حضرت زینب سلام الله علیها


+ م‍ص‍ای‍ب‌ و ک‍رام‍ات‌ ح‍ض‍رت‌ زی‍ن‍ب‌ (ع‍ل‍ی‍ه‍اال‍س‍لام)‌

احترام امام حسین (ع ) به زینب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْدر اخبار آمده که هر گاه حضرت زینب به دیدار برادرش امام حسین (ع ) مى آمد، حضرت به احترام او جلو پایش حرکت مى کرد و سر پا مى ایستاد و او را در جاى خود مى نشاند به راستى که این خود مقام عظیمى است که آن حضرت در نزد برادرش داشت ، همان گونه که او امین و امانتدار پدر، نسبت به هدایاى الهى بود. (44)

 

بزرگداشت زینب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْعلامه و مرد بسیار دانا سید جعفر، از خویشاوندان بحرالعلوم طباطبایى ، در کتاب تحفة العالم چنین مى نویسد:

در جلالت قدر و بزرگى مقام و برترى شاءن و بزرگى حال و چگونگى او بس است آنچه در برخى از اخبار رسیده ، به اینکه زینب (س ) نزد امام حسین (ع ) در آمد و آن حضرت قرآن مى خواند، پس حضرت (چون دید زینب آمد) قرآن را بر زمین نهاد و براى اجلال و تعظیم و بزرگ داشتن او بر پاى ایستاد. (45)

شرط ازدواج زینب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْو گفته اند: حضرت امیرالمؤ منین (ع ) هنگامى که زینب (س ) را به پسر برادرش عبدالله بن جعفر تزویج کرد، در ضمن عقد، شرط نمود هر گاه زینب خواست با برادرش حضرت امام حسن (ع ) سفر رود، او را از آن منع نکرده و باز ندارد، و چون عبدالله بن جعفر خواست حضرت امام حسین (ع ) را از سفر عراق باز دارد و حضرت آن را نپذیرفت و عبدالله ماءیوس و نومید گردید، دو فرزندش عون و محمد را فرمان داد که به همراه آن بزرگوار به عراق روند و در برابر آن حضرت جهاد و کارزار نمایند، و هنگامى که حضرت امام حسین (ع ) روانه کوفه شد، هر کس او را ملاقات و دیدار مى نمود، از مردم کوفه و مکر و فریب ایشان او را مى ترسانید، حضرت امام حسین (ع ) مى فرمود:

ایم الله لتقتلنى الفئة ، و لیسلطن علیهم من یذلهم ؛ به خدا سوگند هر آینه گروه ستمگران مرا مى کشند، و خدا کسى را که آنان را ذلیل و خوار گرداند، بر ایشان مسلط و چیره نماید. (46)

سخنرانى بین حسن و حسین (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْاز امورى که بیانگر اوج مقام ارجمند زینب (س ) است ، اینکه امام حسن مجتبى (ع ) در شاءن او خطاب به او فرمود:

تو از درخت نبوت و از معدن رسالت مى باشى .در این راستا به روایت زیر توجه کنید:

روزى حضرت زینب (س ) در محضر دو برادرش ، حسن و حسین (ع ) نشسته بود، و آنها درباره بعضى از گفتار رسول خدا (ص ) با هم گفت و گو مى کردند. زینب (س ) به آنها عرض کرد: شنیدم در گفتار خود مى گفتید رسول خدا (ص ) فرمود:

الحلال بین و الحرام بین شبهات لا یعلمهن کثیر من الناس ... ؛ بعضى از امور حلال آشکار است و بعضى حرام آشکار، ولى بعضى شبهه ناک است که بسیارى از مردم حکم آن را نمى دانند و تشخیص نمى دهند.آن گاه زینب (س ) چنین شرح داد: هر کس از امور مشتبه پرهیز کند، دین و آبرویش را از انحراف حفظ مى کند و هر کس که مرتکب امور شبهه ناک شد، پایش به سوى حرام مى لغزد، مانند چوپانى که گوسفندانش را در نزدیک پرتگاهى عبور مى دهد، قطعا احتمال سقوط آن گوسفندان از آن پرتگاه ، بسیار است ، بدان که هر چیزى پرتگاهى دارد، امورى را که خداوند حرام کرده ، همان پرتگاه هستند، ارتکاب امور شبه ناک ، نزدیک به آن پرتگاه خواهد بود که موجب سقوط خواهد شد.در هر انسانى عضوى وجود دارد که اگر صالح شود، موجب صالح شدن سایر اعضا است و اگر فاسد شود، باعث فاسد شدن سایر اعضا مى گردد. آن عضو قلب است . اى برادرانم ! (حسن و حسین ) آیا از پیامبر (ص ) که به تاءدیب الهى ادب شده ، شنیده اید که فرمود:

ادبنى ربى و احسن تاءدیبى ؛ خداوند مرا تاءدیب نمود و نیکو ادب کرد؟حلال آن است که خداوند آن را حلال نموده ، قرآن آن را بیان کرده و پیامبر (ص ) آن را توضیح داده است ، مانند: حلال بودن خرید و فروش ، اقامه نماز در وقتش ، اداى زکات ، انجام روزه ماه رمضان و حج براى مستطیع ، و ترک دروغ ، نفاق و خیانت و مانند: امر به معروف و نهى از منکر.حرام آن است که خداوند آن را حرام کرده ، و در قرآن بیان نموده است و به طور کلى حرام نقیض حلال است . امام امور شبهه ناک ، امورى است که نه حلال بودن آن را مى دانیم و نه حرام بودن آن را، انسان با ایمانى که نه حلال بودن چیزى را مى داند و نه حرام بودن آن را، اگر سعادت دنیا و آخرت را مى طلبید،باید هیچ گاه به دنبال چیزى که آخرش مشتبه است نرود، واجبات الهى را انجام دهد و محرمات او را ترک نماید و از شبهه ها پرهیز کند، در این صورت قطعا رستگار شود، و گرنه پایش به سوى حرام بلغزد و سرانجام در میان حرام بیفتد.

هنگامى که گفتار زینب کبرى (س ) به این جا رسید، امام حسن (ع ) به زینب (س ) رو کرد و فرمود: خداوند به کمالات تو بیفزاید، آرى همان گونه است که مى گویى ، انک حقا من شجرة النبوة و من معدن الرسالة ؛ حقا که تو از درخت نبوت و از معدن رسالت هستى . یعنى گفتار و روش و منش تو، از مرکز نبوت و مخزن رسالت پیامبر اسلام (ص ) نشاءت مى گیرد. (47)

سؤ ال و جواب برادر و خواهر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْروزى جناب زینب (س ) از برادر بزرگوار خود امام حسین (ع ) چند مطلب پرسید که در ذیل مى خوانید:

حضرت زینب : اى برادر! مصیبت شما بزرگتر است یا مصیبت حضرت آدم ؟

حضرت امام حسین : اى خواهرم ! آدم بعد از فراق حضرت حوا به وصال رسید اما من بعد از فراق به شهادت مى رسم .

حضرت زینب : اى برادر! مصیبت شما نسبت به مصیبت حضرت ابراهیم خلیل در مقام مقایسه چگونه است ؟

حضرت امام حسین : اى خواهرم ! آتش به روى حضرت ابراهیم گلستان شد، اما آتش جنگ من سوزان گردد.

حضرت زینب : اى برادر! مصیبت شما بزرگتر است یا مصیبت حضرت زکریا؟

حضرت امام حسین : اى خواهرم ! زکریا را دفن کردند، اما بدن مرا زیر سم اسبان قرار مى دهند.

حضرت زینب : اى برادر! مصیبت شما در مقام مقایسه با مصیبت حضرت یحیى چگونه است ؟

حضرت امام حسین : اى خواهرم ! اگر چه سر یحیى را از طریق ظلم و ستم بریدند اما بستگانش را اسیر نکردند، ولى اهل و عیالم را بعد از شهادتم اسیر خواهند کرد.

حضرت زینب : اى برادر! مصیبت شما نسبت به ایوب چگونه است ؟

حضرت امام حسین : اى خواهرم ! زخمهاى ایوب مرهم پذیر شد و خوب گردید، امام زخمهاى من خوب نخواهد شد. (48)

سؤ ال زینب از پدر در لحظه آخر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْحضرت زینب (س ) مى گوید: هنگامى که پدرم على (ع ) بر اثر ضربت ابن ملجم بسترى گردید، نشانه هاى مرگ را در رخسار آن حضرت دیدم ، به او عرض کردم : ام ایمن به من چنین و چنان حدیث کرد (که پنج تن در یک جا جمع بودند و پیامبر (ص ) ناگهان غمگین شد و علت غم را پرسیدند، جریان شهادت حضرت زهرا (س ) و على (ع ) و حسن و حسین (ع ) را شرح داد) مى خواهم از شما آن را بشنوم .

امام على (ع ) فرمود: دخترم ! حدیث ام ایمن صحیح است ، گویا تو و دختران رسول خدا (ص ) را مى نگرم که به صورت اسیر با کمال پریشانى وارد این شهر (کوفه ) مى کنند، به گونه اى که ترس آن دارید که مردم به سرعت شما را بقاپند فصبرا صبرا...

صبر و استقامت کنید، سوگند به خداوندى که دانه را شکافت و انسان را آفرید، در آن روز در سراسر روى زمین ولى خدا غیر از شما و دوستان و شیعیان شما، وجود ندارد، رسول خدا (ص ) به ما چنین خبر داد و فرمود: در این هنگام ابلیس با بچه ها و اعوان خود در سراسر زمین سیر مى کنند، و ابلیس به آنها مى گوید:

اى گروه شیطانها، ما انتقام آدم (ع ) از فرزندانش گرفتیم ، و در هلاکت آنها سعى بلیغ کردیم ، بکوشید تا مردم را نسبت به آنها به ترید و شک بیندازید و مردم را به دشمنى آنها وادار نمایید... (49)

تعبیر خواب زینب (س ) توسط پیامبر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْبه هنگام رحلت رسول خدا (ص ) امیرالمؤ منین (ع ) و فاطمه زهرا(س ) هر دو خوابى دیدند که دلیل بر فوت رسول خدا بود، از این رو شروع به گریه و زارى کردند. زینب (س ) نزد رسول خدا(ص ) آمده گفت :

اى جد بزرگوار! دیشب در خواب دیدم که بادى سیاه وزیدن گرفت و دنیا را تیره و تار ساخت ، تاریکى همه جا را فرا گرفت و مرا از سویى به سوى دیگر مى برد. درخت تنومندى را دیدم و از شدت وزش باد به آن درخت چسبیدم . آن باد درخت را از جاى کند و بر زمین انداخت . بعد به شاخه بعد به شاخه بزرگى از شاخه هاى آن درخت آویختم ، آن را نیز کند. به شاخه اى دیگر چسبیدم ، آن نیز شکست . به یکى از دو شاخه فرعى آن چسبیدم ، آن نیز شکست . در این حال از خواب بیدار شدم .

رسول خدا (ص ) در حالى که مى گریست ، خطاب به زینب فرمود:

آن درخت جد تواست و شاخه نخستین مادرت فاطمه است ، دومى پدرت على و آن دو شاخه دیگر، برادرانت ، حسنین مى باشند که دنیا با فقدان آنان سیاه مى گردد، تو در ماتم آنان لباس سیاه به تن خواهى کرد. (50)

فرزندان حضرت زینب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْسبط بن جوزى درتذکرة الخواصگوید: عبدالله بن جعفر را فرزندان متعدد بوده است . از آن جمله ، على و عون الاکبر و محمد و عباس و ام کلثوم مى باشند که مادر آنان حضرت زینب (س ) بوده است . (51)

پرستارى مادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْروزهایى بر حضرت فاطمه زهرا (س ) گذشت که بر اساس دردهاى فراوان از جمله : شکسته شدن پهلو، ورم بازو، صورت سیلى خورده و سقط جنین ، حدود90 روز بسترى بود. ناگفته پیداست که چنین بیمارى نیاز به پرستار دارد، لذا حضرت زینب در سن 5 سالگى از مادر پذیرایى و پرستارى مى کرد و متاءسفانه طولى نکشید که به فراق مادر مبتلا گردید. (52)

القاب حضرت زینب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْعالمه غیر معلمه : داناى نیاموخته فهمة غیر مفهمه : فهمیده بى آموزگار کعبة الرزایا: قبله رنجها.

نائبة الزهراء: جانشین و نماینده حضرت زهرا (س ) نائبة الحسین : جانشین و نماینده حضرت حسین (ع ) ملیکة الدنیا: ملکه جان ، شهبانوى گیتى .

عقیلة النساء: خردمند بانوان .

عدیلة الخامس من اهل الکساء: همتاى پنجمین نفر از اهل کساء.

شریکة الشهید: انباز شهید.

کفیلة السجاد: سرپرست حضرت سجاد.

ناموس رواق العظمه : ناموس حریم عظمت و کبریایى .

سیة العقائل : بانوى بانوان خردمند.

سر ابیها: راز پدرش على (ع )

سلالة الولایة : فشرده و خلاصه و چکیده ولایت .و لیدة الفصاحة : زاده شیوا سخنى .

شقیقة الحسن : دلسوز و غمخوار حضرت حسن (ع ).

عقیلى خدر الرسالة : خردمند پرده نشینان رسالت .

رضیعة ثدى الولایة : کسى که از پستان ولایت شیر خورده .

بلیغة : سخنور رسا.

فصیحة : سخنور گویا.

صدیقة الصغرى : راستگوى کوچک (در مقابل صدیقه کبرى ).

الموثقة : بانوى مورد اطمینان .

عقیلة الطالبین : بانوى خردمند از خاندان حضرت ابوطالب (و در بین طالبیان ).

الفاضلة : بانوى با فضیلت .

الکاملة : بانوى تام و کامل .

عابدة آل على : پارساى خاندان على

عقلیة الوحى : بانوى خردمند وحى

شمسة قلادة الجلالة : خورشید منظومه بزرگوارى و شکوه .

نجمة سماء النبالة : ستاره آسمان شرف و کرامت .

المعصومة الصغرى : پاک و مطهره کوچک .

قرینة النوائب : همدم و همراه ناگوارى ها.

محبوبة المصطفى : مورد محبت و محبوب حضرت رسول (ص ).

قرة عین المرتضى : نور چشم حضرت على (ع ).

صابرة محتسبة : پایدارى کننده به حساب خداوند براى خداوند.

عقیلة النبوة : بانوى خردمند پیامبرى .

ربة خدر القدس : پرونده پرده نشینان پاکى و تقدیس .

قبلة البرایا: کعبه آفریدگان .

رضیعة الوحى : کسى که از پستان وحى شیر مکیده است .

باب حطة الخطایا: دروازه آمرزش گناهان .

حفرة على و فاطمه : مرکز جمع آورى دوستى و محبت على (ع ) و فاطمه (س ).

ربیعة الفضل : پیش زاده فضیلت و برترى .

بطلة کربلاء: قهرمان کربلا.

عظیمة بلواها: بانویى که امتحانش بس بزرگ بود.

عقلیة القریش : بانوى خردمند از قریش .

الباکیة : بانوى گریان .

سلیلة الزهراء: چکیده و خلاصه حضرت زهرا (س ).

امنیة الله : امانت دار الهى .

آیة من آیات الله : نشانى از نشانه هاى خداوند.

مظلومة و حیدة : ستمدیده بى کس .(53)

زینب در سوگ جدش رسول خدا (ص )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْپیامبر اسلام (ص ) زینب را بسیار دوست مى داشت ، زیرا سیماى او یاد آور خدیجه (س ) بود و نامش یادآور دختر شهیدش .

رسول خدا (ص ) مى دانست که این بانوى کوچک در آینده سنگ صبور اهل بیت خواهد شد و زخمهاى دل امیرالمؤ منین (ع ) را مرهم خواهد بود. از این رو، علاقه خاصى به او داشت .

مى توان گفت که روزهاى خوشى و عزت زینب (س ) در دوران جدش پیامبر خدا (ص ) بود، چرا که بعدا گرفتار فراق و سوگ عزیزان و شاهد تهاجم به خانه ولایت شد.

زینب پنج سال بیشتر نداشت که جدش رسول خدا در آستانه مرگ قرار گرفت . او فرزندانش را فرا خواند و با آنان به گفت و گو پرداخت . در این لحظات زینب مى دید که بزرگترین پناه آنان ، جد بزرگوارشان ، در حال پیوستن به لقاء الله است . سر مبارک ایشان روى سینه پدر بزرگوارش امیرالمؤ منین (ع ) قرار گرفته بود، گویا ودایع رسالت به سینه ولایت انتقال مى یافت . ملایکه نیز گروه گروه نازل مى گشتند و در عزاى شریف ترین خلق عالم امکان ، به اهل بیت ، به ویژه فاطمه زهرا(س ) تسلیت مى گفتند. (54)

آرى ، عزاى زینب شروع شد و از آن پس مصایب و محنت هاى فراوانى را پذیرا گشت .(55)

زینب نظاره گر گریه پیامبر(ص )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ...پس عمه ام فرمود: بلى ، ام ایمن برایم نقل نمود که رسول خدا (ص ) روزى از روزها به منزل حضرت فاطمه (س ) نزول اجلال فرمود و حضرت فاطمه (س ) براى آن جناب حریره درست کردند و حضرت على (ع ) طبقى نزد حضرت آوردند که در آن خرما بود، سپس ام ایمن گفت : من نیز قدحى که در آن شیر و سرشیر بود را خدمتشان آوردم ، رسول خدا (ص ) و امیرالمؤ منین (ع ) و فاطمه و حسنین - علیهم السلام - از آن حریره میل کرده و سپس همگى آن شیر را آشامیدند و پس از آن رسول خدا (ص ) و به دنبال آن حضرت ایشان از آن خرما و سرشیر تناول نمودند و بعد رسول خدا (ص ) دست هاى مبارکشان را شستند در حالى که امیرالمؤ منین (ع ) آب روى دستهاى آن حضرت مى ریختند و پس از آن که آن جناب از شستن دست ها فارغ شدند دست به پیشانى کشیده ، آن گاه به طرف على و فاطمه و حسن و حسین - علیهم السلام - نظرى که حاکى از سرور و نشاط بود نموده ، سپس با گوشه چشم به جانب آسمان نگریست بعد صورت مبارک به طرف قبله کرده و دست ها را گشاد و دعا نمود.و پس از آن ، با حالت گریه به سجده رفتند و با صداى بلند مى گریستند، و اشک هایشان جارى بود. سپس سر از سجده برداشته و به راه افتادند در حالى که اشک هاى آن حضرت قطره قطره مى ریخت ، گویا باران در حال باریدن بود، از این صحنه حضرت فاطمه و على و حسن و حسین (ع ) محزون شده و من نیز متاءثر گشته و اندوهگین شدم ، ولى همگى از سؤ ال نمودن پرهیز کرده و از آن حضرت نپرسیدیم که سبب این گریه چیست ، تا گریستن آن جناب به درازا کشید. در این هنگام على و فاطمه - علیهماالسلام - پرسیدند: چه چیز شما را گریانده یا رسول الله ! خدا هرگز چشمان شما را نگریاند، قلب ما از این حال شما جریحه دار گردیده ؟! حضرت فرمودند: اى برادر من ، به واسطه شما مسرور گشتم ...

مزاحم بن عبدالوارث در حدیث خود به اینجا که مى رسد مى گوید:

نقل است که پیامبر اکرم (ص ) در جواب امیرالمؤ منین (ع ) فرمودند: اى حبیب من ! به واسطه شما چنان مسرور و شادمان شدم که تاکنون این طور خوشحال نشده بودم و به شما نگریستم و خدا را بر نعمت شما که به من داده حمد و سپاس نمودم ، در این هنگام جبرئیل (ع ) بر من فرود آمد و گفت : اى محمد! خداوند متعال بر آنچه در نهان تو است اطلاع داشته و مى داند که سرور و شادى تو به واسطه برادر و دختر و دو سبط تو مى باشد پس نعمتش را بر تو کامل کرده و عطیه اش را بر تو گوارا نمود یعنى ایشان و ذریه آنها و دوستداران و شیعیانشان را در بهشت با تو همسایه نمود، بین تو و ایشان تفرقه و جدایى نمى اندازد، ایشان را عطاء بدون منت او منتفع شده همان طورى که به تو عطاء مى گردد تا آنجایى که راضى و خشنود شده بلکه فوق رضایت ایشان و به تو حق تعالى عنایت مى فرماید و این لطف و عنایت در مقابل آزمایش و ابتلائات بسیارى است که در دنیا متوجه ایشان شده و ناملایماتى که به وسیله مردم و آنهایى که از ملت و کیش تو مى باشند و خود را از امت تو پنداشته ، در حالى که از خدا و از تو بسیار دور هستند به ایشان مى رسد. گاهى ضربه هاى شدید و غیر قابل تحمل از ناحیه این گروه متوجه ایشان شده و زمانى با قتل و کشتار ایشان مواجه گردند. قتلگاه هاى ایشان مختلف و پراکنده و قبورشان از یکدیگر دور مى باشد. خیر جویى نما از خداوند براى ایشان و براى خودت ، حمد و سپاس خداى عزوجل و آنها بر خیرش و راضى شو به قضاى او، پس حمد خداى به جا آورده و راضى شدم به قضایش به آنچه براى شما اختیار فرموده . (56)

حنوط جدم را بیاور!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْمجلسى در جلد نهم بحار الانوار در شهادت على (ع ) چنین نقل مى کند:

حسن (ع ) خواهرش زینب (س ) را صدا زده گفت : اى ام کلثوم ، حنوط جدم رسول خدا را بیاور! زینب (س ) فورا حنوط را آورد وقتى سر آن را گشود بوى خوش آن تمام خانه و شهر کوفه و خیابانها و کوچه هاى آن را پر کرد. (57)

زینب (س ) در سوگ مادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْنابکاران و کوردلانى که مى خواستند على (ع ) را به بیعت با خلیفه وادارند، آمده بودند تا او را به زور از خانه اش بیرون ببرند. على بیرون نرفت ، زهرا پیش آمد و با ضربات مغیره و قنفذ نقش زمین گشت و با بدنى مجروح در بستر بیمارى قرار گرفت . و سرانجام زینب به سوگ مادر نشست .(58)

زهرا (س ) چون در بستر مرگ قرار گرفت ، به دختر پنج ساله اش وصیت کرد:

هرگز از دو برادرت جدا مشو. پیوسته با آنان باش و از آنان نگهدارى کن . براى آنها به جاى من مادر باش . (59)

زینب به چشم خود دید که چگونه پدرش جسم پاک مادر را غسل داده و چگونه اشک مى ریزد، چه سان ناتوان شده و از خدا صبر و بردبارى مى طلبد؟!

هنگام دفن مادر، که به نظر مى رسد در خانه انجام گرفت ، با چشم تیزبین مى دید که که زهرا را زیر خاکها پنهان مى کنند، و با یاد نمودن رسول خدا از ستم امت و ستمگران ریاست طلب شکوه مى کنند.(60)

زینب با دیدن چنین مناظرى رو به سوى قبر پیامبر کرد و گفت : با مرگ مادر جاى خالى تو براى ما محقق شد، و دیگر دیدار ممکن نیست . (61)

عزادارى براى فاطمه زهرا(س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْآن روز، چهار ساله گلستان عصمت و عفاف در کنار بستر مظلومه تاریخ (فاطمه زهرا) همراه اسماء بنت عمیس زانوى غم را بغل گرفته و خیره خیره بر چهره تکیده مادر نگاه مى کرد.

مادر از او خواست که نزدیک بستر آید. سپس به او دو امانت گرانبها سپرد و فرمود:

دخترم زینب ! دو بقچه اى که به تو مى سپارم ، یکى از آنها متعلق به دختر ابوذر غفارى و دیگرى مال خودت مى باشد، که در آن پیراهنى است که مال حسین مى باشد. اما بدان هر گاه که او، این پیراهن را از تو طلب نماید، وقت وصل و همراهى شما سر رسیده و حسین براى شهادت مهیا مى گردد.

فاطمه (س ) رو به اسماء نمود و فرمود:

من اندکى به خواب مى روم . لحظاتى بعد سراغم بیا و مرا صدا نما. اگر جواب تو را ندادم ، برو على و اولادم را مطلع کن که زهرا از دنیا رخت بربسته است .

سپس مشغول خواندن سوره یس گشت :

یس ، و القرآن الحکیم ...

اسماء لحظاتى بعد زهرا (س ) را صدا مى زند، اما چیزى نمى شنود و در مى یابد که دختر پیغمبر از دنیا چشم فرو بسته است .

زینب بعد از سکوت مادر با حالت صیحه و گریه خود را بر بدن مطهر او مى اندازد و صدا مى زند و مى گوید:

مادر! سلام ما را به جدمان رسول خدا برسان . مادر! گویى ما امروز رسول خدا را از دست دادیم . مادر!... (62)

هنگام رحلت مادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْصاحب کتاب ناسخ التواریخ مى نویسد:

به هنگام رحلت حضرت زهرا (س ) زینب در حالى که چادرش بر زمین کشیده مى شد، جلو آمده و فریاد زد: اى پدر، اى رسول خدا! هم اکنون محرومیت دیدار تو بر ایمان معلوم گردید و شناخته شد.

علامه مجلسى این روایت را ازروضه نقل مى کند:

ام کلثوم بیرون آمد، در حالى که چادرى بر سر افکنده بود که قسمت پایین آن بر زمین کشیده مى شد و پیراهنى بر تن کرده که اندامش را پوشیده بود، صدا مى زد: اى بابا، اى رسول خدا! هم اکنون به راستى تو را از دست دادیم ، به طورى که دیدارى دیگر نخواهد بود.(63)

در سوگ پدرش على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْدر شهر کوفه ، مردم صداى شیون و عزایى را شنیدند که در بین زمین و آسمان ندا در داد:

قد قتل مرتضى تهدمت و الله ارکان الهدى آرى ، صداى جبرئیل امین است که در غم امام المتقین صحیه مى زند که على را کشتند. والله ، ارکان هدایت را از بین بردند...

زینب صداى حزین امین وحى را که مى شنود، در یک لحظه صحیه از دست دادن مادرش زهرا برایش تداعى مى گردد.

در مسجد قامت به خون نشسته على (ع ) را در گلیمى نهاده و راهى منزل مى کنند. در فاصله اندکى که به جا مانده است ، حضرت فرمودند:

فرزندانم ! مرا بگذارید تا با پاى خودم وارد منزل گردم . نمى خواهم دخترم زینب متوجه این وضع من گردد.

آرى زینب دو چهره خونین را پشت در خانه شان دیده است ، یک بار مادر خود را و این بار قامت رشید امام المتقین را و از شدت غصه به خود مى پیچید.

او گرد وجود پدر خویش همچون پروانه مى گردید و از خرمن وجود او بهره ها مى برد. در آخرین لحظات از پدر خویش اجازه خواست تا از او سئوالى را بپرسد. امام او را در پرسیدن آزاد دانست و فرمود:

دخترم ! هر چه مى خواهى بپرس که فرصت کم است .

زینب رو به پدر کرد و گفت :ام ایمن مى گوید:

من از رسول خدا شنیدم که حسینم در نقطه اى به نام کربلا در روز عاشورا با لب تشنه شهید مى گردد

آیا نقل قول او صحیح است ؟

امام فرمود:

آرى ؛ ام ایمن درست مى گوید. اما من چیزى اضافه بر کلام او برایت نقل کنم . دخترم ! روزى شما را از دروازه همین شهر کوفه به عنوان اسراى خارجى وارد مى نمایند که شهر در شور و شعف موج مى زند، آن روز مردم ، شهر را آذین مى بندند و با دست زدن و هلهله از آمدن شما استقبال کرده و شما را در شهر گردش مى دهند.

زینب از شنیدن کلام امام معصوم (ع )، مى بیند که چه مصایب طاقت فرسایى در انتظار او مى باشد. (64)

مصیبت برادرش امام حسن (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْاز برخى از مطلعین و دانایان و آگاهان چنین رسیده است :

هنگامى که امام حسن (ع ) تشت و لگن مقابلش گذاشته شد، در حالى که جگر رنج دیده اش استفراغ و قى مى کرد، شنید خواهرش زینب مى خواهد نزد او بیاید. در آن حال که سخت بیمار بود، فرمان داد که تشت را بردارند، زیرا مى ترسید خواهرش از دیدن آن تشت افسرده شود.(65)

زینب بر بالین امام حسن (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْامام حسن مجتبى (ع ) بر اثر زهر به شدت در رنج بود. نیمه هاى شب ، امام حسن (ع ) دید از تحمل درد و رنج ناتوان شده ، لذا یگانه مونس و غمخوارش ، زینب (س ) را صدا زد: زینب (س ) برخاست و به بالین برادر آمد و او را به گونه اى دید که چون مار گزیده به خود مى پیچید، احوال او را پرسید، امام حسن (ع ) خواهرم ! برو برادرم حسین را خبر کن به این جا بیاید.

زینب (س ) با چشمى گریان و دلى غمبار، به خانه برادرش حسین (ع ) شتافت و ماجرا را به او گفت و او را به بالین برادر آورد. (66) سرانجام زینب (س ) با شهادت برادرش امام حسن (ع ) روبه رو شد و داغ پرسوز برادر بزرگش را که یک عمر از دست دشمنان ، خون جگر خورده بود، دید ولى کاهش همین مقدار مصیبت را بیشتر نمى دید، زینب (س ) در تشییع جنازه برادرش امام حسن (ع ) دید گروهى از بنى امیه با تحریک عایشه به بهانه این که ما نمى گذاریم شما پیکر برادرتان حسن را در کنار قبر رسول خدا (ص ) به خاک بسپارد، اهانتها کردند، حتى جنازه اش را تیرباران نمودند، به طورى که وقتى امام حسین (ع ) و یاران ، جنازه او را در قبرستان بقیع به زمین نهادند تیرهایى را که به بدن آن حضرت اصابت کرده بود شمردند به هفتاد تیر رسد.(67)

حرکت به سوى کربلا

زینب در کاروان حسین (ع ) بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْهنگامى که کاروان حسین (ع ) تصمیم گرفت مکه را به قصد کوفه ترک کند، روایت کننده مى گوید: چهل محمل را دیدم که با پوشش کامل و موزون ، آماده کرده بودند تا بنى هاشم بانوان محرم خود را بر آنها سوار نمایند. به آن صحنه باشکوه مى نگریستم ، ناگاه دیدم از سراى حسینى جوانى بلند بالا و خوش چهره که خالى بر صورتش بود، بیرون آمد و خطاب به بنى هاشم فرمود:

از من دور شوید.

آنها دور شدند، آن گاه دو زن از سراى حسینى بیرون آمدند، در حالى که سایر بانوان اطراف آنها را گرفته بودند. آن جوان خوش چهره ، محملى را آماده کرد و زانوى خود را خم کرد و در محضر امام حسین (ع ) آن دو بانو را با احترام مخصوص سوار محمل نمود. از یکى پرسیدم : این دو بانو و آن جوان مه لقا کیستند؟ گفت :

آن دو بانو یکى زینب (س ) و دیگرى ام کلثوم است و آن جوان زیباروى ، حضرت عباس (ع ) مى باشد.

آرى زینب (س ) با چنین عزت و شکوهى سوار محمل شده و به سوى کوفه روانه گردید. (68)

ورود به کربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْهنگامى که امام حسین (ع ) و همراهان در روز دوم محرم که روز پنج شنبه بود به کربلا رسیدند و در همان محل سکونت نموده و خیمه ها را به پا کردند، دو حادثه جانسوز در رابطه با زینب (س ) رخ داد.

پس از بر پا شدن خیمه ها و سکونت در کربلا حضرت زینب (س ) هراسان به حضور برادرش امام حسین (ع ) آمد و عرض کرد:

این بیابان را خوفناک مى بینم ، چرا که خوف عظیمى از آن ، به من روى آورده است .

امام حسین (ع ) فرمود: خواهر جانم ، هنگام رفتن به جبهه صفین در همین جا با پدرم فرود آمدیم ، پدرم سرش را روى دامن برادرم نهاد و ساعتى خوابید و من حاضر بودم ، پدرم بیدار شد و گریه کرد، برادرم حسن (ع ) از او پرسید:

چرا گریه مى کنى ؟

پدرم فرمود:

کانى رایت فى منامى ان هذا الوادى بحر من الدم و الحسین قد غرق فیه و هو یستغیث فلا یغاث ؛ گویا در عالم خواب دیدم ، این بیابان دریایى از خون است و حسین (ع ) در آن غرق شده و هر چه یار و یاور مى طلبد، کسى او را یارى نمى کند.

آن گاه پدرم به من رو کرد و فرمود:

اى ابا عبدالله ! هر گاه چنین حادثه اى براى تو رخ داد، چه مى کنى ؟

در پاسخ گفتم :

اصبر و لا بدلى من اصبر ؛ صبر مى کنم که جز صبر و استقامت چاره اى نیست .

دل زینب (س ) با شنیدن این سخن ، آن چنان سوخت که سیلاب اشک از دیدگانش سرازیر شد. (69)

سیلى بر صورت خود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْروایت شده که پس از مهلت گرفتن از دشمن ، امام حسین (ع ) نشست و به خواب رفت و سپس بیدار شد و به خواهرش زینب (س ) فرمود:

خواهرم ! همین لحظه ، جدم محمد (صلى الله علیه و آله و سلم )، پدرم على علیه السلام و مادرم فاطمه سلام الله علیها و برادرم حسن علیه السلام را در خواب دیدم که همه مى گفتند: اى حسین ! به همین زودى (و به نقل دیگر، گفتند: فردا) نزد ما خواهى آمد.

زینب سلام الله علیها تا این سخن را شنید (آن چنان عاطفه اش به جوش آمد که ) سیلى به صورت خود زد و صدا به گریه بلند کرد. امام حسین (ع ) او را دلدارى داده و به صبر و آرامش فرا خواند، به خصوص یادآور شد که با آرامش و حوصله خود، شماتت و سرزنش دشمن را از ما خاندان پیامبر (ص ) دور کن . (70)

را ضى به قضا بودن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْچون امام حسین (ع ) براى استراحت در خزیمیه فرود آمد و یک شبانه روز توقف کرد، صبحگاه زینب (س ) خواهرش نزد او آمد و گفت : اى برادرم ! آیا نمى خواهى از آنچه دیشب شنیده ام تو را آگاه کنم ؟

حسین (ع ) فرمود: چه شنیدى ؟

زینب (س ) گفت : در دل شب بیرون رفتم که شنیدم هاتفى ندا مى داد: اى چشم ! در ریختن اشک بکوش که جز من کسى بر شهدا گریه نخواهد کرد، گریه بر آن گروهى که مرگ آنان را به پیش مى راند تا به سوى میعاد گاهى بکشاند که به عهد خویش وفا کنند.

حسین (ع ) فرمود:

یا اختاه ! کل ما قضى فهو کائن ؛ خواهرم !آنچه مقدر است به وقوع خواهد پیوست . یعنى ما باید وظیفه خود را به انجام برسانیم و به آنچه خدا مى خواهد راضى باشیم . (71)

زینب (س ) در ورود به کربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْپس از ورود به کربلا، امام دستهاى خویش را به آسمان بر مى دارد و نجوا مى نماید:

اللهم انى اعوذ بک من کرب و البلاء!

یاد کلام جد و باب خویش مى کند که او را از کربلا خبر مى دادند.

پس ، بر خیل فداییان خویش بانگ بر آورد:

خیمه ها را همین مکان بر پا نمایید. اینجا قرارگاه ماست . اینجا محل ریختن خونهاى ماست .

در میان جمعیت ، خواهر خود را مى بیند که غمگین نشسته و خیره خیره اطراف را زیر بال نگاه خود گرفته است . چهره اش از غم موج مى زند. حسین به سوى او مى آید و او را تسلى مى دهد. صداى زینب حاکى از درد درون است که مى فرماید:

برادرم ! بیا از این مکان برویم از لحظه اى که وارد این سرزمین شده ایم و نام کربلا را شنیده ام ، غمهاى عالم روى سینه ام جمع شده اند...!

امام بر او آیه امید و اطمینان مى خواند:

خواهرم ! بر خداى متعال توکل بنما. هر چه هست ، به دست اوست .

سپس ، دستور بر پایى خیام را صادر مى کند؛ ولى زینب (س ) متحیرانه چشم دوخته که چرا در درون دره خیمه ها را بر پا مى کنند. او شاهد جنگهاى باب خویش امیرالمؤ منین (ع ) در مقابل دشمنان دین بود و از خیمه گاه آن دوران به ذهن خویش تصاویر زنده اى را به یاد دارد. در برابر امام خویش ، با کمال متانت و ادب مى پرسد:

پدرم ، همیشه خیمه ها را در مکان بلندى بر پا مى کرد. چه شده است که شما خلاف او عمل مى کنید؟

امام مى فرماید:

خواهرم ! آن موقع ، در جنگها فتح و پیروزى وجود داشت ، اما ما مى دانیم که این جنگ در نهایت به کشته شدن ما و اسیرى رفتن اهل بیت پیغمبر خدا مى انجامد. خواهرم ! اگر قدرى صبر نمایى ، قضایا را خواهى فهمید، ولى باید تحمل و صبر نمایى .

زینب (س ) با شنیدن این جملات ، پى به عمق واقعیت مى برد و مى داند که روزگار وصل با حسین (ع ) به سر رسیده و زمانى دیگر شروع محنت و مصایب است . (72)

سلام زینب (س ) به حبیب بن مظاهر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْفزونى سپاه دشمن و نیروى اندک محدود برادر بیش از همه ، قلب زینب (س ) را آماج دردها و غصه هاى فراوان مى کرد، و بدین جهت چون روز ششم محرم حبیب بن مظاهر به یارى حسین (ع ) به کربلا آمد، و دختر امیرالمؤ منین (س ) از این فداکارى باخبر گشت ، به حبیب پیغام سلام داد. (73)

چون این پیغام به حبیب رسید، بر روى خاک کربلا نشست و مشتى از آن برداشته بر سرو صورت خویش ریخت و گفت : خاکم به سر! سختى کار زینب به جایى رسیده است که به مثل من سلام مى رساند!! (74)

من از حسین جدا نمى شوم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْحضرت زینب کبرى (س ) از سوم شعبان سال 60 هجرى در مکه بود. چون سربازان یزید مى خواستند در مکه و در حرم امن الهى امام حسین (ع ) را مخفیانه بکشند، لذا امام روزترویه که روز هشتم ذى الحجه است ، مکه را به سوى عراق ترک کرد. زینب (س ) نیز در این کاروان حضور داشت .

ابن عباس گفت : یا حسین ! اگر خود مجبور به رفتن هستى ، زنان را با خود همراه مبر.

زینب (س ) چون این سخن را شنید، سر از کجاوه بیرون کرد و گفت : ابن عباس ! مى خواهى مرا از برادرم حسین جدا کنى ؟! هرگز. (75)

مصایب زینب (س ) در شب عاشو را بستن آب بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْروز هفتم غمى دیگر بر غمهاى زینب (س ) افزوده گشت . فرمانى از ابن زیاد رسید که نگذارید حسین و اصحاب او از آب استفاده کنند، و بدین طریق تشنگى یاران به ویژه فرزندان و کودکان دل زینب (س ) را به درد مى آورد.

هر چند در این فرصت گاه و بى گاه ابوالفضل و على اکبر (ع ) در کنار سایر یاران امام حسین (ع ) مقدار کمى آب تهیه مى کردند، و صفوف فشرده دشمن را به عقب مى راندند، ولى جوابگوى نیاز شدید تشنگى و مشکلات همه یاران و عزیزان نبود؛ آن هم در هواى گرم تابستان کربلا.

سکینه دختر امام حسین (ع ) مى گوید: صبر کن . چگونه صبر کند بچه شیر خواره اى که دوام صبر ندارد؟! (76)

سرکشى به خیمه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْاز حضرت زینب (س ) نقل شده فرمود: در شب عاشورا، نصف شب به خیمه برادرم حضرت عباس (ع ) رفتم دیدم جوانان بنى هاشم به دور او حلقه زده اند و او مانند شیر ضرغام با آنها سخن مى گوید و به آنها مى فرماید:

اى برادرانم و اى پسر عموهایم ! فردا هنگامى که جنگ شروع شد، نخستین کسانى که به میدان رزم مى شتابد، شما باشید، تا مردم نگویند: بنى هاشم جمعى را براى یارى خواستند، ولى زندگى خود را بر مرگ دیگران ترجیح دادند...

جوانان بى هاشم پاسخ دادند:

ما مطیع فرمان تو مى باشیم

حضرت زینب (س ) مى گوید: از آنجا به خیمه حبیب بن مظاهر رفتم دیدم با یاران (غیربنى هاشم ) جلسه مذاکره تشکیل داده و به آنها مى گوید:

فردا وقتى که جنگ شد، پیشقدم شوید و نخست به میدان بروید، و نگذارید که یک نفر از بنى هاشم ، قبل از شما به میدان برود، زیرا که بنى هاشم ، سادات و بزرگان ما مى باشند...

اصحاب گفتند:

سخن تو درست استو به آن وفا کردند. (77)

شنیدن صداى سپاه دشمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْحسین (ع ) در آن هنگام در پیش خیمه خود نشسته و تکیه به شمشیر داده و سر مبارک بر روى زانو قرار داده و به خواب رفته بود.

زینب (س ) که صداى همهمه اسبان و لشکریان را شنید، نزدیک برادرش آمده و عرضه داشت : اى برادر! آیا صداهاى مخالفان را نمى شنوى که اینک به طرف خیام نزدیک مى شوند.

حسین (ع ) سر برداشت ، فرمود: هم اکنون رسول خدا (ص ) را در خواب دیدم که فرمود: حسین جان بدین زودى بر ما وارد خواهى شد.

زینب (س ) که این سخن دلخراش را شنید، سیلى به صورت زد و اظهار دردمندى و بیچارگى نمود. حضرت او را دلدارى داده و امر به آرامش فرمود. (78)

امتحان اصحاب در شب عاشورا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْزینب (س ) متکایى براى حسین (ع ) گذاشت ، و آن حضرت با خواهر خود آهسته به سخن پرداختند و زمانى که صداى زینب به خاطر بى سرپرستى فرداى بانوان به گریه بلند شد، حسین (ع ) او را دلدارى داد. بعد زینب ادامه داد: برادرم ! آیا براى وفادارى و مقاومت لازم فردا، اصحاب را کاملا امتحان کرده اى که مبادا فردا تو را تنها بگذارند؟

حسین (ع ) فرمود: بلى آنان را بارها آزمایش کرده ام ، و تا زنده هستند از من و بانوان و اطفال حمایت و حفاظت خواهند کرد! بعد حسین (ع ) از خیمه زینب بیرون آمد، و به خیمه حبیب بن مظاهر رفت و مشاهده کردم که حبیب براى اطمینان خاطر و دلدارى زینب ، مطلب را با سایر یاران در میان گذاشت و آنان سرهاى خود را برهنه کردند و قبضه شمشیرها را در دست فشردند و براى حفاظت از بانوان و ناموس پیامبر(ص ) که زینب (ع ) روى آن حساسیت فوق العاده داشت . با اداى سوگند، براى چندمین بار اعلام وفادارى کردند. (79)

 

قافله سالار حسین (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْعقیله بنى هاشم مى فرماید:

در شب عاشورا، دیدم برادرم از خیمه بیرون آمده و خارهاى بیابان را با غلاف شمشیر از جاى مى کند. جلو رفتم و سؤ ال کردم : چرا چنین مى کنى ؟ فرمود: مى دانم فردا اطفال من باید روى این خارها با پاى برهنه ، راه بروند.

سپس ، امام به خواهرش فرمود:

تو قافله سالار من هستى . مواظب باش جلوى دشمن گریه نکنى و نگذارى اطفال من سیلى و تازیانه بخورند. بدان که تو را به کوفه و شام خواهند برد. (80)

 

شب عاشورا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْبنابر روایت ارشاد حضرت على بن الحسین (ع ) فرمود: در شب عاشورا من نشسته بودم و عمه ام زینب مرا پرستارى مى کرد که پدرم در خیمه جداگانه کناره کرد و در نزد ا و جون مولاى ابوذر غفارى ایستاده بود و آن حضرت شمشیر خود را صف مى کرد و مى فرمود:

 

  • یا دهر اف لک من خلیلمن صاحب و طالب قتیلوکل حى سالک سبیلو

  • کم لک بالا شراق و الاصیلالدهر لا یقنع بالبدیلومنتهى الامر الى الجلیل

اى روزگار اف بر دوستى تو باد؛ چه بسیار براى تو بود در صبح و عصر؛ از رفیقان و طالب تو که کشته شده اند؛ و روزگار به بدل قناعت نمى کند؛ هر زنده اى رونده راه است ؛ و منتهاى امر به سوى خداوند بزرگ است .

این اشعار را دو یا سه دفعه خواند تا اینکه من فهمیدم که آن جناب چه اراده کرده است پس گریه مرا گلوگیر شد و خوددارى کردم و سکوت نمودم . دانستم که بلا نازل شده است . اما عمه ام زینب آن اشعار را شنید و نتوانست خوددارى کند برخاست و به نزد آن حضرت رفت و گفت : واثکلاه ! اى کاش مرگ مرا دریافته بود، مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن امروز مردند.اى خلیفه گذشتگان و فریادرس باقى ماندگان .

پس حسین سوى او نظر کرد و فرمود: اى خواهر! شیطان حلم تو را نبرد چشمهایش پر از اشک شد و فرمود: اگر آن مرغ سنگ خواره را مى گذاشتند هر آینه مى خوابید.

زینب گفت : اى واى بر من ! تو در میان این اشرار گیر افتاده اى ، این دل مرا بیشتر مجروح داشته و بر من سخت تر است . پس بر صورت خود سیلى زد و گریبان خود را درید و افتاد و غش نمود. پس حسین برخاست و بر روى او آب ریخت و گفت : خواهر جان صبر کن و بدان که اهل زمین و آسمان مى میرند و جز خدا کسى باقى نمى ماند. آن خدایى که خلق را خلق کرد به قدرت خود و بر مى انگیزاند خلق را و زنده مى کند ایشان را، و او، فرد و تنهاست . جد من ، پدر و برادر من بهتر از من بودند. و براى هر مسلمان اقتدا به پیغمبر لازم است .و امثال این سخنان در تعزیت او گفت و فرمود: اى خواهر! من تو را قسم مى دهم که بر من گریبان پاره مکن و روى نخراش و وایلاه واثبورا، مگو وقتى من هلاک شدم . پس او را به خیمه آورد و در نزد من نشانید (81)

 

در خواست آب از زینب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْاز شیخ بزرگوار جعفر بن محمد نما در کتاب مثیرالاحزانو او از سکینه روایت کرده که مى فرمود:

در روز نهم محرم آب ما تمام شد و عطش ما شدت نمود. آب از ظرفها و مشکها خشک شده بود. چون من و بعضى از اطفال ما، تشنه شدیم ، من به سوى عمه ام زینب رفتم تا او را از تشنگى خود خبر دهم که شاید آبى ذخیره شده باشد براى ما. پس دیدم که عمه ام در خیمه نشسته است و برادر شیر خوارم بر دامن او است . و آن کودک گاهى مى نشیند و گاهى بر مى خیزد، و مانند ماهى در آب ، در حرکت و اضطراب است و فریاد مى کند و عمه ام مى گوید: صبر کن . اى پسر برادر! و کجاست براى تو صبر و حال آنکه بر این حالت مى باشى . گران است براى عمه تو که صداى تو را بشنود و نفعى به حال تو نبخشد. چون من این را شنیدم ، صدا به گریه بلند کردم . زینب گفت ، سکینه ؟ گفتم : بلى .

گفت : چرا گریه مى کنى ؟ گفتم : براى عطش برادرم (و احوال خودم را به عمه ام نگفتم که مبادا اندوه او زیاد شود). پس گفتم : اى عمه ! چه مى شود که به سوى بعضى از عیالات انصار بفرستى ، شاید آنها آبى داشته باشند؟! عمه ام برخاست و آن کودک را گرفت و به خیمه عموهایم رفت و دید که آبى ندارند، و بعضى از کودکان ما به دنبال او روانه شدند براى طمع آب . پس در خیمه پسر عموهایم (اولاد امام حسن ) نشست و فرستاد به سوى خیمه اصحاب که شاید آبى بیابد. پس نیافت . چون از یافتن آب ماءیوس شد، به خیمه خود برگشت ، در حالى که همراه او قریب به بیست کودک از پسر و دختر بودند. پس شروع کرد به فریاد نمودن . ما هم همه فریاد کردیم . مردى از اصحاب پدرم که او را بریر مى گفتند (و او را سید قراء مى گفتند) چون صداى گریه ما را شنید، خود را بر زمین انداخت و خاک بر سر خود ریخت و به اصحاب خود خطاب کرد: آیا شما را خوش آیند است که دختران فاطمه بمیرند و حال اینکه قائمه شمشیرها در دستهاى ما باشد؟! نه ، قسم به خدا که بعد از ایشان در زندگى خیر نیست ، بلکه باید پیش از ایشان در حوضهاى مرگ وارد شویم . اى اصحاب من ! هر یک دست یکى از این کودکان را بگیریم و بر آب هجوم آوریم پیش از اینکه ایشان از تشنگى بمیرند و اگر این قوم با ما مقاتله کنند ما هم با ایشان مقاتله مى کنیم . یحیى بن مازنى گفت : موکلین آب فرات بر قتال ما اصرار خواهند داشت ، اگر این کودکان را به همراه بریم شاید به ایشان تیرى یا نیزه اى خورد و ما سبب آن شده باشیم . لیکن راءى آن است که مشکى با خود بر داریم و آن را پر آب کنیم . آن وقت اگر با ما مقاتله کردند ما هم مقاتله کنیم . و اگر کسى از ما کشته شد، فداء دختران فاطمه باشد. بریر گفت : این فکر خوبى است . پس مشکى گرفتند و به جانب آب رفتند و ایشان چهار نفر بودند. چون موکلین آب فرات مشاهده نمودند گفتند که شما باشید تا ما رئیس خود را خبر دهیم میان بریر و رئیس ایشان قرابتى بود. پس چون او را خبر دادند گفت : ایشان را راه دهید تا آب بیاشامند چون داخل آب شدند و سردى آب را احساس کردند صدا به گریه بلند نموده گفتند: خدا لعنت کند ابن سعد را که از این آب جارى به جگر آل پیغمبر قطره اى نمى رسد. بریر گفت : پشت سر خود را نگاه کنید و تعجیل کنید و آب بردارید که دلهاى اطفال حسین از تشنگى گداخته است و شما نیاشامید تا جگر اولاد فاطمه سیراب شود. ایشان گفتند: قسم به خدا بریر! ما آب نمى آشامیم تا دلهاى اطفال حسین سیراب شود. شخصى از موکلین فرات این حرف را شنید و گفت : شما خود داخل آب شدید، این برایتان کافى نیست که براى این خارجى آب مى برید؟ قسم به خدا که اسحاق را از این کار باخبر مى کنم بریر گفت : اى مرد کتمان کن امر ما را. پس بریر به نزدیک او رفت تا او را گرفته باشد که خبر به اسحاق نرسد. آن مرد فرار کرد و اسحاق را خبر کرد. او گفت : سر راه را برایشان بگیرید و ایشان را بیاورید به نزد من ، و اگر ابا کردند با ایشان مقاتله کنید. پس سر راه را بر بریر و اصحاب او گرفتند. مقاتله اى بین ایشان در گرفت و بریر شروع به موعظه نمود. صداى او به گوش امام حسین (ع ) رسید. چند نفر فرستاد که او را یارى کنند. پس ایشان رفتند و موکلین فرار کردند و آب را آوردند. اطفال به یک دفعه بر سر آب جمع شدند و شکمها و سینه ها را بر مشک گذاشتند، که ناگاه بند مشک باز شد و آب بر زمین ریخت کودکان به یک دفعه به فریاد آمدند بریر به صورت خود زد و گفت : والهفاه بر جگر دختران فاطمه (س ) (82)

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک