مگردان .
گفت : مادر! خدا را به جان شما قسم دادم تا حاجت این را روا کند.
یک وقت دیدم که مادر وارد جایى شد که همه در پیش پاى او برخاسته و حضرت فاطمه (س ) فرمود: یا جدا، یا رسول الله ! در خانه زینب آمده ، و رسول خدا (ص ) از خدا خواست تا جوان را شفا عنایت فرماید.

 

شفاى پسرى که از بام سرنگون شده بود
مرحوم سید کمال الدین رقعى ، که زمانى مسئولیت واحد تاءسیسات و برق صحن مقدس حضرت زینب (س ) را به عهده داشت ، براى یکى از دوستان خود چنین تعریف مى کرد:
روزى پسرى به نام ((صاحب )) مشغول چراغانى مناره هاى حرم حضرت زینب (س ) براى جشن مبعث بود که از بالاى پشت بام به وسط حیاط صحن سرنگون شد. مردم جمع شدند و بلافاصله او را به بیمارستان عباسیه شهر شام منتقل کردند و به علیت حال بسیار وخیم او، توسط پزشکان بسترى شد.
خود او نقل مى کند: هنگامى که در روى تخت دراز کشیده بودم ، ناگهان بى بى مجلله اى دست یک دختر کوچک را گرفته و آن دختر فرمود: اینجا چه مى کنى ؟ بر خیز و برو کارت را انجام بده . و باز ادامه داد: عمه جان ! بگو برود و کارش را انجام بدهد. بى بى اشاره فرمود: برو کارت نیمه تمام مانده . من که ترسیده بودم ، با همان لباس بیمارستان از روى تخت بلند شدم و فرار کردم . در خیابان افرادى که مرا آورده بودند با تعجب از من پرسیدند: اینجا چه مى کنى ؟ و چرا از بیمارستان بیرون آمدى ؟ من شرح واقع را گفتم و خلاصه ، این واقعه ، مشهور آن زمان شهر شام شد.

 

یهودى و طلب فرزند از زینب (س)
نقل مى کنند: در بروجرد مردى یهودى بود به نام یوسف ، معروف به دکتر. او ثروت زیادى داشت ولى فرزند نداشت . براى داشتن فرزند چند زن گرفت ، دید از هیچ کدام فرزندى به دنیا نیامد. هر چه خود مى دانست و هر چه گفتند عمل کرد، از دعا و دارو، اثر نبخشید. روزى ماءیوس نشسته بود، مرد مسلمانى نزد او آمد و پرسید: چرا افسرده اى ؟ گفت ، چرا نباشم ، چند میلیون مال و ثروت براى دشمنان جمع کردم ! من که فرزندى ندارم که مالک شود. اوقات وارث ثروت من مى شود. مرد مسلمان گفت : من راه خوبى بهتر از راه تو مى دانم . اگر توفیق داشته باشى ، ما مسلمانان یک بى بى داریم ، اگر او را به جان دخترش قسم بدهى ، هر چه بخواهى ، از خدا مى خواهد. تو هم بیا مخفى برو حرم زینب (س ) و عرض ‍ حاجت کن تا فرزنددار شوى . مى گوید: حرف این مرد مسلمان را شنیدم و به طور مخفى از زنها و همسایه هایم و مردم با قافله اى به دمشق حرکت کردم . صبح زود رسیدیم ، ولى به هتل نرفتم ، اول غسل و وضو و بعد هم زیارت و گفتم : آقا یا رسول الله ! دشمن تو و دامادت در خانه فرزندت براى عرض حاجت آمده ، حاشا به شما بى بى جان ! که مرا ناامید کنى . اگر خدا به من فرزندى دهد، نام او را از نام ائمه مى گذارم و مسلمان مى شوم . او با قافله برگشت . پس از سه ماه متوجه شد که زنش حامله است ، چون فرزند به دنیا آمد و نام او را حسین نهادند و نام دخترش را زینب . یهودیها فهمیدند و اعتراضها به من کردند که چرا اسم مسلمانها را براى فرزندت انتخاب کردى . هر چه دلیل آوردم نشد قصه را بازگو کردم ناگهان دیدم تمام یهودیهایى که در کنار من بودند با صداى بلند گفتند: ((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علیا ولى الله )) و همه مسلمان شدند.

 

درک عظمت اهل بیت (ع )

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

زمانى که اهل بیت (ع ) را با آن وضع ناراحت کننده و بدون پوشش ‍ مناسب ، سوار شتران برهنه وارد شام نمودند و مردم به آنها مى نگریستند و برخى آنان را مورد اذیت و آزار قرار مى دادند، یکى از شیعیان از دیدن این منظره بسیار ناراحت شد و تصمیم گرفت خود را به امام سجاد (ع ) برساند، ولى موفق نشد. خود را خدمت حضرت زینب (س ) رسانید و عرض کرد: اى پاره تن زهرا! شما از کسانى هستید که جهان به خاطر و وجود شما آفریده شده ، متحیرم که چرا شما را به این صورت مى بینم .
حضرت زینب (س ) با دست مبارک اشاره به آسمان نمود و فرمود: آن جا را بنگر تا عظمت ما را درک نمایى . آن شخص نگاه مى کند، ناگاه لشکریان زیادى را میان زمین و آسمان مشاهده مى نماید که از کثرت به شماره نمى آید و همچنین مشاهده مى کند که جلو اهل بیت (ع ) کسى ندا مى دهد که چشمهاى خود را از اهل بیتى که ملایکه به آنها نامحرم هستند، بپوشانید.(200)

 

 

نفرین زینب (س ) در حق بحر بن کعب

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

بحر بن کعب (یا ابجر) را آوردند ابراهیم رو به او گفت : راست بگو، در روز عاشورا چه کردى ؟ واى بر تو باد! ابجر گفت : کارى انجام نداده ام ، فقط روسرى زینب را از سرش گرفتم و گواشواره ها را از گوشش کندم ، به حدى که گوشهایش را پاره نمود...
ابراهیم در حالى که گریه مى کرد گفت : واى بر تو! آیا چیزى به تو نگفت .
ابجر گفت : چرا، او به من گفت : خداوند دستها و پاهاى تو را بشکند و با آتش دنیا قبل از آخرت تو را بسوزاند! ابراهیم رو به او کرد و گفت : اى واى بر تو! آیا از خدا و رسول خدا (ص ) خجالت نکشیدى و رعایت حال جد او را ننمودى ؟ آیا هرگز دلت به حال او نسوخت و به حال او رقت و راءفت نیاوردى ؟
ابراهیم گفت : دستهایت را جلو بیار. او دسته را جلو آورد. در همان لحظه دستور داد آنها را قطع کنند. سپس ابراهیم پاهاى او را نیز قلم نمود و چشمان او را بیرون آورد و با انواع عذاب و شکنجه ها به درک واصل ساخت .

 

 

سکوت محض در هنگام خواندن خطبه

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

در دروازه کوفه در آن ازدحام و شلوغى که صدا به کسى نمى رسد، زینب (س ) مى خواست حق را ظاهر کند و خطبه اى انشاد فرماید. هیچ کس گوش نمى کرد. سر و صداى لشکر و هیاهوى تماشاچیان و هلهله ایشان نمى گذاشت صدا به کسى برسد که ناگاه به قوه ولایت اشاره فرمود: ((اشارت الى الناس ان اسکتوا فارتدت الاصوات و سکنت الاجراس )) ساکت شوید! همه صداها گرفته شد، بلکه به همان اشاره زنگهاى گردن اسبها و قاطرها و شترها ایستاد و در یک سکوت محض خطبه غرایش را انشاد فرمود و حق را ظاهر ساخت (201)

 

 

متوسل شوید، ماءیوس نمى شوید

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

هرکه را حاجتى باشد، دنیویه و اخرویه ، هر گاه متوسل به خانه آن مظلومه شود، ماءیوس نخواهد شد؛ چرا که انجام مقاصد از قبیل رحمات اند و اعطاى هر مطلبى ، رحمتى است خاص . و چون آن مکرمه ، عالم به رحمات ، و قادر بر اعطاى هر گونه موهبات مى باشد، چگونه ممکن است کسى در خانه او روى برد و ماءیوس ‍ گردد؟ با آن جود و کرم که جبلى خانواده محمدى بوده ؟! با اینکه هر یک از صدماتى را که متحمل شد، مکافاتى دنیویه و مثوباتى اخرویه دارد، که محتاج به تفصیل مى باشد و آن منافى با غرض ‍ است . ولى اجمالا این مکرمه در این عالم از علایق خود دور مانده زیرا کسانى را که از علاقه خود در این عالم دور افتاده اند هر گاه به او متوسل شوند - احتراما لها- به علایق خود رسند.(202)

 

 

اولین سفر به شام

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

حاج سید حسن ابطحى گوید: در سفرى که به شام رفتم ، با ماشین شخصى با خانواده ام همسفر بودیم . حدود دویست کیلومتر که به شام مانده بود، عیبى در موتور ماشین پیدا شد که به هیچ وجه روشن نمى شد. در این بین ، آقا مهدى در بیابان با ماشین بنزش پیدا شد و با کمال محبت ماشین ما را بکسل کرد و به شهر شام آورد، ولى از این موضوع خیلى ناراحت بودم و به حضرت زینب (س ) عرض کردم ! چرا ما با این وضع در سفر اول وارد شام شدیم ؟! شب در عالم رؤ یا خدمت حضرت زینب (س ) رسیدم ، حضرت در جواب من فرمودند: آیا نمى خواهى شباهتى به ما داشته باشى ؟ مگر نمى دانى ما در سفر اولى که به شام آمدیم ، اسیر بودیم و چه سختى ها کشیدیم ؟ تو هم چون از ما هستى (و سید هستى ) باید در اولین سفرى که به شام وارد مى شوى اسیروار وارد شوى .(203)

 

 

توسل به زینب کبرى (س )

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مرحوم بهبهانى ، بانى شبستان مسجد نقل مى کرد.
پدرم قبل از تمام شدن کار شبستان مسجد، به مرض موت مبتلا شد و در آن حال وصیت نمود که ((مبلغ دوازده هزار دینار حواله را صرف اتمام کار مسجد نمایید)).
زمانى که فوت کرد، به منظور احترام به پدر و اشتغال به مجالس ‍ ترحیم ،
چند روزى کار ساختمان تعطیل شد. شبى در عالم خواب پدرم را دیدم که به من گفت : چرا کار مسجد را تعطیل کردى ؟ گفتم : به منظور احترام به شما و اشتغال به مجالس ترحیمتان . در جوابم گفت : اگر مى خواستى براى من کارى بکنى ، نباید کار ساختمان مسجد را تعطیل مى کردى .
زمانى که بیدار شدم تصمیم به اتمام کار ساختمان مسجد نمودم به این منظور باى حواله دینارهایى که پدرم در وصیت خود عنوان کرده بود وصول کرده و از آن مصرف مى نمودم . اما هر چه بیشتر جست و جو مى کردم حواله ها پیدا نمى شد هر جا که احتمال وجود حواله ها مى رفت گشتم ، اما خبرى از حواله ها نبود. سرانجام در حالى که بسیار ناراحت بودم به مسجد رفته و متوسل به حضرت زینب (س ) شدم و خدا را به حق آن ساعتى که امام حسین (ع ) و زینب (س ) از یکدیگر وداع نمودند قسم دادم . ناگهان خوابم برد.
پس از مدتى بیدار شدم و دیدم همان ورقه اى که حواله ها داخل آن بود کنار من است از همان ساعت کار مسجد را ادامه دادم تا به اتمام رسانیدم و همیشه این کرامت را براى دیگران نقل مى کنم .(204)

 

 

گزیده اشعار در منقبت زینب (س )

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ




دختر دریاى نجات
چاک شده سینه گل از غمت اى همه شب ناله گل همدمت
سینه به سینه غم تو راز شد شاهد شب هاى پر آواز شد
گوهر دریاى عفافى شما در حیایى و عزیز خدا
آن که دلش با تو هم آوا شده موج شکن در دل دریا شده
با تو حدیث غم یاران شنید نغمه پر درد بهاران شنید
وارث اشک و غم و آه على ! دفتر صبرى و نگاه على
با تو شده کاخ ستم واژگون گشته به دریاى عدم رهنمون
در حیا را چو تو خود مظهرى آینه دار ره هر باورى
با تو زمین فخر فروشد به صبر دست بشوید ز تمناى ابر
غیرت آن دست بریده تویى ناله آن زخم چکیده تویى
گرچه برادر به فراتش رسید آب بدید و لب خود را ندید
تشنه اگر وارد پیکار شد سیر به دست شه کرار شد
کرب و بلا بود و عطش در خروش ناله گل بود و غرورى خموش
طفل عطش سینه خون را مکید کرب و بلا در شطى از خون دمید

 

با یادش ؛ ظهر عاشورا
زینب ! بیار آب گلوى حسین را پر کن تو شور اشک سبوى حسین را
ظهر است و یک نسیم که آشفته مى کند با دست هاش مشرق موى حسین را
زینب ! غبار فاجعه نزدیک مى شود زینب ! ببین ! مقابل روى حسین را
در ناگهان ضربه یک تیغ ، یک تبر پر شد فضاى باغچه بوى حسین را
زینب ! به اهل کوفه ، به نامردمان بگو: آرى ! خدا خرید گلوى حسین را

 

کاروان اشک
مى نویسم نامه اى با اشک و خون از زبان داغ داران قرون
کاروان اشک و محمل هاى آه در میان لاله ها مى جست راه
لاله ها از سینه هاى چاک چاک مى دمید از سینه گلگون خاک
بال هاى سوگ در پرواز بود پرده هاى آه در آواز بود
کاروان را طاقت این راه نیست از دل زینب کسى آگاه نیست
دست ها در آرزوى پیکرند مرغکان عشق ، بى بال و پرند
دشت مى گرید در آغوش غروب واى از سیماى مدهوش غروب !
ساقه هاى نیزه گل داده ست ، آه ! دست ها هر سوى افتاده است ، آه !
مى دود در لاله ها خون حسین واى از رخسار گلگون حسین
زینب و بدرود مهمانان خاک زینب و گلزخم هاى چاک چاک
جامه هاى زخم بر اندامشان پیشگامان رهایى ، نامشان
هر طرف سروى به خاک افتاده است وین طلوع سرخ هر آزاده است
پیشگامان ، ارغوانى گشته اند لاله رویان ، جاودانى گشته اند

 

تا اربعین ...
دل اگر عزم جنون تازى کند سر به روى نیزه جانبازى کند
دل اگر در سینه گردد عشقباز سر به روى نیزه گردد سر فراز
دل اگر در عاشقى دلداده است سر به روى نیزه بردن ساده است
چون جنون در دشت دل گل مى کند با لب نى سر تغزل مى کند
ظهر عاشورا، عزیز بوتراب شد به جنگ آخرین پا در رکاب
نقل شیرین جنون در باده کرد ذوالجناح عشق را آماده کرد
بعد از آن بهر وداع آخرین راند سوى خیمه ها سلطان دین
ابتداى کار، آن شاه شهید روبه روى خیمه زینب رسید
ماه بانوى حرم بیرون بیا! دختر تیغ دو دم بیرون بیا!
خواهرم ! این جنگ جنگى دیگر است در طریق عشق ، خط آخر است
یادگار مادرم ، زینب ، بیا! خواهر غم پرورم زینب ، بیا!
چون که زینب ، اسم خواهر را شنید از نهانگاه حرم بیرون دوید
در مقابل دید اسب شاه را بر کشید از سینه داغ آه را
دید زینب ، یادگار ذوالفقار بار دیگر کرده عزم کارزار
ناگهان سرتاسرش آتش گرفت اشک در چشم ترش آتش گرفت
زانوانش ناتوان ، خم شد، نشست پایه هاى آسمان گویى شکست
بر زمین دستى و دستى بر کمر پا شد از نو زینب خونین جگر
بر گل روى برادر رو نمود گریه بر آن چشم و آن ابرو نمود
به شکوه گیسوانت یا حسین ! به دو قوس ابروانت یا حسین !
جان صد زینب به قربان سرت یک تقاضا دارد از تو خواهرت
مادر ما، دختر ختم رسل آن که پر پر شد به تیغ غم چو گل
چند دفعه لحظه هاى آخرش گفت با این دختر غم پرورش
زینب من ! در زمین کربلا مى شود سر از حسین من جدا
پیش از آن که وقت را از کف دهى بر گل افتد قد آن سرو سهى
دست بگشا و گلویش را ببوس آن گلوى غنچه بویش را ببوس
جان صد زینب به قربان سرت یک تقاضا دارد از تو خواهرت
خم بشو، قدرى الف را دل کن زینبت را غرق عشق و حال کن
اى به قربان قد و بالاى تو خواهر محنت کش تنهاى تو
خم بشو، قربان عطر و رنگ و روت تا ببوسم غنچه ناز گلوت
شد پیاده از فراز قاچ زین تکسوار عاشقى ، سلطان دین
خم شد و بازوى خواهر را گرفت خواهر غمدیده را در برگرفت
آفتاب آمد قرین ماهتاب گوییا گل شد هم آغوش گلاب
دست دور گردن خواهر فکند گریه اهل حرم آمد بلند
خواهرم ، زینب ، تو اى سنگ صبور! قد بکش ، بشکوه ، اى کوه غرور!
گر چه غمگینى ، به ظاهر شاد باش مرهم زخم دل سجاد باش
اى زبانت ، ذوالفقار حیدرى در نگاهت ، صولت پیغمبرى
شانه هایت وارث حلم حسن بعد از این ، هستى رسول خون من
تازه این آغاز فصل عاشقى ست خواهرم کار تو اصل عاشقى ست
گر رسول خون من باشى ، خوش است باز هم مجنون من باشى ، خوش است
باز هم روشن ترین کوکب بمان زینب من ! باز هم زینب بمان
بعد از آن رو کرد بر اهل حرم کاى عزیزان ، اهل بیت رنج و غم !
بانوان بى قرینه ...الوداع ام لیلا و سکینه ...الوداع
موسم موعود پیغمبر رسید فصل سرخ سینه و خنجر رسید
ماه بانوى حرم ، بیرون بیا! دختر تیغ دو دم ، بیرون بیا!
ذوالجناح آمد چه زینى ، واژگون ذوالجناح آمد، چه یالى ، غرق خون
ذوالجناح آمد، نگاهش پر غبار ذوالجناح آمد، ولیکن بى سوار
آنکه بر نى نور حق را منجلى ست بى گمان راءس حسین بن على ست
سرنگو، خورشید روى نیزه رفت جا به جا لرزید پشت عرش هفت
سر به ریوى نیزه دیدن مشکل است خاصه آن سر، که جگر گوشه دل است
آه از آن دم که میان قتلگاه زینب آمد بر فراز نعش شاه
تا به نعش بى سرش نزدیک شد آسمان در چشم او تاریک شد
دید با چشمش ولى باور نداشت تن همان تن بود، اما سر نداشت
گفت : اى نعشى که این سان بى سرى تو همان نو باوه پیغمبرى ؟
گفت : اى فرزند زهراى بتول ! حاجى حج جنون ، حجت قبول
ناگهان خورشید را بر نیزه دید مشت زد چاک گریبان را درید
اى برادر! بى تو روز و شب مباد در زمانه بعد از این زینب مباد
اى برادر! کاشکى زینب نبود جان خواهر! کاشکى زینب نبود
بعد از این از کربلا تا شام تار مى شوم بر ناقه عریان سوار
بعد از این اى چلچراغ خانه ام تازیانه مى خورد بر شانه ام
ناله من تا مدینه مى رود خار در پاى سکینه مى رود
حرفها از این و آن خواهم شنید طعنه ها از کوفیان خواهم شنید
کوفه ، شهر گول و نیرنگ و فریب کوفه ، شهر آشنایان غریب !
بعد از این ماییم و فصل بى کسى بعد از این ما و غم و دلواپسى
اى سر سلطان دین ، اى تاج نور! کى روا باشد که باشى در تنور؟
طاقتم کو، بنگرم چوب یزید مى خورد کنج لب شاه شهید
این همه داغ و بلیه مشکل است دیدن مرگ رقیه مشکل است
یاد از دیروز و از آن آب و تاب آه از فردا و از شام خراب
اى که معجر مى ربایى از سرم زینبم من ، دختر پیغمبرم
روزگارى ، روزگارى داشتم سایه سار از ذوالفقار ما چه شد؟
گر چه روزى این چنین موعود بود گوهر غلطان در خون ... الوداع
الوداع ...اى پور ختم المرسلین تا به دیدار دگر، تا اربعین

 

میلاد حضرت زینب (س )
تو مهر روشن و اوج خصال آینه اى عیار پاکى و حسن کمال آینه اى
تو صبح صادق فجرى ، شکوه آینه اى تو حرف روشن و پاک زلال آینه اى
در آسمان اصالت به کهکشان مانى گواه مریم و صبح وصال آینه اى
به صبر و حلم محمد، شجاعتت چو على ست به زهد فاطمه مانى ، مثال آینه اى
تویى پیام رسان قیام عاشورا تو مهر صلح حسن ، هم مقال آینه اى
ولادت تو بود رویش صلابت و حجب تویى طراز نجابت جمال آینه اى
تو الگویى به زنان و تو شمس نسوانى تو زیورى به زمان و مدال آینه اى
تو شعر سبز شگونى ، تو بحر خوش یمنى بهار حسین و، الحق که فال آینه اى
پیام مکتب تو درس هر پرستار است تو شعر سبز بهار، اعتدال آینه اى
تو زیب صبر و شکوهى فرشته تقوا تو قهرمان زنانى ، جلال آینه اى
طنین صاعقه مانى به بزم بد خواهان تو سیف ایزد و چونان هلال آینه اى
غزل به وصف تو گر مختصر کند ((قدسى )) به قدر وسع و توان و مجال آینه اى

 

پیام خون حضرت زینب (س )
وقتى به دل داغ برادر ماند و زینب یک کربلا غم در برابر ماند و زینب
وقتى شهادت حرف آخر را رقم زد غمنامه تنهاى بى سر ماند و زینب
وقتى خزان بر سرخى آلاله ها زد صحرایى از گل هاى پرپر ماند و زینب
وقتى که آتش با قساوت همزبان شد در خیمه ها توفان آذر ماند و زینب
وقتى غزالان حرم هر سو رمیدند موى پریشان ، دیده تر ماند و زینب
وقتى فضا خالى شد از پرواز یاران یک آسمان بى کبوتر ماند و زینب
تا کربلا در کربلا مدفون نگردد در نینوا فریاد آخر ماند و زینب
دیدیم جاى گریه ، جاى ناله کردن ((قد قامت )) غوغاى دیگر ماند و زینب
دست على از آستینش شد نمایان روح شجاعت هاى حیدر ماند و زینب
هنگامه اى دیگر به پا شد کربلا را اوج تعهد، حفظ سنگر ماند و زینب
تکمیل نهضت در بیانش جلوه گر شد وقتى پیام خون رهبر ماند و زینب

 

زینب ؛ پاسدار لاله ها
مى سوخت چوشمع و پایدارى مى کرد دل از مژه جاى اشک جارى مى کرد
شب دختر شیر حق به جاى عباس از عترت عشق پاسدارى مى کرد

 

با پاى برهنه
زان فتنه خونین که به بار آمده بود خورشید ولا، بر سر دار آمده بود
با پاى برهنه ، دشت ها را زینب دنبال حسین ، سایه وار آمده بود

 

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک