حضرت زینب سلام الله علیها


+ اسرا در مجلس ابن زیاد

همه از خواب غفلت بیدار شده بودند، چیزى نمانده بود که انقلابى عظیم به وجود آید و کـوفـه را از لوث طرفداران آل سفیان پاک کنند. به ابن زیاد خبر داده شد که اگر چاره اى نـیندیشى ، بیدرنگ شیعیان و پیروان على علیه السّلام قیام خواهند کرد و همه هواداران یـزیـد را از دم شـمشیر خواهند گذراند. مردم سرها و اسرا را شناخته اند. زینب کبرى دختر عـلى عـلیـه السّلام به گونه پدرش لب به سخن گشوده و با خطبه اى آتشین ، مردم را مـخـاطب قرار داده است . تاءثیر کلامش تا بدان پایه است که عنقریب مردم خواهند شورید، هـمـه مـردم غضبناک و خشمگین شده اند، از فرط تنفر، علنا به تو و یزید فحش مى دهند و کـشـندگان حسین علیه السّلام را لعنت مى کنند. زینب چونان پدرش على علیه السّلام سخن مـى گـویـد و کـلامـش بـه قـدرى مـردم را تـهـییج کرده و تحریک نموده که مستعد انقلابى بـزرگ شـده انـد و زمـیـنـه شـورش ‍ مـهـیـّا شده است ، هرطور هست باید زینب را ساکت کرد وگرنه لحظاتى دیگر، مردم بر ضد تو و حکومت یزید بپا خواهند خاست .
عـبـیـداللّه ، سـراسـیـمـه گـفـت : سـر حـسـیـن عـلیـه السـّلام را در مـقـابـل زیـنـب قـرار دهید، باشد که چون روى برادر راببیند آرام شود. او درست فکر کرده بـود، زیـنـب کـبـرى از عاشورا تا کنون برادر ارجمندش را ندیده بود، همینکه دیده او به چهره نورانى برادر در بالاى نیزه افتاد، سکوت اختیار کرد وچنان غرق تماشاى آن شمس تابناک هدایت شد که به بکلّى رشته کلام را قطع کرد و خطاب به سر مطهر، فرمود:
((اى ماه یکشبه زینب !
چه زود غروب کردى !
هیچ گمان نمى کردم بدین حالت تو را بر بالاى نى مشاهده کنم )).

در ایـنجا طبق نوشته برخى از نگارندگان ، سر زینب کبرى علیهاالسّلام بى اختیار به گوشه محمل خورد، به نحوى که خون از آن جارى شد. (38)
شاید دلیل اینکه وى سر برادر را به ماه یکشبه تشبیه مى کند این باشد که همه مردم او را به یکدیگر نشان مى دادند. به هرحال ، این خطبه ناتمام زینب کبرى علیهاالسّلام مردم کـوفـه را مـنـقـلب کـرد و یـک حـرکـت فکرى را در آنان ایجاد کرد. اگرچه سربازان ، با ضرب و شتم و تهدید، به پراکنده کردن مردم پرداختند و سعى کردند با عجله ، اسرا را بـه فرماندارى کوفه وارد کنند، ولى به دنبال سکوت حضرت زینب علیهاالسّلام افراد دیـگـرى از اهـل بیت از جمله فاطمه دختر امام حسین علیه السّلام و ام کلثوم ؛ زینب صغرى و حضرت سجاد علیه السّلام نیز سخنرانیهاى مهیّجى ایراد کردند.
فـاطمه دختر امام حسین علیه السّلام که همسر پسرعموى خود (( حسن بن حسن )) معروف به ((حسن مثنى )) بود (39) و تاریخ ، او را به نام عالمه اى زاهده و پرهیزگار، یـاد کـرده اسـت ، در خـطبه خویش چنین فرمود:((بعد از حمد بى پایان و ثناى بى حد بر ذات بـارى و شـهـادت بر وحدانیت خداوند تبارک و تعالى و شهادت بر اینکه محمد صلّى اللّه عـلیه و آله بنده و فرستاده خداست ، درود بر محمد صلّى اللّه علیه و آله و خاندانش باد و شهادت مى دهم که فرزند پیامبر خدا، بى هیچ جرم و گناهى با لب تشنه در کنار فرات ، سر بریده شد. خداوندا! به تو پناه مى آورم از اینکه بر تو دروغى ببندم و یا اینکه به تو خلافى عرض کنم )). (40)
وى بعد از مناجاتى با خداى خویش ، خطاب به مردم کوفه چنین فرمود:
((اما بعد: اى مردم کوفه ! اى نیرنگبازان فریبکار! بدانید که خداوند تبارک و تعالى ما را به وسیله شما و شما را به وسیله ما مورد آزمایش قرار داد، آزمایش ما نیکو بود، خداوند ما را مورد لطف خود قرار داد، ولى شما مخزن علم و حکمت و حجت خدا در زمین را به ناحق شهید کـردیـد. خـداوند بزرگ به وسیله پیامبرش محمد صلّى اللّه علیه و آله خاندان ما را مورد لطف خویش قرار داد و بر بسیارى از خلق خویش برترى داد،ولى شما مردم ناسپاس ،ما را تـکـذیـب کـردیـد و کـافـرشـدیـد و خـون مـا را بـه نـاحـق ریـخـتـیـدو اموال ما را به غارت بردید.پنداریدکه ماازاولادغیرمسلمان بودیم .
شما جدم على علیه السّلام را چندى پیش شهید کردید و دیروز پدرم حسین علیه السّلام را شهید نمودید، اکنون خون ما از دستهاى شما جارى است و این به جهت کینه دیرینه اى بود که از ما به دل داشتید، حال چشمتان روشن و دلتان شاد شد. شما بر خداوند مکر ورزیدید ولى خداوند از بهترین مکّاران است . خداوند شما را به کیفر خواهد رسانید، منتظر عذاب خدا باشید. خداوند شما را به جان یکدیگر خواهد انداخت به واسطه اینکه خون ما را ریختید و اموال ما را به یغما بردید.
تـاءسـف خـوردن بـر آنـچه از شما فوت شد بى ثمر است و شادمانى شما نیز بر آنچه پـیـش آمـد بى حاصل است . خداوند هیچ خرامان فخر کننده اى را دوست نمى دارد. دستهایتان بریده باد! منتظر عذاب خدا باشید. در این دنیا بجان هم خواهید افتاد و در عذاب آخرت نیز جاویدان خواهید بود لعنت خدا بر ستمگران باد! اى مردم کوفه ! واى بر شما! آیا دانستید کـه بـا کـدام دسـت مـا را زدیـد و بـا کـدامـیـن پـا بـه سـوى مـا آمـدیـد و چـگـونـه بـه قـتـال مـا شـتـافـتید؟! به خدا سوگند! که دلى بى رحم و جگرى سخت دارید، خداوند بر دل و گوش و چشم شما مهر نهاده و شیطان ، اعمال زشت شما را در نظرتان زیبا جلوه داده و بر چشم شما پرده کشیده است و راه هدایت را تشخیص نمى دهید.
اى اهـل کـوفه ! دست شما بریده باد! چقدر خون خاندان رسالت به گردن شماست ! شما چـه نـیـرنـگـهـا کـه نـسبت به برادر پیامبر على بن ابیطالب ، جدم و فرزندان و خاندان طاهرین وى ـ که اخیار و نیکانند ـ انجام دادید)). (41)
سـخـنـان دخـتـر حـسـیـن عـلیـه السـّلام هـمـچنان ادامه داشت که کوفیان گفتند: اى دختر پسر پـیـغمبر! بس است که دل ما را سوزاندى و آتش بر نهاد ما زدى . در این هنگام ، ((ام کلثوم )) زینب صغرى رشته سخن را به دست گرفت و گفت :
((زشـت بـاد روى شـمـا! چـرا حـسـیـن را یـارى نـکـردیـد و او را شـهـیـد نـمـودیـد؟! چـرا امـوال ما را غارت کردید و ما را اسیر نمودید؟! چرا خونهاى پاک را به زمین ریختید؟! شما بسیار بى رحم هستید، کسى را کشتید که بعد از پیغمبر، بهترین مردان روزگار بود)).
در پـایـان سـخـن ، زیـنـب صـغـرى عـلیـهـاالسـّلام بـه خـوانـدن ابـیـاتـى توسل جست و مردم زار زار مى گریستند (42) که ناگهان حضرت سجاد علیه السّلام خطاب به مردم فرمود: ساکت شوید، بلافاصله سکوت ، همه جا را فرا گرفت و حضرت چنین آغاز سخن کرد:
((سـپـاس خداى را و درود بر پیامبر و خاندانش باد! اى مردم کوفه ! هرکس مرا مى شناسد کـه مـى شـنـاسـد و هـر کـس کـه مـرا نـمى شناسد بداند که من ((على بن حسین بن على بن ابیطالبم )) من پسر همان کسى هستم که در کنار فرات بى هیچ جرمى و جنایتى سرش را بـریـدنـد و امـوالش را غـارت کـردند و زن و فرزندش را اسیر نمودند. من پسر آن کسى هستم که با شکنجه شهید شد و این افتخار ما را کافى است .
اى مـردم ! شـمـا را بـه خـدا سوگند! مگر این شما نبودید که به پدرم نامه نوشتید و از روى مـکـر و نـیرنگ با وى پیمان بستید و سپس او را کشتید. مرگ بر شما باد که توشه بدى براى آخرت خود فراهم آورده اید!
با کدامین دیده به پیامبر خدا خواهید نگریست ؟ اگر به شما بگوید که شما فرزند مرا کشتید و حرمتم را نگاه نداشتید و امت من نیستید)).
سـخـن حـضرت که بدینجا رسید، کوفیان با صداى بلند به گریه پرداختند. آن جناب فـرمـود:((خـداونـد بـیـامـرزد کسى را که اندرز و سفارش مرا در مورد خداوند و پیامبرش و خـانـدان پـیـامـبـر او قـبـول کـند؛ زیرا ما روشمان روش پیامبر است ))، که ناگاه کوفیان فریاد کشیدند ما همه با تو هستیم .
ولى در پـاسـخ آنـان حـضـرت سـجـاد عـلیـه السـّلام فـرمـود:((هیهات ! هیهات ! اى مکاران نیرنگباز پرفریب ! آیا مى خواهید با من همان کنید که با پدرانم کردید. هرگز! به خدا سوگند! که هنوز جراحت ما سرباز نکرده و التیام نیافته است . پدرم دیروز شهید شد و زن و فرزندش اسیر گشتند. آن مصیبت بزرگ ، فراموش شدنى نیست . تمام وجودم متاءلم اسـت . جـانـم فـداى شـهیدى باد که در کنار فرات به شهادت رسید کیفر قاتلان او آتش دوزخ است )). (43)
و بـه هـمـیـنـجا امام زین العابدین علیه السّلام کلام خود را پایان داد، اما این سخنرانیهاى مـهـیّج ، کار خود را نمود و یک جریان فکرى ایجاد کرد و موجى توفنده به وجود آورد که سـالهـاى سـال ، اثـر آن پایدار بود و از آن تاریخ به بعد، کوفه هرگز آرام نگرفت تا بالا خره تمام قاتلین و جنایتکاران میدان کربلا، مکافات دنیایى خود را دیدند.
کـوفـه چـگـونه مى توانست آرام بگیرد و از لوث جنایتى که اتفاق افتاده پاک گردد در حـالى کـه هـمـه با چشمهاى شگفت زده خود، دیدند و با گوش خود شنیدند که سر بریده حسین علیه السّلام در بالاى نیزه قرآن مى خواند و با صوتى آسمانى فریاد مى زد:
(اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْح ابَ الْکَهْفِ وَالرَّقیمِ ک انُوا مِنْ ای اتِن ا عَجَبا ). (44)
و در حـقـیقت ، با طنین این صداى روحبخش حسین علیه السّلام نداى پیروزى خود را به مردم کوفه و سراسر جهان ، اعلام کرد. (45)
اسرا در مجلس ابن زیاد
بـالا خـره اسـرا را وارد مجلس ابن زیاد کردند پسر مرجانه سرمست از غرور فتح مجازى ، پیوسته با چوب دستى بر لب و دندان و سر مطهر حسین علیه السّلام مى زد که یکى از حـضـّار، بـه قـولى ((زیـد بن ارقم )) به شدت اعتراض کرد و از مجلس خارج شد. (46)
زینب کبرى علیهاالسّلام به طور ناشناس وارد مجلس ابن زیاد شد و در گوشه اى نشست ، پـسـر مـرجـانـه پـرسـید: این زن کیست ؟ گفتند: او ((زینب )) دختر على علیه السّلام است . عـبـیـداللّه گفت : شکر خداى را که شما را رسوا کرد و دروغگوییهاى شما را آشکار نمود!! که ناگهان دختر على علیه السّلام ون شیرى زخم خورده به خروش ‍ آمده ، فرمود:
((اِنَّم ا یَفْتَضِحُ الْف اسِقُ وَیَکْذِبُ الْف اجِرُ وَهُوَ غَیْرُن ا؛
یعنى : فاسق ، رسوا مى شود و فاجر، دروغ مى گوید و آنان غیر از ما هستند)).
پسر مرجانه گفت : چگونه دیدى آنچه خداوند با برادرت نمود؟
زینب علیهاالسّلام فرمود:
((جز نیکى ، چیزى ندیدم ؛
زیرا خداوند بر آل پیغمبر، شهادت را مقرر کرده و ایشان به سوى خوابگاه همیشگى خود شتافتند.
ولى به همین زودى خداوند تو و ایشان را با هم براى حساب جمع مى کند،
در آن هنگام ، بنگر که رستگارى از آن کیست ؟
اى پسر مرجانه ! مادرت به عزایت بنشیند)).

ایـنـجـا بـود کـه ابـن زیـاد از فـرط غـضـب ، دیـوانـه وار تـصـمـیـم بـه قتل زینب گرفت ، ولى او را منصرف کردند. (47)
بـعـد از ایـنکه ابن زیاد را از کشتن حضرت زینب علیهاالسّلام منصرف کردند، او خشمگین و غضبناک گفت : خداى را شکر که دل مرا با کشتن حسین آرام کرد و به مراد خود رسیدم !!
در اینجا زینب علیهاالسّلام مجددا به سخن آمد و گفت :
((اگـر شـفـاى دل تـو در ایـن اسـت البـتـه بـه مـراد دل خود رسیده اى )).
ابن زیاد گفت : سخنان زینب نیز مانند کلام پدرش على علیه السّلام مسجع است .
زینب کبرى فرمود:((زن را با سجع و قافیه کارى نیست )).
پس از آن ، ابن زیاد حضرت امام زین العابدین علیه السّلام را در مجلس دید و پرسید این جوان کیست ؟ گفتند:((على بن حسین )) است . پسر زیاد گفت : مگر خدا على بن حسین را نکشت ؟ امـام زیـن العـابـدین علیه السّلام رمود:((مرا برادرى بود که او را نیز على بن حسین مى نامیدند و مردم او را کشتند))
پسر زیاد گفت : بلکه خداوند او را کشت .
امـام سـجـاد آیـه 43 از سـوره زمر را قرائت کرد و گفت :((خداوند هنگام مرگ ، نفسها را مى میراند...)).
ابـن زیـاد گـفـت : در حـضـور مـن ، حـاضـر جـوابـى مى کنى ؟ دستور مى دهم تو را گردن بـزنـند. با شنیدن این سخن ، حضرت زینب علیهاالسّلام شتابزده فرمود:((اى پسر زیاد! دیـگـر تـو کـسـى از مـا بـاقـى نـگـذاشـتـى ، پـس حـکـم قتل مرا نیز صادر کن )).
امـام زیـن العـابدین علیه السّلام عمه خویش را به آرامش دعوت کرد و خطاب به ابن زیاد فرمود:
((آیا مرا به کشتن تهدید مى کنى ؟
مگر نمى دانى که کشته شدن عادت ماست و بزرگوارى ما در شهادت ماست ؟)). (48)

بـعـد از ایـن گـفـتـگـو، ابـن زیـاد دسـتـور داد اسرا را در خانه اى جنب مسجد جا دادند و خود بـرخـاسـت و بـه مـسـجد رفت و خطاب به مردم کوفه که در آنجا گرد آمده بودند، گفت : شکر خداى را که حق را آشکار نمود و امیرالمؤ منین یزید! و گروهش را یارى کرد و دروغگو را با پیروانش به قتل رسانید!!
هـمـیـنـکـه سـخن ابن زیاد بدینجا رسید، ((عبداللّه عفیف )) از بین جمعیّت با ناراحتى و خشم فریاد زد:
((اى پسر مرجانه !
آیـا کـار تـو بـه ایـن درجـه بـالا گـرفـتـه کـه فـرزنـد رسول خدا را شهید کنى و بدو ناسزا گویى !
اى دشمن خدا و پیغمبر!
دروغـگـو تـو و پـدرت هـستید و آن کسى که تو را امیر کرده خود و پدرش دروغگو است )). (49)

بـلى آثـار بـه ثـمـر رسـیدن قیام امام حسین علیه السّلام رفته رفته آشکار مى شد و در گـوشـه و کـنـار، بـه اَشـکـال مـخـتـلف نـسبت به یزید و یزیدیان ، اعتراض صورت مى گـرفـت ، و گـاه ایـن اعـتـراضـات بـدون بـه زبـان آوردن حـتـى یـک کـلمـه بـلکـه بـا عـمـل انـجـام مـى شـد از آن جمله است اقدام طایفه ((بنى اسد)) در روز دوازدهم ، شب سیزدهم محرم جهت به خاک سپردن اجساد شریف شهداى کربلا.
وقـتـى انـسـان ، اوضـاع و احـوال آن روز را مـورد بـررسـى و مـطـالعـه و تـجـزیـه و تحلیل قرار دهد و درست در جزئیات حوادث آن روزگار دقت کند، خواهد دید که طایفه بنى اسـد بـا دسـت زدن بـه کـار دفن شهدا، عملاً نسبت به جنایات بنى امیه اعتراض نمودند و طـرفدارى خویش را از امام حسین علیه السّلام و قیام نجات دهنده او اعلام کردند. بنى اسد، با اقدام به دفن اجساد مطهر پاکبازان راه حق ، پرچم مخالفت خویش را بر ضد یزید بپا داشـتـنـد و بـه هـمـه فـهـمـانـیدند که اگرچه حسین علیه السّلام و یارانش شهید شده اند، راهشان را دنبال خواهیم کرد و هدف حسین علیه السّلام هرگز نابود نخواهد شد و بر مسلمین است که راه او را ادامه دهند.
و در هـمـان هـنـگام که بنى اسد در سرزمین کربلا اقدام به دفن پیکرهاى پاک حسین علیه السّلام و یاران شریفش نمودند، بسیارى از مردم کوفه نیز به عناوین مختلف ، نسبت به آنـچـه در کـربـلا اتفاق افتاده بود، اعتراض مى کردند. بارزترین نمونه این اعتراض ، اقـدام شـجـاعـانـه ((عبداللّه عفیف )) بود، مرد نابینایى که دوچشم خود را هنگام جهاد در جنگ جـمـل و صـفـیـن از دسـت داده بـود و اکـنون با وجود نداشتن چشم ، با صداى بلند در نهایت عـصـبـانـیـت نـسـبـت بـه اعمال کارگزاران بنى امیه ، اعتراض مى کرد و بر ((عبیداللّه بن زیاد)) پرخاش مى نمود و خطاب به مردم فریاد مى زد:
((اى مـسلمانان ! قیام کنید، بپا خیزید، انتقام خون حسین علیه السّلام را از این ملعونان پست فطرت و دور از انسانیت بگیرید، بر طرفداران بنى سفیان شورش کنید)).
((عـبـداللّه عـفـیـف )) بـا چـنان لحنى فریاد مى کشید که ابن زیاد ناچار، در نهایت ترس و اضـطـراب از مـنـبـر بـه زیـر آمـد و بـانگ مى زد: ماءمورین انتظامى ! عبداللّه را بگیرید، دستگیرش کنید، امانش ‍ ندهید، زود، زود او را بگیرید.
عـده اى مـزدور بـه سـوى ((عـبـداللّه )) حـرکـت کـردنـد، ولى قـبـل از آنـکـه مـوفق به دستگیرى او شوند، طرفداران خاندان على علیه السّلام وى را از چنگال خونریزان کوفه و پیروان یزید نجات دادند و در محلى مخفى کردند.
ولى شـب هـنـگام ، مزدوران بنى امیه جهت دستگیرى او اقدام کردند، اما عبداللّه عفیف ، آن مرد شیعه مذهب متقى ، زاهد و پرهیزگار با همراهى گروهى از شیعیان کوفه مسلحانه قیام کرد و بـه خـونـخـواهـى شـهداى کربلا برخاست ، او و افرادش در آن شب چنان کار را بر ابن زیـاد تـنـگ کـردنـد کـه چـیزى نمانده بود تا کوفه را از لوث طرفداران بنى امیه پاک کنند. دخترش ((ام عامر)) نیز با رشادت بى نظیرى پدر نابیناى خویش را در حمله و نبرد، راهنمایى مى کرد. (50)
سـرانـجـام عـبـداللّه عـفیف و جمعى از اطرافیانش ، پس از ابراز شهامت و شجاعت و دلاورى ، شـربـت شـهادت نوشیدند. اما طرفداران بنى امیه دریافتند که شیعیان خاندان على علیه السّلام راه حسین علیه السّلام را ادامه خواهند داد و هیچیک از جنایتکاران ، نخواهند توانست از انتقام ، مصون باشند.
عبیداللّه بن زیاد بعد از اینکه با اعتراض عبداللّه عفیف رو به رو شد، بلافاصله دستور داد سر مطهر حضرت امام حسین علیه السّلام را بالاى نیزه کرده و جهت مرعوب کردن مردم ، در کـوچـه هاى کوفه بگردانند، ولى در همین قضیّه بود که سر مطهر بالاى نى ، شروع بـه خـوانـدن قـرآن نـمود و جنایتکاران اموى را بیشتر از گذشته رسوا نمود. (51)
اسـراى اهـل بیت ، همچنان در کوفه زندانى بودند تا اینکه یزید در پاسخ گزارش ابن زیـاد نـسـبت به شهادت امام حسین علیه السّلام دستور داد اسرا را به شام روانه کنند، لذا ابـن زیـاد اسـراى اهـل بیت را همراه سپاهى به سرکردگى شمر بن ذى الجوشن به سوى دمـشق فرستاد و آن جنایتکار ملعون نیز غل و زنجیر بر گردن امام سجاد علیه السّلام نهاد و در نـهـایـت قساوت و سنگدلى ، اسرا را به ((دمشق )) مرکز شام (سوریه ) برد، مسیرى را کـه کـاروان کـربـلا طـى کـرد تـا بـه دمـشـق رسـیـد، بـه قـرار ذیل بود.
کـناره فرات ، تکریت ، موصل ، حلب ، معرة النعمان ، حماة ، حمص ، بعلبک ، دمشق ،البته منازل دیگرى هم مثل ((دیر راهب عسقلان ))نیز همین مسیر بوده است .
در مـسـیـر حـرکـت ، اغـلب اتـفـاق افـتـاد کـه مـردم ، سـرهـاى شـهـدا و اسـراى اهـل بـیـت را شـنـاختند و نسبت به جنایتکاران اموى با تنفر و خشونت رفتار کردند، حتى در پـاره اى از مـنـازل ، لشـگـریـان یـزیـد را اصـولاً بـه داخـل شـهـر راه نـدادنـد و بـا دشنام بر بنى امیه ، آنان را راندند و یا کار به زد و خورد کشیده شد.
آنـچـه از هـمـه مـهـمتر است اینکه : اتفاقات عجیب و غریبى نیز رخ داد که خارج از معیارهاى طـبیعى و میزانهاى عادى است و راوى این حوادث ، غالبا خودِ جنایتکاران بودند؛ نظیر ظاهر شـدن دسـتى و نوشتن شعارى با خون بر دیوار و یا سخن گفتن سر مطهر امام حسین علیه السّلام و تلاوت قرآن آن جناب و جریانات ((دیر راهب )).
امـا قـبـل از ذکـر اتـفـاقـات دیـر راهـب ، بـهـتر است ابتدا شواهد آن را ذکر کرده و سپس به نقل آن قضیه بپردازیم .
در مـوزه ((لور)) پـاریس پرده سیاه قلمى موجود است که بر کرباس ‍ ترسیم شده و به طـورى کـه قـرائن نـشـان مـى دهـد، بـیـش از هـزار و سـیـصـد سـال از تـرسـیـم آن مـى گذرد. و گفته مى شود یک راهب نصرانى (مسیحى ) آن را از سر مطهر امام حسین علیه السّلام بر تابلو کشیده است ، این پرده را فرانسوى ها از آلمانى ها حدود سى هزار لیره خریدارى کرده اند.
ضمنا گفته مى شود که آلمانى ها قبلاً آن را از خاندان همان راهب خریده اند اتفاقا شواهد و قـرایـنى در سیاه قلم مذکور موجود است که انتساب آن را به امام حسین علیه السّلام تقویت مـى کـنـد، از جمله اثر سنگ ((ابوالحنوق )) بر پیشانى و تیر ابن اشعث به گوشه چشم راست و زیادى گوشت حلقوم که نشانه بریده شدن سر مطهر از قفاست . همچنین وجود عکس سرنیزه در زیر گردن که قسمتى از سرنیزه در گوشت گلوى آن جناب فرو رفته است . (ضـمـنـا بـایـد عـرض شـود کـه کپیه اى از آن پرده در اختیار این جانب است که به وسیله مرحوم ((آیتى )) به ایران آورده شده است ) (52)
امـا قـضـیـه دیـر راهـب ، بـدیـن قـرار اسـت کـه : سـپـاهـیـان یـزیـد در یـکـى از منازل ، نزدیک دیر راهبى فرود آمدند و سر امام حسین علیه السّلام را بر نیزه نصب کرده ، بـر دیـوار دیـر تـکـیـه دادنـد، در نـیـمـه شـب ، راهـب ، نـورى از محل سر مشاهده کرد که روشنى مخصوصى از آن به چشم مى خورد. راهب از دیر سر بیرون آورد و به سپاهیان گفت شما کیستید؟ گفتند: سپاهیان یزید.
راهب پرسید این سر کیست ؟
گفتند: سر حسین بن على .
پرسید مادرش کیست ؟
گفتند: فاطمه دختر پیامبراسلام .
گفت پیامبر خودتان ؟
گفتند، آرى .
گفت چه بد مردمى هستید! به درستى که علماى ما راست گفته اند که هر وقت این مرد کشته شـود، از آسـمـان خـون خـواهـد بـاریـد و ایـن نـیـسـت جـز در قـتـل پیامبرى و یا وصى پیامبرى . آنگاه راهب گفت : من ده هزار دینار مى دهم تا این سر را ساعتى در اختیار من قرار دهید، پس از آن او تمام موجودى خود را که ده هزار دینار بود، به آنان داد و سر مطهر را براى ساعتى مهمان کرد و آن را با گلاب و عطر شستشو داد و تمام مدت را با او سخن گفت و گریست . راهب خطاب به مهمان عزیز خویش گفت : اى سر مطهر! جز خود چیزى ندارم که تسلیم تو کنم ، گواهى مى دهم که خدایى جز خداى یگانه نیست و جـد تـو مـحـمد صلّى اللّه علیه و آله فرستاده خداست . راهب در آن مدت ، تصویرى از سر مـطـهر نیز تهیه کرد و بعد از آنکه سر را پس داد تا پایان عمر، مسلمان بود و مسلمان از دنیا رفت . (53)
بـه هـرحـال ، سـرانـجـام در مـیان جشن و سرور یزید و یزیدیان ، سرهاى شهدا و اسراى خـانـدان عـصـمـت را وارد دمـشـق کـردنـد. زنـان و بـازمـانـدگـان اهـل بـیـت را در حالى که به ریسمان بسته بودند وارد مجلس یزید کردند. حضرت سجاد علیه السّلام رو به یزید کرده ، فرمود:((اى یزید! تو را به خدا قسم ! چه مى اندیشى در مورد پیامبر خدا اگر ما را بدین صورت مشاهده کند؟)).
بعد از فرمایش آن جناب ، یزید دستور داد غل و زنجیر و ریسمان از اسرا بردارند. آنگاه سـر مـطـهـر امـام حـسـیـن عـلیـه السّلام را در برابر یزید نهادند، چون نگاه حضرت زینب علیهاالسّلام بر سر بریده برادر افتاد، با صدایى که همه اطرافیان و مجلسیان یزید را به گریه انداخت فریاد کشید:
((ی ا حُسَیْن اهُ!
ی ا حَبیبَ رَسُولِاللّهِ!
یَابْنَ مَکَّةَ وَمِنى !
یَابْنَ ف اطِمَةَ الزَّهْر اءِ سَیِّدَةَ النِّس اءِ،
یَابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفى )). (54)

در ایـن هـنـگـام ، یـکـى از زنـان قـریـشـى که در خانه یزید بود، به نوبه خود، فریاد ((واحـسـیـنـاه ))سـر داد و مجلس رابیشترمنقلب کرد. (55) در صفحه 269((وقعة الطف )) آمده است که این زن ، هند دختر عبداللّه بن عامر کریز و همسر یزید بوده است .
پـس از آن ، یـزیـد بـا چـوب خـیـزران بـر لب و دنـدان امـام حسین علیه السّلام د که مورد اعـتـراض ((ابـوبـرزه اسـلمـى )) قـرار گـرفـت . و سـپـس ‍ در حـال عـصـبـانـیّت دستور داد آن صحابى رسول خدا را کشان کشان از مجلس بیرون کردند. (56)
آنـگـاه خـود شـروع بـه خـواندن دوبیت ازاشعار((ابن زبعرى ))کرد که در نبرد احد گفته بود و سه بیت هم از خود بر آن افزود. ترجمه آن اشعار بدین قراراست :
((اى کـاش ! بـزرگـان طـایـفـه مـن که در جنگ بدر کشته شدند مى بودند و مى دیدند که طـایـفـه خـزرج چـگـونه از شمشیر زدن ما به جزع آمده اند، تا از دیدن این منظره ، فریاد شـادى آنـان بـلنـد شـود و بـگـویـنـد: اى یـزیـد! دسـتـت شـل مـبـاد. مـا بـزرگـان بـنـى هـاشـم را کـشـتـیـم و آن را بـه حـسـاب جنگ بدر گذاشتیم و مـقـابـل آن روز قـرار گـرفـت . مـن از فرزندان ((خندف )) (57) نیستم اگر از فرزندان ((احمـد)) انتقام کارهاى او را نگیرم )). (58)
نـاگـفـتـه نـمـاند که یکى از ابیات کفرآمیز یزید، به گونه اى غیر از ظاهر آن ترجمه گردید.
هـمـیـنـکـه یزید، کینه دیرینه خویش را با بنى هاشم و کفر نهاد پلید خود را با خواندن اشـعـار فوق آشکار کرد و نشان داد که همچون نیاکانش ابوسفیان و هند جگرخوار از کشته شدن کفار قریش در جنگ بدر، رنج مى برد و همانگونه که ابوسفیان و هند، پدر بزرگ و مـادر بزرگ یزید از شهادت حمزه سیدالشهداء در احد شادمان شدند، یزید نیز شهادت حـسـین علیه السّلام را به حساب جنگ بدر مى گذارد و حتى در بیت کفرآمیز اشعار خویش ، مـنـکـر رسـالت پـیـامـبـر مـى شـود و فـرامـوش مـى کـنـد کـه در فـتـح مـکـه ، کـسـانـش را رسول خدا آزاد کرد.
در این هنگام پیام آور خون شهیدان ، دختر على بن ابیطالب ، عقیله بنى هاشم ، زینب کبرى عـلیـهاالسّلام خشمگین ازجا برخاست و به گونه پدرش على علیه السّلام بار دگر لب به سخن گشود و چنین گفت :
((سپاس خداوند جهانیان را و درود بر پیامبرش و خاندان پیامبر او باد و چه نیکو فرماید حقتعالى آنجا که مى فرماید:
کسانى که کار زشت کردند و مرتکب جنایات شدند،
عـاقبت کارشان بدانجا رسید که آیات خداى را دروغ شمردند و آن را به مسخره گرفتند.

اى یـزیـد! آیـا پـنـداشـتـى چـون زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را مانند اسیران کـشـانـیـدى ، مـا نـزد خـداونـد، خوار شدیم و تو بزرگوار شدى ؟ و گمان کردى که این پـیـامدها از مقام بلند تو است ؟ لذا بدین جهت بر خود مى بالى و ناز مى کنى و شادمانى که دنیایت آبادشد و کارها بر مراد دل تو است و آنچه از آن ماست از آن تو شد آرام باش ، دست نگهدار مگر سخن خداى را فراموش کردى که مى فرماید:
گمان نکنند آنانکه به راه کفر روند،
این چند روزه مهلتى که به آنان داده ایم مقدمه سعادت آنان است ، نه ،
بلکه این فرصت براى آن است که بر گناهانشان بیفزایند،
و ایشان را عذابى خوارکننده در پیش است .

اى پـسـر آزاد شدگان (59) ! آیا این از دادگرى است که زنان و کنیزان خویش رادر پـس پـرده جـاى دهـى و دخـتران پیامبر را با چهره هاى گشاده ، بدون پوشش و چادر، بـه هـمـراه دشمنانشان ، شهر به شهر بگردانى و مردم ، آنان را ببینند و دور و نزدیک و پـسـت و شـریـف بـر آنـان بنگرند، در صورتى که از مردان و حمایت کنندگان آنان کسى باقى نمانده است ! چگونه امید رحم و مهربانى باشد از کسى که جگر پاکان را در دهان بگزد و بیرون اندازد و گوشتش از خون شهیدان بروید.
و چـرا در دشـمنى ما کوتاهى کند کسى که همواره با چشم عداوت و کینه به ما مى نگرد! و سـپـس بـدون آنـکـه احساس گناهى کرده باشد مى گوید: اى کاش بزرگانم که در بدر کـشـته شدند مى بودند تا شادى از سر و رویشان مى بارید و مى گفتند یزید دستت درد نکند!!
اى یـزیـد! در حـالى ایـن سـخنان را بر زبان مى رانى که با چوب خیزران بر دندانهاى ابـى عـبـداللّه ،سـیـدجـوانان اهل بهشت مى زنى . چرا این سخن را نگویى ؟!! و این شعر را نـخوانى ؟در صورتى که دستت به خون فرزندان محمد صلّى اللّه علیه و آله غشته است و ستارگان درخشان زمین را که از دودمان عبدالمطلب بودند، خاموش کردى .
اکـنـون هـم پـیـران طـایفه خود را صدا مى زنى و مى پندارى که به تو جواب خواهند داد، ولى بـه همین زودى تو نیز به آنان ملحق خواهى شد، آن وقت آرزو خواهى کرد که اى کاش ! دستهایت شکسته و زبانت لال مى بود تا نمى گفتى آنچه به زبان آوردى و نمى کردى آنچه انجام دادى )).
در ایـنـجـا زینب کبرى علیهاالسّلام لحظاتى چند مکث کرد و سپس ‍ با خداى خویش چنین گفت :((اى خـداونـد بـزرگ ! انـتـقـام مـا را از کـسـانـى که در حق مان ظلم روا داشتند بگیر و بر آنانکه خون ما را ریختند و حامیان ما را کشتند، غضب نما)).
آنگاه خطاب به یزید ادامه داد:((اى یزید! با این کارهایت نکندى جز پوست خود را و پاره نکردى مگر گوشت خویش را. و دیرى نخواهد گذشت که با این بار سنگینى که از ریختن خـون فـرزنـدان پـیـغـمـبـر و هـتـک حـرمـت اهـل بـیـت او بـر گـردن گـرفـتـه اى ، بـر رسـول خـدا صلّى اللّه علیه و آله وارد شوى . در آن روز خداوند پراکندگى آنان را جمع کـنـد و حـقـشـان را بـگیرد. هرگز مپندارید آنانکه در راه خدا کشته شدند مردگانند، بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگار خود روزى مى خورند.
و بـراى تـو کـافـى اسـت آن هنگامى که داور، خداوند باشد و محمد دشمن تو در حالى که جـبـرائیل پشتیبان محمد صلّى اللّه علیه و آله باشد. چه نزدیک است بفهمند آن کسانى که تو را بر این مسند و بر گردنهاى مسلمانان سوار کردند، چه نکوهیده بدلى از ستمکاران انتخاب کرده اند.
و خـواهـنـد دانـسـت کدامیک از شما بدبخت تر است و سپاهش ‍ ضعیف تر و ناتوانتر. اگرچه روزگـار، مـرا به سخن گفتن با تو وادار کرد، ولى من تو را ناچیزتر از آن مى دانم که بـا تـو سـخـن بـگویم ، در حالى که سرزنش تو بزرگ است و توبیخ تو بسیار. لکن چـشـمـهـا اشک مى ریزد و سینه ها از آتش غمها مى سوزد. آه ! چه امر شگفت انگیزى است که نـجـبـاى حـزب خـدا بـه دسـت حزب شیطانِ آزاد شده ، کشته شوند، خون ما از این دستها مى ریـزد و گـوشـت ما در این دهانها جویده مى شود! و آن بدنهاى پاک و پاکیزه در روى زمین مـانـده و اسـارت مـا را غـنـیـمـت شـمـرده اى ، زود اسـت کـه غـرامـت اعـمـال نـاپـسـنـد خـود راخـواهـى پـرداخـت در حـالى کـه چیزى نداشته باشى مگر آنچه از قبل فرستاده اى و پروردگار تو به بندگان خود ستم نخواهد کرد و ما شکایت خویش را بـدو مى بریم و به او پناه مى جوییم . و تو اى یزید! آنچه در توان دارى انجام بده و نیرنگ و فریب خویش را به کار گیر، در این مورد نهایت سعى و کوشش خود را بنما ولى بـه خدا سوگند! که هرگز نخواهى توانست نام ما را محو و پرتو وحى ما را بمیرانى و بـه مـنـتـهـاى مقام ما برسى و ننگ عار جنایات خویش را از دامان آلوده ات بشویى . و چقدر خِرَد تو ضعیف است و زندگانى تو اندک و جمع تو پراکنده . فرا خواهد رسید روزى که منادى ، فریاد برآورد که : لعنت خداوند بر ستمگران باد.
سـپـاس خدایى را که آغاز کار ما را به سعادت و مغفرت و پایان آن را به شهادت و رحمت خـتـم نـمـود. از خـداونـد مـى خـواهـیـم کـه نـعـمـت خـود را بـر شـهـیـدان مـا کـامـل کـنـد و بـر اجر و مزد آنان بیفزاید و ما را به جانشینان شایسته مفتخر دارد؛ زیرا او خداى بخشنده و مهربان است و خداوند ما را کافى است و چه نیکو وکیلى است )). (60)
پس از شنیدن این خطبه آتشین ، یزید در نهایت خشم به اطرافیان خود به مشورت پرداخت و گـفـت : بـا ایـن اسـیـران چـگـونـه رفـتـار کـنـم ؟ آنـان بـه کـشـتـن اهـل بـیـت راءى دادنـد! ولى ((نـعـمـان بـن بـشـیـر)) گـفـت : بـنـگـر کـه رسـول خـدا صـلّى اللّه عـلیـه و آله بـا اسـیـران ، چـگـونـه رفـتـارى داشت ، تو نیز به همانگونه رفتار کن . (61)

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک