حضرت زینب سلام الله علیها


+ مصایب و کرامات حضرت زینب (ع)

نفرین زینب (س ) در مجلس یزید

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از کتاب مقتل ابن عصفور (متوفى سال 666 یا 669) است ، اینکه یکى از بى خردان پست فرومایه در مجلس یزید (خدا او را لعنت نموده از رحمتش دور گرداند) گفت : حسین در گروهى از اصحاب و یاران و خویشان و کسانش (به کربلا) آمد، پس ما برایشان هجوم و تاخت و تاز نمودیم و برخى از آنان به برخى پناه مى برد و ساعتى نگذشت مگر آنکه همه آنها را کشتیم .
پس صدیقه صغرى زینب کبرى (س ) فرمود:
مادرها تو را از دست دهند و گم گردانند(در سوگ تو نشینند) اس ‍ بسیار دروغگو! محققا شمشیر برادرم حسین ، خانه اى را در کوفه (بر اثر کشتن کسى از اهل آن ) ترک نکرده و رها ننموده ، مگر آنکه در آن خانه مرد گریان و زن گریه کننده و مرد زارى و شیون کن و زن زارى و شیون کننده است . (148)

 

فریاد زینب (س ) در مجلس یزید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتى اسیران را وارد مجلس یزید (حرام زاده ) کردند، حضرت امام زین العابدین (ع ) خطاب به یزید فرمود: اى یزید، اگر جد ما، ما را به این حالت دیده و از تو مى پرسید که عترت مرا چرا به این حال به مجلس حاضر کرده اى ، چه در جواب مى گفتى ؟!
یزید چون این سخن بشنید، امر کرد که غل و قیدها را از پیکر او برداشتند و اذن داد که زنان بنشینند و به روایتى سوهانى خواست و به دست خودش با آن سوهان آهنى را که بر گردن امام سجاد (ع ) بود برید و گفت : مى خواهم که کسى دیگر را بر تو منتى نباشد. سپس دستور داد تا طشت طلایى حاضر کردند و سر امام حسین (ع ) را در آن گذاشتند.
پس چون زینب (س ) یزید را دید که چنین کرد، فریاد ((یا حسیناه ، یا حبیب رسول الله )) برآورد و گفت : یا اباعبدالله ، گران است بر ما که تو را به این حال ببینم و گران است بر تو که ما را به این حالت مشاهده نمایى .
پس از سخنان زینب (س ) دست دراز کرد و روپوش را از سر برداشت ، ناگاه نورى از آن ساطع شد و به آسمان بلند شد و همه حاضران را مدهوش ساخت . نیز به روایتى ، آن لبها حرکت کرده و شروع به خواندن قرآن نمود و گویا این آیه شریفه را خواند: ((و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون )).(149)
یزید چون دید رسوا مى شود و خواست امر را بر حضار مشتبه سازد، چوب خیزرانى را که در دست داشت بر لب و دندان امام حسین (ع ) زد.(150)

 

دفاع از دختر امام حسین (ع ) در مجلس یزید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
فاطمه دختر امام حسین (ع ) مى فرماید: هنگامى که ما را با آن وضع رقت بار وارد مجلس یزید نمودند، یزید از مشاهده حال ما متاءثر شد. همان وقت یکى از شامى ها که آدمى سرخ گون بود، چشمش ‍ به من که دخترى زیبا چهره بودم افتاد. به یزید گفت : چقدر مناسب است این کنیزک را به من ببخشایى . موى بر اندام من راست شد و لرزه سراپاى مرا فرا گرفت و خیال کردم چنین واقعه هم باید اتفاق بیفتد، بى تابانه جامه عمه ام را به دست گرفته و به دامن او پناهنده شدم .
زحرف شامى آن کودک بر آشفت
در آن آشفتگى با عمه اش گفت
یتیمى بس نبود این ناتوان را
که خدمتکار باشم این خسان را
عمه ام که مى دانست هیچ گاه یک چنین اتفاقى صورت مقصود به خود نمى گیرد، به آن مرد شامى خطاب کرده و گفت : به خدا دروغ مى گویى و براى همیشه مورد سرزنش خویش و تبار خواهى بود. چنان نیست که پنداشته اى ! نه تو مى توانى به این مقصود برسى و نه یزید مى تواند به این آرزو نایل گردد.
یزید در خشم شده و گفت : دروغ مى گویى ، من مى توانم به او دست پیدا کنم و اگر بخواهم اراده خود را صورت عمل مى پوشانم .
زینب (س ) فرمود: هیچ گاه به مراد خود نمى رسى و خدا تو را توان چنین منظورى نخواهد داد و هرگاه بخواهى پیش از این در انجام این منظور پافشارى بنمایى ، باید از آیین ما دست بردارى و به دین دیگران در آیى .
یزید از زیادى خشم پریشان شده گفت : با مثل منى چنین سخن مى گویى و مرا به بى دینى نسبت مى دهى . همانا برادر و پدر تو از دین خارج شدند.
زینب (س ) فرمود: اى یزید، اگر اندک دینى تو و جد و پدرت داشته اید، از برکت راهنماییهاى پدر و برادر من بوده است .
یزید گفت : دروغ مى گویى اى دشمن خدا!
زینب (س ) فرمود: آرى ، امروز بر حمار مقصود سوار شده اى و بر اریکه سلطنت نشسته اى ، باید ستم کنى و به نیروى جهاندارى خاندان حضرت رسالت را هدف فحش و ناسزا قرار دهى .
یزید مانند آنکه از این سخن به خود آمده ، خجالت کشید و ساکت شد. آن مرد شامى که خیال کرد بالاخره ممکن است به مقصود خود برسد و از این سفره ظلمى که گستره شده او هم سهمى برده باشد، دوباره خواهش خود را اعاده کرد. یزید که سخت افسرده شد و به بى خردى و بى دینى نسبت داده شده بود، گفت : دور شو! خدا تو را بکشد.(151)

 

دعاى زینب (س ) در مجلس یزید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از سخنرانى زینب (س ) در مجلس در مجلس یزید، او در حضور جمع دعا کرد و چنین گفت : ((اللهم خذ بحقنا)): خداوندا، حق ما را از ایشان بگیر.
((وانتقم من ظالمنا)): انتقام ما را از کسانى که در حق ما ستم کردند بگیر.
((واحلل غضبک على من سفک دمائنا و نفض ذِمارَنا وَ قَتَلَ حُماتِنا، وَ هَتَکَ عَنَّا سُدُولَنا))؛ و خشم و غضبت را بر آنان که خون ما را ریختند، نازل فرما.
و آنان که آبروى ما را ریختند و حامیان ما را کشتند، آنها را غضب فرما و آنان که پرده حرمت ما را پاره کردند، به خشم و غضب خود گرفتار فرما.(152)

 

زینب (س ) و سه در خواست از یزید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از آنکه زینب (س ) و سایر زنان وارد مجلس یزید شدند و مورد تجلیل و تکریم قرار گرفتند، به یاد تحقیر و اهانتهایى افتادند که در همین مجلس از سوى یزید به ایشان شده بود. از این رو، نخست مشغول ناله و زارى شدند.
پس از لحظاتى یزید از پشت پرده سر بر کشید و از آنان معذرت خواهى کرد و به زینب گفت : ناله و شیون چه فایده دارد، صبر و بردبارى پیشه ساز، و از هم اکنون شما در اقامت در دمشق و یا رفتن به مدینه مخیر هستید. ضمنا هر نوع حاجتى دارید بگویید تا بر آورده نمایم .
در این هنگام زینب (س ) بدون اینکه اظهار کوچکى و زبونى کند با خطاب ((یابن الطلقاء))(153) سه چیز از او درخواست کرد:
1- عمامه نیایش پیغمبر (ص ) که آن را از سر حسین (ع ) برداشته بودند.
2- مقنعه مادرش فاطمه (س ) که آن را از زینب (س ) ربوده بودند.
3- پیراهن برادرش حسین (ع ) را که از بدنش بیرون آورده بودند.(154)

 

تشت اندوه و بلا

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دوبار، تشتى را مقابل زینب (س ) قرار دادند که او را غمگین کرد:
یک بار، وقتى برادرش حسن ، لخته هاى جگرش را میان تشت مى ریخت و چهره اش به سبزى مى گراید.
بار دوم وقتى بود که سر بریده و غرق به خون برادرش را در مجلس یزید در تشت دید که یزید با چوب خیزران بر لب و دندان مى زد و جسارت مى کرد.
زینب خطاب به سر فرمود: ((واحبیباه ، یابن مکة و منى ، یابن بنت المصطفى !)).(155)

 

پاره کردن گریبان در مجلس یزید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یزید دستور داد ریسمانها را بریدند. سپس سر امام حسین (ع ) را مقابل او نهادند و زنها را پشت سر او جاى دادند که آن سر مقدس ‍ را نبینند. ولى على بن الحسین (ع ) آن را دید. پس از آن حادثه ، هرگز غذاى گوارا نخورد.
چون نگاه زینب (س ) بر آن سر بریده افتاد، دست برد و گریبان خود را پاره کرد و با صداى اندوهناکى که دلها را مى لرزاند گفت : ((اى حسین جان ! اى حبیب رسول خدا! اى فرزند مکه و منا و اى فرزند فاطمه زهرا! اى فرزند دختر محمد مصطفى !)).
راوى مى گوید: زینب (س ) تمام کسانى را که در مجلس بودند به گریه انداخت و یزید - لعنة الله علیه ساکت بود.(156)

 

زینب در جست و جوى دختر امام حسین (ع )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
کاروان از کوفه ، راهى شام شد. مشکلات اسارت و دورى پدر، همچنان رقیه را مى سوزاند. در بین راه که سختى بر دختر امام حسین (ع ) فشار آورده بود. شروع به گریه و ناله کرد. و به یاد عزت و مقام زمان پدر، اشک ها ریخت . گویا نزدیک بود روحش ‍ پرواز کند و در آن بیابان به بابا بپیوندد.
یکى از دشمنان چون آن فریاد ضجه را شنید، به رقیه گفت : ((اسکتى یا جاریه ! فقد آذیتنى ببکائک ))؛ اى کنیز! ساکت باش ، زیرا من با گریه تو ناراحت مى شوم .
آن ناز دانه بیشتر اشک ریخت . و دیگر بار آن موکل گفت : ((اسکتى یا بنت الخارجى ))؛اى دختر خارجى ! ساکت باش .
حرفهاى زجر دهنده آن مزدور، قلب دختر امام را شکست . رو به سر پدر نمود و گفت : ((یا ابتاه قتلوک ظلما و عدوانا و سموک بالخارجى ))؛اى پدر! تو را از روى ستم و دشمنى کشتند و نام خارجى را هم بر تو گذاردند.
پس از این جمله ها، موکل غضب کرد و با عصبانیت ، رقیه را زا روى شتر گرفت و از بالا بر روى زمین انداخت .
تاریکى شب بر همه محیط سایه افکنده بود. رقیه از ترس ، شروع کرد به دویدن در آن تاریکى . سختى و خار و خاشاک زمین ، پاهاى کوچولوى او را مجروح نمود. و او با همه خستگى باز مى دوید.
شدم سه ساله از رفت سایه پدرم
کسى که داغ پدر زود دید من بودم
به نیمه شبى زپى کاروان به دامن دشت
کسى که پاى برهنه دوید من بودم .
همان زمان ، قافله متوجه نیزه اش شد که سر امام حسین (ع ) بر بالاى آن بود. نیزه به زمین فرو رفته بود. دشمن هر چه کرد که آن را در آورد، نتوانست .
رئیس قافله نزد امام سجاد (ع ) آمد و سبب این ماجرا و حکایت را پرسید. امام فرمود: یکى از بچه ها گم شد است تا او پیدا نشود، نیزه حرکت نخواهد کرد!
حضرت زینب (س ) با شنیدن این سخن ، خود را از بالاى شتر به روى زمین انداخت .ناله کنان به عقب برگشت تا گمشده را پیدا کند.
زینب (س ) به هر سو مى دوید. ناگهان چشمش به یک سیاهى افتاد. جلو رفت تا به آن رسید در آنجا یک زن را دید که سر کودک گمشده را به دامن گرفته است رو به آن زن نمود و پرسید: شما کیستید؟!
فرمود: ((انا امک فاطمة الزهراء اظننت انى اغفل عن ایتام ولدى ))؛ من مادر تو، فاطمه زهرا هستم . گمان مى کنى من از یتیم هاى فرزندم غافلم !(157)
زینب (س ) رقیه را گرفت و به کاروان رساند و قافله به راه افتاد(158)

 

اگر زینب (س ) نبود

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
استاد توفیق ابوعلم ، رئیس هیاءت مدیره مسجد نفیسه خاتون و معاون اول وزارت دادگسترى مصر در کتاب ((فاطمه زهرا)) درباره زینب (س ) مى نویسد:
((هر کس تاریخ زندگانى و مبارزات عقیله بنى هاشم ، زینب ، را به دقت بررسى کند، با ما هم عقیده خواهد شد که نهضتى که حسین (ع ) علیه کفر و ارتداد بر پا کرد، اگر زینب نمى بود و وظایف سنگین خود را پس از شهادت برادر انجام نمى داد و زمام امر را در مراحل اسارت خانواده پیغمبر در دست نمى گرفت این چنین سامان نمى یافت و آن رستاخیز خونین به چنین نتیجه مطلوب نمى رسید.
آرى خلود و جاودانگى نهضت حسینى تنها در گرو همت عالى این بانوى بزرگ است که در واقع حلقه اتصال و پیوند آن فاجعه بلا با قرون و نسلهاى آینده شده است .
یزید امر را بر مردم مشتبه ساخته و وارونه جلوه داده بود. او چنین وانمود مى کرد که لشکرى که به کارزار کربلا اعزام داشته ، براى قلع و قمع گروهى از خوارج عراق است و آن سرها که حضورش ‍ آوردند سرگردنکشان و شکنندگان عصاى مسلمین است ، لیکن در همین اوضاع و احوال بود که زینب دهان خونین به سخن گشود و مدرم کوفه و شام را از حقیقت حال آگاه ساخت و به آنان اعلام کرد که اینک خود و این زنانى را که از کربلا تا شام در اسارت آورده اند، جز دختران و خاندان رسول خدا (ص ) نیستند و با این کار ننگ و رسوایى این جرم فجیع را بر دامان پلید یزید و یارانش ‍ ثابت و جاودانه کرد.
زینب (س ) ضمن سخنان بلیغى که در کوفه و شام در مجلس یزید ایراد کرد پرده از روى کار کنار زد و افکار خفته و بى خبر را بیدارى و هوشیارى داد و حقیقت را که یزید و یارانش بیهوده مى کوشیدند تا از دیده و اندیشه مسلمین پنهان کنند و بر آن جنایت هولناک پرده اشتباه افکنند بر ملا و آشکار ساخت .
آرى ، زینب تنها کسى بود که مسئولیت نگاهدارى عیال و اولاد حسین و یاران او را به عهده گرفت تا آن گاه که ایشان را از این سفر پر مخاطره به مدینه باز گردانید)).(159)

 

آرزوى دیدن زینب (س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از بحر المصائب نقل مى کنند که در خرابه شام هیجده صغیر و صغیره در میان اسیران بود که به آلام و اسقام مبتلا، و هر بامداد و شامگاه از جناب زینب (س ) آب و نان طلب مى کردند و از گرسنگى و تشنگى شکایت مى نمودند.
یک روز یکى از اطفال طلب آب نمود. زنى از اهل شام فورا جام آبى حاضر نمود و به علیا مخدره زینب (س ) عرض کرد: اى اسیر، تو را به خدا قسم مى دهم که رخصت فرمایى من این طفل را به دست خویش آب دهم ، ((لاءن رعایة الایتام یوجب قضاء الحوائج و حصول المرام )) شاید خداى تعالى حاجت مرا بر آورد.
علیا مخدره فرمود: حاجت تو چیست و مطلوب تو کیست ؟
عرض کرد: من از خدمتکاران فاطمه زهرا (س ) بودم ، انقلاب روزگار به این دیارم افکند. مدتى دراز است که از اهل بیت اطهار (ع ) خبرى ندارم و بسیار مشتاقم که یک مرتبه دیگر خدمت خاتون خود علیا مخدره زینب (س ) برسم و مولاى خود امام حسین (ع ) را زیارت کنم .شاید خداوند متعال به دعاى این طفل حاجت مرا بر آورد و بار دیگر دیده مرا به جمال ایشان روشن بفرماید و بقیه عمر را به خدمت ایشان سپرى کنم .
زینب (س ) چون این سخن را شنید ناله از دل و آه سرد از سینه بر کشید و گفت : اى امة الله ، حاجت تو برآورده شد. من دختر امیرالمؤ منینم ، و این نیز سر حسین است که بر درب خانه یزید آویخته است .
آن زن با شنیدن این مطلب ، همانند شخص صاعقه زده مدتى خیره خیره به علیا مخدره زینب نظر کرد و سپس ناگهان نعره اى زد و بى هوش بر روى زمین بیفتاد. چون به هوش آمد چنان نعره ((واحسیناه ، واسیداه ، وا اماماه ، واغریباه ، واقتیل اولاد على )) از جگر بر کشید که آسمان و زمین را منقلب کرد.(160)

 

قصه زنى که نذر کرد

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نیز در بحر المصائب مى خوانیم : یک روز زنى طبقى از طعام آورد و در نزد علیا مخدره گذارد. آن علیا مخدره فرمود: این چه طعامى است ؟ مگر نمى دانى که صدقه بر ما حرام است ؟ عرض کرد: اى زن اسیر، به خدا قسم صدقه نیست ، بلکه نذرى است که بر من لازم است و براى هر غریب و اسیر مى برم . حضرت زینب (س ) فرمود این عهد و نذر چیست ؟ عرض کرد: من در ایام کودکى در مدینه رسول خدا (ص ) بودم و در آنجا به مرضى دچار شدم که اطبا از معالجه آن عاجز آمدند. چون پدر و مادرم از دوستان اهل بیت بودند براى استشفا مرا به دارالشفاى امیرالمؤ منین (ع ) بردند و از بتول عذرا فاطمه زهرا(س ) طلب شفا نمودند. در آن حال حضرت حسین (ع ) نمودار شد. امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: اى فرزند، دست بر سر این دختر بگذار و از خداوند شفاى این دختر را بخواه ! پس ‍ دست بر سر من گذاشت و من در همان حال شفا یافتم و از برکت مولایم حسین (ع ) تاکنون مرضى در خود نیافتم . پس از آن ، گردش ‍ لیل و نهار مرا به این دیار افکند و از ملاقات موالیان خود محروم ساخت . لذا بر خود لازم کردم و نذر نمودم که هر گاه اسیر و غریبى را ببینم ، چندان که مرا ممکن مى شود براى سلامتى آقایم حسین (ع ) به آنها احسان کنم ، باشد که یک مرتبه دیگر به زیارت ایشان نایل بشوم و جمال ایشان را زیارت کنم .
آن زن چون سخن را بدین جا رسانید، علیا مخدره زینب (س ) صیحه از دل بر کشید و فرمود: یا امة الله ، همین قدر بدان که نذرت تمام و کارت به انجام رسید و از حالت انتظار بیرون آمدى . همانا من زینب دختر امیرالمؤ منینم و این اسیران ، اهل بیت رسول خداوند مبین هستند و این هم سر حسین (ع ) است که بر در خانه یزید منصوب است .
آن زن صالحه از شنیدن این کلام جانسوز، فریاد ناله بر آورد و مدتى از خود بیخود شد. چون به هوش آمد خود را بر روى دست و پاى ایشان انداخت و همى بوسید و خروشید و ناله ((واسیداه ، وااماماه و واغریباه )) به گنبد دوار رسانید و چنان شور و آشوب بر آورد که گفتى واقعه کربلا نمودار شده است . سپس در بقیه عمر خود از ناله و گریه بر حضرت سیدالشهداء (ع ) ساکت نشد تا به جوار حق پیوست (161)

 

زن یزید به خرابه شام مى آید

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زن یزید که سالهاى پیش در خانه عبدالله بن جعفر زیر دست علیا مخدره زینب (س ) کاملا تربیت شده بود، روزگار او را به شام خراب انداخته و از جایى خبر ندارد. یک وقت بر سر زبانها افتاد که جماعتى از اسیران خارجى به شام آمده اند. این زن از یزید درخواست کرد به دیدار آنها برود یزید گفت شب برو.
چون شب فرا رسید، فرمان کرد تا کرسیى در خانه نصب کردند. بر کرسى قرار گرفت و حال رقت بار آن اسیران او را کاملا متاءثر گردانید سؤ ال کرد: بزرگ شما کیست ؟ علیا مخدره را نشان دادند. گفت : اى زن اسیر، شما از اهل کدام دیارید؟ فرمود: از اهل مدینه . آن زد گفت عرب همه شهرها را مدینه گوید؛ شما از کدام مدینه هستید؟ فرمود: از مدینه رسول خدا (ص ) آن زن از کرسى فرود آمد و به روى خاک نشست . على مخدره سبب سؤ ال کرد، گفت : به پاس احترام مدینه رسول خدا (ص ) اى زن اسیر، تو را به خدا قسم مى دهم آیا هیچ در محله بنى هاشم آمد و شد داشته اى ؟ علیا مخدره فرمود: من در محله بنى هاشم بزرگ شده ام . آن زن گفت : اى زن اسیر، قلب مرا مضطرب کردى . تو را به خدا قسم مى دهم ، آیا هیچ در خانه آقایم امیرالمؤ منین (ع ) عبور نموده و هیچ بى بى من علیا مخدره زینب (س ) را زیارت کرده اى ؟ حضرت زینب (س ) دیگر نتوانست خوددارى بنماید، صداى شیون او بلند شد فرمود: حق دارى زینب را نمى شناسى ، من زینبم !

 

بگفت اى زن ، زدى آتش به جانم کلامت سوخت مغز استخوانم
اگر تو زینبى ، پس کو حسینت اگر تو زینبى کو نور عینت
بگفتا تشنه او را سر بریدند به دشت کربلا در خون کشیدند
جوانانش به مثل شاخ ریحان مقطع گشته چون اوراق قرآن
چه گویم من ز عباس دلاور که دست او جدا کردند ز پیکر
هم عبدالله و عون و جعفرش را به خاک و خون کشیدند اکبرش را
دریغ از قاسم نو کد خدایش که از خون گشته رنگین دست و پایش
ز فرعون و زنمرود و ز شداد ندارد این چنین ظلمى کسى یاد
که تیر کین زند بر شیر خواره کند حلقوم او را پاره پاره
زدند آتش به خرگاه حسینى به غارت رفت اموال حسینى
مرا آخر زسر معجر کشیدند تن بیمار را در غل کشیدند
حکایت گر ز شام و کوفه دارم رسد گفتار تا روز شمارم

زینب بزرگ (س ) فرمود: از زن ، از حسین پرسش مى کنى ؟! این سر که در خانه یزید منصوب است از آن حسین است . آن زن از استماع این کلمات دنیا در نظرش تیره و تار گردید و آتش در دلش ‍ افتاد. مانند شخص دیوانه ، نعره زنان ، بى حجاب ، با گیسوان پریشان ، سر و پاى برهنه به بارگاه یزید دوید. فریاد زد: اى پسر معاویه ((راءس ابن بنت رسول الله منصوب على باب دارى ))؛ سر پسر دختر پیغمبر (ص ) را در خانه من نصب کرده اى با اینکه ودیعه رسول خداست ، ((واحسیناه ، واغریباه ، وامظلوماه ، واقتیل اولاد الادعیاء، والله یعز على رسول الله و على امیرالمؤ منین )).
یزید یک باره دست و پاى خود را گم کرد، دید فرزندان و غلامان و حتى عیالات او بر او شوریدند. از آن پس چنان دنیا بر او تنگ شد و زندگى بر او ناگوار افتاد که مى رفت در خانه تاریک و لطمه به صورت مى زد و مى گفت : ((ما لى و لحسین بن على )). لذا چاره اى جز این ندید که خط سیر خود را نسبت به اهل بیت عوض ‍ کند، لذا به عیال خود گفت : برو آنان را از خرابه به منزلى نیکو ببر. آن زن به سرعت ، با چشم گریان شیون کنان ، آمد زیر بغل علیا مخدره زینب (س ) را گرفت و گفت : اى سیده من ، کاش از هر دو چشم کور مى شدم و تو را به این حال نمى دیدم . اهل بیت (ع ) را برداشت و به خانه برد و فریاد کشید: اى زنان مروانیه ، اى بنات سفیانیه ، مبادا دیگر خنده کنید! مبادا دیگر شادى بکنید! به خدا قسم اینها خارجى نیستند، این جماعت اسیران ذریه رسول خدا و فرزندان فاطمه زهرا و على مرتضى على (ع ) و آل یس و طه مى باشند.(162)

 

تهیه غذا براى کودکان

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام سجاد (ع ) فرمود: هنگامى که ما را در خرابه شام قرار دادند، در آنجا انواع رنجها را بر ما روا داشتند. روزى دیدم عمه ام ، حضرت زینب (س )، دیگى بر روى آتش نهاده است ، گفتم : عمه جان این دیگ چیست ؟ فرمود: کودکان گرسنه اند، خواستم به آنها وانمود نمایم که برایشان غذا مى پزم و بدین وسیله آنان را خاموش سازم !
و نیز نقل شده است : آنها مکر آب و نان از حضرت زینب (س ) طلب مى کردند، حتى بعضى از زنان شام ترحم کرده براى آنها آب و غذا مى آوردند(163)

 

زنى به نام حمیده

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نقل شده است که وقتى اسیران وارد شام شدند، مردم به تماشاى آنها رفتند. بانویى هاشمى به نام حمیده بوده که پسرش (سعد) و کنیزش (رمیثه ) جهت تماشا از خانه بیرون رفته بودند، وقتى که سعد و رمیثه از قضایا آگاه شدند برگشته و به ناله و سوگوارى پرداختند، حمیده سراسیمه نزد آنها دوید، شنید پسرش مى گوید: با خدایا، چگونه بنالم و نگویم با اینکه سر مبارک امامم را بر نیزه دشمن دیدم و رمیثه مى گوید: چگونه نگویم در حالى که بانوان سلطان حجاز بر شتران بى جهاز، با ناله ((واحیناه ، واغربتا)) هم آواز دیدم !
حمیده از شنیدن این کلمات نقش بر زمین شد و از هوش رفت ، وقتى که به خود آمد با سر و پاى برهنه ، از خانه بیرون شد، چشمش ‍ به زینب کبرى افتاد خود را بر زمین زد و فریاد بر آورد: اى دختر على مرتضى ! کاش کور شده بودم و تو را اسیر نمى دیدم . برادرت کجاست که تو را با این وضع به شام آوردند؟ آن بانو با چشم گریان اشاره کرد به سر منور امام حسین که بالاى نیزه بود.
وقتى حمیده سر منور امام حسین (ع ) را دید چنان فریاد و ((واحسیناه ))از دل پر درد بر آورد که از هوش رفت تا تماشاچیان دورش را گرفتند! سعد و رمیثه موى کنان بالاى سرش ‍ آمده و خروش برآوردند: حمیده از دنیا رفت . سعد و رمیثه نیز قالب تهى کرده و هر سه به خدمت آقاى شان حسین رسیدند.

 

ما در اینجا غریبیم !

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نزدیک غروب آفتاب که مى شد، مردم دمشق ، دست کودکان خویش را مى گرفتند و به تماشاى بچه هاى امام حسین (ع ) مى آمدند. و پس از آن راهى خانه مى گشتند. روزى رقیه با دیدگان حسرت بار به آن جمع نگاه کرد. ناله اى دردناک از دل برآورد و روى به عمه اش زینب (س ) نمود و گفت : اى عمه ! اینها به کجا مى روند؟ حضرت زینب (س ) فرمود: اى نور چشمم ! اینها رهسپار خانه و کاشانه خود هستند. رقیه گفت : عمه جان ! مگر ما خانه نداریم ؟! زینب (س ) فرمود: نه ! ما در اینجا غریبیم و خانه نداریم . خانه ما در مدینه است . با شنیدن این سخن صداى ناله و گریه رقیه بلند شد و فریاد زد: ((واغربتاه ، واذلتاه ، و اکربتاه )) اه از غریبى ، واى از محنت و زارى ما(164)

 

زینب (س ) و آرام کردن رقیه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سختى هاى خرابه ، حضرت رقیه را بسیار ناراحت کرده بود. یکسره بهانه بابا مى گرفت و به عمه اش زینب (س ) مى گفت : بابایم کجاست ؟ عمه اش براى اینکه رقیه را آرام کند، به او مى گفت : پدرت به سفر رفته است .
شبى در خرابه شام ، رقیه از این گوشه به آن گوشه مى رفت ، ناله مى زد، بهانه مى گرفت ، گاه خشتى بر مى داشت و زیر سر مى گذاشت ، گاه بهانه خانه و کاشانه مى گرفت و یا بابا، بابا مى زد. زینب (س ) آن نازدانه را به دامن گرفت تا او را آرام کند. و رقیه در بغل عمه خوابش برد. در عالم رؤ یا پدر را به خواب دید. امام حسین (ع ) با بدنى پر از زخم و جراحت به دیدار رقیه آمده بود در همان خواب ، دامان پدر را گرفت و گفت : بابا جان کجا بودى ؟ بابا چرا احوال بچه هاى کوچکت را نمى پرسى ؟ بابا چرا به درد ما رسیدگى نمى کنى ؟!
زینب دید رقیه در خواب حرف مى زند، رو به زنان حرم گفت : اى اهل بیت ! ساکت باشید. نور دیده برادرم خواب مى بیند. بگذارید ببینم چه مى گوید؟
همه زنان آرام شدند. گوش به سخنان رقیه نشستند. گویا ماجراى سفر از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام را براى پدر حکایت مى کند:
((بابا، صورتم از ضرب سیلى شمر کبود شده است . بابا، مرا در بیابانها، میان آفتاب نگه داشتند. بابا، کتف عمه ام از کعب نیزه ها و ضرب تازیانه ها کبود گردیده است . بابا ما در این خرابه چراغ نداریم فرش نداریم . دخترت به جاى متکا، بر زیر سر، خشت مى گذارد...))(165)

 

وداع زینب (س ) با رقیه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
فریادهاى آتشین امام سجاد (ع ) و زینب (س ) و خون پاک حضرت رقیه ، اثرش را گذاشت . کاروان اسرا از گوشه خرابه آزاد شد. زنان و کودکان به مدینه مى روند. پیام عاشورا در شهر پیامبر (ص ) باید به مردم ابلاغ شود.
ولى زینب (س ) چگونه از خرابه دل ببرد. نو گلى از بوستان حسین (ع ) در این خرابه آرمیده است . شام ، بوى حسین و رقیه مى دهد. رقیه ، نازدانه پدر، به زینب سپرده شده است . زینب ، بى رقیه ، چگونه به کربلا و مدینه وارد شود.
زمان حرکت فرا رسیده است . زینب رسالت بزرگترى بر دوش ‍ دارد. راهى جز رفتن نیست . کاروان به راه افتاد حضرت زینب (س ) و زنان اهل بیت ، سوار بر محمل سیاه پوش شده اند. اهل شام با حالت خجالت و با حال عزا به مشایعت آمده اند(166)
غم سراسر شام را گرفته است . گریه ها بلند مى باشد. در میان آن سر و صدا، زینب سر از محمل بیرون آورد، و با کلمات بسیار جانسوز، فرمود: ((اى اهل شام ! ما از میان شما مى رویم . ولى یک دختر خردسال را در میان شما گذاشتیم . او در این شهر غریب است . کنار قبر او بروید. او را فراموش نکنید. گه گاهى آبى بر بر مزارش بپاشید و چراغى روشن کنید)).

 

نپذیرفتن خون بها

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
قبل از آنکه کاروان بازماندگان آماده حرکت به مدینه شوند، یزید دستور داد تا مال بسیارى ، در حدود دویست هزار مثقال زر سرخ ، بیاورند. سپس به جناب زینب (س ) گفت : این مبلغ را هم عوض ‍ خون حسین (ع ) و مصیبتهایى که در حادثه کربلا بر شما وارد آمده است بگیرید.
زینب (س ) در برابر یزید سخت بر آشفت و به او فرمود: ((یزید، چه اندازه پررو و بى حیا هستى ؟! سرور ما حسین و کسان او را مى کشى ، آن گاه با کمال پررویى مى گویى این مال را در عوض آن بگیرید، مگر نشنیده اى پیامبر (ص ) فرمود: هر کس دل مؤ منى را برنجاند و یا غمگین کند اگر تمام دنیا را هم به او بدهد جبران آن حزنى که به او رسانده نخواهد شد؟! در صورتى که تمام دنیا به اندازه یک مو، از موهاى ایشان نمى ارزد.))(167)

 

بعد از اسارت تا وفات حضرت زینب
تشکیل مجلس عزادارى

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یزید تغییر مسلک داد. به روایت ابى مخنف و دیگران ، وى امام سجاد(ع ) را بین ماندن شام و حرکت به سوى مدینه مخیر نمود. آن حضرت به پاس تکریم علیا مخدره زینب (س ) فرمود: بایستى در این باب با عمه ام زینب (س ) صحبت کنم ، چون پرستار یتیمان و غمگسار اسیران اوست .
یزید از این سخن بر خود لرزید.
چون آن حضرت با زینب کبرى (س ) سخن در میان نهاد، فرمود: هیچ چیز را بر اقامت در جوار جدم رسول خدا (ص ) اختیار نخواهم کرد، ولى اى یزید بایستى براى ما خانه اى خالى بنمایى که مى خواهیم به مراسم عزادارى بپردازیم ، زیرا از وقتى که ما را از جسد کشتگان خود جدا نمودند، نگذاشته اند که بر کشتگان خود گریه کنیم ، و بایستى هر کس از زنان که مى خواهد بر ما وارد بشود کسى او را منع ننماید.
یزید از این سخنان بر خود لرزید، و بسى بیمناک شد، چون مى دانست آن مخدره در آن مجلس ، یزید و سایر بنى امیه را با خاک سیاه برابر نموده و بغض و عداوت او در قلوب مردم مستقر خواهد کرد و آثار آل محمد (ص ) را تازه خواهد نمود، و زحمات او و پدرش را که مى خواسته اند آثاز آل محمد (ص ) را نابود کنند به باد فنا خواهد داد. ولى از اجابت چاره ندید، فرمان داد تا خانه وسیعى براى آنها تخلیه کردند و منادى ندا کرد: هر زنى بخواهد به سر سلامتى زینب (س ) بیاید، مانعى ندارد. چون این خبر منتشر شد، زنى از هاشمیه در شام نماند، مگر آنکه در مجلس حضرت زینب (س ) حاضر گردید.
زنان امویه و بنات مروانیه نیز با زینت و زیور وارد مجلس شدند. اما چون آن منظره رقت آور را مشاهده کردند، یکباره زیورهاى خود را ریخته و همگى لباس سیاه مصیبت در بر کردند و از زنان شام جمع کثیرى به آنها پیوستند و همى ناله و عویل از جگر بر کشیدند و جامه ها بر تن دریدند و خاک مصیبت بر سر ریختند و موى پریشان کرده صورتها بخراشیدند، چندان که آشوب محشر برخاست و بانگ و زارى به عرش رسید، در آن وقت زینب کبرى (س ) به روایت بحار انشاد این اشعار نمود و قلب عالم را کباب نمود.
از مرثیه آن مخدره گفتى قیامتى بر پا شد. فرمود: اى زنان شام بنگرید که این مردم جانى شقى ، با آل على (ع ) چگونه معامله کردند و چه به روز اهل بیت مصطفى (ص ) در آوردند؟! اى زنان شام ، شما این حالت و کیفیت را ملاحظه مى نمایید، اما از هنگامه کربلا و رستخیز روز عاشورا و حالت عطش اطفال و شهادت شهدا و برادرم و حالات قتلگاه بى خبر هستید و نمى دانید که از ستم کوفیان بى وفا و پسر زیاد بى حیا و صدمات طى راه ، بر این زنان داغدار و یتیمان دل افگار و حجت خدا سید سجاد (ع ) چه گذشت !
زنان شام و هاشمیان از مشاهده این حال و استماع این مقال ، جملگى به و لوله در آمدند. آنان تا مدت هفت روز مشغول ناله و سوگوارى بودند و افغان به چرخ کبود رسانیدند.
در بحرالمصائب گوید:
آن مخدره در آن وقت روى به بقیع آورده و این اشعار را خطاب به مادر قرائت نمود، چنان که گفتى آسمان و زمین را متزلزل ساخت . به نظر حقیر، این اشعار هم زبان حال است که به آن مخدره نسبت داده اند:

 

ایام ام قد قتل الحسین بکربلاء
ایا ام رکنى قد هوى و تزلزلا
ایام ام قد القى حبیبک بالعرا
طریحا ذبیحا بالدماء مغسلا
ایا ام نوحى فالکریم على القنا
یلوح کالبدر المنیر اذ انجلا
و نوحى على النحر الخضیب و اسکبى
دموعا الخد التریب مرملا

 

زینب (س ) کنار قبر برادر در اربعین

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده است :
هنگامى که حضرت زینب (س ) و همراهان در روز اربعین به کربلا آمدند، زینب (س ) در کنار قبر برادر، درد دلها کرد و گفتار جانسوزى گفت ؛ از جمله به یاد رقیه (س ) افتاد و زبان حالش این بود:
((برادر جان ! همه کودکانى را که به من سپرده بودى ، به همراه خود آوردم ، مگر رقیه ات را که او را در شهر شام با دل غمبار به خاک سپرده ام !))(168)

 

زنان مدینه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
چون به نزدیکى مدینه رسیدند محمل ها را فرود آورده ، شتران را یک سو خوابانیده و خود مشغول نوحه سرایى بشدند و اسباب شهدا را پیش روى خود پهن نمودند. ناگاه غلغله اهل مدینه بر پا شد و زنان مهاجر و انصار نمایان شدند. حضرت سجاد (ع ) بفرمود تا آنها را استقبال نمودند.
چون چشم زنان مدینه به آن سیاه پوشان افتاد. هنگامه محشر نمودار شد.
شتابان روى به خیمه ها نمودند. چون اهل حرم را بدان حال نگریستند،
که جز حضرت سجاد (ع ) از رجال مراجعت ننموده ، سخت بگریستند. گروهى با حضرت زینب (س )، جماعتى دور ام کلثوم ؛ هر چند نفر مشغول به یکى از اهل حزم شدند و از حضرت زینب (س ) چگونگى حالات را جویا شدند.
زینب (س ) فرمود: ((به چه زبان شرح دهم که قدرت بیان ندارم ، بلکه از زندگانى خود بیزارم . اى زنان قریش و اى دختران بنى هاشم ! چیزى مى شنوید و حکایتى به گوش مى سپارید. اگر شرح حال شهدا و اسرا را باز گویم ، در مورد ملامتم چگونه زنده باشم ؟))(169)

 

خبر شهادت حسین به پیامبر (ص )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
راوى مى گوید: هنگامى که حضرت زینب (ع ) به در مسجد پیامبر(ص ) رسید، چارچوب در را گرفت و فریاد زد: ((یا جداه ! انى ناعیة الیک اخى الحسین و هى مع ذلک لا تجف لها عبرة و لا تفتر من البکاء و النحیب . و کلما نظرت الى على بن الحسین (ع ) تجدد حزنها و زاد و جدها)).
اى جد من ! خبر شهادت برادرم حسین (ع ) را براى تو آورده ام . راوى گوید: هرگز اشک از چشمان حضرت زینب (س ) نمى ایستاد و گریه و ناله اش کم نمى شد و هرگاه حضرت على بن الحسین (ع ) را مى دید داغش تازه و غم او افزون مى گشت .(170)

 

شیون هنگام ورود به مدینه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در روایت دیگر آمده : حضرت زینب (س ) در میان کاروان ، به خواهران و کودکان سفر کرده ، رو کرد و فرمود: ((از هودجها پیاده شوید که اینک روضه منوره جدم رسول خدا (ص ) نمایان است .))
آن گاه آهى کشید که نزدیک بود روح از بدنش خارج گردد. جمعیت بسیار از هر سو هجوم آوردند، زینب (س ) با ذکر وقایع جانسوز کربلا، مى گریست و همه حاضران صدا به گریه بلند کردند به طورى که گویا قیامت بر پا شده است .
زینب (س ) خطاب به براردش حسین (ع ) مى گفت : ((برادرم حسین جان ! (اشاره به قبرها) جدت و مادرت و برادرت و بستگانت هستند که در انتظار قدوم تو به سر مى برند، اى نور چشمم ، تو شهید شدى و اندوه طولانى براى ما به ارث گذاشتى ، اى کاش مرده و فراموش شده بودم و ذکرى از من نبود.))
سپس زینب (س ) خطاب به شهر مدینه کرد و فرمود: ((اى مدینه ! جدم کجا رفت آن روزى که همراه مردان و جوانان ، با شادى از تو بیرون رفتیم ؟ ولى امروز با اندوه و حزن و با بار سنگین حوادث تلخ و پر از رنج ، بر تو وارد شدیم ، مردان و پسران ما از ما جدا شدند پراکنده شدیم ،))
سپس کنار قبر رسول خدا (ص ) آمد و گفت : ((اى جد بزرگوار اى رسول خدا! من خبر در گذشت برادرم حسین را براى تو آورده ام .))(171)

 

ملاقات ام البنین با زینب (س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده : وقتى که اهل بیت (ع ) وارد مدینه شدند، ام البنین مادر حضرت عباس (ع ) در کنار قبر رسول خدا (ص ) با زینب (س ) ملاقات کرد.
ام البنین گفت : ((اى دختر امیرمؤ منان ! از پسرانم چه خبر؟))
زینب : همه کشته شدند.
ام البنین : جان همه به فداى حسین ! بگو از حسین چه خبر؟
زینب : حسین را با لب تشنه کشتند.
ام البنین تا این سخن را شنید، دستهاى خود را بر سرش زد و با صداى بلند و گریان مى گفت : اى واى حسین جان .
زینب : اى ام البنین ! از پسرت عباس یادگارى آورده ام .
ام البنین گفت : آن چیست ؟ زینب (س ) سپر خون آلود عباس (ع ) را از زیر چادر بیرون آورد. ام البنین تا آن را دید، چنان دلش ‍ سوخت که نتوانست تحمل کند، از شدت ناراحتى بى هوش شده و به زمین افتاد.(172)

 

یاد جانسوز زینب (س ) در مدینه از رقیه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده است که وقتى حضرت زینب (س ) با همراهان به مدینه بازگشتند زنهاى مدینه براى عرض تسلیت ، به حضور زینب (س ) آمدند آن حضرت حوادث جانسوز کربلا و کوفه و شام را براى آنها بیان مى کرد و آنها گریه مى کردند، تا اینکه به یاد حضرت رقیه (س ) افتاد و فرمود: ((اما مصیبت وفات رقیه در خرابه شام ، کمرم را خم کرد و مویم را سفید نمود.))
زنها وقتى این سخن را شنیدند، صدایشان با شور و ناله به گریه بلند شد و آن روز به یاد رنجهاى جانگداز رقیه (س ) بسیار گریستند.(173)

 

سوگوارى کنار قبر مادرش زهرا(س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده است که حضرت زینب (س ) و همراهان ، کنار قبر مادرشان زهرا(س ) (یعنى حدود و سمت قبر آن حضرت ) رفتند. در آن جا نیز شیون به پا شد، زنان و مردان مدینه ، آن چنان مى گریستند که گویى محشر شده است .
زینب (س ) که قافله سالار عزاداران بود، آن قدر ((مادر، مادر)) کرد تا بى هوش به زمین افتاد. وقتى به هوش آمد صدا زد: ((مادرم ! آن قدر تازیانه به بدنم زدند که بدنم مجروح شد)). سپس عرض کرد: ((پیراهن حسین را براى تو سوغاتى آورده ام )). (طبق نقل سید بن طاووس در لهوف ، در آن پیراهن صد و چند سوراخ و بریدگى از آثار تیرها و نیزه ها و شمشیرها بود).
زینب (س ) به مردم مدینه رو کرد و فرمود: ((در کربلا نبودید تا بنگرید که برادرم را چگونه کشتند، این سوراخها که در این پیراهن مى بینید، جاى تیرها و شمشیرها و نیزه هاى دشمن است .))(174)

 

دستور به سیاه پوش کردن محمل ها

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
براى رفتن اهل بیت (ع ) به مدینه ، همه نوع امکانات تهیه شد: محملهاى زرین ؛ لباسهاى تجملاتى و رنگین ؛ اسبها و وسایل سوارى ؛ توشه راه براى اهل بیت (ع ) و ماءموران محافظ، که سیصد و به روایتى پانصد نفر بودند؛ و هر نوع امکانات دیگرى که لازم بود تام آنها به دستور یزید آماده شد و مسئولیت تمام آنها را به عهده ((عمرو بن خالد قریشى )) و بنابر روایتى ، به عهده ((نعمان بن بشیر)) که از صحابه رسول خدا (ص ) و معروف به صلاح و خوبى بود گذاشت ، و دستور داد با کمال احترام و به هر نحو که خود آنان مى پسندند با ایشان رفتار کنند، تا به مدینه برسند.
همه چیز آماده بود. فقط منتظر بودند که اهل بیت (ع ) بر محملها سوار شوند تا کاروان حرکت نماید.
نخست امام زین العابدین (ع ) از منزل بیرون آمد، آن گاه اجازه فرمود اهل بیت بیرون آیند و سوار شوند. زینب (س ) بلند شد، سایر زنان نیز به پیروى از او بلند شده ، از خانه بیرون آمدند. زنان آل ابى سفیان ، دختران یزید و سایر زنان و دختران مربوطه با گریه و اشک تا در کاخ دارالاماره از ایشان بدرقه کردند.
پس از وداع و خداحافظى با آنان ، زینب (س ) نزدیک کاروان آمد. همین که چشمش به آن محملهاى تجملاتى افتاد که با پارچه هاى زربافت و رنگین پوشیده شده بودند، به یکى از کنیزان همراه خود فرمود: ((به نعمان بن بشیر بگو این محملها را سیاه پوش کن تا مردم بدانند ما عزادار اولاد زهرا هستیم )).
منظور زینب (س ) از این دستور این بود که نشان عزا و سوگوارى همه جا و براى همه کس معلوم باشد. آن روز که حسین (ع ) را کشتند به تمام شهرها و روستاها تبریک گفتند و جشن گرفتند، امروز هم که پیام آور خون شهیدان مسئولیت دفاع از خون آنها را به عهده گرفته است ، باید در هر جا که مى رسد آن تبلیغات شوم و مسموم کننده را خنثى نماید.
نعمان بن بشیر امر زینب بزرگ را اطاعت کرد، تمام محملها با پارچه هاى سیاه که نشان سوگ و عزا بود، پوشانده شد.
همین که خواستند سوار شدند زینب (س ) روزى را که از مدینه بیرون آمدند و رجال و مردانى را که همراهشان بودند و هم اکنون جایشان خالى بود، به یاد آورد تمام زنان و کودکان با ناله و شیون و با چشم گریان هر کدام به زبانى سوگوارى مى کردند از میان مردم که براى بدرقه و خداحافظى آمده بودند، عبور کرده و از دروازه شام بیرون رفتند...

 

شام غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت

در بین راه به هر منزلى که مى رسید به حسب مناسبتها مجلس ‍ سوگوارى تشکیل مى داد و ظلم و ستم هیاءت حاکمه ، و مظلومیت اهل بیت (ع ) را براى مردم توضیح مى داد، تا به مدینه رسیدند(175)

 

 

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کرامات حضرت زینب (س )

 

کرامات حضرت زینب (س )  

 

 

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

برطرف شدن حاجت یک هندى


یکى از علماى بزرگوار مى گوید: متولى حرم حضرت زینب (س ) فرمود: یک روز یک هندى آمد جلوى صحن حضرت زینب دستش را دراز کرد و چیزى گفت . دیدم یک سکه طلایى در دست او گذاشته شد. رفتم پیشش و گفتم : این سکه را با پول من عوض ‍ مى کنى . مرد هندى با تعجب گفت : براى چه ؟ گفتم : براى تبرک . با تعجب گفت : مگر شما از این سکه ها نمى گیرید من بیست سال است که هر روز یک سکه مى گیرم و در شهر شام زندگى مى کنم .

نتیجه احترام یک سنى به زینب (س )
یکى از شیعیان ، به قصد زیارت قبر بى بى حضرت زینب (س ) از ایران حرکت کرد تا به گمرک ، در مرز بازرگان ، رسید. شخصى که مسئول گمرک بود، پیر زن را خیلى اذیت کرد و به شدت او را آزار روحى داد. مرتب سؤ ال مى کرد: براى چه به شام مى روى ؟ پولهایت را جاى دیگر خرج کن .
زن گفت : اگر به شام بروم ، شکایت تو را به آن حضرت مى کنم .
گمرکچى گفت : برو و هر چه مى خواهى بگو، من از کسى ترسى ندارم .
زن پس از اینکه خودش را به حرم و به قبر مطهر رساند، پس از زیارت با دلى شکسته و گریه کنان عرض کرد: اى بى بى ! تو را به جان حسین ات انتقام مرا از این مرد گمرکچى بگیر.
زن هر بار به حرم مشرف مى شد، خواسته اش را تکرار مى کرد. آن شب در عالم خواب بى بى زینب (س ) را دید که آن را صدا زد.
زن متوجه شد و پرسید: شما کیستید؟
حضرت زینب (س ) فرمود: دختر على بن ابى طالب (ع ) هستم ، آیا از این مرد شکایت کردى ؟
زن عرض کرد: بله ، بى بى جان ! او به واسطه دوستى ما به شما مرا به سختى آزار داد من از شما مى خواهم انتقام مرا از او بگیرید.
بى بى فرمود: به خاطر من از گناه او بگذر.
زن گفت : از خطاى او نمى گذرم .
بى بى سه بار فرمایش خود را تکرار کرد و از زن خواست که گمرکچى را عفو کند و در هر بار زن با سماجت بسیار بر خواسته اش اصرار ورزید. روز بعد زن خواسته اش را دوباره تکرار کرد. شب بعد هم بى بى را در خواب و به زن فرمود: از خطاى گمرکچى بگذر.
باز هم زن حرف بى بى را قبول نکرد و بار سوم بى بى به او فرمود: او را به من ببخش ، او کار خیر کرده و من مى خواهم تلافى کنم .
زن پرسید: اى بانوى دو جهان ! اى دختر مولاى من ، این مرد گمرکچى که شیعه نبود، این قدر مرا اذیت کرد، چه کارى انجام داده که نزد شما محبوب شده است ؟
حضرت فرمود: او اهل تسنن است ، چند ماه پیش از این مکان رد مى شد و به سمت بغداد مى رفت . در بین راه چشمش به گنبد من افتاد، از همان راه دور براى من تواضع و احترام کرد. از این جهت او بر ما حقى دارد و تو باید او را عفو کنى و من ضامن مى شوم که این کار تو را در قیامت تلافى کنم .
زن از خواب بیدار شد و سجده شکر را به جاى آورد و بعد به شهر خود مراجعت کرد.
در بین راه گمرکچى زن را دید و از او پرسید: آیا شکایت مرا به بى بى کردى ؟
زن گفت : آرى اما بى بى به خاطر تواضع و احترامى که به ایشان کردى ، تو را عفو کرد. سپس ماجرا را دقیق بازگو کرد.
مرد گفت : من از قوم قبیله عثمانى هستم و اکنون شیعه شدم . سپس ‍ ذکر شهادتین را به زبان جاى کرد.

 

شفاى یک جوان
مردى مصرى نقل مى کرد: روزى در حجره بودم ، زنى باوقار و با حجاب و متانت نزد من آمد و متاعى طلب کرد. سؤ ال کردم : مادر! چرا پریشانى ؟
عرض کرد: اى جوان مصیر! یک فرزند بیشتر ندارم ، آن هم به مرض سل مبتلا شده و تمام پزشکان از درمان او عاجز مانده اند حالا آمده ام و آذوقه اى مهیا کنم و به وطن باز گردم .
مردى مصرى گفت : مى شود امشب را در منزل ما مهمان شوى ، تا من هم طبیبى سراغ دارم و فرزند تو را نزد او مى برم ، زن رفت و پسر را آورد و گفت : من هر چه طبیب بوده بردم . مرد مصرى رفت در مقام حضرت زینب (س ) در مصر، و طولى نکشید برگشت و به زن گفت : آماده باش برویم .
وقتى که زن با فرزند خود به همراه مرد مصرى وارد حرم حضرت زینب کبرى (س ) شدند، زن تعجب کرد و گفت : این جا که کسى نیست .
چون این زن مسلمان نبود و به این چیزها عقیده نداشت ، ولى مصرى گفت : شما برو و استراحت کن .
زن در گوشه حرم خوابش برد. اما مرد مصرى وضو گرفت و جوان را به همراه یک روسرى به حرم بسته و شروع به عبادت نماز و دعا و التماس کرد. ناگهان دید مادر جوان که خوابیده بود، بیدار شد و نزد جوان آمد و بى اختیار گریه کنان دنبال در ضریح مى گردد و جوانش بلند شد و با مادر مشغول زیارت ضریح و حرم مطهر بى بى شدند. مرد مصرى مرتب سوال مى کرد که چه شده ؟
زن جواب داد: خواب بودم ، دیدم زن جوانى وارد ضریح شد که دستش را به پهلو گرفته بود. وقتى وارد شد، خانم مجلله اى که در حرم بود، دست و پاهاى او را بوسید و به بى بى فرمود: اى نور چشم من ! این جوان مسیحى را در خانه ات آورده اند، دست خالى بر مگردان .
گفت : مادر! خدا را به جان شما قسم دادم تا حاجت این را روا کند.
یک وقت دیدم که مادر وارد جایى شد که همه در پیش پاى او برخاسته و حضرت فاطمه (س ) فرمود: یا جدا، یا رسول الله ! در خانه زینب آمده ، و رسول خدا (ص ) از خدا خواست تا جوان را شفا عنایت فرماید.

 

شفاى پسرى که از بام سرنگون شده بود
مرحوم سید کمال الدین رقعى ، که زمانى مسئولیت واحد تاءسیسات و برق صحن مقدس حضرت زینب (س ) را به عهده داشت ، براى یکى از دوستان خود چنین تعریف مى کرد:
روزى پسرى به نام ((صاحب )) مشغول چراغانى مناره هاى حرم حضرت زینب (س ) براى جشن مبعث بود که از بالاى پشت بام به وسط حیاط صحن سرنگون شد. مردم جمع شدند و بلافاصله او را به بیمارستان عباسیه شهر شام منتقل کردند و به علیت حال بسیار وخیم او، توسط پزشکان بسترى شد.
خود او نقل مى کند: هنگامى که در روى تخت دراز کشیده بودم ، ناگهان بى بى مجلله اى دست یک دختر کوچک را گرفته و آن دختر فرمود: اینجا چه مى کنى ؟ بر خیز و برو کارت را انجام بده . و باز ادامه داد: عمه جان ! بگو برود و کارش را انجام بدهد. بى بى اشاره فرمود: برو کارت نیمه تمام مانده . من که ترسیده بودم ، با همان لباس بیمارستان از روى تخت بلند شدم و فرار کردم . در خیابان افرادى که مرا آورده بودند با تعجب از من پرسیدند: اینجا چه مى کنى ؟ و چرا از بیمارستان بیرون آمدى ؟ من شرح واقع را گفتم و خلاصه ، این واقعه ، مشهور آن زمان شهر شام شد.

 

یهودى و طلب فرزند از زینب (س)
نقل مى کنند: در بروجرد مردى یهودى بود به نام یوسف ، معروف به دکتر. او ثروت زیادى داشت ولى فرزند نداشت . براى داشتن فرزند چند زن گرفت ، دید از هیچ کدام فرزندى به دنیا نیامد. هر چه خود مى دانست و هر چه گفتند عمل کرد، از دعا و دارو، اثر نبخشید. روزى ماءیوس نشسته بود، مرد مسلمانى نزد او آمد و پرسید: چرا افسرده اى ؟ گفت ، چرا نباشم ، چند میلیون مال و ثروت براى دشمنان جمع کردم ! من که فرزندى ندارم که مالک شود. اوقات وارث ثروت من مى شود. مرد مسلمان گفت : من راه خوبى بهتر از راه تو مى دانم . اگر توفیق داشته باشى ، ما مسلمانان یک بى بى داریم ، اگر او را به جان دخترش قسم بدهى ، هر چه بخواهى ، از خدا مى خواهد. تو هم بیا مخفى برو حرم زینب (س ) و عرض ‍ حاجت کن تا فرزنددار شوى . مى گوید: حرف این مرد مسلمان را شنیدم و به طور مخفى از زنها و همسایه هایم و مردم با قافله اى به دمشق حرکت کردم . صبح زود رسیدیم ، ولى به هتل نرفتم ، اول غسل و وضو و بعد هم زیارت و گفتم : آقا یا رسول الله ! دشمن تو و دامادت در خانه فرزندت براى عرض حاجت آمده ، حاشا به شما بى بى جان ! که مرا ناامید کنى . اگر خدا به من فرزندى دهد، نام او را از نام ائمه مى گذارم و مسلمان مى شوم . او با قافله برگشت . پس از سه ماه متوجه شد که زنش حامله است ، چون فرزند به دنیا آمد و نام او را حسین نهادند و نام دخترش را زینب . یهودیها فهمیدند و اعتراضها به من کردند که چرا اسم مسلمانها را براى فرزندت انتخاب کردى . هر چه دلیل آوردم نشد قصه را بازگو کردم ناگهان دیدم تمام یهودیهایى که در کنار من بودند با صداى بلند گفتند: ((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علیا ولى الله )) و همه مسلمان شدند.

 

درک عظمت اهل بیت (ع )

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

زمانى که اهل بیت (ع ) را با آن وضع ناراحت کننده و بدون پوشش ‍ مناسب ، سوار شتران برهنه وارد شام نمودند و مردم به آنها مى نگریستند و برخى آنان را مورد اذیت و آزار قرار مى دادند، یکى از شیعیان از دیدن این منظره بسیار ناراحت شد و تصمیم گرفت خود را به امام سجاد (ع ) برساند، ولى موفق نشد. خود را خدمت حضرت زینب (س ) رسانید و عرض کرد: اى پاره تن زهرا! شما از کسانى هستید که جهان به خاطر و وجود شما آفریده شده ، متحیرم که چرا شما را به این صورت مى بینم .
حضرت زینب (س ) با دست مبارک اشاره به آسمان نمود و فرمود: آن جا را بنگر تا عظمت ما را درک نمایى . آن شخص نگاه مى کند، ناگاه لشکریان زیادى را میان زمین و آسمان مشاهده مى نماید که از کثرت به شماره نمى آید و همچنین مشاهده مى کند که جلو اهل بیت (ع ) کسى ندا مى دهد که چشمهاى خود را از اهل بیتى که ملایکه به آنها نامحرم هستند، بپوشانید.(200)

 

 

نفرین زینب (س ) در حق بحر بن کعب

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

بحر بن کعب (یا ابجر) را آوردند ابراهیم رو به او گفت : راست بگو، در روز عاشورا چه کردى ؟ واى بر تو باد! ابجر گفت : کارى انجام نداده ام ، فقط روسرى زینب را از سرش گرفتم و گواشواره ها را از گوشش کندم ، به حدى که گوشهایش را پاره نمود...
ابراهیم در حالى که گریه مى کرد گفت : واى بر تو! آیا چیزى به تو نگفت .
ابجر گفت : چرا، او به من گفت : خداوند دستها و پاهاى تو را بشکند و با آتش دنیا قبل از آخرت تو را بسوزاند! ابراهیم رو به او کرد و گفت : اى واى بر تو! آیا از خدا و رسول خدا (ص ) خجالت نکشیدى و رعایت حال جد او را ننمودى ؟ آیا هرگز دلت به حال او نسوخت و به حال او رقت و راءفت نیاوردى ؟
ابراهیم گفت : دستهایت را جلو بیار. او دسته را جلو آورد. در همان لحظه دستور داد آنها را قطع کنند. سپس ابراهیم پاهاى او را نیز قلم نمود و چشمان او را بیرون آورد و با انواع عذاب و شکنجه ها به درک واصل ساخت .

 

 

سکوت محض در هنگام خواندن خطبه

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

در دروازه کوفه در آن ازدحام و شلوغى که صدا به کسى نمى رسد، زینب (س ) مى خواست حق را ظاهر کند و خطبه اى انشاد فرماید. هیچ کس گوش نمى کرد. سر و صداى لشکر و هیاهوى تماشاچیان و هلهله ایشان نمى گذاشت صدا به کسى برسد که ناگاه به قوه ولایت اشاره فرمود: ((اشارت الى الناس ان اسکتوا فارتدت الاصوات و سکنت الاجراس )) ساکت شوید! همه صداها گرفته شد، بلکه به همان اشاره زنگهاى گردن اسبها و قاطرها و شترها ایستاد و در یک سکوت محض خطبه غرایش را انشاد فرمود و حق را ظاهر ساخت (201)

 

 

متوسل شوید، ماءیوس نمى شوید

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

هرکه را حاجتى باشد، دنیویه و اخرویه ، هر گاه متوسل به خانه آن مظلومه شود، ماءیوس نخواهد شد؛ چرا که انجام مقاصد از قبیل رحمات اند و اعطاى هر مطلبى ، رحمتى است خاص . و چون آن مکرمه ، عالم به رحمات ، و قادر بر اعطاى هر گونه موهبات مى باشد، چگونه ممکن است کسى در خانه او روى برد و ماءیوس ‍ گردد؟ با آن جود و کرم که جبلى خانواده محمدى بوده ؟! با اینکه هر یک از صدماتى را که متحمل شد، مکافاتى دنیویه و مثوباتى اخرویه دارد، که محتاج به تفصیل مى باشد و آن منافى با غرض ‍ است . ولى اجمالا این مکرمه در این عالم از علایق خود دور مانده زیرا کسانى را که از علاقه خود در این عالم دور افتاده اند هر گاه به او متوسل شوند - احتراما لها- به علایق خود رسند.(202)

 

 

اولین سفر به شام

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

حاج سید حسن ابطحى گوید: در سفرى که به شام رفتم ، با ماشین شخصى با خانواده ام همسفر بودیم . حدود دویست کیلومتر که به شام مانده بود، عیبى در موتور ماشین پیدا شد که به هیچ وجه روشن نمى شد. در این بین ، آقا مهدى در بیابان با ماشین بنزش پیدا شد و با کمال محبت ماشین ما را بکسل کرد و به شهر شام آورد، ولى از این موضوع خیلى ناراحت بودم و به حضرت زینب (س ) عرض کردم ! چرا ما با این وضع در سفر اول وارد شام شدیم ؟! شب در عالم رؤ یا خدمت حضرت زینب (س ) رسیدم ، حضرت در جواب من فرمودند: آیا نمى خواهى شباهتى به ما داشته باشى ؟ مگر نمى دانى ما در سفر اولى که به شام آمدیم ، اسیر بودیم و چه سختى ها کشیدیم ؟ تو هم چون از ما هستى (و سید هستى ) باید در اولین سفرى که به شام وارد مى شوى اسیروار وارد شوى .(203)

 

 

توسل به زینب کبرى (س )

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مرحوم بهبهانى ، بانى شبستان مسجد نقل مى کرد.
پدرم قبل از تمام شدن کار شبستان مسجد، به مرض موت مبتلا شد و در آن حال وصیت نمود که ((مبلغ دوازده هزار دینار حواله را صرف اتمام کار مسجد نمایید)).
زمانى که فوت کرد، به منظور احترام به پدر و اشتغال به مجالس ‍ ترحیم ،
چند روزى کار ساختمان تعطیل شد. شبى در عالم خواب پدرم را دیدم که به من گفت : چرا کار مسجد را تعطیل کردى ؟ گفتم : به منظور احترام به شما و اشتغال به مجالس ترحیمتان . در جوابم گفت : اگر مى خواستى براى من کارى بکنى ، نباید کار ساختمان مسجد را تعطیل مى کردى .
زمانى که بیدار شدم تصمیم به اتمام کار ساختمان مسجد نمودم به این منظور باى حواله دینارهایى که پدرم در وصیت خود عنوان کرده بود وصول کرده و از آن مصرف مى نمودم . اما هر چه بیشتر جست و جو مى کردم حواله ها پیدا نمى شد هر جا که احتمال وجود حواله ها مى رفت گشتم ، اما خبرى از حواله ها نبود. سرانجام در حالى که بسیار ناراحت بودم به مسجد رفته و متوسل به حضرت زینب (س ) شدم و خدا را به حق آن ساعتى که امام حسین (ع ) و زینب (س ) از یکدیگر وداع نمودند قسم دادم . ناگهان خوابم برد.
پس از مدتى بیدار شدم و دیدم همان ورقه اى که حواله ها داخل آن بود کنار من است از همان ساعت کار مسجد را ادامه دادم تا به اتمام رسانیدم و همیشه این کرامت را براى دیگران نقل مى کنم .(204)

 

 

گزیده اشعار در منقبت زینب (س )

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ




دختر دریاى نجات
چاک شده سینه گل از غمت اى همه شب ناله گل همدمت
سینه به سینه غم تو راز شد شاهد شب هاى پر آواز شد
گوهر دریاى عفافى شما در حیایى و عزیز خدا
آن که دلش با تو هم آوا شده موج شکن در دل دریا شده
با تو حدیث غم یاران شنید نغمه پر درد بهاران شنید
وارث اشک و غم و آه على ! دفتر صبرى و نگاه على
با تو شده کاخ ستم واژگون گشته به دریاى عدم رهنمون
در حیا را چو تو خود مظهرى آینه دار ره هر باورى
با تو زمین فخر فروشد به صبر دست بشوید ز تمناى ابر
غیرت آن دست بریده تویى ناله آن زخم چکیده تویى
گرچه برادر به فراتش رسید آب بدید و لب خود را ندید
تشنه اگر وارد پیکار شد سیر به دست شه کرار شد
کرب و بلا بود و عطش در خروش ناله گل بود و غرورى خموش
طفل عطش سینه خون را مکید کرب و بلا در شطى از خون دمید

 

با یادش ؛ ظهر عاشورا
زینب ! بیار آب گلوى حسین را پر کن تو شور اشک سبوى حسین را
ظهر است و یک نسیم که آشفته مى کند با دست هاش مشرق موى حسین را
زینب ! غبار فاجعه نزدیک مى شود زینب ! ببین ! مقابل روى حسین را
در ناگهان ضربه یک تیغ ، یک تبر پر شد فضاى باغچه بوى حسین را
زینب ! به اهل کوفه ، به نامردمان بگو: آرى ! خدا خرید گلوى حسین را

 

کاروان اشک
مى نویسم نامه اى با اشک و خون از زبان داغ داران قرون
کاروان اشک و محمل هاى آه در میان لاله ها مى جست راه
لاله ها از سینه هاى چاک چاک مى دمید از سینه گلگون خاک
بال هاى سوگ در پرواز بود پرده هاى آه در آواز بود
کاروان را طاقت این راه نیست از دل زینب کسى آگاه نیست
دست ها در آرزوى پیکرند مرغکان عشق ، بى بال و پرند
دشت مى گرید در آغوش غروب واى از سیماى مدهوش غروب !
ساقه هاى نیزه گل داده ست ، آه ! دست ها هر سوى افتاده است ، آه !
مى دود در لاله ها خون حسین واى از رخسار گلگون حسین
زینب و بدرود مهمانان خاک زینب و گلزخم هاى چاک چاک
جامه هاى زخم بر اندامشان پیشگامان رهایى ، نامشان
هر طرف سروى به خاک افتاده است وین طلوع سرخ هر آزاده است
پیشگامان ، ارغوانى گشته اند لاله رویان ، جاودانى گشته اند

 

تا اربعین ...
دل اگر عزم جنون تازى کند سر به روى نیزه جانبازى کند
دل اگر در سینه گردد عشقباز سر به روى نیزه گردد سر فراز
دل اگر در عاشقى دلداده است سر به روى نیزه بردن ساده است
چون جنون در دشت دل گل مى کند با لب نى سر تغزل مى کند
ظهر عاشورا، عزیز بوتراب شد به جنگ آخرین پا در رکاب
نقل شیرین جنون در باده کرد ذوالجناح عشق را آماده کرد
بعد از آن بهر وداع آخرین راند سوى خیمه ها سلطان دین
ابتداى کار، آن شاه شهید روبه روى خیمه زینب رسید
ماه بانوى حرم بیرون بیا! دختر تیغ دو دم بیرون بیا!
خواهرم ! این جنگ جنگى دیگر است در طریق عشق ، خط آخر است
یادگار مادرم ، زینب ، بیا! خواهر غم پرورم زینب ، بیا!
چون که زینب ، اسم خواهر را شنید از نهانگاه حرم بیرون دوید
در مقابل دید اسب شاه را بر کشید از سینه داغ آه را
دید زینب ، یادگار ذوالفقار بار دیگر کرده عزم کارزار
ناگهان سرتاسرش آتش گرفت اشک در چشم ترش آتش گرفت
زانوانش ناتوان ، خم شد، نشست پایه هاى آسمان گویى شکست
بر زمین دستى و دستى بر کمر پا شد از نو زینب خونین جگر
بر گل روى برادر رو نمود گریه بر آن چشم و آن ابرو نمود
به شکوه گیسوانت یا حسین ! به دو قوس ابروانت یا حسین !
جان صد زینب به قربان سرت یک تقاضا دارد از تو خواهرت
مادر ما، دختر ختم رسل آن که پر پر شد به تیغ غم چو گل
چند دفعه لحظه هاى آخرش گفت با این دختر غم پرورش
زینب من ! در زمین کربلا مى شود سر از حسین من جدا
پیش از آن که وقت را از کف دهى بر گل افتد قد آن سرو سهى
دست بگشا و گلویش را ببوس آن گلوى غنچه بویش را ببوس
جان صد زینب به قربان سرت یک تقاضا دارد از تو خواهرت
خم بشو، قدرى الف را دل کن زینبت را غرق عشق و حال کن
اى به قربان قد و بالاى تو خواهر محنت کش تنهاى تو
خم بشو، قربان عطر و رنگ و روت تا ببوسم غنچه ناز گلوت
شد پیاده از فراز قاچ زین تکسوار عاشقى ، سلطان دین
خم شد و بازوى خواهر را گرفت خواهر غمدیده را در برگرفت
آفتاب آمد قرین ماهتاب گوییا گل شد هم آغوش گلاب
دست دور گردن خواهر فکند گریه اهل حرم آمد بلند
خواهرم ، زینب ، تو اى سنگ صبور! قد بکش ، بشکوه ، اى کوه غرور!
گر چه غمگینى ، به ظاهر شاد باش مرهم زخم دل سجاد باش
اى زبانت ، ذوالفقار حیدرى در نگاهت ، صولت پیغمبرى
شانه هایت وارث حلم حسن بعد از این ، هستى رسول خون من
تازه این آغاز فصل عاشقى ست خواهرم کار تو اصل عاشقى ست
گر رسول خون من باشى ، خوش است باز هم مجنون من باشى ، خوش است
باز هم روشن ترین کوکب بمان زینب من ! باز هم زینب بمان
بعد از آن رو کرد بر اهل حرم کاى عزیزان ، اهل بیت رنج و غم !
بانوان بى قرینه ...الوداع ام لیلا و سکینه ...الوداع
موسم موعود پیغمبر رسید فصل سرخ سینه و خنجر رسید
ماه بانوى حرم ، بیرون بیا! دختر تیغ دو دم ، بیرون بیا!
ذوالجناح آمد چه زینى ، واژگون ذوالجناح آمد، چه یالى ، غرق خون
ذوالجناح آمد، نگاهش پر غبار ذوالجناح آمد، ولیکن بى سوار
آنکه بر نى نور حق را منجلى ست بى گمان راءس حسین بن على ست
سرنگو، خورشید روى نیزه رفت جا به جا لرزید پشت عرش هفت
سر به ریوى نیزه دیدن مشکل است خاصه آن سر، که جگر گوشه دل است
آه از آن دم که میان قتلگاه زینب آمد بر فراز نعش شاه
تا به نعش بى سرش نزدیک شد آسمان در چشم او تاریک شد
دید با چشمش ولى باور نداشت تن همان تن بود، اما سر نداشت
گفت : اى نعشى که این سان بى سرى تو همان نو باوه پیغمبرى ؟
گفت : اى فرزند زهراى بتول ! حاجى حج جنون ، حجت قبول
ناگهان خورشید را بر نیزه دید مشت زد چاک گریبان را درید
اى برادر! بى تو روز و شب مباد در زمانه بعد از این زینب مباد
اى برادر! کاشکى زینب نبود جان خواهر! کاشکى زینب نبود
بعد از این از کربلا تا شام تار مى شوم بر ناقه عریان سوار
بعد از این اى چلچراغ خانه ام تازیانه مى خورد بر شانه ام
ناله من تا مدینه مى رود خار در پاى سکینه مى رود
حرفها از این و آن خواهم شنید طعنه ها از کوفیان خواهم شنید
کوفه ، شهر گول و نیرنگ و فریب کوفه ، شهر آشنایان غریب !
بعد از این ماییم و فصل بى کسى بعد از این ما و غم و دلواپسى
اى سر سلطان دین ، اى تاج نور! کى روا باشد که باشى در تنور؟
طاقتم کو، بنگرم چوب یزید مى خورد کنج لب شاه شهید
این همه داغ و بلیه مشکل است دیدن مرگ رقیه مشکل است
یاد از دیروز و از آن آب و تاب آه از فردا و از شام خراب
اى که معجر مى ربایى از سرم زینبم من ، دختر پیغمبرم
روزگارى ، روزگارى داشتم سایه سار از ذوالفقار ما چه شد؟
گر چه روزى این چنین موعود بود گوهر غلطان در خون ... الوداع
الوداع ...اى پور ختم المرسلین تا به دیدار دگر، تا اربعین

 

میلاد حضرت زینب (س )
تو مهر روشن و اوج خصال آینه اى عیار پاکى و حسن کمال آینه اى
تو صبح صادق فجرى ، شکوه آینه اى تو حرف روشن و پاک زلال آینه اى
در آسمان اصالت به کهکشان مانى گواه مریم و صبح وصال آینه اى
به صبر و حلم محمد، شجاعتت چو على ست به زهد فاطمه مانى ، مثال آینه اى
تویى پیام رسان قیام عاشورا تو مهر صلح حسن ، هم مقال آینه اى
ولادت تو بود رویش صلابت و حجب تویى طراز نجابت جمال آینه اى
تو الگویى به زنان و تو شمس نسوانى تو زیورى به زمان و مدال آینه اى
تو شعر سبز شگونى ، تو بحر خوش یمنى بهار حسین و، الحق که فال آینه اى
پیام مکتب تو درس هر پرستار است تو شعر سبز بهار، اعتدال آینه اى
تو زیب صبر و شکوهى فرشته تقوا تو قهرمان زنانى ، جلال آینه اى
طنین صاعقه مانى به بزم بد خواهان تو سیف ایزد و چونان هلال آینه اى
غزل به وصف تو گر مختصر کند ((قدسى )) به قدر وسع و توان و مجال آینه اى

 

پیام خون حضرت زینب (س )
وقتى به دل داغ برادر ماند و زینب یک کربلا غم در برابر ماند و زینب
وقتى شهادت حرف آخر را رقم زد غمنامه تنهاى بى سر ماند و زینب
وقتى خزان بر سرخى آلاله ها زد صحرایى از گل هاى پرپر ماند و زینب
وقتى که آتش با قساوت همزبان شد در خیمه ها توفان آذر ماند و زینب
وقتى غزالان حرم هر سو رمیدند موى پریشان ، دیده تر ماند و زینب
وقتى فضا خالى شد از پرواز یاران یک آسمان بى کبوتر ماند و زینب
تا کربلا در کربلا مدفون نگردد در نینوا فریاد آخر ماند و زینب
دیدیم جاى گریه ، جاى ناله کردن ((قد قامت )) غوغاى دیگر ماند و زینب
دست على از آستینش شد نمایان روح شجاعت هاى حیدر ماند و زینب
هنگامه اى دیگر به پا شد کربلا را اوج تعهد، حفظ سنگر ماند و زینب
تکمیل نهضت در بیانش جلوه گر شد وقتى پیام خون رهبر ماند و زینب

 

زینب ؛ پاسدار لاله ها
مى سوخت چوشمع و پایدارى مى کرد دل از مژه جاى اشک جارى مى کرد
شب دختر شیر حق به جاى عباس از عترت عشق پاسدارى مى کرد

 

با پاى برهنه
زان فتنه خونین که به بار آمده بود خورشید ولا، بر سر دار آمده بود
با پاى برهنه ، دشت ها را زینب دنبال حسین ، سایه وار آمده بود

 

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مصایب و کرامات

سفید شدن موى و خم شدن کمر زینب (س )

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دل کندن از خرابه شام و رقیه براى زنان و کودکان ، خصوصا حضرت زینب (س ) بسیار مشکل بود. مگر مى شود نو گل بوستان ابى عبدالله (ع ) و بلبل شاخسار ولایت را تنها گذاشت و رفت .
گوییا که از شام بیرون روند، مگر نام ((رقیه )) از یاد مى رود. نسیم باد، در هر کجا بوى رقیه را بر کاروان مى افشاند و زینب در هر مکان ، یادمان رقیه را فریاد مى کند. آن گاه که باران اشک زینب ، خاک قبر حسین (ع ) را مى شوید، یاد رقیه ، دل عمه اش را آتش ‍ مى زند و مى گوید: برادر جان ! همه کودکانى را که به من سپرده بودى ، به همراه خود آوردم ، مگر ((رقیه ات )) که او را در شهر شام ؛ با دل غمبار به خاک سپردم .!(176)
و آن زمان که پیام آور عاشورا پا به شهر پیامبر مى گذارد، از حکایت هاى کربلا و کوفه و شام ، سخن مى راند در جمع زنان ، یاد دختر کوچک برادر را پاس مى دارد و علت موى سفید و خم شدن کمرش را مصیبت رقیه مى داند.(177)

 

از غم آن مه لقا قدم خمید
در عزایش گشته موهایم سفید
زین مصیبت شیشه صبرم شکست
قلب محزونم از این ماتم برفت .

گویا همان محبت ، زینب (س ) را باز به شام آورد دیگر بار اشک شور در کنار قبر رقیه ریخت به یاد دوران اسارت و زمان شهادت دختر برادر، قطرات باران چشم بر گونه هایش غلطید عقده دل باز کرد و در زینبیه ، به دیدار مادر شتافت تا غصه کربلا و شام را براى حضرت زهرا (س ) باز گوید.(178)

 

مگر خانه نداریم ، مگر بابا نداریم

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در میان ناله و اندوه بانوان رها شده از زنجیر ستم ، اطفالى بودند که همراه آنها در خرابه شام اسکان داده شده بودند، آنها شاهد ناله هاى جانکاه بزرگ بانوان بودند، عصرها که مى شد آن اطفال خردسال یتیم کنار درب خرابه صف مى کشیدند و مى دیدند که مردم شام دست کودکان خود را گرفته آب و نان فراهم کرده و به خانه ها مى روند ولى اینها خسته ، مانند مرغان پرشکسته دامن عمه را مى گرفتند و مى گفتند: همه ! مگر ما خانه نداریم ، مگر ما بابا نداریم ؟
زینب (س ) مى فرمود: ((چرا، نور دیدگان ، خانه هاى شما در مدینه است و باباى شما به سفر رفته ))(179)
نقل کرده اند که از آن اطفال یتیم ، نه تن در خرابه از دنیا رفتند، که نهمین آنها حضرت رقیه (س ) دختر سه ساله حضرت امام حسین (ع ) بود.(180)

 

گفت و گو با ام حبیبه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ام حبیبه خادمه زینب (س ) در دوران حضور وى در کوفه ، صداى ام کلثوم را که مى شنود، مى گوید: ((غیر از اهل بیت پیامبر اکرم (ص ) صدقه بر احدى حرام نمى باشد. اینان که هستند؟))
زینب (س ) نگاهى به ام حبیبه مى کند و مى فرماید: ((من الان از سرزمین کربلا مى آیم . این گرد و غبار، گرد و غبار رنج کربلاست .))
اما، گویى ام حبیبه او را نمى شناسد.
زینب (س ) با سوز دل مى فرماید: ((ام حبیبه ! منم ، زینب ، دختر على (ع )، تو در این کوفه کنیز من بودى . چگونه است که مرا اینک نمى شناسى ؟))
ام حبیبه نگران و مضطرب سؤ ال مى کند: ((اگر تو زینب هستى ، او هیچ گاه بدون برادرش حسین جایى نمى رفت ، بگو حسینت کجاست ؟))
دل زینب (س ) آتش مى گیرد و مى فرماید: ((نگاه بر نوک نیزه رو به رویت بنما. آن ، سر بریده حسین مى باشد!))(181)

 

نظاره غسل دادن حضرت رقیه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى که زن غساله ، بدن رقیه (س ) را غسل مى داد، ناگاه دست از غسل کشید، و گفت : ((سرپرست این اسیران کیست ؟))
حضرت زینب (س ) فرمود: چه مى خواهى ؟
غساله گفت : این دخترک به چه بیمارى مبتلا بوده که بدنش کبود است ؟
حضرت زینب (س ) در پاسخ فرمود: اى زن ! او بیمار نبود؛ و این کبودیها آثار تازیانه ها و ضربه هاى دشمنان است .(182)
و در روایت دیگر است که آن زن دست از غسل کشید و دستهایش ‍ را بر سرش زد و گریست . گفتند: چرا بر سر مى زنى ؟ گفت : مادر این دختر کجاست تا به من بگوید چرا قسمتهایى از بدن این دخترک سیاه شده است ؟ گفتند: این سیاهى ها اثر تازیانه هاى دشمنان است .(183)

 

به خواب دیدن حضرت زهرا(س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
طراز المذاهب از بحر المصائب نقل مى کند: روزى حضرت علیا مخدره زینب (س ) نزد حضرت سجاد (ع ) آمد. حضرت چون چشمش به آن مخدره افتاد، فرمود: اى عمه ، دیشب در عالم رؤ یا چه دیدى و از مادرت فاطمه چه شنیدى ؟ آن مخدره عرض کرد: تو از تمامى علوم آگاهى . آن حضرت فرمود: چنین است ، و مقام ولایت همین است ؛ اما من مى خواهم از زبان تو بشنوم و بر مصیبت پدرم بنالم .
عرض کرد: اى فروغ دیده بازماندگان ، چون چشمم قدرى آشنا به خواب شد، مادرم زهرا را با جامه سیاه و موى پریشان دیدم که روى و موى خود را با خون برادرم رنگین ساخته است . چون این حال را بدیدم ، خویشتن را بر پاى مبارکش بیفکندم و صدا به گریه و زارى بلند کردم و سر آن حال پر ملال را از وى پرسیدم . فرمود: دخترم ، زینب ! من اگر چه در ظاهر با شما نبودم لیکن در باطن با شما بودم و از شما جدا نبودم . مگر به خاطر ندارى عصر روز تاسوعا، که برادرت را از خواب برانگیختى ، برادرت بعد از مکالمات بسیار گفت : جد و پدر و مادر و برادرم آمده بودند چون بر مى گشتند مادرم وعده وصول از من بگرفت ؟! اى زینب ، مگر فراموش کردى شب عاشورا را که ناله واحسیناه ! واحسیناه ! از من بلند شد و تو با ام کلثوم مى گفتى که صداى مادرم را مى شنوم ؟ آرى ، من در آن شب ، با هزار رنج و تعب ، در اطراف خیمه ها مى گردیدم و ناله و فریاد مى زدم و از این روى بود که برادرت حسین به تو گفت : اى خواهر، مگر صداى مادرم را نمى شنوى ؟ اى زینب ! مگر در وداع بازپسین فرزندم حسین ، و روان شدن او سوى میدان ، من همى خاک مصیبت بر سر نمى کردم ؟ اى زینب ، چه گویم از آن هنگام که شمر خنجر بر حنجر فرزندم حسین را بر نوک سنان بر آوردند. اى زینب ، اى دخترجان من ! چه گویم از آن وقت که لشکر از قتلگاه به سوى خیمه گاه روى نهادند و شعله نار به گنبد دوار بر آوردند. اى دختر محنت رسیده ، من همانا در نظاره بودم که مردم کوفه با آن آشوب و همهمه و و لوله خیمه ها را غارت کردند و آتش در آنها زدند و جامه هاى شما را به یغما بردند و عابد بیمار را از بستر به زمین افکندند و آهنگ قتلش نمودند و تو، نالان و گریان ، ایشان را از این کار باز مى داشتى ، و هیز هنگامى که شما را از قتلگاه عبور مى دادند تمامى آن احوال را مى دیدم و آن چهار خطاب تو به جد و پدر و مادر و برادرت را استماع مى نمودم و اشک حسرت از دیده مى باریدم و آه جانسوز از دل پردردم بر مى کشیدم . دخترجان من ، این خون حسین است که بر گیسوان من است ، و من در همه جا با شما همراه بودم ، خصوصا هنگام ورود به شام و مجلس یزید خون آشام و رفتار و گفتار آن نابکار بدفرجام .
علیا مخدره (س ) مى فرماید، عرض کردم : اى مادر، از چه روى این خون را از موى و روى خویش پاک نمى فرمایى ؟ فرمود: اى روشنى دیده ، باید با این موى پر خون در حضرت قادر بیچون به شکایت برم و داد خود را از ستمکاران و کشندگان فرزندم بازجویم ، و عزاداران و گنه کاران امت پدرم را شفاعت بنمایم . و تو را وصیت مى کنم که سلام مرا به فرزند بیمارم ، سید سجاد، برسانى و بگویى به شیعیان ما اعلام کند که در عزادارى و زیارت فرزندم حسین کوتاهى نکنند و آن را سهل نشمارند که موجب ندامت آنها در قیامت خواهد بود.(184)

 

وفات حضرت زینب کبرى
لحظات آخر عمر زینب (س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ماجراى کربلا پایان پذیرفته ، ولى غمهاى زینب فراموش شدنى نیست . هر لحظه او کربلا و عاشورا و اسارت و درد رنج است . هر لحظه ، مدینه یادآور حدیث کساء اهل بیت و دوران هجرت زینب و حسین ، از سخت ترین دوران عمر اوست .
در مدینه قحطى سختى رخ داده است . عبدالله بن جعفر که بحر جود و کرم است و عادت بر بذل و عطا دارد، به دلیل اینکه دستش ‍ از سرمایه دنیا تهیه گشته راهى شام مى گردد و به کار زراعت مشغول مى شود؛ ولى زینب ، هر روز او گریه و داغ دل است . مدتى مى گذرد که زینب گرفتار تب وصل خانواده اش مى گردد و هر لحظه مریضى او شدت پیدا مى کند، تا اینکه نیمه ظهر به همسر خویش عبدالله مى گوید: ((بستر مرا در حیاط به زیر آفتاب قرار بده .))
عبدالله مى فرماید: ((او را در حیاط جاى دادم که متوجه شدم چیزى را روى سینه خویش نهاده و مدام زیر لب حرفى مى زند. به او نزدیک شدم دیدم پیراهنى را که یادگار از کربلاست ؛ یعنى پیراهن حسین را، که خونین و پاره پاره است ، بر روى سینه نهاده و مدام مى گوید: ((حسین ، حسین ، حسین !...))
لحظاتى بعد او وارد بر حریم اهل بیت النبوة گشت و کارنامه عمرش به به خیر و سعادت ختم گردید.(185)

 

وفاوت علیا مخدره زینب (س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در بحر المصائب گوید: حضرت زینب (س ) بعد از واقعه کربلا و رنج و شام و محنت ایام ، چندان بگریست که قدش خمیده و گیسوانش سفید گردید؛ دائم الحزن بزیست تا رخت به دیگر سراى کشید.
نیز گوید: علیا مخدره ام کلثوم ، بعد از چهار ماه از ورود اهل بیت به مدینه طیبه ، از این سراى پرملال به رحمت خداوند لایزال پیوست . وقتى هشتاد روز از وفات ام کلثوم بگذشت ، شبى علیا مخدره زینب مادرش را در خواب دید و چون بیدار شد بسیار بگریست و بر سر و صورت خویش بزد تا از هوش برفت . زمانى که آمدند و آن مخدره را حرکت دادند، دیدند روح مقدس او به شاخسار جنان پرواز کرده است .
در این وقت آل رسول و ذریه بتول ، در ماتم آن مخدره به زارى در آمدند چندان که گویى اندوه عاشورا و آشوب قیامت بر پا شد. و این واقعه جانگداز، در دهم رمضان یا چهاردهم رجب بنابر قول عبیدلى نسابه ، متوفى در سنه 277 در کتاب زینبیات )) از سال 62 هجرى روى داد.
وفات این مخدره در سنه 62 مورد اتفاق همگان است ، ولى در تاریخ روز وفات وى بین مورخان اختلاف وجود دارد، و گذشته بر دو قولى که ذکر شد، بعضى نیز وفات او را در شب یکشنبه پنجم ماه رجب دانسته اند.(186)

 

محل دفن

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
راجع به محل دفن حضرت زینب (س ) سه نظر وجود دارد:
1- مدینه منوره ، کنار قبور خاندان اهل بیت عصمت و طهارت یعنى بقیع ؛
2- قاهر مصر؛
3- مقام معروف و مشهور در قریه ((راویه )) واقع در منطقه غوطه دمشق .
قول اول : ظاهرا هیچ مدرکى به جز حدس و تخمین ندارد، و مبتنى بر این نظریه احتمالى است که چون حضرت زینب (س ) پس از حادثه کربلا به مدینه مراجعت کرده است . چنانچه رویداد تازه اى پیش نیامده باشد، به طور طبیعى در مدینه از دنیا رحلت کرده و نیز به طور طبیعى در بقیع آرامگاه خاندان پیغمبر (ص ) دفن شده است !
در مورد قول دوم نیز، که مصر باشد، مدرک درستى در دست نیست .
با تضعیف اقوال فوق ، اعتبار قول سوم ثابت مى شود که قبر حضرت زینب (س ) را در قریه راویه از منطقه غوطه شام ، واقع در هفت کیلومترى جنوب شرقى دمشق ، مى داند. در آن جا بارگاه و مرقد بسیار باشکوهى به نام حضرت زینب (س ) دختر امیرالمؤ منین (ع ) وجود دارد که همواره مزار دوستان اهل بیت و شیعیان و حتى غیر شیعیان بوده است . آنچه از تاریخ به دست مى آید، قدمت بسیار بناى این مزار است که حتى در قرن دوم نیز موجود بوده است ،
زیرا بانوى بزرگوار: سیده نفیسه ، همسر اسحاق مؤ تمن فرزند امام جعفر صادق (ع ) به زیارت این مرقد مطهر آمده است .(187)

 

گریه امام زمان (ع ) در وفات زینب (س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرحوم آیت الله سید نورالدین جزایرى (متوفى 1348 ه‍ ق ) در کتاب ((الخصائص الزینبیه )) آورده است که عالم دانشمند و محدث خبیر شیخ محمد باقر قاینى ، صاحب کتاب کبریت الاحمر در کتاب کشکول خود به نام ((سفینة القماش )) مى نویسد:
در عصرى که در نجف اشرف به تحصیل علوم حوزوى اشتغال داشتم در آنجا سیدى زاهد و پرهیز کار بود که سواد نداشت ، روزى در حرم حضرت على (ع ) به زیارت مرقد حضرت مشغول بود، دید یکى از زایران ترک زبان ، گوشه اى از حرم نشست و مشغول تلاوت قران شد، این سید جلیل احساساتى شد و به خود گفت : ((آیا سزاوار است که ترک و دیلم قران ، کتاب جدت را بخوانند و تو بى سواد باشى و از خواند آیات قرآن محروم بمانى ؟!)) او از روى غیرت و همت قسمتى زا اوقاتش را در سقایى (آبرسانى ) صرف کرد تا مخارج زندگى اش را تاءمین کند، و قسمت دیگر را به تحصیل علوم پرداخت و کم کم ترقى کرد تا به حدى که در درس ‍ خارج آیت الله العظمى میرزا محمد حسن شیرازى (میرزاى بزرگ ، متوفى 1312 ه‍ ق ) شرکت مى کرد و به درجه اى رسید که احتمال مى دادند به حد اجتهاد رسیده است . این سید جلیل و پارسا براى من چنین نقل کرد:
در عالم خواب امام زمان حضرت ولى عصر (عج ) را دیدم ، بسیار غمگین و آشفته حال بود، به محضرش رفتم و سلام کردم ، سپس ‍ عرض کردم : ((چرا این گونه ناراحت و گریان هستى ؟)) فرمود: ((امروز روز وفات عمه ام حضرت زینب (س ) است . از آن روزى که عمه ام زینب (س ) وفات کرده ، تاکنون ، هر سال در روز وفات او، فرشتگان در آسمانها مجلس عزا به پا مى کنند، آن چنان مى گریند که من باید بروم و آنها را ساکت کنم ، آنها خطبه حضرت زینب (س ) را که در بازار کوفه خواند، مى خوانند و مى گریند، من هم اکنون از آن مجلس فرشتگان مراجعت نموده ام .))(188)

 

امام زمان (ع ) روضه وداع مى خواند!

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جناب آقاى کافى به نقل از مقدس اردبیلى مى فرمود:
((با طلاب پیاده به کربلا مى رفتیم . در بین راه یک آقاى طلبه اى بود که گاهى براى ما روضه مى خواند و امام حسین (ع ) یک نمکى در حنجره اش گذاشته بود. آمدم کربلا. زیارت اربعین بود. از بس ‍ که دیدم زایر آمده و شلوغ است ، گفتم : داخل حرم نروم و مزاحم زایران نشوم . طلبه ها را دور خود جمع کردم و گوشه صحن آماده خواندن زیارت شدیم ، یک وقت گفتم : آن طلبه اى که در راه براى ما روضه یم خواند کجاست ؟ گفتند: نمى دانیم بین این جمعیت کجا رفت . ناگهان دیدم که یک مرد عربى مردم را کنار مى زند و به طرف من مى آید. صدا زد: ملا محمد مقدس اردبیلى ! مى خواهى چه بکنى ؟ گفتم : مى خواهم زیارت اربعین بخوانم . فرمود: بلندتر بخوان تا من هم گوش کنم زیارت را بلندتر خواندم ، یکى دو جا توجه ام را به نکاتى ادبى دادم . وقتى زیارت تمام شد، به طلبه ها گفتم : آن طلبه پیدا نشد؟ گفتند نمى دانیم کجا رفته است . یک وقت آن مرد عرب به من فرمود: مقدس اردبیلى ! چه مى خواهى ؟ گفتم : یکى از طلبه ها در راه براى ما گاهى روضه مى خواند، نمى دانم کجا رفته ؟ خواستم بیاید و براى ما روضه بخواند. آن عرب به من فرمود: مقدس اردبیلى ! مى خواهى من برایت روضه بخوانم ؟ گفتم : آرى ، آیا به روضه خواندن واردى ؟ فرمود: آرى . ناگاه آن شخص رویش ‍ را به طرف ضریح امام حسین (ع ) کرد و از همان طرز نگاه کردن ، ما را منقلب کرد، یک وقت صدا زد: ابا عبدالله ! نه من و نه این مقدس اردبیلى و نه این طلبه ها هیچ کدام یادمان نمى رود، آن ساعتى را که مى خواستى از خواهرت زینب (س ) جدا شوى ! ناگاه دیدم کسى نیست ، و فهمیدم آن عرب ، مهدى زهرا (س ) بوده است .

 

عنایت به مجلس سوگوارى

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
استاد ما، عالم عامل ، حضرت آیت الله عبدالکریم حق شناس ‍ فرمود:
((در دوران طلبگى حجره اى کنار کتابخانه مسجد جامع در طبقه دوم داشتم . ایام محرم بود، در مسجد عزادارى امام حسین (ع ) بر پا بود و من در حجره خود مشغول مطالعه بودم . هنگام مطالعه خوابم برد و پس از مدت کوتاهى بیدار شدم و برخاستم وضو گرفتم ، و به حجره بازگشتم . دفعه سوم در حال خواب و بیدارى بودم که دیدم در بسته حجره ام باز شد و چند خانم مجلله وارد شدند. به من الهام شد که یکى از آنها حضرت زینب (س ) بود.
فرمود: چرا در مراسم عزادارى شکرت نمى کنى ؟
عرض کردم : مطالعه مى کنم ، بعد مى روم .
فرمود: نه ! در ایام محرم (یا روز عاشورا) درس تعطیل است ، باید بروى مجلس شرکت کنى .

 

امام زمان (ع ) کنار قبر عمه اش در شام

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در مقدمه کتاب ((خصایص الزینبیه )) داستانى آمده است که نشان مى دهد قبر زینب (س ) در شام است و آن اینکه :
مرحوم حاج محمد رضا سقازاده ، که یکى از وعاظ توانمند بود، نقل مى کند: روزى به محضر یکى از علماى بزرگ و مجتهد مقدس ‍ و مهذب ، حاج ملاعلى همدانى مشرف گشتم و از او درباره مرقد حضرت زینب جویا شدم ، او در جوابم فرمود:
((روزى مرحوم حضرت آیت الله الغظمى آقا ضیاء عراقى (که از محققین و مراجع تقلید بود) فرمودند: شخصى شیعه مذهب از شیعیان قطیف عربستان به قصد زیارت حضرت امام رضا (ع ) عازم ایران مى گردد. او در طول راه پول خود را گم مى کند. حیران و سرگردان مى ماند و براى رفع مشکل متوسل به حضرت بقیة الله امام زمان (عج ) مى گردد. در همان حال سید نورانى را مى بیند که به او مبلغى مرحمت کرده و مى گوید: این مبلغ تو را به ((سامره )) مى رساند.
چون به آن شهر رسیدى ، پیش وکیل ما ((حاج میزا حسن شیرازى )) مى روى و به او مى گویى : سید مهدى مى گوید آن قدر پول از طرف من به تو بدهد که تو را به مشهد برساند و مشکل مالى ات را برطرف سازد. اگر او نشانه خواست ، به او بگو: امسال در فصل تابستان ، شما با حاج ملاعلى کنى طهرانى ، در شام در حرم عمه ام مشرف بودید، ازدحام جمعیت باعث شده بود که حرم عمه ام کثیف گردد و آشغال ریخته شود. شما عبا از دوش گرفته و با آن حرم را جاروب کردى ! و حاج ملاعلى کنى نیز آن آشغال ها را بیرون مى ریخت ... و من در کنار شما بودم !!)).
شیعه قطیفى مى گوید: چون به سامرا رسیدم و به خدمت مرحوم شیرازى شرفیاب شدم جریان را به عرض او رساندم . بى اختیار در حالى که اشک شوق مى ریخت ، دست در گردنم افکند و چشمهایم را بوسید و تبریک گفت و مبالغى را برایم مرحمت کرد.
چون به تهران آمدم ، خدمت حاج آقاى کنى رسیدم و آن جریان را براى او نیز تعریف نمودم . او تصدیق کرد، ولى بسیار متاءثر گشت که اى کاش این نمایندگى و افتخار نصیب او مى شد.(189)

 

کرامات حضرت زینب (س )
شفاى یکى از بزرگان دین

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
فیض الاسلام مى فرماید:
بیش از دوازده سال پیش به درد شکم گرفتار شدم و معالجه اطباء سودى نبخشید. براى استشفاء به اتفاق و همراهى اهل بیت و خانواده به کربلاى معلى مشرف شدیم . در آن جا هم سخت مبتلا گشتم . روزى دوستى از زایرین در نجف اشرف ، من و گروهى را به منزلش دعوت نموده ، با اینکه رنجور بودم ، رفتم . در بین گفت و گوهاى گوناگون ، یکى از علماء (ره ) که در آن مجلس حضور داشت ، فرمود:
((پدرم مى گفت : هر گاه حاجت و خواسته اس دارى ، خداى تعالى را سه بار به نام علیا حضرت زینب کبرى (س ) بخوان ، بى شک و دودلى ، خداى عزوجل خواسته است را روا مى سازد. از این رو من چنین کرده ، شفا و بهبودى بیمارى خود را از خداى تعالى خواستم ، و علاوه بر آن نذر نموده و با پروردگارم عهد و پسمان بستم که اگر از این بیمارى بهبودى یافت ، کتاب در احوال سیده معظمه (س ) بنویسم تا همگان از آن بهره مند گردند.
حمد سپاس خداى جل و شاءنه را که پس از زمان کوتاهى شفا یافتم . اما از بسیارى اشغال و کارها و نوشتن و چاپ و نشر کتاب و ترجمه و خلاصه تفسیر قرآن عظیم به نذر خویش وفا ننمودم ، تا اینکه چند روز پیش یکى از دخترانم مرا آگاه ساخت که به نذرم وفا ننموده ، من هم از خداى عز اسمه توفیق و کمک خواسته ، به نوشتن آن شروع نمودم و آن را کتاب ترجمه خاتون دوسرا سیدتنا المعصومة ، زینب الکبرى - ارواحنا لتراب اقدامهاالفداه - نامیدم .(190)

 

نابودى سرمایه افراد سنگدل

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى که اسیران آل محمد (ص ) را از سوى کوفه به شام مى بردند، در مسیر راه به کوه جوشن (نزدیک شهر حلب ) رسیدند، بچه یکى از بانوان حرم که در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، بر اثر سختى راه و تشنگى اش سقط شد، که هم اکنون در آن جا زیارتگاهى به نام ((مشهد السقط)) موجود است که یادآور همان صحنه دلخراش مى باشد.
روایت شده است که حضرت زینب (س ) دید در نزدیک آن کوه ، معدن مس قرار دارد و عده اى در آن جا مشغول کار هستند، براى گرفتن آب و غذا نزد آنها رفت ، آنها که از دشمنان بودند، با کمال سنگدلى از دادن آب و غذا امتناع نمودند، بلکه به ناسزاگویى به اهل بیت (ع ) پرداختند.
دل حضرت زینب (س ) بسیار سوخت ، در مورد آنها نفرین کرد، همین نفرین باعث شد که آن معدن به کلى نابود گردید و سرمایه آنها که سالها، ثروت کلانى از آن معدن به دست آورده بودند، بر باد رفت .
و در روایت دیگر، نظیر این مطلب به کوهى به نام کوه حران ، نسبت داده شده که کارگران مس در آن جا حتى از آب دادن به اهل بیت (ع ) خوددارى کردند و با برخوردى بى رحمانه اهل بیت (ع ) را از خود راندند، بر اثر نفرین زینب (س ) صاعقه اى بر آنها فرود آمد، و تمامى آن سنگدلان تیره بخت را سوزانید و نابود ساخت .(191)

 

نابودى زن بى رحم

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در مسیر راه کوفه و شام ، اسیران آل محمد (ص ) به منزلگاهى رسیدند که نام آن ((قصر عجوز)) بود، منظور از عجوزه زنى به نام ((ام الحجام )) بود، این زن که سرشتى ناپاک داشت و از دشمنان کوردل بود، گستاخى و بى شرمى را به جایى رسانید که کنار سر مقدس امام حسین (ع ) آمد و بر سنگى چهره سرى را کشید و آن را خراشید به طورى که از آن سر مقدس خون ریخت .
زینب (س ) با دیدن این صحنه دلخراش پرسید: این زن چه نام دارد؟
گفتند: نام او ((ام الحجام )) است .
حضرت زینب (س ) با آه و ناله جانسوز آن زن پلید چنین نفرین کرد:
((اللهم خرب علیها قصرها، واحرقها بنار الدنیا قبل نار الاخرة ))؛ خدایا، خانه این زن را ویران فرما، و او را با آتش دنیا قبل از آتش ‍ آخرت ، بسوزان .))
روایت کننده مى گوید: سوگند به خدا هنوز دعاى زینب (س ) به آخر نرسیده بود که دیدم قصر ویران شده ، و آتشى در آن قصر ویران شده روى آورد و همه آنچه را در آنجا بود با آن زن سوزانید و به خاکستر تبدیل کرد و سپس باد تندى وزید و همه آن خاکسترها را پراکنده ساخت و دیگر نشانه و اثرى از آن قصر باقى نماند.(192)

 

اثر دعاى زینب (س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اهل بیت (ع ) از آن جا (قصر عجوزه ) گذشتند. هنگامى که به منزلگاهى به نام ((قصر حفوظ)) سپس به سیبور رسیدند مردم آن جا با اسیران آل محمد (ص ) خوشرفتارى کردند. حضرت زینب (س ) از آنها تشکر کرد، و براى آنها دعا کرد، بر اثر دعاى آن حضرت ، مردم آنجا از گزند ظالمان محفوظ ماندند و آبشان شیرین و گوارا شد، و رزق و روزى شان پر برکت و ارزان گردید.(193)

 

شفاى درد چشم

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
علامه حاج میرزا حسین نورى ، صاحب مستدرک ، از سید محمد باقر سلطان آبادى ، که از بزرگان و شخصیتهاى با کمال بود، نقل مى کند که گفت : من در بروجرد به بیمارى شدید درد چشم مبتلا شدم ، چشم راستم ورم کرد و به طورى ورم بزرگ شد که سیاهى چشمم پیدا نبود، و از شدت درد، خواب و آرامش نداشتم ، نزد همه پزشکان رفتم ، و مداواى آنها بى نتیجه ماند، و آنها از درمان آن ، اظهار ناتوانى کردند. بعضى مى گفتند تا شش ماه باید تحت درمان باشى ، و بعضى مى گفتند تا چهل روز نیاز به درمان است . بسیار محزون و غمگین بودم ، تا اینکه یکى از دوستان به من گفت : بهتر است که به زیارت قبر منور ابا عبدالله الحسین (ع ) بروى ، و از آن حضرت شفا بگیرى ، من عازم هستم ، بیا با من با هم به کربلا برویم . گفتم با این حال چگونه سفر کنم ، مگر طبیب اجازه بدهد. به طبیب مراجعه کردم ، گفت : براى تو سفر روا نیست ، اگر مسافرت کنى ، به منزل دوم نمى رسى ، مگر اینکه به طور کلى نابینا مى شوى . به خانه بازگشتم ، یکى از دوستانم به عیادت آمده ، و گفت : بیمارى چشم تو را جز خاک کربلا و تربت شهدا و مریضخانه اولیاى خدا شفا نبخشد، در ضمن شرح حالش را گفت که نه سال قبل مبتلا به تپش قلب بود، و از درمان همه پزشکان ماءیوس شد، و تنها از تربت امام حسین (ع ) شفا یافت . من با توکل به خدا با کاروان کربلا به سوى کربلا حرکت کردم ، در منزلگاه دوم درد چشمم شدت یافت ، بر اثر فشار درد، چشم چپم نیز درد گرفت ، همسفران مرا سرزنش ‍ کردند که سفر براى تو خوب نیست ، بهتر است مراجعت کنى . همچنان در ناراحتى و حیرت به سر مى بردم هنگام سحر درد چشمم آرام گرفت و اندکى خوابیدم . در عالم خواب حضرت زینب (س ) را دیدم به محضرش رفتم و گوشه مقنعه او را گرفتم و بر چشمم مالیدم ، سپس از خواب بیدار شدم ، از آن پس هیچ گونه درد و رنجى در چشمم احساس نکردم ، و چشم راستم همچون چشم چپم خوب شد. ماجرا را به همراهان و دوستان گفتم ، آنها چشمان مرا نگاه کردند، دیدند هیچ فرقى بین دو چشم من نیست ، و هیچ اثرى از ورم و زخم دیده نمى شود. این کرامت حضرت زینب (س ) را براى همه نقل نمودم .
محدث نورى نظیر این مطلب را در مورد شفاى ملافتحعلى سلطان آبادى که از اوتاد پارسایان بزرگ بود، نقل نموده است (194)

 

شفاى نابینا

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرحوم محمد رحیم اسماعیل بیک ، که در توسل به اهل بیت (ع ) و علاقه به حضرت سیدالشهداء (ع ) کم نظیر بود و از این باب رحمت و برکات صورى و معنوى نصیبش شده و در ماه رمضان 1378 به رحمت حق واصل شد، نقل نمود که در شش سالگى به درد چشم مبتلا شدم و تا سه سال گرفتار بوده و عاقبت از هر دو چشم نابینا گردیدم .
در ماه محرم ایام عاشورا در منزل دایى بزرگوارم مرحوم حاج محمد تقى اسماعیل بیک روضه خوانى بود، هوا گرم و شربت سرد به مستمعین مى دادند. من از دایى ام خواهش کردم که اجازه دهد من به مردم شربت بدهم ؟! دایى ام فرمود: تو چشم ندارى و نمى توانى ! گفتم : یک نفر بینا همراهم بیاید! قبول کرد، و من با کمک خودش قدرى شربت به شنوندگان دادم .
مرحوم معین الشریعه اصطهباناتى سخنرانى مى کرد. در ذکر مصیبت خود روضه حضرت زینب (س ) خواند و من تحت تاءثیر قرار گرفتم . آن قدر گریه کردم تا از حال رفتم در آن حال بانوى مجلله اى دست مبارکشان را بر چشمان من کشیده و فرمودند: ((خوب شدى و دیگر به چشم درد مبتلا نخواهى شد)).
ناگاه چشم باز کردم . اهل مجلس را دیدم ، شاد و فرح ناک . به طرف دایى ام دویدم ، تمام اهل مجلس منقلب شده و اطراف مرا گرفتند، به دستور دایى ام مرا به اتاقى بردند و جمعیت را متفرق نمودند. این از برکت و توسلات به حضرت ابا عبدالله الحسین (ع ) بود که در یک آن چشمم را شفا داده و مرا از نابینایى نجات دادند ((باءبى انت و اءمى اءبا عبدالله الحسین )).(195)

 

مسلمان شدن طبیب یهودى

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یزید پس از شهادت امام حسین (ع ) پیش از آنکه به عذاب آخرت مبتلا شود، در دنیا به درد بى درمانى معذب گردید. یکى از اطباى یهودى را براى معالجه طلب کرد. طبیب نگاهى به یزید کرد و از روى تعجب انگشت حیرت به دندان گزید. سپس با تدبیر ویژه اى چند عقرب از گلوى او بیرون کشید و گفت : ما در کتب آسمانى دیده ایم و از علما شنیده ایم که هیچ کس به این بیمارى مبتلا نمى شود مگر آنکه قاتل پسر پیغمبر باشد، بگو چه گناهى را کرده اى که به این بیمارى گرفتار شده اى ؟!
یزید از خجالت سر را به زیر افکند و پس از لحظاتى گفت : من حسین بن على را کشته ام یهودى انگشت سبابه خود را بلند کرد و گفت : ((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله )).
طبیب مسلمان شد و از جاى برخاست و به منزل خود رفت برادر خود را به دین اسلام دعوت کرد، قبول نکرد، ولى همسر او و خویشانش پذیرفتند. همسر برادرش نیز اسلام را قبول کرد و اسلامش را از شوهر مخفى داشت .
در همسایگى آنها، یکى از شیعیان خالص بود که اکثر روزها مجلس تعزیه دارى حضرت سیدالشهداء (ع ) بر پا مى کرد، آن زن تازه مسلمان در آن مجلس شرکت مى نمود و بر مصایب اهل بیت عصمت و طهارت مى گریست . بعضى از یهودیان جریان زن را به شوهرش اطلاع دادند، یهودى گفت : امروز او را امتحان مى کنم ، لذا به خانه رفت و به همسرش گفت : امشب هفتاد نفر یهودى مهمان ما خواهند بود، شرایط میزبانى را آماده و انواع خوردنى ها را جهت پذیرایى مهیا کن !
بانوى تازه مسلمان خواست مشغول غذا پختن شود، صداى ذکر مصیبت حضرت سیدالشهداء (ع ) را شنید، فورا به مجلس عزا رفت و در عزاى آن حضرت گریه زیادى کرد. وقتى به خود آمد، سخن شوهر به یادش آمد، ولى وقت تنگ شده بود. متوسل به فاطمه (س ) شد و به سوى خانه آمد، وقتى به خانه رسید دید بانوانى سیاه پوش جمع شده و هر یک با چشم گریان مشغول خدمت مى باشند و لحظه اى استراحت ندارند!
در میان بانوان خانم بلند بالایى را دید در مطبخ مشغول پختن غذاست و بانوى مجلله اى را دید که پیراهن خون آلودى در کنارش ‍ گذاشته است ! زن تازه مسلمان عرض کرد: اى بانوى گرامى ! شما کیستید که با قدوم خود این کاشانه را مزین فرموده و لوازم مهیمانى را مهیا کرده اید؟
آن بانوى مجلله فرمود: چون تو عزادارى فرزند غریب و شهیدم را بر کار خانه ات مقدم داشتى ، بر فاطمه لازم شد که تو را یارى کند، تا با نکوهش شوهر خود رو به رو نگردى و پس از این بیشتر به عزا خانه فرزندم بروى .
بانوى تازه مسلمان عرض کرد: اى بانو! خانمى را در مطبخ مى بینم که مشغول غذا پختن و بیش از همه بى قرار است ، او کیست ؟
فرمود: نزد او برو و از خودش بپرس . بانوى تازه مسلمان رفت و پاى او را بوسه داد و نامش را از او سؤ ال کرد؟
فرمود: من زینب خواهر امام حسینم .
در همین زمان زنان یهودى با هفتاد مهمان وارد شدند. وقتى که یهودیها خانه را در کمال آراستگى و نورافشانى دیدند و بى خوش ‍ غذاها به مشام شان رسید و در جریان واقعه قرار گرفتند همه مسلمان شدند.(196)

 

نفرین حضرت زینب (س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زینب (س ) گفت : کنار خیمه ایستاده بودم ، ناگاه مردى کبود چشم به سوى خیمه آمد (و آن خولى بود) و آنچه در خیمه یافت ، ربود. امام سجاد (ع ) روى فرش پوستى خوابیده بود، آن نامرد آن پوست را آن چنان کشید که امام سجاد (ع ) روى خاک زمین افتاد، سپس او به من متوجه شد و مقنعه ام را کشید و گوشواره ام را از گوشم بیرون آورد که گوشم پاره شد، و در عین حال گریه مى کرد. گفتم : غارت مى کنى در عین حال گریه مى کنى ؟ گفت : براى مصایبى که بر شما اهل بیت پیامبر (ص ) وارد شده گریه مى کنم . گفتم : خداوند دستها و پاهایت را قطع کند و در آتش دنیا قبل از آخرت بسوزاند.
هنگامى که مختار روى کار آمد و به دستور او خولى را دستگیر کرده و نزدش آوردند، مختار به او گفت : تو در کربلا چه کردى ؟ جواب داد: به خیمه على بن الحسین امام سجاد (ع ) رفتم ، روسرى و گوشواره زینب (س ) را کشیدم و ربودم . مختار گریه کرد و گفت : در این هنگام زینب (س ) چه گفت : خولى جواب داد: گفت خدا دستها و پاهایت را قطع کند و تو را در آتش دنیا قبل از آخرت بسوزاند، مختار گفت : سوگند به خدا، خواسته او را بر مى آوردم ، آن گاه دستور داد دستها و پاهاى خولى را بریدند و او را آتش ‍ زدند.(197)

 

توسل به حضرت زینب (س )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سید جلیل و فاضل نبیل ، جناب آقاى سید حسن برقعى واعظ، ساکن قم ، چنین مرقوم داشته اند:
آقاى قاسم عبدالحسینى ، پلیس موزه آستانه مقدسه حضرت معصومه (س ) و در حال حاضر، یعنى سنه 1348، به خدمت مشغول است و منزل شخصى او در خیابان تهران ، کوچه آقابقال براى این جانب حکایت کرد که در زمانى که متفقین محمولات خود را از راه جنوب به شوروى مى بردند و در ایران بودند من در راه آهن خدمت مى کردم . در اثر تصادف با کامیون سنگ کشى یک پاى من زیر چرخ کامیون رفت و مرا به بیمارستان فاطمى شهرستان قم بردند و زیر نظر دکتر مدرسى که اکنون زنده است و دکتر سیفى معالجه مى نمودم ، پایم ورم کرده بود به اندازه یک متکا بزرگ شده بود و مدت پنجاه شبانه روز از شدت درد حتى یک لحظه خواب به چشمم نرفت و دایما از شدت درد ناله و فریاد مى کردم . امکان دانشت کسى دست به پایم بگذارد؛ زیرا آن چنان درد مى گرفت که بى اختیار مى شدم و تمام اطاق و سالن را صداى فریادم فرا مى گرفت و در خلال این مدت به حضرت زهرا و حضرت زینب و حضرت معصومه (س ) متوسل بودم و مادرم بسیارى از اوقات در حرم حضرت معصومه مى رفت و توسل پیدا مى کرد و یک بچه که در حدود سیزده الى چهارده سال داشت و پدرش کارگرى بود در تهران در اثر اصابت گلوله اى مثل من روى تختخواب پهلوى من در طرف راست بسترى بود و فاصله او با من در حدود یک متر بود و در اثر جراحات و فرو رفتن گلوله ، زخم تبدیل به خوره و جذام شده بود و دکترها از او ماءیوس بودند و چند روز در حال احتضار بود و گاهى صداى خیلى ضعیفى از او شنیده مى شد و هر وقت پرستارها مى آمدند مى پرسیدند تمام نکرده است ؟ و هر لحظه انتظار مرگ او را داشتند.
شب پنجاهم بود. مقدارى مواد سمى براى خود کشى تهیه کردم و زیر متکاى خود گذاشتم و تصمیم گرفتم که اگر امشب بهبود نیافتم خود کشى کنم ؛
چون طاقتم تمام شده بود.
مادرم براى دیدن من آمد، به او گفتم : اگر امشب شفاى مرا از حضرت معصومه گرفتى فبها، و الا صبح جنازه مرا روى تختخواب خواهى دید و این جمله را جدى گفتم ، تصمیم قطعى بود. مادر مغروب به طرف حرم مطهر رفت همان شب مختصرى چشمانم را خواب گرفت ، در عالم رؤ یا دیدم سه زن مجلله از درب باغ (نه درب سالن ) وارد اطاق من که هما بچه هم پهلوى من روى تخت خوابیده بود آمدند یکى از زنها پیدا بود شخصیت او بیشتر است و فهمیدم که اولى حضرت زهرا و دومى حضرت زینب و سومى حضرت معصومه سلام الله علیهم اجمعین - هستند حضرت زهرا جلو، حضرت زینب پشت سر و حضرت معصومه ردیف سوم مى آمدند مستقیم به طرف تخت همان بچه آمدند و هر سه پهلوى هم جلو تخت ایستادند حضرت زهرا (س ) به آن بچه فرمودند: بلند شو. بچه گفت : نمى توانم فرمودند: بلند شو. گفت : نمى توانم فرمودند: تو خوب شدى . در عالم خواب دیدم بچه بلند شد و نشست من انتظار داشتم به من هم توجهى بفرمایند، ولى بر خلاف انتظار حتى به سوى تحت من توجهى نفرمودند، در این اثناء از خواب پریدم و با خود فکر کردم معلوم مى شود آن بانوان مجلله به من عنایتى نداشتند.
دست کردم زیر متکا و سمى که تهیه کرده بود بر دارم و بخورم ، با خود فکر کردم ممکن است چون در اتاق ما قدم نهاده اند از برکت قدوم آنها من هم شفا یافته ام ، دستم را روى پایم نهادم دیدم درد نمى کند، آهسته پایم را حرکت دادم دیدم حرکت مى کند، فهمیدم من هم مورد توجه قرار گرفته ام ، صبح شد پرستارها آمدند و گفتند: بچه در چه حال است به این خیال که مرده است ، گفتم : بچه خوب شد، گفتند چه مى گویى ؟! گفتم حتما خوب شده ، بچه خواب بود، گفتم بیدارش نکنید تا اینکه بیدار شد، دکترها آمدند هیچ اثرى از زخم در پایش نبود گویا ابدا زخمى نداشته اما هنوز از جریان کار من خبر ندارند.
پرستار آمد باند و پنبه را طبق معمول از روى پاى من بردارد و تجدید پانسمان کند چون ورم پایم تمام شده بود، فاصله اى بین پنبه ها و پایم بود، گویا اصلا زخمى و جراحتى نداشته .
مادرم از حرم آمد، چشمانش از زیادى گریه ورم کرده بود، پرسید: حالت چطور است ؟ نخواستم به او بگویم شفا یافتم ؛ زیرا از فرح زیاد ممکن بود سکته کند، گفتم : بهتر هستم رو عصایى بیاور برویم منزل . با عصا (البته مصنوعى بود) به طرف منزل رفتم و بعدا جریان را نقل کردم .
و اما در بیمارستان ، پس از شفا یافتن من و بچه ، غوغایى از جمعیت و پرستارها و دکترها بود، زبان از شرح آن عاجز است ، صداى گریه و صلوات ، تمام فضاى اطاق و سالن را پر کرده بود.(198)

 

شفاى بیمارى

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت حجة الاسلام حاج شیخ محمد تقى صادق در تحقیقاتى که در مورد داستان ذیل کرده و براى مرحوم آیة الله العظمى بروجردى (ره ) نوشته و فرستاده که ترجمه آن این است که معظم له بعد از سلام و درود به مخاطب خود و به تمام مؤ منین از شیعه آل محمد (ص ) مى نویسد:
و تقدیم مى دارم به سوى تو کرامت را که هیچ گونه شک و شبهه اى در او نباشد و آن کرامت از علیا مکرمه حضرت زینب (س ) بانوى بانوان عالم و برگزیده امت است و آن قضیه این است که : زنى به نام فوزیة زیدان از خاندان مردمى صالح و متقى و پرهیزکار در یکى از قراء (روستاهاى ) جبل عامل به نام جویة مبتلا به درد پاى بى درمانى شد تا جایى که به عنوان عمل جراحى متوسل به بیمارستانهاى متعددى گردید ولى نتیجه این شد که سستى در رانها و ساق پاى وى پدید آمد و هیچ قادر به حرکت نبود، مگر اینکه نشسته و به کمک دو دست راه مى رفت و روى همین اصل بیست و پنج سال تمام خانه نشین شد و به همان حال صبر مى کرد و مدام با این حال مى بود تا اینکه عاشوراى آقا ابى عبدالله الحسین (ع ) فرا رسید ولى او دیگر از مرض به ستوه آمده بود و عنان صبر را از دست او گرفته ، ناچار برادران و خواهران خود را که از خوبان مؤ منین به شمار مى روند خواست و از آنان تقاضا کرد که او را به حرم حضرت زینب (س ) در شام برده تا در اثر توسل به ذیل عنایت دختر کبراى على (ع ) شفا یافته و از گرفتارى مزبور به در آید ولى برادران پیشنهاد وى را نپذیرفتند و گفتند که شرعا مستحسن نیست که تو را با این حال به شام ببریم و اگر بناست حضرت تو را شفا دهد همین جا که در خانه ات قرار دارى براى او امکان دارد.
فوزیه هر چه اصرار کرد بر اعتذار آنان مى افزود ناچار وى خود را به خدا سپرده و صبر بیشترى را پیشه نمود، تا اینکه در یکى از روزهاى عاشورا در همسایگى مجلسى عزایى جهت حضرت سیدالشهداء (ع ) بر پا بود فوزیه به حال نشسته و به کمک دو دست به خانه همسایه رفت ، از بیانات وعاظ استماع کرد و دعا کرد و توسل نمود و گریه زیادى کرد، تا اینکه بعد از پایان عزادارى با همان حال به خانه بر مى گردد. شب با حال گریه و توسل بعد از نماز مى خوابد و نزدیک صبح بیدار مى شود که نماز صبح را بخواند مى بیند هنوز فجر طالع نشده او به انتظار طلوع فجر مى نشیند در این اثناء متوجه دستى مى شود که بالاى مچ وى را گرفته و یک کسى به او مى گوید: (قومى یا فوزیه ) برخیز اى فوزیه . او با شنیدن این سخن و کمک آن دست فورى بر مى خیزد و به دو قدمى خود مى ایستد و از عقال و پاى بندى که از او برداشته شده بى اندازه مسرور و خوشحال مى شود. آن وقت نگاهى به راست و چپ مى کند، احدى را نمى بیند. سپس رو مى کند به مادرش که در همان اطاق خوابیده بود و بنا مى کند به ((الله اکبر)) و ((الا اله الا الله )) گفت وقتى که مادرش او را به آن حال دید مبهوت شد سپس از نزد مادرش بیرون دوید و به خارج از خانه رفت و صداى خود را به ((الله اکبر)) و ((لا اله الا الله )) بلند کرد تا اینکه برادرانش با صداى خواهر به سوى او مى آیند وقتى آنان او را به آن حال غیر مترقبه دیدند، صدا به صلوات بلند کردند. آن گاه همسایگان خبردار مى شوند، و آنها نیز صلوات و تهلیل و تکبیر بر زبان جارى مى کنند.
این خبر کم کم به تمام شهر رسید و سایر بلاد و قراء مجاور نیز خبردار مى شوند و مردم از هر جانب براى دیدن واقعه مى آیند و تبرک مى جویند و خانه آنها مرکز رفت و آمد مردم دور و نزدیک مى شد. پس سلام و درود بى پایان بر تربت پاک مکتب وحى حضرت زینب (س ) باد.(199)

 

 

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ راز حرم علمدار کربلا/ توضیحاتی پیرامون سرداب حرم قمربنی هاشم

راز حرم علمدار کربلا/ توضیحاتی پیرامون سرداب حرم قمربنی هاشم
خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه:‌ شیخ عباس 74 ساله، که 36 سال خادم حرم حضرت ابوالفضل العباس (ع) بوده، در مورد جریان آب دور قبر علمدار کربلا توضیحاتی داده است .

وی گفت: قبلا دو چشمه در سرداب مطهر وجود داشت که از 400 سال قبل که آب لوله‌کشی نبود این آب مرتب می‌جوشید و از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج می‌شد که مزه و طعم آن آب از بهترین آب معدنی امروز هم بهتر بود و آن سرداب پله داشت مردم می‌آمدند و از آن آب به عنوان تبرک استفاده می‌کردند که آب در تابستان خنک و در زمستان گرم بود.

اما یک فرد از خدا بی‌خبر آمد به بهانه اینکه تَرَکی در دیوار حرم اباالفضل پیدا شده گفت، می‌خواهم آزمایش کنم این آب از کجا می‌آید و بعد آن دو چشم را کور کرد و هر چه تلاش کردند، آن دو چشمه احیا نشد.

اما بعد از دو ماه آب دوباره بالا آمد و به سرداب رسید و آن آب چشم‌های کور شده را شفا می‌داد .

از 50 سال قبل تا کنون این آب در یک سطح ثابت مانده و نه کم و نه زیاد می‌شود.

وی ادامه داد: شما به خوبی می‌دانید اگر آب به مدت 10 روز در یک جا بماند گندیده می‌شود، اما این آب با وجود اینکه در ورودی آن بسته شده مانند گلاب می‌ماند و در اطراف قبر مطهر حضرت اباالفضل حلقه زده و همچنان بسیار تازه و معطر مانده است.

وی افزود: هم اکنون در بخش درب صاحب‌الزمان مرقد مطهر اباالفضل پنجره کوچکی قرار دارد که وصل به سرداب حرم است و اگر نگاه کنید از آن مرتب بوی گلاب می‌اید و این همان آبی است که متأسفانه خادمان کنونی در ورودی آن را و راه رسیدگی به سرداب را به روی زوار بسته‌اند.(پایگاه اطلاع رسانی سازمان حج و زیارت)

این آب چند ویژگی دارد. اول اینکه اگرچه راکد است، هرگز رنگ و طعم آن از دست نرفته و گندیده نشده است. 

ویژگی دوم آن که سطح آب بالاتر از قبر مطهر آقا ابوالفضل(ع) است آب از دیواره دور قبر به داخل نفوذ نمی‌کند.

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ راز حرم علمدار کربلا/ توضیحاتی پیرامون سرداب حرم قمربنی هاشم

راز حرم علمدار کربلا/ توضیحاتی پیرامون سرداب حرم قمربنی هاشم
خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه:‌ شیخ عباس 74 ساله، که 36 سال خادم حرم حضرت ابوالفضل العباس (ع) بوده، در مورد جریان آب دور قبر علمدار کربلا توضیحاتی داده است .

وی گفت: قبلا دو چشمه در سرداب مطهر وجود داشت که از 400 سال قبل که آب لوله‌کشی نبود این آب مرتب می‌جوشید و از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج می‌شد که مزه و طعم آن آب از بهترین آب معدنی امروز هم بهتر بود و آن سرداب پله داشت مردم می‌آمدند و از آن آب به عنوان تبرک استفاده می‌کردند که آب در تابستان خنک و در زمستان گرم بود.

اما یک فرد از خدا بی‌خبر آمد به بهانه اینکه تَرَکی در دیوار حرم اباالفضل پیدا شده گفت، می‌خواهم آزمایش کنم این آب از کجا می‌آید و بعد آن دو چشم را کور کرد و هر چه تلاش کردند، آن دو چشمه احیا نشد.

اما بعد از دو ماه آب دوباره بالا آمد و به سرداب رسید و آن آب چشم‌های کور شده را شفا می‌داد .

از 50 سال قبل تا کنون این آب در یک سطح ثابت مانده و نه کم و نه زیاد می‌شود.

وی ادامه داد: شما به خوبی می‌دانید اگر آب به مدت 10 روز در یک جا بماند گندیده می‌شود، اما این آب با وجود اینکه در ورودی آن بسته شده مانند گلاب می‌ماند و در اطراف قبر مطهر حضرت اباالفضل حلقه زده و همچنان بسیار تازه و معطر مانده است.

وی افزود: هم اکنون در بخش درب صاحب‌الزمان مرقد مطهر اباالفضل پنجره کوچکی قرار دارد که وصل به سرداب حرم است و اگر نگاه کنید از آن مرتب بوی گلاب می‌اید و این همان آبی است که متأسفانه خادمان کنونی در ورودی آن را و راه رسیدگی به سرداب را به روی زوار بسته‌اند.(پایگاه اطلاع رسانی سازمان حج و زیارت)

این آب چند ویژگی دارد. اول اینکه اگرچه راکد است، هرگز رنگ و طعم آن از دست نرفته و گندیده نشده است. 

ویژگی دوم آن که سطح آب بالاتر از قبر مطهر آقا ابوالفضل(ع) است آب از دیواره دور قبر به داخل نفوذ نمی‌کند.

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ماجرای کاروان اسرا

 

یزید، جنایت را به گردن امرای لشگر انداخت

 


فضاحت فاجعه کربلا به حدّی رسید که یزید (لعین) امرای لشگر نینوا را احضار نمود. شبث بن ربعی، مصائب بن وهیبه، شمر بن ذی الجوشن، سنان بن انس، خولی بن یزید، قیس بن ربیع و چند تن دیگر نزد وی حاضر شدند. وی نخست متوجّه شبث بن ربعی شد و گفت: تو کشتی حسین علیه السلام را؟ وی چنین پاسخ داد لعنت خدا بر آن کسی که حسین علیه السلام را کشت، من او را نکشتم.
یزید گفت: پس قاتل حسین علیه السلام کیست؟! گفت: مصائب. یزید او را مورد خطاب قرار داده همان سؤ ال را تکرار کرد، و همان جواب را شنید. به همان ترتیب همه امرا را مورد پرخاش و سؤ ال قرار داد، و همه شدیدا انکار نمودند، تا نوبت به خولی رسید. وی در جواب متحیّر مانده بود و همه سرهنگان با حالت وحشت و نگرانی چشم به صورت او دوخته بودند و در فکر جواب قاطع بودند. یک مرتبه همه گفتند قاتل حسین قیس بن ربیع بود.
یزید با سخنان درشت خود به وی حمله کرد و گفت: تو کشتی حسین را؟! قیس در جواب گفت: من قاتل اصلی را خوب می شناسم ولی بدون امان از طرف امیر نخواهم گفت. یزید به وی امان داد. سپس چنین گفت: ای امیر، قاتل حسین آن کسی است که پرچم جنگ را برافراشت و سپاه را فوج فوج به جنگ او روانه ساخت. یزید گفت: آن کس کدام است؟
قیس در جواب وی گفت: ای امیر، تو کشتی حسین را! یزید از جای برخاست و به سرای خویش رفت و سر حسین را به طشت طلا گذاشت و در پارچه ای پیچید و در حجره مخصوص خود نگاه داشت. پس از آن همی به صورت خود لطمه می زد و می گفت: (مالی و قتل الحسین): من چه کاری داشتم به کشتن حسین. " 1 "
ملا حسین کاشفی در روضه الشهداء چنین آورده که امام زین العابدین علیه السلام از یزید خواست قاتل پدر او را به وی تحویل دهد تا قصاص ‍ نماید. قاتلان سیّدالشهدا همگی این عمل را به گردن دیگری می انداختند تا نوبت به شمر رسید، و او هم یزید را متّهم نمود." 2 "

قصه زنی از مردم شام

 


از بحرالمصائب نقل می کنند که در خرابه شام هیجده صغیر و صغیره در میان اسیران بود که به آلام و اسقام مبتلا، و هر بامداد و شامگاه از جناب زینب سلام الله علیه آب و نان طلب می کردند و از گرسنگی و تشنگی شکایت می نمودند. یک روز یکی از اطفال طلب آب نمود. زنی از اهل شام فورا جام آبی حاضر نمود و به علیا مخدره زینب سلام الله علیه عرض کرد که ای اسیر، ترا به خدا قسم می دهم که رخصت فرمایی من این طفل را به دست خویش آب دهم، لان رعایه الا یتام یوجب قضاء الحوائج و حصول المرام، شاید خدای تعالی حاجت مرا برآورد. علیا مخدره فرمود: حاجت تو چیست و مطلوب تو کیست؟
عرض کرد من از خدمتکاران فاطمه زهرا سلام الله علیه بودم، انقلاب روزگار به این دیارم افکند. مدّتی دراز است که از اهل بیت اطهار خبری ندارم و بسیار مشتاقم که یک مرتبه دیگر خدمت خاتون خود علیا مخدره زینب برسم و مولای خود امام حسین را زیارت کنم. شاید خداوند متعال به دعای این طفل حاجت مرا برآورد و بار دیگر دیده مرا به جمال ایشان روشن بفرماید و بقیه عمر را به خدمت ایشان سپری کنم. زینب سلام الله علیه چون این سخن را شنید ناله از دل و آه سرد از سینه برکشید و گفت ای امه الله حاجت تو برآورده شد. ها أنا زینب بنت امیرالمؤمنین و هذا رأس ‍ الحسین علی باب دار یزید: من زینب دختر امیرالمؤمنینم، و این نیز سر حسین است که بر درب خانه یزید آویخته است. آن زن با شنیدن این مطلب همانند شخص صاعقه زده مدّتی خیره خیره به علیا مخدّره زینب نظر کرد و سپس ناگهان نعره ای زد و بیهوش بر روی زمین بیفتاد. چون به هوش آمد چنان نعره واحسیناه، واسیداه، وااماماه، واغریباه، و واقتیل اولاد علی از جگر برکشید که آسمان و زمین را منقلب کرد." 3 "

قصه زنی که نذر کرده بود

 


نیز در بحر المصائب می خوانیم: یک روز زنی طبقی از طعام آورد و در نزد علیا مخدّره گذارد. آن علیامخدّره فرمود این چه طعامی است، مگر نمی دانی صدقه بر ما حرام است؟ عرض کرد ای زن اسیر، به خدا قسم صدقه نیست، بلکه نذری است که بر من لازم است و برای هر غریب و اسیر می برم. حضرت زینب فرمود این عهد و نذر چیست؟ عرض کرد من در ایّام کودکی در مدینه رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم و در آنجا به مرضی دچار شدم که اطبا از معالجه آن عاجز آمدند. چون پدر و مادرم از دوستان اهل بیت بودند برای استشفا مرا به دارالشفای امیرالمؤمنین علیه السلام بردند و از بتول عذرا فاطمه زهرا طلب شفا نمودند.
در آن حال حضرت حسین علیه السلام نمودار شد. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود ای فرزند، دست بر سر این دختر بگذار و از خداوند شفای این دختر را بخواه! پس دست بر سر من گذاشت و من در همان حال شفا یافتم و از برکت مولایم حسین تاکنون مرضی در خود نیافتم. پس از آن، گردش لیل و نهار مرا به این دیار افکند و از ملاقات موالیان خود محروم ساخت. لذا بر خود لازم کردم و نذر نمودم که هرگاه اسیر و غریبی را ببینم چندانکه مرا ممکن می شود برای سلامتی آقایم حسین به آنها احسان کنم، باشد که یک مرتبه دیگر به زیارت ایشان نایل بشوم و جمال ایشان را زیارت کنم.
آن زن چون این سخن را بدین جا رسانید علیا مخدّره زینب صیحه از دل برکشید و فرمود یا امه الله همین قدر بدان که نذرت تمام و کارت به انجام رسید و از حالت انتظار بیرون آمدی. همانا من زینب دختر امیرالمؤمنینم و این اسیران، اهل بیت رسول خداوند مبین هستند و این هم سر حسین است که بر در خانه یزید منصوب است. آن زن صالحه از شنیدن این کلام جانسوز، فریاد ناله برآورد و مدّتی از خود بیخود شد. چون به هوش آمد خود را بر روی دست و پای ایشان انداخت و همی بوسید و خروشید و ناله وا سیّداه، وا اماماه، و واغریباه به گنبد دوّار رسانید و چنان شور و آشوب برآورد که گفتی واقعه کربلا نمودار شده است. سپس در بقیه عمر خود از ناله و گریه بر حضرت سیّدالشهدا ساکت نگردید تا به جوار حق پیوست." 4 "

زن یزید به خرابه شام می آید

 


در اینجا سخن به اختلاف نقل شده است؛ بعضی می گویند هند، دختر عبدالله کریز، زوجه یزید بوده است، صدای زینب را که در مجلس شنید بی پرده خود را در میان مجلس افکند و یزید عبا بر سر او انداخت. او یزید را چنان مورد ملامت و شنعت قرار داد که یزید به او گفت برو برای حسین گریه کن! بعضی دیگر نیز می گویند وی به خرابه آمد با یک تفصیلی که در کتب معتبره یافت نمی شود. ولی حقیر شاهدی پیدا کردم که ممکن است آن زن غیر دختر عبدالله کریز باشد والله العالم، و آن شاهد، این است که:
در ناسخ التواریخ، جلد مربوط به خلفا، در بیان غزوات زمان خلافت عمر، در وقعه فتح قلعه ابی القدس گوید: دیده بانان برای ابوعبیده جراح، که سپهسالار لشگر اسلام بود، خبر آوردند که در مقابل قلعه ابی القدس بازار مهمّی از نصاری تشکیل داده شده که غنایم بسیاری در اوست، چون دختر سلطان ابی القدس عروسی دارد. اگر لشگری بر سر آنها بتازد غنیمت بسیار به دست مسلمین خواهد افتاد. ابوعبیده، عبدالله بن جعفر طیّار را که خط عارضش تازه دمیده بود با پانصد سوار فرستاد. بعد نیز خالد بن ولید را به مدد آنها فرستاد تا بالا خره قلعه را فتح کردند و آن دختر را به اسیری گرفتند. عبدالله بن جعفر گفت من از این غنیمت فقط این دختر را طالبم. ابوعبیده گفت من حرفی ندارم ولی باید رخصت از عمر بیاید. رخصت از عمر آمد که عبدالله بن جعفر حق او بیش از اینهاست.
به عنوان غنیمت دختر را به عبدالله دادند. این دختر در خانه عبدالله بن جعفر بود تا معاویه آوازه حسن او را شنید و از عبدالله وی را برای یزید درخواست کرد، و پول زیادی در مقابلش قرار داد. آن بحرالجود کنیز مزبور را برای معاویه فرستاد و در مقابل آن، یک درهم نیز از معاویه قبول نکرد (پایان گزیده کلام ناسخ).
اکنون ممکن است بگوییم آن زن که در خرابه آمده شاید همین دختر باشد طبعا این دختر سالها در خانه عبدالله بن جعفر زیردست علیامخدّره زینب کاملا تربیت شده، روزگار او را به شام خراب انداخته و از جایی خبر ندارد. یک وقت بر سر زبانها افتاد که یک جماعت از اسیران خارجی به شام آمده اند. این زن درخواست کرد از یزید به دیدن آنها برود.
یزید گفت شب برو. چون شب فرا رسید فرمان کرد تا کرسیی در خانه نصب کردند. برکرسی قرار گرفت و حال رقّت بار آن اسیران او را کاملا متأثّر گردانید، سؤ ال کرد بزرگ شما کیست؟ علیا مخدّره را نشان دادند. گفت ای زن اسیر، شما از اهل کدام دیارید؟ فرمود از اهل مدینه. آن زن گفت عرب همه شهرها را مدینه گوید؛ شما از کدام مدینه هستید؟ فرمود از مدینه رسول خدا صلی الله علیه و آله. آن زن از کرسی فرود آمد و به روی خاک نشست. علیا مخدّره سبب سؤ ال کرد، گفت به پاس احترام مدینه رسول خدا. ای زن اسیر، ترا به خدا قسم می دهم آیا هیچ در محله بنی هاشم آمد و شد داشته ای؟ علیامخدّره فرمود من در محله بنی هاشم بزرگ شده ام. آن زن گفت ای زن اسیر، قلب مرا مضطرب کردی. ترا به خدا قسم می دهم، آیا هیچ در خانه آقایم امیرالمؤمنین عبور نموده و هیچ بی بی من علیامخدّره زینب را زیارت کرده ای؟ حضرت زینب سلام الله علیه دیگر نتوانست خودداری بنماید، صدای شیون او بلند شد، فرمود حق داری زینب را نمی شناسی، من زینبم!

بگفت ای زن، زدی آتش به جانم
کلامت سوخت مغز استخوانم

اگر تو زینبی، پس کو حسینت
اگر تو زینبی کو نور عینت

بگفتا تشنه او را سر بریدند
به دشت کربلا در خون کشیدند

جوانانش به مثل شاخ ریحان
مقطَّع گشته چون اوراق قرآن

چه گویم من ز عبّاس دلاور
که دست او جدا کردند ز پیکر

هم عبدالله و عون و جعفرش را
به خاک و خون کشیدند اکبرش را

دریغ از قاسمِ نو کد خدایش
که از خون گشته رنگین دست و پایش

ز فرعون و ز نمرود و ز شداد
ندارد این چنین ظلمی کسی یاد

که تیر کین زند بر شیر خواره
کند حلقوم او را پاره پاره

زدند آتش به خرگاه حسینی
به غارت رفت اموال حسینی

مرا آخر ز سر معجر کشیدند
تن بیمار را در غل کشیدند

حکایت گر ز شام و کوفه دارم
رسد گفتار تا روز شمارم

زینب بزرگ سلام الله علیه فرمود ای زن، از حسین پرسش می کنی؟! این سر که در خانه یزید منصوب است از آن حسین است. آن زن از استماع این کلمات دنیا در نظرش تیره و تار گردید و آتش در دلش افتاد. مانند شخص ‍ دیوانه، نعره زنان، بی حجاب، با گیسوان پریشان، سر و پای برهنه به بارگاه یزید دوید. فریاد زد از پسر معاویه، رأس ابن بنت رسول الله منصوب علی باب داری: سر پسر دختر پیغمبر را در خانه من نصب کرده ای با اینکه او ودیعه رسول خداست، واحسیناه واغریباه وامظلوماه واقتیل اولاد الا دعیاء، والله یعزّ علی رسول الله و علی امیرالمؤمنین. یزید یکباره دست و پای خود را گم کرد، دید فرزندان و غلامان و حتی عیالات او بر او شوریدند. از آن پس چنان دنیا بر او تنگ شد و زندگی بر او ناگوار افتاد که می رفت در خانه تاریک و لطمه به صورت می زد و می گفت: (مالی و لحسین بن علی). لذا چاره ای جز این ندید که خط سیر خود را نسبت به اهل بیت عوض کند، لذا به عیال خود گفت برو آنان را از خرابه به منزلی نیکو ببر. آن زن به سرعت، با چشم گریان شیون کنان آمد زیر بغل علیا مخدّره زینب را گرفت و گفت ای سیّده من، کاش از هر دو چشم کور می شدم و ترا به این حال نمی دیدم. اهل بیت را برداشت و به خانه برد و فریاد کشید ای زنان مروانیه، ای بنات سفیانیه، مبادا دیگر خنده کنید! مبادا دیگر شادی بکنید! به خدا قسم اینها خارجی نیستند، این جماعت اسیران ذریّه رسول خدا و فرزندان فاطمه زهرا و علی مرتضی و آل یس و طه می باشند." 5 "

خواب حضرت سکینه در دمشق

 


سفینه البحار، ج 3 ص 250، چاپ جدید.
شیخ ابن نما گوید: سکینه سلام الله علیه در دمشق خواب دید که گویی پنج شتر از نور به طرف او آمدند، و بر هر شتری، پیرمردی نشسته است و فرشتگان گرد آنها را گرفته اند و خادمی با آنها راه می رود. پس شتران بگذشتند و آن خادم به طرف من آمد و نزدیک من رسید و گفت: ای سکینه، جدّ تو بر تو سلام می فرستد. گفتم: سلام بر او باد، ای فرستاده رسول خدا، تو کیستی؟ گفت: خادمی از بهشتم. گفتم: این پیرمردان شترسوار کیستند؟ گفت: اوّلی آدم صفوه الله است، دومی ابراهیم خلیل الله، سومی موسی کلیم الله و چهارمی عیسی روح الله. گفتم: آن که دست بر محاسن دارد و افتان و خیزان است کیست؟ گفت جدّ تو رسول الله است. گفتم: به کجا خواهند رفت؟ گفت: سوی پدرت حسین. پس رو به طرف او کرده و دویدم تا آنچه ستمکاران پس از وی با ما کردند با او بگویم. در این میان پنج کجاوه از نور را دیدم که می آیند و در هر کجاوه زنی است. گفتم: این زنان، کیستند؟ گفت: اولی حوّا امّالبشر است، دومی آسیه بنت مزاحم، سومی مریم بنت عمران، چهارمی خدیجه بنت خویلد، و پنجمی نیز که دست بر سر نهاده و افتان و خیزان است جدّه تو فاطمه بنت محمد و مادر پدرت می باشد. گفتم: به خدا قسم، به او می گویم که با ما چه کردند. پس به او پیوستم و گریان پیش او ایستادم و گفتم: ای مادر، به خدا حق ما را انکار کردند. ای مادر، به خدا جمعیّت ما را پریشان ساختند. ای مادر، به خدا حریم ما را مباح شمردند. ای مادر، به خدا پدر ما حسین علیه السلام را کشتند. گفت: دیگر مگوی ای سکینه که جگر مرا آتش زدی و بند دلم را پاره کردی. این پیراهن حسین است که با من است و از من جدا نشود تا به لقای پروردگار رسم.
پس از خواب بیدار شدم و خواستم این خواب را پوشیده دارم، ولی با کسان خودمان گفتم و میان مردم شایع شد." 6 "

خواب هند زن یزید

 


از هند، زوجه یزید، روایت شده است که گوید: در بستر خفته بودم، در آسمان را دیدم گشوده شد، و فرشتگان دسته دسته نزد سر مطهّر امام حسین علیه السلام می آمدند " 7 " و می گفتند السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیک یابن رسول الله. در آن میان پاره ابری دیدم که از آسمان فرود آمد، مردان بسیار بر آن ابر بودند و مردی درخشنده روی مانند ماه در میان آنها بود، پیش آمد و خم شد و دندانهای ابی عبدالله را بوسید و همی گفت ای فرزند، ترا کشتند؛ می شود ترا نشناخته باشند؟! از آب نوشیدن ترا منع کردند. ای فرزند، من جدّ تو پیغمبرم، و این پدرت علی مرتضی، و این برادرت حسن، و این عمّ تو جعفر، و این عقیل، و این دو حمزه و عبّاسند و همچنین یک یک خاندان را شمرد. هند گفت: ترسان و هراسان از خواب برجستم، روشناییی دیدم که از سر حسین می تافت. در طلب یزید شدم و او را در خانه تاریکی یافتم، روی به دیوارکرده و می گفت: (مالی وَ لِلْحُسَیْن): مرا با حسین علیه السلام چکار؟! و سخت اندوهگین بود. خواب را به او گفتم، سر به زیر انداخت. نیز هند می گوید: چون بامداد شد حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله را بخواست و پرسید دوست دارید اینجا بمانید یا به مدینه بازگردید؟ و جائزه ای گرانبها به شما دهم. گفتند اول باید بر حسین علیه السلام عزاداری کنیم. گفت هر چه می خواهید انجام دهید، پس ‍ حجره ها و خانه ها را در دمشق خالی کرد و هر زن قرشیّه و هاشمیّه جامه سیاه پوشید، و بر حسین شیون و زاری کردند هفت روز علی ما نُقِل.
ابن نما گفت: زنان در مدّت اقامت در دمشق به سوز و ناله زبان گرفته بودند و با آه و زاری شیون می کردند، و مصیبت آن گرفتاران بزرگ شده بود و جراح زخم آن داغداران از علاج فرو ماند. آنان را در خانه ای جای داده بودند که آنها را از سرما و گرما حفظ نمی کرد، یعنی پس از پرده نشینی و سایه پروری رخسارشان پوست انداخت." 8 "

امام سجاد در یک نگاه

 


علی بن الحسین، علیه السلام ملقّب به زین العابدین و سجّاد، فرزند ارشد امام حسین می باشد که از شاه زنان " 9 " دختر یزد گرد شاهنشاه ایران متولد شده است. ایشان تنها پسر امام حسین علیه السلام است که پس از آن حضرت باقی ماند، زیرا 3 برادر دیگرش (علی اکبر، علی اصغر، و عبدالله رضیع) در واقعه کربلا به شهادت رسیدند. آن حضرت نیز همراه پدر به کربلا آمد، ولی چون روی مصلحت الهی سخت بیمار بود و توانایی حمل اسلحه و جنگ را نداشت، از جهاد و شهادت بازماند. در نتیجه در خیل اسیران به شام اعزام گردید و پس از گذرانیدن دوران اسیری، به امر یزید برای استمالت افکار عمومی همراه کاروان اسرای اهل بیت به مدینه روانه گردید. بعدها آن حضرت را یک بار دیگر، و این بار به امر عبدالملک خلیفه سفّاک اموی، با بند و زنجیر از مدینه به شام جلب کردند که چندی بعد مجدّدا به مدینه بازگشت.
امام چهارم پس از مراجعت به مدینه، در اثر فشار و اختناق سیاسی شدید حاکم، انزوا اختیار کرده و مشغول عبادت پروردگار گردید و با کسی جز خواص شیعه مانند«ابوحمزه ثمالی» و «ابوخالد کابلی» و امثال ایشان تماس ‍ نمی گرفت. البته خواص، معارفی را که از آن حضرت اخذ می کردند، در میان شیعه نشر می دادند و از این راه تشیّع توسعه فراوانی یافت که اثر آن در زمان امامت امام پنجم به ظهور پیوست." 10 "

ماه ولادت امام سجاد

 


در تاریخ میلاد حضرت امام سجّاد اختلاف بسیار است و شاید اصحّ اقوال نیمه جمادی الاولی سنه 36 هجری قمری و یا پنجم شعبان سنه 38 هجری بوده است. آن حضرت در مدینه طیّبه دیده به جهان گشود " 11 " که اسم مادر مکرّمه اش را قبلا ذکر کردیم.
شیخ مفید و شیخ طوسی و سید بن طاووس می فرمایند ولادت با سعادت حضرت علی بن الحسین در نیمه جمادی الاولی بود. و در دروس و فصول المهمه است که پنجم ماه شعبان بوده در مناقب و اعلام الوری است که نیمه جمادی الاخره بود و اصح قول اول است." 12 "

رساله الحقوق و صحیفه سجادیه

 


از امام زین العابدین کتاب پر محتوای رساله الحقوق به جای مانده است، که ضرورت دارد جداگانه و با دید علمی و حقوقی مورد دقّت و بررسی قرارگیرد، و از محتویات عمیق و پربار آن در جهت ساختن مدینه فاضله، و جامعه ایده آل و مطلوب الهی -انسانی بهره گیری شود. اثر بسیار ارزشمند دیگری که از آن حضرت به یادگار مانده، صحیفه سجادیه نام دارد که یکی از نابترین و مهمترین گنجینه های معارف اسلامی در قالب دعا و نیایش ‍ است.
این کتاب در بین علما و بزرگان به «انجیل اهل بیت» و «زبور آل محمد» ملقّب گردیده است، چه، همان طور که انجیل عیسی و زبور داود - علی نبیّنا و آله و علیهم السلام - حاوی علوم و حِکَم الهی و آسمانی می باشند صحیفه سجادیه هم حقایق والایی از معارف اسلامی را در بردارد، که جهانیان را به سعادت و نیک بختی می رساند.
در بسیاری از اجازات علمای امامیه (چنانکه محدث نوری در کتاب مستدرک الوسائل بیان کرده) صحیفه سجّادیه را «اُخت القرآن» (خواهر قرآن) و نهج البلاغه را «اخ القرآن» (برادر قرآن) وصف کرده اند. زیرا این دو کتاب شریف نیز، در نهایت امر، همچون قرآن از منبع علم الهی تراوش کرده و بر زبان مقدس آن دو بزرگوار جاری شده است: قرآن عظیم، به وحی و املای ذات مقدس الهی؛ و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه، به الهام خداوندی و تعلیم نَبَوی.

القاب حضرت

 


مشهورترین کنیه آن حضرت، ابوالحسن و ابومحمد بوده و القاب مشهور آن حضرت نیز زین العابدین، سیّدالساجدین و العابدین، زکی، امین، سجّاد، و ذوالثفنات می باشد.
نقش نگین آن جناب به روایت حضرت امام صادق: (الحمدلله العلی) و به روایت امام محمد باقر(العزّه لله) و (شقی قاتل الحسین بن علی) بود.
نیز امام باقر روایت کرده است که در موضع سجده پدرم، پینه ها و برآمدگیهای آشکاری وجود داشت بود که در هر سال دو مرتبه آنها را می بریدند، و در هر مرتبه ثفنه و بر آمدگی پنج موضع سجده را می بریدند. به این سبب آن حضرت را ذوالثفنات می خواندند." 13 "

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اهل بیت؛ از شام تا مدینه

اهل بیت؛ از شام تا مدینه

حرم امام حسین علیه السلام

حرکت از شام

پس از هفت روز که اهل بیت در شام بودند، به دستور یزید، نعمان بن بشیر(1) وسائل سفر آنان را فراهم نمود و به همراهى مردى امین آنان را روانه مدینه منوره کرد.(2)

در هنگام حرکت، یزید امام سجاد(علیه‏السلام) را فراخواند تا با او وداع کند، و گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت کند! اگر من با پدرت حسین ملاقت کرده بودم، هر خواسته‏اى که داشت، مى‏پذیرفتم! و کشته شدن را به هر نحوى که بود، گرچه بعضى از فرزندانم کشته مى‏شدند از او دور مى‏کردم! ولى همانگونه که دیدى شهادت او قضاى الهى بود!! چون به وطن رفتى و در آنجا استقرار یافتى، پیوسته با من مکاتبه کن و حاجات و خواسته‏هاى خود را براى من بنویس!(3) (که اینهم نیرنگی دیگر از عوامفریبی یزید بود.)

آنگاه دوباره نعمان بن بشیر را خواست و براى رعایت حال و حفظ آبروى اهل بیت به او سفارش کرد که شب‌ها اهل بیت را حرکت دهد و در پیشاپیش آنان خود حرکت کند و اگر على بن الحسین(علیهماالسلام) در بین راه حاجتى بود برآورده سازد؛ و نیز سى سوار در خدمت ایشان مأمور ساخت؛ و به روایتى خود نعمان بن بشیر را و به قولى دیگر بشیر بن حذلم را با آنان همراه کرد.(4)

همانگونه که یزید سفارش کرده بود کاروان به آهستگى و مدارا طى مسافت کردند و به هنگام حرکت، فرستادگان یزید بسان نگهبانان گرداگرد آنان را مى‏گرفتند، و چون در مکانى فرود مى‏آمدند از اطراف آنان دور مى‏شدند که به آسانى بتوانند وضو سازند.

 

اربعین شهادت امام حسین(علیه السلام)

 اهل بیت(علیهم ‏السلام) به سفر خود ادامه دادند تا به دو راهى جاده عراق و مدینه رسیدند، چون به این مکان رسیدند، از امیر کاروان خواستند تا آنان را به کربلا ببرد، و او آنان را بسوى کربلا حرکت داد. وقتی به کربلا رسیدند، جابر بن عبدالله انصارى(5) را دیدند که با تنى چند از بنى هاشم و خاندان پیامبر براى زیارت امام حسین(علیه‏السلام) آمده بودند، همزمان با آنان به کربلا وارد شدند و سخت گریستند و ناله و زارى کردند و بر صورت خود سیلى زده و ناله‏هاى جانسوز سر دادند و زنان روستاهاى مجاور نیز به آنان پیوستند(6)، حضرت زینب(علیهاالسلام) در میان جمع زنان آمد و با صوتى حزین که دلها را جریحه‌دار مى‏کرد می‌گفت: «وا اخاه! وا حسیناه! وا حبیب رسول الله و ابن مکة و منا! و ابن فاطمة الزهراء! و ابن على المرتضى! آه ثم آه!»، پس بیهوش گردید.

حضرت زینب(علیهاالسلام) در میان جمع زنان آمد و با صوتى حزین که دلها را جریحه‌دار مى‏کرد می‌گفت: «وا اخاه! وا حسیناه! وا حبیب رسول الله و ابن مکة و منا! و ابن فاطمة الزهراء! و ابن على المرتضى! آه ثم آه!»، پس بیهوش گردید.

آنگاه ام‌کلثوم با صدایى بلند مى‏گفت: امروز محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا از دنیا رفته‏اند؛ و زنان نیز سیلى به صورت زده و گریه و شیون مى‏کردند.

سکینه وقتی چنین دید، فریاد زد: وا محمداه! وا جداه! چه سخت است بر تو تحمل آنچه با اهل بیت تو کرده‏اند، آنان را از دم تیغ گذراندند و بعد عریانشان نمودند!(7)

عطیه عوفى(8) مى‏گوید: با جابر بن عبدالله برای زیارت مزار امام حسین(علیه‏السلام) به سمت کربلا آمدیم و وقتی به کربلا رسیدیم جابر نزدیک شط فرات رفته و غسل کرد و ردائى همانند شخص مُحرم بر تن نمود و خود را معطر کرد و هر گامى که بر مى‏داشت ذکر خدا مى‏گفت تا نزدیک قبر مقدس رسید و به من گفت: دستم را بر روى قبر بگذار! چون چنین کردم، بر روى قبر از هوش رفت.

من آب بر روى جابر پاشیدم تا به هوش آمد، آنگاه سه مرتبه گفت: یا حسین! سپس گفت: «حبیب لا یجیب حبیبه!»، و بعد اضافه کرد: چرا تمناى جواب دارى در حالی که حسین(علیه السلام) در خون خود آغشته و بین سر و بدنش جدایى افتاده است!! و گفت:

من گواهى مى‏دهم که تو فرزند بهترین پیامبران و فرزند بزرگ مؤمنین مى‏باشى، تو فرزند سلاله هدایت و تقوایى و پنجمین نفر از اصحاب کساء و عبایى، تو فرزند بزرگ نقیبان و فرزند فاطمه سیده بانوانى، و چرا چنین نباشد که دست سیدالمرسلین تو را غذا داد و در دامن پرهیزگاران پرورش یافتى و از سینه ایمان شیر خوردى و پاک زیستى و پاک از دنیا رفتى و دل‌هاى مؤمنان را از فراق خود اندوهگین کردى پس سلام و رضوان خدا بر تو باد، تو بر همان راهی رفتى که برادرت یحیى بن زکریا شهید گشت.

سپس چشمش را به اطراف قبر گردانید و گفت:

السلام عیکم ایتها الارواح التى حلت بفناء الحسین و اناخت برحله، اشهد انکم اقمتم الصلوة و آتیتم الزکوة و امرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم الملحدین و عبدتم الله حتى اتاکم الیقین؛ سلام بر شما اى ارواحى که در کنار حسین نزول کرده و آرمیدید، گواهى مى‏دهم که شما نماز را بپا داشته و زکات را ادا نموده و به معروف امر و از منکر نهى کردید، و با ملحدین و کفار مبارزه و جهاد کرده، خدا را تا هنگام مردن عبادت نمودید.

عطیه عوفى مى‏گوید: با جابر بن عبدالله برای زیارت مزار امام حسین(علیه‏السلام) به سمت کربلا آمدیم و وقتی به کربلا رسیدیم جابر نزدیک شط فرات رفته و غسل کرد و ردائى همانند شخص مُحرم بر تن نمود و خود را معطر کرد و هر گامى که بر مى‏داشت ذکر خدا مى‏گفت تا نزدیک قبر مقدس رسید و به من گفت: دستم را بر روى قبر بگذار! چون چنین کردم، بر روى قبر از هوش رفت.

و اضافه نمود: به آن خدائى که پیامبر را به حق مبعوث کرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شده‏اید شریک هستیم.

عطیه مى‏گوید: به جابر گفتم: ما کارى نکردیم! اینان شهید شده‏اند.

جابر گفت: اى عطیه! از حبیبم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شنیدم که مى‏فرمود: «من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرک فى عملهم»(9)؛ «هر کس گروهى را دوست داشته باشد با آنها محشور می‌گردد، و هر کس عمل جماعتى را دوست داشته باشد در عمل آنها شریک خواهد بود.»

حرم امام حسین علیه السلام

 

اختلاف در زیارت اربعین اهل بیت علیهم السلام

در تاریخ حبیب السیر آمده است: یزید بن معاویه سرهاى مقدس شهدا را در اختیار على بن الحسین (علیهما‏السلام) قرار داد، و آن بزرگوار در روز بیستم ماه صفر آن سرها را به بدن‌هاى پاکشان ملحق نمود و آنگاه عازم مدینه طیبه گردید.(10)

ابوریحان بیرونى در آثار الباقیه گفته است: در روز بیستم ماه صفر، سر مقدس امام حسین(علیه‏السلام) به بدن مطهرش بازگردانیده و دفن شد به هنگامى که اهل بیت امام حسین(علیه‏السلام) بعد از بازگشت از شام در روز اربعین جهت زیارت آمده بودند.(11)

سید ابن طاووس در اقبال مى‏گوید: چگونه روز بیستم ماه صفر، روز اربعین است در حالى که حسین (صلوات الله علیه) روز دهم محرم به شهادت رسید، بنابراین اربعین، روز نوزدهم ماه صفر باید باشد.(12)

آنگاه سیدبن طاووس توضیح می‌دهد: احتمال دارد که ماه محرم سال 61 کم کامل نبوده است، یعنى 29 روز بوده که طبعا بیستم ماه صفر، روز اربعین است، و احتمال دارد که ماه محرم تمام بوده ولى چون امام حسین(علیه‏السلام) در پایان روز عاشورا شهید گردید لذا روز عاشورا را به حساب نیاورده‏اند. و در مصباح آمده است: خاندان امام حسین(علیه‏السلام) در روز بیستم ماه صفر به همراه امام سجاد(علیه السلام) به مدینه رسیدند، و شیخ مفید همین قول را درست دانسته است، و در غیر مصباح آمده است که ایشان در روز بیستم ماه صفر بعد از مراجعت از شام به کربلا رسیدند.(13)

همانگونه که در نقل‌هاى ذکر شده واضح است اهل بیت(علیهم السلام) در همان سالى که حادثه کربلا رخ داد - سال 61 - پس از مراجعت از شام و در روز اربعین به کربلا آمدند، و یا این که در سال 62 یعنى یک سال بعد از شهادت رهسپار کربلا شده‏اند؛ و ما در اینجا به صورت اختصار عینا" آنچه در این رابطه گفته و یا نوشته شده است را ذکر مى‏کنیم:

نظر اول: اهل بیت در همان سال 61 پس از مراجعت از شام و در روز بیستم صفر به کربلا وارد شدند، و این همان قول صاحب تاریخ حبیب السیر است که قبلا بازگو کردیم، و در الآثار الباقیه ابوریحان نیز همین قول آمده و ظاهر عبارت سید ابن طاووس در لهوف هم همین مطلب را مى‏رساند(14) و ابن نما در مثیر الاحزان نیز همین قول را نقل کرده است.(15)

جابر گفت: به آن خدائى که پیامبر را به حق مبعوث کرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شده‏اید شریک هستیم.

عطیه مى‏گوید: به جابر گفتم: ما کارى نکردیم! اینان شهید شده‏اند.

جابر گفت: اى عطیه! از حبیبم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شنیدم که مى‏فرمود: «من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرک فى عملهم»؛ «هر کس گروهى را دوست داشته باشد با آنها محشور می‌گردد، و هر کس عمل جماعتى را دوست داشته باشد در عمل آنها شریک خواهد بود.»

 

نظر دوم: اهل بیت(علیهم السلام) همان سال در روز بیستم صفر به کربلا و قبل از رفتن به شام از کربلا عبور نمودند و بر مزار شهیدان خود عزادارى کردند، و سپهر مؤلف ناسخ التواریخ،‌نظرش این است. و این احتمال گرچه بعید به نظر مى‏رسد، زیرا در نقلى بدان اشاره نشده است ولى احتمالی است که مانعى ندارد و دلیلى براى اثبات آن وجود ندارد.(16)

نظر سوم: آل البیت در سال 62، یعنى یک سال بعد و در روز بیستم صفر به کربلا آمده‏اند. صاحب قمقام زخار مى‏گوید: مسافت و عادت تشریف‌فرمایى به حرم حضرت سیدالشهداء(علیه‏السلام) در روز اربعین سال 61 هجرى به کربلاى معلى مشکل، بلکه خلاف عقل است؛ زیرا امام حسین(علیه‏السلام) در روز عاشورا به درجه رفیع شهادت نائل آمد و عمر بن سعد یک روز براى دفن کشتگان خود در آنجا توقف و روز یازدهم به سمت کوفه حرکت کرد و از کربلاى معلى تا کوفه به خط مستقیم حدوداً هشت فرسخ است، و چند روزى هم عبیدالله بن زیاد اهل عصمت را در کوفه براى معرفى آنان و کار بزرگى که صورت گرفته و ترساندن قبایل عرب نگاه داشت تا از یزید خبر رسید که اسراء را به دمشق اعزام دارد و او هم اسیران را از راه حرّان و جزیره و حلب به شام فرستاد که مسافت دورى است و فاصله کوفه تا دمشق به خط مستقیم تقریبا صد و هفتاد و پنج فرسخ است و پس از ورود به شام به روایتى تا شش ماه اهل بیت را نگاه داشتند تا آتش شعله‌ور غضب یزید خاموش شد و پس از حصول اطمینان از عدم شورش مردم موافقت کرد که حضرت سجاد(علیه السلام) با اهل حرم به مدینه باز گردد، پس چگونه این همه وقایع مى‏تواند در چهل روز صورت گرفته باشد؟ قطعا ورود اهل بیت(علیهم السلام) به کربلا در سال دیگری بوده است(17) که سال شصت و دو هجرى باشد و هر کس با تدبر به این مسأله بیندیشد نامه‌نگار را تصدیق خواهد کرد، و جابر بن عبدالله هم در اربعین شصت و دو به زیارت مشرف شده است و شرافت جابر در این است که او اولین کسى است از صحابه بزرگ و مخلص، به این سعادت نایل آمده است.(18)

نظر چهارم: احتمال دیگرى وجود دارد که اهل بیت ابتدا به مدینه آمدند و از مدینه عازم کربلا شدند و سر مقدس امام را نیز در این سفر با خود برده و به بدن مطهر امام حسین(علیه‏السلام) ملحق نموده‏اند، اما نه در اربعین سال 61 هجرى بلکه پس از مراجعت به مدینه به کربلا رفته‏اند. ابن جوزى از هشام و بعضى دیگر نقل کرده است که سر مقدس امام حسین(علیه‏السلام) با اسیران به مدینه آورده شد، و سپس به کربلا حمل گردیده است و با بدن مطهر دفن شده است.(19)

و از بعضى از مورخان نقل شده است که: ظاهر جریان اقتضاء مى‏کند که اهل بیت در مدتى بیش از چهل روز از زمان شهادت امام حسین(علیه‏السلام) به عراق یا به مدینه رفته باشند، و بازگشت آنها به کربلا، ممکن است، ولى روز بیستم صفر نبوده است زیرا جابر بن عبدالله انصارى هم از حجاز آمده بود و رسیدن خبر به حجاز و حرکت جابر از آنجا قهرا" زمانى بیش از چهل روز را مى‏طلبد. یا این که باید بگوییم جابر از مدینه نیامده بود بلکه از کوفه و یا از شهرى دیگر عازم کربلا شده بود.(20)

 

توقف در کربلا

حال بنا بر هر کدام از نظرات بالاخره اهل بیت به کربلا آمده‌اند. این خاندان داغدیده رسالت پس از ورود به کربلا براى شهیدان خود به عزادارى پرداختند، چون هنگام حرکت به سوى کوفه اجازه عزادارى به آنان نداده بودند، و همانگونه که سید ابن طاووس در لهوف نقل کرده است که «و اقاموا المآتم المقرحة للاکباد»(21)؛  «ماتم‌هاى جگرخراش بپا داشتند»، و تا سه روز بدین صورت عزاداری نمودند.(22)

حرم امام حسین علیه السلام

 

حرکت از کربلا

اگر زنان و کودکان بیش از این در کنار قبور عزیزانشان مى‏ماندند، خود را در اثر شیون و زارى و گریستن و نوحه کردن هلاک مى‏نمودند، لذا امام سجاد(علیه‏السلام) فرمان داد تا بار شتران را ببندند و از کربلا به طرف مدینه حرکت کنند. چون بارها را بستند و آماده حرکت شدند، سکینه(علیهاالسلام) اهل حرم را با ناله و فریاد به جانب مزار مقدس امام جهت وداع حرکت داد و همگی در اطراف قبر مقدس گرد آمدند، سکینه قبر پدر را در آغوش گرفت و به شدت گریست و به سختى نالید و این ابیات را زمزمه کرد:

الا یا کربلا نودعک جسما"بلا کفن و لا غسل دفینا الا یا کربلا نودعک روحا"لا حمد و الوصى مع الامینا؛‌ اى کربلا! بدنى را در تو به ودیعه گذاردیم، که بدون غسل و کفن مدفون شد؛ اى کربلا! کسى را به یادگار در تو نهادیم که او روح احمد و وصى اوست.»(23)

 

بازگشت به مدینه

پس از چند روزی که اهل بیت در کربلا بودند و بر مزار عزیزانشان عزاداری نمودند، به دستور امام سجاد(علیه السلام) به سمت مدینه حرکت کردند. حضرت ام‌کلثوم(علیهاالسلام) و یا به نقل برخی از اسناد حضرت زینب(علیهاالسلام) در حالى که همراه کاروان کربلا عازم شهر مدینه گردید مى‏گریست و این اشعار را مى‏خواند.(24)

"اى مدینه جد ما! نپذیر ما را، که با حسرت و اندوه‏ها بازگشتیم؛ از تو با همه خویشان بیرون رفته، و چون بازگشتیم نه مردان و نه کودکانى با ماست؛ در هنگام خروج جمع ما کامل بود و اکنون در بازگشت برهنه و غارت شده‏ایم؛ در ظاهر در امان خدا بودیم و اکنون که بازگشتیم هنوز بر ستم ظالمان و بریدن پیمانشان بیمناک هستیم؛ انیس ما مولایمان حسین بود، و چون آمدیم حسین را در کربلا گرو گذاریم؛ خود گریستیم؛ پاکان بدون خفاء مائیم، و مخلصین و برگزیدگان ماییم؛ ما بردباران بر بلا هستیم، و ما راستگویان ناصحیم؛ اى جد ما! دشمنان ما به آزرویشان رسیدند، و تشفى یاقتند به سبب قتل ما؛ حرمت زنان را هتک نمودند و تمام آنها را بر جهاز شتران به قهر حمل کردند.» (25)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- نعمان بن بشیر همان کسى است که هنگام ورود مسلم بن عقیل به کوفه از طرف یزید امیر کوفه بود، یزید او را برکنار و به جاى او، عبیدالله بن زیاد را به امارت کوفه برگزید. نعمان بن شام آمد و از هواداران معاویه و یزید بود. پس از هلاکت یزید، مردم را به بیعت عبدالله بن زبیر فراخواند، اهالى حمص با او مخالفت کرده و او را بعد از واقعه مرج راهط در سال شصت و چهار هجرى کشتند. (الاستیعاب، ج 4، ص1496).

2- قمقام زخار، ص 579.

3- تاریخ طبرى، ج 5، ص233.

4- قمقام زخار، ص 579.

5- او جابر بن عبدالله بن عمرو بن حرام انصارى است، مادرش نسیبه دختر عقبه مى‏باشد، در بیعت عقبة ثانیه در مکه با پدرش حضور داشته ولى کودک بوده است؛ بعضى او را از شرکت کنندگان در جنگ بدر ذکر کرده‏اند؛ او با پیامبر(صلى الله علیه و آله) در 18 غزوه شرکت نمود، و بعد از رسول خدا در صفین در خدمت على(علیه‏السلام) بوده و از کسانى است که سنت پیامبر بسیار از او نقل شده است؛ او در آخر عمر نابینا گردید؛ در سال 74 یا 78 و یا 79 در سن 94 سالگى در مدینه رحلت نمود. (الاستیعاب، ج 1، ص219).

6- لهوف سید بن طاووس، ص 82.

7- الدمعة الساکبة، ج 5، ص162.

8- عطیه عوفى را شیخ طوسى در رجال خود از اصحاب امیرالمؤمنین ذکر کرده و او معروف به بکالى است که قبیله‏اى از همدان مى‏باشد، و او داراى تفسیر قرآنى بوده است در پنج قسمت و خود او مى‏گوید: قرآن را با تفسیرش سه بار بر ابن عباس عرضه کردم و اما قرائت قرآن را هفتاد مرتبه نزد او قرائت نمودم. (تنقیح المقال، ج 2، ص253).

9- بحارالانوار، ج 65، ص130.

10- نفس المهموم، ص 466.

11- مقتل الحسین مقرم، ص 371.

12- مسار الشیعه، ص 62. و مرحوم شیخ بهائى(ره) بر اساس همین احتمال روز اربعین را روز نوزدهم ماه صفر قرار داده است. (توضیح المقاصد، ص 6).

13- قمقام زخار، ص 585.

14- لهوف، ص 82.

15- مثیر الاحزان، ص 107.

16- ناسخ التوایخ، احوالات امام حسین،‌ ج 3، ص176.

17- از این مقدمات، نمى‌توان نتیجه گرفت که اهل بیت(علیهم السلام) در اربعین سال شصت و دو به کربلا آمده‏اند؛ زیرا اولا نگاه داشتن اهل بیت در کوفه به مدت زیاد، قطعى نیست با توجه به این که بعضى ورود اهل بیت را به شام در روز اول ماه صفر ذکر کرده‏اند و آن مقدمات چون قطعى نیست بنابراین نتیجه قطعى هم بدست نمى‌دهد؛ ثانیا احتمال دارد همانگونه که بعضى گفته‏اند اهل بیت در همان سال 61 و قبل از رفتن به شام از مسیر کربلا عبور کرده و بر قبور شهیدان عزادارى کرده باشند - چنانچه مرحوم سپهر - مؤلف ناسخ التواریخ - گفته است، اضافه بر این که مرحوم قاضى طباطبایى(ره) کتابى به نام «تحقیق در روز اربعین امام حسین علیه‏السلام» تألیف نموده و تمام ایرادهاى وارده را مبنى بر آمدن اهل بیت در اربعین سال 61 را پاسخ داده است، بنابراین به صرف استبعاد نمى‌توان به نتیجه قطعى رسید و آمدن اهل بیت را به کربلا در اربعین اول انکار کرد.

18- قمقام زخار، ص 586.

19- تذکرة الخواص، ص 150. ولى در این نقل مذکور نیست که سر مقدس امام توسط چه کسى به کربلا حمل شده است، و آیا اهل بیت همراه سر مقدس به کربلا آمده‏اند یا تنها سر مقدس به کربلا حمل و دفن شده است؟

20- قمقام زخار، ص 586. ولى این احتمال با تصریح بزرگانى همانند سید ابن طاووس و ابن نما و شیخ بهائى که گفته‌اند جابر بن عبدالله و اهل بیت در روز اربعین همزمان در کربلا بوده‏اند منافات دارد.

21- لهوف، ص 82.

22- ذریعة النجاة، ص 271.

23- الدمعة الساکبة، ج 5، ص165.

24- قمقام زخار، ص 583.

25- مرحوم مجلسى این اشعار را بیشتر از آنچه ما آوردیم، ذکر کرده است. بحارالانوار، ج 45، ص197.

برگرفته از لهوف، سید بن طاووس/ نفس المهوم، شیخ عباس قمی/ قصّه کربلا، على نظرى‏منفرد .

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ امام سجاد در عسقلان

امام سجاد در عسقلان

 


عسقلان یکی از توقفگاه های اسیران سرافراز کربلا در مسیر کوفه تا شام. یاقوت حموی می گوید: عسقلان شهری است از نواحی فلسطین بین «غزّه» و «بیت جِبْرین». (معجم البلدان، ج 4، ص 122).
هنگام ورود اسیران سرافراز کربلا به عسقلان، مردم این شهر، به فرمان امیرخود، یعقوب عسقلانی که از سپاهیان یزید در کربلا بود به جشن و پایکوبی پرداختند. زریرخزاعی " 1 " تاجر غریب و مسافر که به حسب اتّفاق در بازار ایستاده بود علّت این جشن و سرور را جویا شد. وقتی شنید این کاروان از خاندان عصمت و طهارت می باشند لرزید و دنیا در چشمش تیره و تار گشت. با سرعت خود را به امام سجّاد (ع) رساند و با صدای بلند گریست.
امام (ع) فرمود: ای مرد چرا گریه می کنی؟ مگر نمی بینی اهل این شهر همه در شادی هستند. زریر گفت: من شما را می شناسم. جدّ شما محمّد مصطفی (ص) است و کسی جز شما، شایستگی خلافت را ندارد. امام (ع) فرمود: خداوند به تو خیر دهد. گویا شما دوستدار ما هستی. برو به کسی که سر مقدس حسین (ع) را حمل می کند بگو جلوتر برود تا مردم به آن نگاه کنند و بانوان در معرض تماشا قرار نگیرند. زریر پنجاه مثقال طلا و نقره به نیزه دار داد او سر مبارک امام (ع) را از میان کاروان بیرون برد و مردم از اطراف شترها دور شدند. زریر دوباره نزد امام چهارم (ع) آمد و گفت: اگر لازم است خدمتی دیگر انجام دهم. امام (ع) فرمود: اگر لباس و پارچه ای داری برای این زنان و کودکان بیاور. زریر شتابان رفت و لباس های زیادی آورد و بانوان از آن لباس ها برای پوشش خود استفاده کردند." 2 ".

در شام

 


شام (دمشق)، برای ورود اهل بیت (ع) و استفاده ی تبلیغاتی یزید بر ضدّ امام حسین (ع) چراغانی و آذین بندی شد و مأموران خلیفه خاندان عصمت و طهارت را در روز اوّل ماه صفر" 3 " و در میان شادی و هلهله وارد این شهر کردند." 4 ".
امام سجاد (ع) با غل و زنجیر به شتر عریان بسته شده بود و مرکبش پیشاپیش و شترهای زنان به دنبال آن حرکت می کردند." 5 ".
شهر دمشق، همان شهری است که معاویه نزدیک به چهل سال بر آن استیلا داشت. وی در جنگ صفّین، آنچنان بر ضدّ امام علی (ع) تبلیغ کرده بود که مردم شام آن امام همام را واجب القتل می دانستند و بر منبرها آن بزرگوار و خاندانش را دشنام می دادند و از این رو آنقدر در شام بر اهل بیت (ع) سخت گذشت که وقتی از امام سجاد (ع) پرسیدند:
سخت ترین اماکن بر شما کجا بود؟ سه مرتبه فرمود: امان از شام." 6 ".

هفت مصیبت جانسوز شام از زبان امام سجاد

 


1 مجروح کردن اسرا.
2 ساز و طبل زدن در کوچه و خیابان در حضور اسیران.
3 قرار دادن سرها میان مرکب های زنان و توهین و جسارت به سرهای شهیدان.
4 آب و آتش ریختن زنهای شامی بر سراسرا.
5 گردش دادن اسرا از طلوع خورشید تا نزدیک غروب در کوچه و بازار.
6 عبور دادن اسرا از در خانه ی یهودیان و نصاری برای انتقام از آنان.
7 اقدام به فروش اسرا به عنوان برده و موفق نشدن آنان.
8 جا دادن اسرا در مکان بی سقف." 7 ".

اشعار منسوب به امام سجاد درباره مصائب شام

 



اُقادُ ذلیلا فی دمشق کأنّنی
من الزّنْجِ عَبْدٌ غابَ عنه نصیرُ

و جدّی رسول اللّه فی کلّ موطنٍ
و شیخی امیرالمؤمنین وزیرُ

فیالَیْتَ امّی لَمْ تَلِدْ نی و لم اَکُنْ
یزیدُ یرانی فی البلادِ اسیرُ" 8 ".

مرا در دمشق به خواری می برند. گویا برده ای از رنگیان هستم که یاوری ندارد.
در حالی که در هر مقامی جدّ من رسول خدا (ص) و بزرگ من، امیر المؤمنین (ع)، وزیر اوست.
ای کاش مادر مرا نزائیده بود و وجود نداشتم و یزید مرا در شهرها اسیر نمی دید.

جسارت به امام سجاد

 


الف) هنگام ورود اسیران کربلا به شام، ابراهیم بن طلحة بن عبیداللّه، از سپاهیان طلحه وزبیر در جنگ جمل و از افراد نادان و یا مغرض این شهر نزد امام سجاد (ع) آمد و خطاب به آن حضرت که در محمل نشسته و سر مبارکش ‍ را پوشانده بود گفت: چه کسی پیروز شد؟ امام (ع) فرمود: اگر می خواهی بدانی پیروزی با کیست هنگام فرا رسیدن وقت نماز، اذان و اقامه بگو." 9 " دکتر شهیدی، مورّخ معاصر در این باره می نویسد:
از گفته پسر طلحه یک نکته روشن می شود و آن اینکه بعضی بزرگزادگان مهاجر و اشراف قریش هیچگاه مسلمانی را چنانکه باید نشناخته بودند و اگر پدران آنان در جنگ های زمان پیامبر (ص) از خودگذشتگی نشان داده اند، شاید برای آن بود که درِ تازه ای برای رسیدن به مال و مقام به روی آنان گشوده شد و اگر آنان به راستی برای خدا کوشیدند، باری فرزندان بدان درجه از ایمان نرسیدند، وگرنه چگونه ممکن است نبرد جمل و یا فتح مکه و حادثه کربلا و شهادت امام حسین (ع) را به حساب پیروزی بنی هاشم و بنی امیه گذاشت. و چگونه این مهاجرزاده با آنکه از تیره بنی امیه نیست شادمان است که برعکس نبرد بدر، در نبرد یوم الطف امویان بر هاشمیان که پدر او در نبرد با آنان کشته شد، پیروز گشته اند و علی بن الحسین (ع) پاسخ او را می دهد که جدال بر سر بانگ تکبیر و اذان مسلمانی و اقرار به یگانگی خداست نه بر سر ریاست هاشم یا امیه." 10 ".
ب) یکی دیگر از افراد بی خبر و ناآگاه که به امام سجاد (ع) و سایر اسرا توهین کرد پیرمرد شامی بود که نزد آنان آمد و به آنان جسارت کرده امام (ع) فرمود: آیا کتاب خدای عزّوجل را خوانده ای؟ گفت: آری، فرمود: آیا آیه ی شریفه «قُلْ لااَسْئلُکُمْ علیه اَجْرا الّا المودّة فی القُربی» (شوری / 23) را خوانده ای گفت: آری و فرمود: آن «قربی» (نزدیکان) ما هستیم. فرمود: آیا آیه ی «وآت ذا القربی حقّه»" 11 " را در سوره ی بنی اسرائیل خوانده ای گفت: آری فرمود: ما همان کسانی هستیم که خدای عزّوجل به پیامبرش فرموده است که حقّشان را بدهید. فرمود: آیا آیه ی شریفه ی «وَ اَعْلَموا اَنّ ما غَنِمْتُم مِنْ شَیءٍ فَانّ للّه خُمُسَه و للرسول ولذی القربی»" 12 " را خوانده ای؟ گفت: آری. فرمود: «ذی القربی» (خویشاوندان) ماییم.
امام سجاد (ع) فرمود: آیا آیه ی «انّما یُرید اللّه لِیُذْهِبَ عنکم الرجْسَ اَهْلَ البیت وَ یُطَهّرکُم تطهیرا»" 13 " را خوانده ای؟ گفت: آری. فرمود: اهل بیت در آیه ماییم. آن کسانی که به آیه طهارت تخصیص یافته ایم. پیرمرد مدّتی ساکت و بر سخنانش پشیمان شد. سپس سرش را به سوی آسمان بلند و از سخنانش به پیشگاه خداوند متعال توبه کرد و از دشمنان پیامبر (ص) و خاندانش بیزاری جست." 14 " بدین روا امام سجاد (ع) از طریق قرآن جواب مرد شامی را می دهد. این حرکت او هرگونه توطئه مبنی بر ضدیّت اسرای کربلا و حسین و یارانش با قرآن را خنثی کرد. زیباتر آنکه امام، مفهوم اهل بیت از دیدگاه قرآن را برای وی و در نتیجه مردم تشریح نمود. و بدین وسیله، این احتمال را که در آینده، اهل بیت رسول اللّه (ص) را به گونه ای دیگر تفسیر کنند نیز کاهش داد." 15 ".
ج) امام سجاد (ع) در راه کوفه به شام با کسی سخن نگفت. چون کاروانیان به درب کاخ یزید رسیدند مُجْفِر با صدای بلند گفت: این مُجْفِربن ثعلبه است که مردمان پست و نابکار را نزد امیر المؤمنین آورده است. امام سجاد (ع) فرمود: آن کسی که مادر مُجْفِر او را زائیده پست تر و بد نهادتر است." 16 ".

امام سجاد در زندان یزید

 


فاطمه دختر امام علی (ع) می گوید: به فرمان یزید، امام سجاد (ع) و زنان وابسته به امام حسین (ع) را به زندان بردند. این زندان از نظر گرما و سرما محافظ نداشت. به طوری که پوست صورت زندانیان کنده شده بود." 17 ".

امام سجاد در مجلس یزید

 


دشمن سنگدل، در حالی که اهل بیت (ع) را با ریسمان بسته بود به مجلس یزیدوارد کرده و مقابل او نگه داشت. امام سجاد (ع) فرمود: ای یزید! تو را به خدا قسم می دهم، به نظر تو اگر پیامبر (ص) ما را با این وضع و حال می دید چه می گفت و چه می کرد؟ پس یزید دستور داد ریسمان ها و طناب ها را بردارند." 18 ".
در گزارشی دیگر آمده است: امام سجّاد (ع) نخستین کسی بود که شمر او را وارد مجلس یزید کرد. دو دست آن بزرگوار به گردنش بسته شده بود. یزید گفت: ای جوان! تو کیستی؟ فرمود: من علی بن الحسین (ع) هستم. آنگاه دستور داد تا غل و زنجیر را از امام (ع) بردارند." 19 " وقتی چشم امام سجاد (ع) به سر بریده ی پدر که مقابل یزید بود افتاد، چنان متأثر گردید که پس از آن هرگز غذایی که از سر حیوان تهیّه شده بود نخورد." 20 ".

پیشنهاد کشتن امام سجاد

 


یکی از صحابیان پیامبر (ص) نزد یزید آمد و گفت: خداوند تو را بر دشمن خدا و پسر دشمن پدرت مسلّط کرد. این جوان [علی بن الحسین] را بکش و نسل اینان را برانداز؛ زیرا تا زنده باشند روی خوشی و سعادتی را نخواهی دید. این جوان آخرین کسی است که به پادشاهی تو چشم دارد.... یزید در پاسخ گفت:... من اینان را وا می گذارم. هر کسی از آنها که سر بلند کرد شمشیرهای آل ابوسفیان وی را از پای در می آورد." 21 ".

تصمیم یزید بر کشتن امام سجاد

 


یزید بارها تصمیم گرفت امام سجاد (ع) را به شهادت برساند. ولی موفّق نشد." 22 " از جمله اینکه از امام چهارم (ع) پرسید: اوضاع را چگونه دیدی؟ فرمود: قضای الهی را دیدم که قبل از آفرینش آسمانها و زمین مقدّر شده بود. یزید گفت: خدا را حمد و سپاس می گویم که پدرت را کشت. امام سجاد (ع) فرمود: «لعنة اللّه علی مَنْ قَتَلَ اَبی» نفرین خدا بر کسی که پدرم را کشت. یزید خشمگین شد و فرمان داد گردن آن حضرت را بزنند. امام (ع) فرمود: اگر می خواهی مرا بکشی، کسی را مأمور کن تا این بانوان و کودکان را به مدینه برساند. یزید با شنیدن این جمله از کشتن امام (ع) منصرف شد." 23 ".
در روایت دیگر آمده است: چون امام سجاد (ع) را نزد یزید بردند و او تصمیم به کشتن امام سجاد (ع) گرفت، امام (ع) را مقابل خود نگه داشت. با وی سخن گفت تا امام سخنی برخلاف نظر او بگوید و وی را به شهادت برساند. امام در دست مبارکش تسبیحی داشت و آن را با انگشتانش می چرخاند و یزید نیز در این حال سخن می گفت. یزید به امام (ع) اعتراض کرد که چرا هنگام سخن گفتن من در دست خود تسبیح داری. امام (ع) به سیره جدّش پیامبر (ص) درباره تسبیح خداوند متعال اشاره کرد و یزید از تصمیم خود منصرف شد." 24 " ابن شهر آشوب به نقل از مدائنی می گوید: با آشکار شدن انتساب امام سجاد (ع) به پیامبر (ص) [برای مردم] یزید به جلّادش گفت: علی بن الحسین را به باغ ببر و بکش و همانجا دفنش کن.
جلّاد، امام (ع) را به باغ برد و مشغول کندن قبر شد. امام (ع) نیز نماز می گزارد و عبادت می کرد. وقتی می خواست امام (ع) را بکشد دستی از هوا به او ضربه زد و جلّاد با صورت به زمین افتاد. فریاد زد و بی هوش شد. خالدبن یزید، جلّاد را دید که چیزی از صورتش باقی نمانده بود. او، این ماجرا را نزد پدرش تعریف کرد و یزید دستور داد جلّاد را در قبر بگذارند و رویش، خاک بریزند. در حال حاضر [زمان ابن شهر آشوب] مکانی که امام چهارم (ع) در آنجا حبس شده بود و [نماز می خواند] به مسجد تبدیل گشته است." 25 ".

گفتگوی امام سجاد با یزید

 


سر مبارک امام حسین (ع) را به مجلس یزید آورده " 26 " و به زمین نهادند. یزید ازحضرت زینب (س) خواست تا سخن بگوید ولی او امام سجاد (ع) را به عنوان سخنگوی اهل بیت (ع) معرفی کرد. امام چهارم (ع) نیز این اشعار را خواند:

لا تَطْمَعُوا اَنْ تُهینُونَا فَنُکْرِمَکُمْ
وَ اَنْ نکُفَّ الاَذی عنکُم وتُؤْذُونا

فاللّهُ یَعْلَمُ اِنّا لا نُحِبُّکُمْ
و لا نَلُو مُکُمْ اَنْ لا تُحِبُّونا" 27 ".

این توقع را نداشته باشید که شما به ما اهانت کنید و ما شما را گرامی بداریم از آزار نمودنتان خودداری کنیم. ولی شما در آزار ما بکوشید، خدا می داند که ما شما را دوست نداریم و شما را بدین خاطر که ما را دوست نمی دارید. سرزنش نمی کنیم.
یزید با سخنان کفرآمیز، کینه ی دیرینه ی خود با اسلام و رهبران آن را به اثبات رسانید ولی با واکنش ‍ صریح و قاطع بازماندگان واقعه ی عاشورا به خصوص امام سجاد (ع) مواجه شد. امام زین العابدین (ع) خطاب به وی فرمود:
ای پسر معاویه و هند و صخر! پیش از آنکه تو متولّد شوی، نبوّت و امامت پیوسته از آنِ پدران و نیاکان من بوده است. جدّم، علی بن ابی طالب (ع) در غزوه های بدر، احد و احزاب، پرچمدار رسول خدا (ص) بود، در حالی که پدر تو پرچمدار کفر بود." 28 ".
آنگاه خطاب به یزید اشعار زیر را قرائت کرد:

ماذا تَقُولونَ اِنْ قال النبی لکم
ماذا فَعَلْتُم و انتم آخر الاُمَمْ

بعترتی و بأَهْلی بَعْدَ مُنْقَلبی
مِنْهُم اُساری وَ مِنْهُمْ ضَرَجُوا بِدَم

اگر پیامبر به شما بگوید که واپسین امّت ما بودید پس از من به خویشان و خاندان چه کردید؟ چه می گویید؟ در حالی که دسته ای از آنان اسیر و دسته ای در خون آلوده اند.
سپس فرمود: ای یزید! وای به حالت! اگر می دانستی با کشتن پدر، برادر و عموهایم چه گناهی مرتکب شده ای به کوه ها می گریختی و بر خاکستر می نشستی. آه و ناله سر می دادی که چرا سر حسین (ع)، پسر فاطمه و علی (ع) را بر ورودی شهر نصب کرده ای؟ حال آنکه امام حسین (ع) ودیعه ی رسول خدا (ص) در میان شماست. اکنون ای یزید! وعده باد شما را به ندامت و پشیمانی در روز قیامت. زمانی که بدون شک مردم در آن جمع می شوند." 29 " یکی از دانشمندان یهود که در مجلس یزید حاضر بود وقتی پی برد که امام سجاد (ع) از خاندان رسول خدا (ص) می باشد یزید را شدیدا شماتت کرد و با تهدید به مرگ نیز از عقیده اش برنگشت." 30 ".
یکی از گفت وگوهای دیگر امام سجاد (ع) با یزید عبارت است از:
یزید خطاب به امام سجاد (ع) این آیه شریفه را تلاوت کرد: «و ما اَصَابَکُمْ مِنْ مُصیبةٍ فبما کَسِبَتْ اَیْدیکُمْ و یَعْفُوا عن کثیرٍ.»" 31 " امام سجاد (ع) فرمود: هرگز! این آیه درباره ما نازل نشده بلکه آیه شریفه دیگری در مورد ما نازل گردیده است: «مآ اَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ فی الأَرْضِ وَلا فی اَنْفُسِکُمْ إلّا فی کتابٍ مِنْ قَبْلِ أنْ نَبْرَأها إنَّ ذلکَ علی اللّهِ یَسیرٌ. لِکَیْلا تَأْسَوْا علی ما فاتَکُمْ وَلا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ...»" 32 ".
پس ما کسانی هستیم که نسبت به آنچه از امور دنیایی از کف داده و یا به دست آورده ایم اندوهگین و شادمان نمی شویم." 33 ".
یزیدبن معاویه درباره ی تعدّد نام «علی» در بین فرزندان امام حسین (ع) گفت: بسی جای تعجّب است که پدرت نام چند نفر از فرزندانش را علی گذاشته است. امام سجّاد فرمود:
«انّ ابی اَحَبَّ اباه فسمّی بِاسمه مِرارا.»" 34 ".
«همانا پدرم، پدرش را دوست داشت و بدین جهت مکررا نام او را برای فرزندانش انتخاب کرد.»

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کربـلای حسینـی به روایـت تصویـر

 

کربـلای حسینـی به روایـت تصویـر



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ راز جاودانگی حماسه ی تاسوعـا و عـاشورا

تقدیم به عاشقــان سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گام های محرم ناگزیر از رسیدن به سر منزل تاسوعا و عاشورای حسینی است. محرمی که با نام حسین(ع) پیوند خورده و هر یک از ایامش فکرها و دل ها را متوجه روزی می کند که بزرگ ترین مصائب دنیا را بهمراه دارد و با تاملی در چگونگی حوادثی که آنزمان در کربلا اتفاق افتاد اشک غم را در سوگ برترین انسان های عالم جاری می کند ...

مروری بر صفحات تاریخ نشان می‌دهد جنایت و کشتارهای فجیع انسانی در طول تاریخ کم نبوده‌اند. جنایاتی که بیان آنها مو را بر تن انسان سیخ می‌کند. از جنایت مغول ها در نقاط مختلف خصوصاً خراسان گرفته تا کشتار سرخ‌پوستان آمریکا توسط مهاجران اروپایی و از تلفات جنگ‌های جهانی و حمله اتمی به هیروشیما گرفته تا کشتار در عراق و افغانستان توسط مهاجمانی که حقوق انسانها را نقص کردند. اما بسیاری از آنها در لابه‌لای تاریخ دفن شده‌اند و آنهایی هم که گاه بیان می‌شوند یا برای زنده نگهداشتن‌شان یادبودی ساخته شده، هیچکدام جریان‌ساز و تحول‌آفرین نیستند. حتی کشتارهای گسترده در همین زمان‌های نزدیک خیلی سریع به فراموشی سپرده شده است.

اما دهه ی محرم 61 هجری و تاسوعا و عاشورای خونین آن سال هرگز از یادها نمی رود و هنوز هم که هنوز است مسلما بسیاری از شما عزیزان در هر شهر و محله ای که در آن زندگی می‌کنید هیات و دسته‌ای دارید و در ایام محرم خصوصا در تاسوعا و عاشورا برای گریستن بر مظلومیت آقا اباعبدالله و تدبر و تفکر در چیستی و چرایی حرکتش راهی تکیه و حسینیه ای می‌شوید. مگر راز زنده ماندن رشادت های حضرت ابوالفضل(ع) در روز تاسوعا و همینطور قیام امام حسین(ع) در روز عاشورا که یک نیم‌روز بیشتر به‌طول نینجامید چیست؟ و چرا این حماسه پس از 14 قرن همچنان تحول‌آفرین و انسان‌ساز است؟ این راز ابعاد مختلفی دارد که گرچه در این مختصر نمی گنجد ولی در این نوشتار تنها به گوشه ای از آنها اشاره می کنیم ...

 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 


روز تاسوعا (نهم محرم) در فرهنگ شیعه از دیرباز به عنوان روزی شناخته شده که عزاداران و عاشقان اهل بیت(ع) ضمن بیان فضیلت های علمدار کربلا، به مرثیه سرایی و عزاداری برای او می پردازند. بیان جانفشانی ها و مصیبت های حضرت ابوالفضل(ع) در روز تاسوعای حسینی، باعث شده تا برخی چنین تصور کنند که آن حضرت در روز تاسوعا به شهادت رسیده و به همین علت در این روز عزای سقای دشت کربلا را برپا می کنند در حالیکه نه تنها حضرت ابوالفضل(ع) بلکه همه یاران امام حسین(ع) در روز عاشورا جان خود را برای یاری دین خدا و امام خود فدا کردند. تاسوعا روزی است که حسین(ع) و یارانش در کربلا توسط لشکر ابن زیاد و عمر بن سعد محاصره شدند. یکی از حوادثی که در این روز اتفاق افتاد، امان نامه ای بود که شمر برای حضرت ابوالفضل(ع) و برادرانش آورد ولی از آنجا که معرفت و جوانمردی حضرت ابوالفضل(ع) برای یاری امام حسین(ع) و اهل بیت امام حرف اول را می زد، آن امان نامه ی ننگین به تمسخر گرفته شد.

 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 


در چنین روزی بود که به دستور عبیدالله بن زیاد، لشکر مجهزی از کوفه وارد کربلا شد و در عصر روز تاسوعا بود که حضرت اباعبدالله(ع) برای یاران خود خطابه ای خواندند و بیعت خود را از آنان برداشتند و سفارش کردند تا از تاریکی شب استفاده کرده و صحنه کربلا را ترک کنند تا جان خود را نجات دهند و بدینصوررت فرصتی فراهم آوردند تا هر کس می‌خواهد از ایشان جدا شود و به نقطه‌ای امن برود که البته عده‌ای هم چنین کردند ولی آنها که ماندند اعلام وفاداری و حمایت خود را تا پای جان اعلام کردند و برای همیشه ی تاریخ ماندگار شدند.

بنابراین حادثه عاشورا یک انتخاب آگاهانه و از روی بصیرت بوده است. همه کسانی که در این واقعه شرکت کردند از سرانجام خود آگاهی داشتند و به‌صورت اتفاقی و از سر غفلت آنجا نیامده بودند.

ویژگی مهم دیگر حادثه عاشورا، تلفیق شگفت‌انگیز و شورآفرین مظلومیت با عزت و اقتدار است.

جمعیتی اندک با ابزارآلات محدود جنگی در مقابل لشکری کاملا مجهز و ستیزه جو؛ در محاصره آب و عطش، اما از هیچ‌کدام ذره‌ای سستی، ترس و پشیمانی از این حضور نه دیده شد و نه شنیده ...

 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

:: قدیمی ترین تابلو از واقعه عاشورا در سال 61 هجری ::

در حالات سالار شهیدان آمده است که هر چه به ظهر عاشورا نزدیک‌تر می‌شدند چهره ایشان برافروخته‌تر
می‌شد و آخرین اذکار ایشان خطاب به پروردگار اظهار رضایت و تسلیم در برابر خواست الهی بوده است.

در مورد حضرت زینب(س) نیز این جمله قطعی است که بعد از حادثه عاشورا در برابر طعن یزید فرمود:
"ما رأیت الا جمیلا". و شعار عاشورائیان در روز کربلا "هیهات من الذله" بود.

از دیگر خصوصیات حادثه عاشورا ترکیب جمعیتی حاضر در آن واقعه است.

از طفل شش ماهه تا پیرمرد 90 ساله و از دختر 3 ساله تا جوانان و زنان میانسال.

از غلام سیاه تا صاحبان مقام و ثروت و از مسیحی تا مسلمان.

این جمعیت به ظاهر ناهمگن و نامتجانس در عین حال پیوندی عمیق و ناگسستنی با یکدیگر داشتند؛

پیوندی که آنها را تا آخرین لحظه در اوج عزت و احترام گرد هم جمع کرده بود.

آنها که شهید می‌شدند تا آخرین نفس به یاد بازماندگان بودند و بازماندگان در آرزوی پیوستن به شهدا،

نقطه کانونی و محور پیوند این جمع کسی نبود جز حسین بن علی(ع).

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

و اما آخرین و شاید اولین و مهم‌ترین راز ماندگاری عاشورا را در الهی و خدایی بودن این قیام باید جست.

در حادثه عاشورا هیچ معیاری جز رضایت خداوند و انجام تکلیف الهی موضوعیت نداشت.

عاشورا نمایشگاهى بود که در آن ابعاد مختلف اسلام به نمایش گذاشته شد.

و واقعه ی عاشورا برای زنده نگه داشتن دین پیامبر اسلام(ص) و الگو قرار دادن راه و رسم آزادگی به بار نشست.

شهادت مظلومانه سید الشهدا(ع) و یارانش در کربلا، تاثیری بیدارگر و حرکت آفرین داشت،

و امتدادهای آن حماسه ی بزرگ در طول تاریخ، جاودانه ماند تا انسانهاى دیگر از آن الگو بردارى کنند،

و در هر جامعه ‏اى که شرائط ظالمانه ی زمان امام حسین(ع) را پیدا کرد قیام حسینى به راه افتد.

چون امام‏ حسین(ع) دیگر مختص به یک زمان و مکان خاص نیست و
براى همیشه تاریخ است و چون روحى در کالبد اجتماع بشری همچنان حضور دارد.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

همه را سرگشته و حیران خود کرده این واقعه ی جانگداز عاشورا

فریاد از این همه ماتم و عزا

عجیب حکایتی است، مصائب عاشورا

عاشورا که می‌رسد، دل‌های شیعیانش در آتش عشق حسین(ع) می‌سوزد

هر عاشقی که واقعه عاشقانه عاشورا را خوانده باشد، به راز و رمز آن پی برده باشد، دل از این عاشقی بر نمی‌کند و هر عاشورا عاشق‌تر هم می‌شود

و راه ادامه عاشقی، سرگشتگی و حیرانی در پیمان با حسین(ع) است

سر نهادن و جان دادن بر سر پیمان با اباعبدالله است

چراکه حسین تا ابد ماندگار است و راز و رمز ماندگاری شیعه هم در ماندگاری عشق به حسین(ع) است

دل شیعه باید همواره در آتش عشق حسین(ع) خانه کند و این عشق باید زیبا بماند

دل دادن به شوق وصال حسین(ع) و ویران شدن وجود آدمی در غم آن نازنین شقایق هستی

چون حسین زیباست و راه و رسمش ستودنیست

و اکنون که تاسوعا و عاشورایی دگر در راه است، تشنگی ما فزونی می‌یابد

عطش عشق به حسین(ع) و ارادتمندی به ابوالفضل العباس(ع) در جانمان آتش می‌گیرد و می‌سوزد

این سوز دل با همین عطش سیراب می‌شود و حسین(ع) با لبیک

چراکه لبیک به حسین(ع) و درک رسالت او، پیمان با همه خوبی‌هاست


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

محــرم تــو

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ما را نسیم پرچم تو زنده می کند

زخمی است دل که مرهم تو زنده می کند

خشکیده بود چند صباحی قنات اشک

این چشمه را ولی غم تو زنده می کند

آه ای قتیل اشک، نفس های مرده را

شور تو، روضه و دم تو زنده می کند

ای خونبهای عشق، چه خوش گفت پیر ما:

اسلام را محرم تو زنده می کند

ما با غذای نذریتان رشد کرده ایم

جان را عطای حاتم تو زنده می کند

آقا جسارت است، ولی داغ شیعه را

انگشتر تو، خاتم تو زنده می کند

بالای تل هم آتش این قوم خفته را

آن خواهر مکرم تو زنده می کند

این کشته فتاده به هامون حسین اوست

خود را به اسم اعظم تو زنده می کند

فردای محشر و غم و طوفان وتشنگی

ما را امید زمزم تو زنده می کند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را حضور تمامی دوستان اهل دل
و ارجمند در گروه پرشین استار، تسلیت و تعزیت عرض نموده و امیدواریم
عزاداری یکایک شما عزیزان مورد قبول حضرت حق قرار گیرد.

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مراسم عزاداری تاسوعا و عاشورای حسینی به روایت تصویر

عاشورای حسینی در شیراز

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تاسوعای حسینی در آران و بیدگل

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عاشورای حسینی در مشهد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عاشورای حسینی در تهران

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مراسم عزاداری و نخل گردانی عاشورا در اشکذر یزد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتـی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عاشورای حسینی در قم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عاشورای حسینی در تهران

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شام غریبان در حرم مطهر رضوی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عاشورای حسینی در بیجار

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ورود نمادین لشکر شمر به کربلا در قم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مراسم نمادین به آتش کشیدن خیمه های اباعبدالله الحسین (ع)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عاشورای حسینی در کربلای معلی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فرجام جنایتکاران

فرجام جنایتکاران
در صـفـحـات گـذشـتـه دیـدیـم که بعد از شهادت حسین علیه السّلام و یاران فداکارش ، اهـل بـیـت طـهارت علیهم السّلام را به حالت اسیرى از کربلا به کوفه و سپس به شام بـردنـد و بـعـد از آزادى ، از طـریـق کربلا، راهى مدینه شدند و در این سفر، تنى چند از بازماندگان خاندان رسالت از جمله حضرت سجاد علیه السّلام و زینب کبرى علیهاالسّلام جـهـت افـشـاى مـظـالم بـنـى امـیـه و بـیـدارى مـردم ، خـطـبـه هـاى آتـشـینى ایراد فرمودند. حال خوب است بررسى کنیم و به داورى بنشینیم که این کاروان ، رسالت خود را چگونه بـه انـجـام رسانید؟ و بویژه نقش حضرت زینب کبرى علیهاالسّلام چگونه بود؟ آیا زینب علیهاالسّلام توانست ماءموریتى را که در آن برهه خاص به عهده اش گذاشته شده بود، بـه خـوبـى انـجـام دهـد؟ و آیـا او فـقـط از کـربـلا بـه شـام و از شـام بـه مـدیـنـه همراه بـازمـانـدگـان اهـل بیت ، سفرى غم انگیز و سراسر رنج و زحمت را سپرى کرد و با ایراد چـنـد خطبه به طور موقت ، مردم چند شهر را متاءثر کرد و همین ؟ یا اینکه عظمت رسالت او بیشتر از اینهاست .
باید گفت که زینب علیهاالسّلام این پیامبر خون شهیدان ، ادامه دهنده راه حسین علیه السّلام در احـیـاى اسـلام اسـت . زیـنـب عـلیـهاالسّلام نشان داد که زن مى تواند به موازات مرد، در سـازنـدگى جامعه ، نقشى داشته باشد. و این ویژگى از آن اسلام است که همیشه زنهاى بزرگى در کنار مردان بزرگ تاریخ اسلام ، قرار داشته اند.
اولیـن ایـمان آورنده به اسلام یعنى خدیجه علیهاالسّلام در کنار محمد صلّى اللّه علیه و آله فـاطمه علیهاالسّلام در کنار على علیه السّلام و زینب علیهاالسّلام ادامه دهنده راه حسین عـلیه السّلام ، اولین شهیده اسلام ، سمیّه (94) در کنار همسرش یاسر، اولین شـهـیـد اسلام ، عکرشه بنت اطرش بن رواحه (95) نیز در شجاعت و اظهار حق و دفـاع از حـق عـلى عـلیـه السـّلام در حـضور مخالفى چون معاویه ، به پایه حجربن عدى کندى ، رشید و استوار، سلمى (96) ، دختر حجر بن عدى در رشادت و پایمردى و مـحـبـت اهل بیت علیهم السّلام در کنار پسر عمویش عبدالرحمان (97) و همسر و مـادر وهـب بـن عـبـداللّه ، همدوش با وهب (98) و ام عامر، دختر عبداللّه عفیف (99) ، در کـنار پدر مجاهد و نستوه و بالا خره بنت الهدى (100) در کنار بـرادر شـهـیـد خـویـش جـنـاب سـیـد مـحـمـد بـاقـر صـدر (101) ، در تـمـام احوال ، ثابت قدم ، مبارز، پابرجا و ...
زیـنـب عـلیـهـاالسـّلام کـه بـه گـونه مادرش فاطمه علیهاالسّلام و مادر بزرگش خدیجه عـلیـهـاالسّلام الگوى زن مسلمان است ، در رسالت تاریخى خویش به عظمت صلح برادر بزرگش امام حسن علیه السّلام و به بزرگى قیام برادر دیگرش امام حسین علیه السّلام کـارى بـزرگ و حـساب شده انجام داد که نه تنها اسلام را احیا کرد و مفاسد دستگاه حکومت بنى امیه را افشا نمود، بلکه راه زیستن را به حقجویان جامعه بشریّت نشان داد.
کـاروان اهـل بـیت رسالت صلّى اللّه علیه و آله در سفر سرنوشت ساز خود، مسلمانان به خـواب رفـتـه را از خـواب غفلت بیدار کرد. و مفاسد دستگاه بنى امیه را براى همه مردم از مسلمان و غیرمسلمان برملا نمود. و کار به جایى رسید که مردم شام همه فهمیدند که اسلام پـیـامـبر و على علیهماالسّلام غیر از اسلام خاندان امیه است . مردم شام که حد شناختشان تا بـدان پـایـه کم بود که به قول معاویه بین شتر ماده و نر، تمیز نمى دادند چه برسد بـه مـسـاءله رهبرى و امامت . و اصولاً اسلام آنجا، با تمام دنیاى اسلام فرق مى کرد و نه تـنـها از قوانین نجات دهنده اسلام ، بهره اى نبرده بودند، بلکه در اثر تبلیغات سوء و فاسد معاویه و اطرافیانش ، تصورى غیر واقعى در مورد على علیه السّلام داشتند تا آنجا کـه وقـتـى خـبـر شهادت مولاى متقیان على بن ابیطالب علیه السّلام را شنیدند و به آنان گـفـتـه شـد کـه عـلى عـلیـه السّلام در محراب مسجد کوفه به شهادت رسید، با تعجب و حـیـرت مى پرسیدند: مگر على علیه السّلام م نماز مى خواند که به مسجد رفته بود؟ او در محراب مسجد چه مى کرد؟!!
همین مردم شام که به واسطه تبلیغات سوء آل امیه ، ناسزاگویى به على علیه السّلام را سـبـب نـزدیـکـى بـه خـدا مـى دانـسـتند، با افشاگریهاى حضرت سجاد علیه السّلام و حـضـرت زیـنـب علیهاالسّلام قدرى به خود آمدند و آگاهى یافتند و متوجه شدند که بنى امیه اسلام را بازیچه اغراض شوم خویش قرار داده اند. و قوانین اسلام ، غیر از آن است که در شام به مورد اجرا گذاشته مى شود.
و بـه هـمـیـن مـنـوال کـلیـه مـردم شـهـر و روسـتـاهـاى مـسـیـر حـرکـت بـازمـانـدگـان اهـل بـیت علیهم السّلام از کربلا به کوفه و از کوفه به شام و از شام به کربلا و از کـربـلا بـه مـدیـنـه ، هـمه و همه آگاه شدند که بنى امیه ، غاصب مقام خلافت وامامت جامعه اسلام هستند و در حقیقت خاندان امیه ، گرگى در لباس میش هستند.
قـبـلاً گـفـتـیـم نـخـسـتـیـن اثـرات قـیـام امـام حـسـیـن عـلیـه السـّلام و اسـارت اهـل بـیت محترم آن جناب ، به فاصله اى کمتر از دو روز بعد از واقعه عاشوراى 61 هجرى در کـوفـه شـروع شد و رفته رفته دامنه آن اوج گرفت و بر تعداد ناراضیان از حکومت بـنـى امـیـه روز بـه روز اضـافـه شد. و هنوز دوسال از شهادت امام حسین علیه السّلام و اسـارت اهـل بـیـت آن جـنـاب نـگـذشـتـه بـود کـه مبارزات علنى و قیام مسلحانه در سراسر سـرزمـیـنـهـاى اسلامى بخصوص عراق و حجاز و بویژه در شهرهاى مدینه و مکه و کوفه بـالا گـرفـت . و حـکـام بـنـى امـیه با دسپاچگى مى کوشیدند هرطور که شده ، شورش و انـقـلاب را خـامـوش کنند و حکومتِ رو به سقوط یزید را از نابودى حتمى نجات دهند، ولى هـرچـه بـیـشتر تلاش مى کردند کمتر به نتیجه مى رسیدند، شیعیان نیز از هر فرصتى استفاده کرده و در نابودى قدرت امویان تلاش مى کردند.
در مـدیـنـه روز بـه روز بر تعداد مردمِ ناراضى اضافه مى شد. مردم علنا در کوچه ها و مـیـدانـهاى شهر، به یزید لَعن مى فرستادند و لعنت فرستادن بر عاملان واقعه کربلا، چیز عادى شد. دامنه تشنج روزافزون بود.
والى جـدیـد مـدیـنـه که ((عتبة بن ولید)) نام داشت ، با نهایت تلاش و کوشش سعى کرد، هرطور شده مردم مدینه را از قیام باز دارد. بالا خره به نحوى توانست عده اى را وادار کند بـه شـام بـرونـد تا شاید با تطمیع بتواند آنان را بخرد. و از سوى دیگر به یزید رسـانـید که به نحوى با دادن انعام و هدایا از ایشان دلجویى کند، باشد تا جلو انقلاب بـه شـکـلى گـرفـتـه شـود. یـزیـد هـم بـراى ایـشـان نـهـایـت احـتـرام را قائل شد و آنان را مورد نوازش قرار داد. ولى این عده که در شام با حقایق زندگى یزید و آنـچـه در شام مى گذشت آشنا شده بودند، زندگى ننگین یزید و عیاشیهاى او را براى مـردم بـازگـو کردند. آنان براى مردم شرح دادند که یزید، سگ بازى مى کند و با مردم معاشرت بدى دارد، میگسارى مى نماید و در مجلس او نوازشگران به نوازندگى مشغولند و یزید مردى بى دین و خوشگذران است .
مـردم مـدیـنـه کـه بـا حـقـایـق اسـلام آشـنـایـى کـامـل داشـتـنـد و مـى دانـستند که این گونه اعـمال از یک فرد مسلمان عادى بعید است تا چه برسد به کسى که دعوى خلافت و رهبرى مـسـلمـیـن را دارد، بـا شـنـیـدن ایـن اخـبـار تـکـان دهنده ، به ناگاه مردم مدینه قیام کردند و ((عـبـداللّه بـن حـنـظـله انـصـارى )) را بـه ریـاسـت برگزیدند و به تعقیب امویان شهر پرداختند و آنان در محله ((مروان بن حکم )) که سمت ریاست بنى امیه را در مدینه دارا بود، گرد آمده و متحصن شدند.
یـزیـد از شام لشکرى به فرماندهى ((مسلم بن عقبه المرى )) به کمک امویان فرستاد و به او دستور داد که هرطور هست شورش را بخواباند.
مردم مدینه خندق زمان پیغمر را دوباره ساختند و در شهر محصور شدند، اما شامیان با دور زدن خندق و خیانت بعضى از عوامل بنى امیه در شهر توانستند از قسمت عقب وارد شهر شوند و مـدافـعـین مدینه را از پاى درآورند. ((عبداللّه بن حنظله )) در 26 ذیحجه 63 کشته شد و مردم مدینه به وسیله عوامل یزید، قتل و غارت شدند. و این واقعه که در تاریخ اسلام به ((واقـعـه حرّه )) (102) معروف است (103) خود عاملى دیگر براى سـرنـگـونى حکومت اموى و افشاى مظالم آنان شد. و گروه هاى دیگرى از مردم را به خود آورد.
بـعـد از ایـن واقـعـه ، بـنـى امیه در مکه نیز چهره کریه خود را نشان دادند و هرچه بیشتر سـعـى در آرام کـردن مـردم نـمـودنـد و هـر اقـدامـى کـه کردند، بیشتر از گذشته ، آبروى نـداشـتـه خـود را بر باد دادند. تا آنجا که نسبت به خانه مبارکه کعبه و حرم شریف نیز اهـانـتـهـایـى روا داشتند و اسباب نارضایتى جهان اسلام را فراهم آوردند. تا بالا خره در ربیع الاول 64 هجرى قمرى ، یزید مُرد و ننگى ابدى با خود به همراه برد.
عـلت مـرگ یـزیـد بـه درستى روشن نیست ، ولى چنین برمى آید که به وسیله ((سلمى )) دخـتـر ((حـجـر بـن عـدى کندى )) و با همکارى ((عبدالرحمان )) برادرزاده حجر، مسموم شد و براى همیشه دنیاى اسلام از لوث وجود ناپاکش تطهیر شد. و دیرى نگذشت که موج انتقام جویى مردم از کلیه جنایتکاران واقعه کربلا به حرکت درآمد.
قیام توّابین
امـا مـردم کوفه بعد از شهادت حضرت سیدالشهدا و قیام عبداللّه عفیف و شهادت او، هرگز آرام نگرفتند و کوفه بعد از واقعه کربلا، شاهد حوادث فراوانى بود.
هـنـوز از حـادثـه جانگداز کربلا دیرى نگذشته بود که مردم کوفه ؛ یعنى همان افرادى کـه ابـتـدا حـضرت ابى عبداللّه علیه السّلام را دعوت کرده و سپس تنهایش گذاردند، در خـانه ((سلیمان بن صرد)) جمع شدند. و همین شخص با چهار نفر دیگر به نامهاى ((مسیب بـن نـجـیـبـه ، عـبـداللّه بـن سـعـد ازدى ، عـبـداللّه بـن وال تـمـیـمـى و رفـاعـة بـن شـداد))، با یکدیگر پیمان بسته و هم سوگند شدند که بر عـلیـه جـنایتکاران کربلا قیام نمایند و انتقام خون شهدا را بگیرند. این عده ، ((سلیمان )) را امـیـر قـرار دادند تا طبقه ناراضى از اموى با وى بیعت کنند. ایشان همچنین تعهد کردند کـه بـعـد از پـاک کردن جامعه اسلام از لوث جنایتکاران و تسلط بر اوضاع ، حضرت امام زین العابدین علیه السّلام را بر مسند خلافت مسلمین بنشانند.
بـدیـن صـورت ، در مـیـان مـحـیـط تـرس و وحـشـت و کـنترل و تهدید و رعب طرفداران حکومت بنى امیه ، سلیمان ، نامه هایى به اطراف نوشت و مـردم را بـه قـیـام عـلیـه یـزیـدیـان دعـوت کـرد تـا بـالا خـره پـس ‍ از چـهـار سال دعوت ، در سال 65 هجرى بپاخاست ، در حالى که شانزده هزار نفر با او بیعت کرده بودند. به اتفاق چهارهزار نفر از این عده به طرف کربلا حرکت کرد. (104)
بـعـد از گـریه و زارى بر قبور شهدا و پاشیدن عطر بر مراقد مطهره و توبه و اظهار ندامت از گذشته ، پس از سه روز اقامت در کربلا، به سوى دمشق ، مقر حکومت امویان حرکت کردند.
ایـنـان در ابـتـدا ضرباتى کارى بر پیکر ارتش بنى امیه وارد آوردند، ولى با شهادت ((سـلیـمـان ))، مـوقـتا گرفتن انتقام از جنایتکاران ، چندى به تاءخیر افتاد. (105)
انتقام از جنایتکاران
امـا دیـرى نـپـایـیـد کـه ((مـخـتـار بـن ابـوعـبـیـد ثـقـفـى )) کـه چـنـدى قـبـل از واقـعه کربلا به واسطه طرفدارى از امام حسین علیه السّلام و حمایت از مسلم ، از سوى ابن زیاد زندانى شده بود و نتوانست در جریان کربلا به یارى امام خود بشتابد، از زنـدان ابـن زیـاد آزاد شـد و کـار نـاتـمـام ((سـلیـمـان بـن صـرد)) را کامل کرد.
((مختار)) یکى از دلاوران نامى عرب و رشیدان روزگار بود. وى از جمله ارادتمندان خاندان طـهـارت و عـصـمـت و شـیـعیان على علیه السّلام به شمار مى رفت . روزى همین مختار، دست مولى الموحدین على بن ابیطالب علیه السّلام را بوسه مى زد، حضرت فرمود:
((پسرم حسین علیه السّلام شهید خواهد شد،
جوانى ثقفى جنایتکاران و قاتلان ما را نابود خواهد کرد
و آن شخص ، ((مختار پسر ابوعبیده ثقفى است )). (106)

داستان قیام و بیان شخصیت مختار و اینکه چگونه از زندان آزاد شد، خود احتیاج به کتابى مـفـصـل دارد و در ایـن مـخـتـصـر نـگـنجد. بعد از مرگ یزید، قاتلین امام حسین علیه السّلام هـمـچـنـان در مـصـادر امـور و راءس کـار بسر مى بردند تا آنکه سرانجام گرفتار پنجه عـدالت شـدنـد. پـنـج سال و چند ماه از شهادت پرافتخار پاکبازان کربلا مى گذشت که سـحـرگاه یک روز، عده اى از طرفداران آل على علیه السّلام به سرکردگى ((مختار)) و مـعـاونت ((ابراهیم بن مالک اشتر نخعى )) در کوفه ، ناگهانى ، کودتایى خونین به راه انداختند. و جهت گرفتن انتقام قتل شهداى کربلا قیام کردند. هنوز ساعتى از آغاز و ابتداى نـهـضـت آنـان نـگـذشته بود که جمع زیادى از ظالمین و جنایتکاران کربلا به خاک و خون کشیده شدند، سراسر کوفه را موج انقلاب فراگرفت .سربازان رشید مختار و فدائیان سیدالشهدا علیه السّلام فریاد مى زدند:
((مـا انـتـقـام خـون حـسـیـن عـلیـه السـّلام و یـارانـش را از آل سفیان و طرفدارانشان خواهیم گرفت )).
شهر کوفه مانند اطراف شهر ((بستان )) یکپارچه خون شده بود و کشته هاى کفار یزیدى بـه گـونـه بـعـثـیـان روى هـم انباشته شده بودند. زبانه هاى آتش جنگ از هرطرف بالا گـرفـتـه بـه انـدرون مـقـر فـرمـانـدارى کـوفـه پـیـش مـى رفـت . سر و صدا همه جا را فـراگـرفـته بود. ظالمین پیاپى به زمین در مى غلطیدند و از هرطرف صداى تکبیر به گوش مى رسید. در میان صداى برخورد سلاحهاى آهنین از هرسو شنیده مى شد.
((اللّه اکبر، اللّه اکبر،
مرگ بر آل سفیان ، مرگ بر طرفداران بنى امیه ،
مرده باد دشمنان خاندان على علیه السّلام ،
اى خونخواهان حسین علیه السّلام یکنفر از بدخواهان على نباید زنده بماند،
ما انتقام مى گیریم ،
هـرکـس در صـحراى کربلا به روى حسین علیه السّلام شمشیر کشیده باشد، باید نابود شود،
درود بر حسین علیه السّلام
سلام بر حسین علیه السّلام و یارانش ،
نگذارید کسى فرار کند،
یا حسین ! یا حسین !

نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَفَتْحٌ قَریبٌ، لَبَّیْکَ یا حُسَینْ! لَبَّیْکَ یا حُسَیْن !
ما به یاریت برخاسته ایم ...)).
لحـظـه بـه لحـظـه و ثـانـیـه بـه ثـانـیه بر تعداد یاران مختار اضافه مى شد، و به هـمـانـگونه که طرفداران او رو بفزونى مى نهادند دشمنان و مخالفین وى نیز به سوى کمى و قلّت و نابودى مى رفتند.
بـه گـونـه لشـگـر رو بـه زوال صـدام یـزیـدى (107) ، طـرفـداران آل سـفـیـان در کوفه به سوى نیستى مى رفتند و مانند ((سپاه حزب اللّه )) هرلحظه بر عده یاران مختار اضافه مى شد تا بالا خره پس از سه روز کشتار و جنگ ، قیام مختار به ثمر رسید و جنایتکاران سقوط کردند.
مختار دارالاماره را به تصرف در آورده بر اوضاع کوفه مسلط شد. سرداران و افسران و سـربـازان او دقـیـقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه یکى از قاتلین شهدا را دستگیر کرده بـه حـضـورش مـى آوردنـد. لحـظـه اى نبود که به او خبر ندهند فلان ظالم را کشته و یا اسـیـر کـرده ایـم . او دسـتـور داد لیـسـتـى تـرتیب بدهند و هرکس را که مى کشند نام او را بنویسند تا مبادا کسى از پنجه انتقام بگریزد.
سـرانـجـام ، در مدت کوتاهى ، دنیاى اسلام از لوث آنان پاک شد. و همانطور که حتى یک نـفـر بـعـثـى بـراى نـمـونـه در شـرق کـارون بـاقـى نـمـانـد و هـمـه بـه سـزاى اعمال ننگین خویش رسیدند و اطراف آبادان ، گورستان بعثیان شد، کوچه هاى کوفه نیز از اجـسـاد مـتـعـفـن کـفـار و جـنـایـتـکـاران کـربـلا انـباشته شد. و مختار دستور داد هرکدام از لشـگـریـان ابـن سـعـد، مـتـنـاسـب بـا ظـلمـى که بر حسین علیه السّلام و یاران وفادارش رواداشته بودند به عقوبت برسند و سپس سر از تن آنان جدا کنند. (108)
((مختار)) در اندک مدتى موفق شد دمار از روزگار قاتلین حسین علیه السّلام رآورده ، همه را نـابـود کـند و سرهاى آنان را بار کرده با نامه اى بدین مضمون براى برادر گرامى حضرت سیدالشهداء علیه السّلام ، محمد بن حنفیه بفرستد:
((به دشمنان خدا از هرطرف حمله کردم ،
مـسـبـبـیـن جـریـان کربلا و قاتلین برادر بزرگوارتان را دستگیر و به کیفر اعمالشان رسانیدم .
با این نامه که تقدیم گردید،
سـر ابن زیاد، عمر سعد، شمر بن ذى الجوشن و سایر قاتلین را به خدمت شما فرستادم ...)).

آنگاه حضرت سجاد علیه السّلام نیز در حق مختار دعا کرد. (109)
نـویسنده ((روضة الصفا)) نقل مى کند که یک مسافر ناشناس ، نامه اى به دست مختار داد و گـفـت : این نامه را على علیه السّلام به من داده بود که به تو بدهم اما تاکنون تو را ندیدم .مختار،نامه را گرفت و دید در آن امر شده که :
((اى مختار!
خون ما را از اهل بغى و طغیان بگیر،
باید که دل مطمئن دارى و دغدغه و تشویش به خود راه ندهى که موفق خواهى شد)).

و ایـن نامه وقتى به دست مختار رسید که هنوز تردید داشت قیام کند یا نکند و این نامه او را نیرو بخشید.
بـه هـرحال ، خطبه هاى آتشین زینب و دیگران ، کار خود را کرد و دست انتقام از آستین مختار بـه درآمـد و جنایتکاران را به کیفر رسانید و این نخستین اثرات قیام حسین علیه السّلام و پیامدهاى سخنان کوبنده حضرت سجاد علیه السّلام و زینب کبرى علیهاالسّلام بود.
فهرست منابع و مآخـذ
1 ـ آثارالباقیه ، تاءلیف ابوریحان بیرونى ، ترجمه اکبر دانا سرشت .
2 ـ اسدالغابه فى معرفة الصحابه ، تاءلیف عزالدین الاثیر.
3 ـ اعـیـان الشـیـعـه ، تـاءلیـف امـام سـیـد مـحـسـن امـیـن ، بـه تحقیق حسن امین ، دارالتعارف للمطبوعات ـ بیروت .
4 ـ بـانـوى شـجـاع اسـلام ، زیـنـب کـبـرى ، تـاءلیف استاد محمد جواد مغنیه ، ترجمه احمد صادقى اردستانى .
5 ـ بحارالانوار، تاءلیف علاّ مه مجلسى ، المکتبة الاسلامیه ، تهران ، خیابان بوذرجمهرى .
6 ـ پیام آوران عاشورا، دکتر عطاءاللّه مهاجرانى .
7 ـ تـاریـخ اسـلام ، تـاءلیـف دکـتر على اکبر فیاض ، از انتشارات کتابفروشى باستان مشهد، چاپ 1339.
8 ـ تـاریخ روضة الصفا، تاءلیف میرمحمد بن سید برهان الدین خواند شاه ، معروف به ((خـوانـدمـیـر))، کـتـابـفـروشـى خـیـّام ، چـاپـخـانـه پـیـروز، چـاپ فـروردیـن سال 1339 شمسى ، مطابق با 1379 قمرى .
9 ـ تـاریـخ طـبـرى ، یـا تاریخ الرسل والملوک ، تاءلیف محمد بن جریر طبرى ، ترجمه پـایـنـده ، از انـتـشـارات بـنـیـاد فـرهـنـگ ایـران ، چـاپ سال 1352 شمسى .
10 ـ تـرجـمه و شرح لهوف ، تاءلیف سید بن طاووس ، ترجمه سید محمد صحفى ، تحت عنوان ((زندگانى اباعبداللّه الحسین علیه السّلام )) از انتشارات کتابفروشى علمى قــم ، چاپ چهارم ، دیماه 1341.
11 ـ ترجمه الشهید الخالد الحسین بن على علیهماالسّلام تاءلیف استاد حسن احمد لطفى ، ترجمه دانایى ، تحت عنوان ((شهید جاوید)).
12 ـ تـفـسیر الصافى ، تاءلیف فیلسوف الفقهاء و فقیه الفلاسفه ، استاد عصر، ملاّ محسن ، ملقب به فیض کاشانى ، متوفاى سنه 1091 هـ ، (چاپ بیروت ) ج 3.
13 ـ حبیب السیر، تاءلیف خواند میر.
14 ـ حضرت زینب کبرى ، تاءلیف عمادالدین حسنى اصفهانى (عمادزاده )
15 ـ روایات تاریخ الاسلام ، تاءلیف جرجى زیدان الکامله ـ چاپ بیروت .
16 ـ ریـاحـیـن الشـریـعه ، در ترجمه دانشمندان بانوان شیعه ، تاءلیف آقاى شیخ ذبیح اللّه مـحـلاتـى (مـنـظـور بـانـوان دانـشـمـند است )، از انتشارات دارالکتب الاسلامیه ، بازار سلطانى تهران .
17 ـ زنـدگـانـى حـضرت ابى عبداللّه الحسین علیه السّلام ، اقتباس و نگارش عمادالدین حـسـیـنـى اصـفهانى ، مشهور به ((عمادزاده ))، از انتشارات شرکت سهامى طبع کتاب ، چاپ سال 1337 شمسى ، 1377 قمرى .
18 ـ سـخـنـان حـضـرت سـیـدالشـهـداء عـلیـه السـّلام تـرجـمـه جـواد فـاضـل ، از انـتـشـارات کـتـابـفـروشـى و چـاپـخـانـه عـلى اکـبـر عـلمـى ، تـاریـخ چاپ ، سـال 1339 تـهـران . اصـل کـتـاب ، تـاءلیف جناب مصطفى محسن موسوى حائرى است که ((بلاغة الحسین )) نام داشته .
19 ـ سـر مطهر در دیر راهب ، تاءلیف مرحوم عبدالحسین آیتى ، ناشر و مدیر روزنامه آیین اسـلام (جزوه اى است در مورد تمثال مبارک سر مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام که مرحوم آیتى از روى سیاه قلم منسوب به راهب تهیه کرده اند و همراه عکس مى باشد)
20 ـ شـهـیـد صـدر بـر بـلنـداى انـدیشه و جهاد، تاءلیف مصطفى قلى زاده ، از انتشارات سازمان تبلیغات اسلامى .
21 ـ قرآن مجید.
22 ـ کـامـل بـهـائى ، تـاءلیـف حـسـن بـن عـلى بـن مـحمد، مشهور به عمادالدین طبرى ، مکتب مرتضوى ، بازار بین الحرمین ، پاساژ مهتاش .
23 ـ الکامل ، تاریخ بزرگ اسلام ، تاءلیف عزالدین على بن اثیر، ترجمه عباس خلیلى ، تصحیح سادات ناصرى و دیگرى از انتشارات شرکت سهامى چاپ و انتشار کتب ایران .
24 ـ لغتنامه دهخدا.
25 ـ مختارنامه (چاپ سنگى )
26 ـ مـرد نـامـتـنـاهـى ، تاءلیف حسن صدر، مؤ سسه چاپ و انتشار امیرکبیر، رمضان 1379 هجرى قمرى ، اسفند 1338 هجرى شمسى .
27 ـ مروج الذهب مسعودى ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، تهران ، 1347.
28 ـ المـصـبـاح ، تاءلیف کفعمى فى ادعیة والصلوات والزیارات والحراز والعوذات ، مؤ سسة الاعلمى ـ بیروت .
29 ـ المـلهـوف على قتلى الطفوف ، تاءلیف سید بن طاووس (این کتاب به نامهاى دیگرى نیز معروف است از جمله ((اللهوف )))
30 ـ مناقب اهل البیت ، تاءلیف حیدرعلى بن محمد شروانى .
31 ـ متنهى الا مال ، تاءلیف حاج شیخ عباس محدث قمى ، سازمان انتشارات جاوید.
32 ـ وقـعـة الطـف ، تـاءلیـف ابـى مـخنف لوط بن یحیى ، متوفاى 158 هـ. ق ، تحقیق شیخ مـحـمـد هـادى یـوسفى غروى ، مؤ سسه دفتر انتشارات اسلامى ، وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قــم .
33 ـ نـاسـخ ‌التـواریـخ ، تاءلیف سپهر، به تصحیح محمد باقر بهبودى ، از انتشارات کتابفروشى اسلامیه ، چاپ سال 1398 هجرى قمرى .
34 ـ نـهـج البـلاغـه ، تـرجـمـه و شـرح حـاج سـیـد عـلینقى فیض الاسلام ، به خط طاهر خوشنویس ، 1326 شمسى ، تهران ، چاپخانه آفتاب .
((پایان ))

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بانوی توحید و شهادت

بانوی توحید و شهادت
دوران زندگی دنیایی، نقطه عطف حیات ابدی انسان است که در آن، سعادت یا شقاوت خویش را رقم می‏زند. خوشا به حال مؤمنان ؛ آنان که در ایمان خویش چون کوه استوارند و در راه رضای یار، جز به وصل و لقای او نمی‏اندیشند . همانانی که در مسیر بندگی، با آهنگ عشق و وفاداری سیر می‏کنند و در این راه از معبود محبوب خویش جز خوبی و زیبایی نمی‏بینند ؛ هر چند در رنج و بلا باشند.

سلام بر قافله سالار کاروان عشق که صبر از شکیبایی او در آزرم شد. بنده راستین الهی که از برکت انفاس معصومان و همت والای خویش، اجر فرزند شهید، خواهر شهید، عمّه شهید و مادر شهید را به کف آورد و جاودانه تاریخ و اسوه حق‏پویان گردید. او که چشم تیز بین زمان، از دیدار مثل و مانندش در شکیبایی و زیبا نگری محروم ماند و به حیرت نشست. سلام بر بانوی توحید و شهادت، عقیله بنی‏هاشم، فاطمه صغری؛ زینب کبری علیهاالسلام .
تجلی فاطمه و علی علیهماالسلام
در نظامی که زن موجودی زاید و دست و پاگیر به شمار می‏رفت و داشتن دختر در خانواده ننگ بود، خدای بزرگ پیامبری با کتاب و روشی روشن برانگیخت و به او دختری عطا کرد که به «کوثر» ملقّب گشت؛یعنی «خیر فراوان» که در طول تاریخ، همواره الگوی زنان و بهترین جلوه جمال الهی بوده است. حضرت زینب علیهاالسلام دختر این زن و تربیت شده اوست که کمالات فاطمه علیهاالسلام و روح بلند حضرت علی علیه‏السلام در وجود تابناکش موج می‏زند؛ زنی که سکوتش یادآور شکیبایی مادر است و سخنش پژواک خطبه‏های آتشین پدر. زنی که تا خاموش است، همه فاطمه علیهاالسلام است و آن‏گاه که لب می‏گشاید، یکسر علی علیه‏السلام است. زنی که یک تنه بزرگ‏ترین پیام آور مکتب عاشورای حسینی و فریادگر آزادی و کرامت انسانی برای همه تاریخ است .
زینت امیرمؤمنان علیه‏السلام
«زینب» در لغت به معنای درخت نیکو منظر آمده، و ممکن است مخفف از «زین و اب» باشد؛ یعنی زینت پدر، و البته هر دو این معانی، برازنده وجود والا و مقدس دختر زهرا علیهماالسلام و علی علیه‏السلام است؛ زیرا تمام تاریخ، حیران نظاره درخت تنومند و سرو قامت صبر و استقامت زینب علیهماالسلام است و فهم والا و عرفان زلال او. به راستی زینب سر خیل قافله عارفان و موحدان علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام شمرده می‏شود. امیرمؤمنان علیه‏السلام دو یا سه دختر به نام زینب داشته که از میان آنان، بانوی شجاع کربلا، همان زینب کبری علیهاالسلام است و ام کلثوم، زینب صغری می‏باشد. از القاب آن حضرت «عقیله» یا «عقیله بنی هاشم»؛ یعنی بانوی ارجمند و یکتاست.
افتخار همسری
در میان یاران و نزدیکان امیرمؤمنان علیه‏السلام ، افراد زیادی آرزو داشتند به افتخار همسری عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری علیهاالسلام دست یابند، ولی هرگاه نزد امیرمؤمنان در این باره سخن به میان می‏آوردند، با مخالفت آن حضرت مواجه می‏شدند. حتی برخی از منافقان ناجوان‏مرد چون اشعث بن قیس، به پشتوانه مال وثروت اشرافی خویش، چنین خیال خامی در سر پروراندند، ولی دست رد شیر خدا بر سینه نامحرمشان خورد تا آنکه عبدالله بن جعفر، برادرزاده امام علی علیه‏السلام ، به شرافت همسری زینب کبری علیهاالسلام نائل آمد.
شکوه ایمان
عبدالله بن جعفر، شوهر زینب کبری علیهاالسلام یکی از شخصیت‏های مشهور اسلام و از سخاوتمندان شناخته شده است. پدرش جعفر ابی‏طالب، از مسلمانان شجاع صدر اسلام و سخنوران توانای عرب بود که به جرم ایمان آوردن به خدا و رسول و مبارزه با شرک و بت پرستی، ناچار شد با همسرش «اسماءبنت عمیس» از وطن خود، شهر مکه به کشور بد آب و هوا و سوزان حبشه مهاجرت کند. او بیش از دوازده سال در غربت و دور از پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد و برادرانش عقیل و علی علیه‏السلام به سر برد. جعفر در آنجا نیز آسوده نماند و مورد تعقیب مشرکان قریش و نمایندگانی قرارگرفت که برای بازگرداندن آنان به حبشه فرستاده بودند. او در حضور نجاشی، پادشاه حبشه، با کمال شهامت و راستی، از دین‏و آیین پیغمبر بزرگوار خود دفاع کرد و او را تحت تأثیر سخنان شیوا و گرم خویش قرار داد.
مفسر قرآن
امام علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام نزدیک چهار سال از پایان عمر خود را در کوفه گذرانید. علت کوچ آن امام مظلوم علیهاالسلام از مدینه به کوفه این بود که بیشتر هوا خواهان آن حضرت در کوفه بودند و این شهر برای نبرد با معاویه که در شام بود و خوارج ـ که در نهروان بودند ـ نزدیک‏تر و آماده‏تر از مدینه بود. هنگامی که امیرمؤمنان مرکز خلافت خود را از مدینه به کوفه منتقل کرد، زینب کبری علیهاالسلام نیز با شوهرش عبدالله بن جعفر به کوفه رفت و در آنجا ساکن شدند. عبدالله در جنگ صفین از لشکریان آن حضرت بود و فرماندهی گروهی از سربازان را برعهده داشت. در این مدت، دختر بزرگوار آن حضرت، یعنی زینب علیهاالسلام ، همپای پدر بزرگوار و شوهر مجاهد خویش، در راه پیشرفت دین اسلام می‏کوشید و به ارشاد و تعلیم زنان کوفه اشتغال داشت. نقل است که: «زینب علیهاالسلام در کوفه مجلس درسی برای بانوان تشکیل داده بود و برای آنها قرآن را تفسیر می‏کرد».
دیدگاه زینبی
دیدگاه زینبی به نهضت عاشورا، جاذبه‏های این نهضت را نمایان‏تر ساخته و راه را برای ارائه هر چه بهتر این مکتب هموار می‏سازد. از نگاه حضرت زینب علیهاالسلام ، کربلا، زیباترین تصویری است که در عالم بشریت ترسیم گردیده و دوردست‏ترین افق‏ها در آن به روشنی نشان داده شده است. زینب علیهاالسلام دانش‏آموخته مکتب امام عارفان، حضرت حسین علیه‏السلام است که در دعای عرفه خویش با صراحت بیان می‏کند: «بارالها! از پی در پی بودن آثار تو و دگرگونی حالت‏های آنها، دریافتم که مقصود تو از آفرینش من آن است که خود را در هر چیزی به من بشناسانی، تا به تو در هیچ چیز جاهل نباشم».
آب حیات تشنگان
زینب علیهاالسلام در کربلا صحنه‏هایی از اوج کمال و انسانیت را دیده بود که گفت: «جز زیبایی ندیدم». او مشاهده می‏کرد که جوانان رشید و پرتوان، برای حمایت از دین خدا و پشت سر امام عصر، تمام هستی خود را در طبق اخلاص نهاده‏اند و با شوری فراوان، به شهادت و لقای یار می‏اندیشند. زینب کبری علیهاالسلام تربیت شده‏های مکتب رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و امیرمؤمنان علیه‏السلام را می‏دید که به بار نشسته‏اند و نتیجه داده‏اند. به راستی چه زیباست دیدار غنچه‏های باز شده و باغ پر از گل، که عطر آن مشام هر رهگذری را نوازش می‏دهد. نگاه زینب علیهاالسلام به جوانانِ عاشورایی این بود که این جوان مردان، محصول گلستان علوی هستند که در این بیابان به بار نشسته‏اند و بشریت تا ابد از عطر این گل‏ها بهره‏مند خواهد شد. آیا زینب برای بیان این واقعیت، عبارتی زیباتر از «جز زیبایی ندیدم» می‏توانست به زبان آورد؟!
عبادت زینب علیهاالسلام
عبادت و بندگی، بزرگ‏ترین وسیله نزدیکی به درگاه پروردگار متعالی و رسیدن به مقام کمال است و هر کس به هر مرتبه از ایمان و معرفت که رسیده، از این راه دست یافته است. بندگی عارفانه و مخلصانه،یکی از ابعاد وجودی زینب کبری علیهاالسلام است. نیشابوری، از تاریخ‏نگاران بزرگ می‏نویسد:«زینب در فصاحت و بلاغت و پارسایی و عبادت، همانند پدرش علی علیه‏السلام و مادرش فاطمه علیهاالسلام بود». تهجد و شب‏زنده داری زینب علیهاالسلام در تمام مدت عمرش و حتی در سخت‏ترین شرایط هم ترک نشد.
هاتف غیبی
حضرت زینب علیهاالسلام از شمار کسانی است که در دار دنیا، فریب زروزیور آن را نخوردند و جز به لقای الهی نیندیشیدند. زینب علیهاالسلام با وجود ثروت فراوان، به آن بی‏اعتنا بود و چند صباحِ عمر را چون سروی در بوستان عبادت و بندگی خرامید. او از آب حیات ولایت نوشید و به جایی رسید که مورد شگفتی و تحسین امامان معصوم علیهم‏السلام قرار گرفت و از برکت انفاس قدسی آنان، با عالم غیب و ملکوت ارتباط برقرار کرد و محرم اسرار الهی گشت، تا جایی که پیشامدهای آینده را به گوش خویش از هاتف غیبی می‏شنید؛ چنان که نقل است در یکی از منزلگاه‏های کربلا،به امام حسین علیه‏السلام فرمود: «در شب گذشته، صدای هاتفی را شنیدم که شعری به این مضمون می‏خواند: ای دیده! اشک حسرت ببار بر شهیدانی که مرگ ایشان را می‏راند، و به زودی به وعده‏گاه شهادت می‏رساند». حضرت فرمود: «ای خواهر! آنچه مقدر شده، روی خواهد داد».
ایثار عملی
ایمان به خدا، آثار و لوازمی دارد ومسئولیت‏ها و تعهداتی به دنبال می‏آورد که هر کس قادر به انجام آنها نیست. مبارزه و جهاد در راه پیشبرد این هدف مقدس، پیکار با بی‏دینان و گذشت و فداکاری در این راه از مال و جان، در شمار این وظایف است. این مبارزه مقدس، مرد و زن نمی‏شناسد و هر کدام باید در جایگاه خویش در این راه بکوشند. زینب کبری علیهاالسلام همانند مادرش فاطمه زهرا علیهاالسلام ، هنگامی که سنگینی مسئولیت بزرگ جهاد در راه دین و پیکار و مبارزه با بی‏دینان را بر دوش خویش احساس کرد، با کمال شهامت و فداکاری، از خانه و کاشانه و شوهر و زندگی آسوده و خوشی که داشت دست کشید و شجاعانه و مخلصانه همراه فرزندان خود، هم‏سفر امام حسین علیه‏السلام گردید.
بانوی شهامت و کرامت
پس از حادثه کربلا، حضرت زینب علیهاالسلام با کمال شهامت و گذشت، چون کوهی پولادین و سدی آهنین، در برابر دشمنان منحرف قیام کرد. نقش تأثیرگذار آن حضرت در کربلا تا حدی بود که در چند مورد، جان فرزند برومند امام علیه‏السلام و حجت الهی، حضرت سجاد علیه‏السلام به دست ایشان از مرگ نجات یافت. حضرت زینب علیهاالسلام در مجلس یزید، خود را فدایی ایشان کرد تا گزندی به امام معصوم علیه‏السلام نرسد. عقیله بنی‏هاشم، در سخت‏ترین شرایط، در برابر جنایتکاران و ستمگران، بدون هیچ واهمه‏ای، از اسلام دفاع کرد و هر کلمه از سخنان پرمعنا و روح بخشش، چون تیرکاری و شهابی سوزان بر قلب دشمنان می‏نشست. زینب کبری علیهاالسلام با کمال سرفرازی و موفقیت، این مسئولیت سنگین را به خوبی انجام داد و باری را که مردان بزرگ نمی‏توانستند دسته جمعی به منزل برسانند، یک تنه و به تنهایی به منزل رسانید.
شیعه؛ وامدار زینب علیهاالسلام
تاریخ زندگانی و مبارزات عقیله بنی هاشم، به خوبی روشن می‏سازد که نهضت امام حسین علیه‏السلام برضد کفر و ارتداد، بدون وجود زینب علیهاالسلام کامل نمی‏شد و اگر او وظایف سنگین خود را پس از شهادت برادر انجام نمی‏داد، آن رستاخیز خونین به نتیجه مطلوبی نمی‏رسید. جاودانگی نهضت حسینی، تنها در گرو همت عالی این بانوی بزرگ است که در واقع، حلقه پیوند آن فاجعه خونین با نسل‏های آینده به شمار می‏آید. به راستی ماندگاری مذهب تشیع و تمامی آثار معنوی و انسانی که شیعیان امروزه از آن بهره می‏برند، در گرو جان‏فشانی‏های زینب علیهاالسلام است و شیعه، حیات دینی و معنوی خویش را، وامدار این وجود تابناک و پرفروغ می‏باشد .
یادگار فاطمه علیهاالسلام
حضرت فاطمه علیهاالسلام در میان زنان، الگویی کامل است که در اثر ستم‏ها و فشارها، زندگی کوتاهی داشت و نهال پر بار وجودش، در بهار زندگانی خزان شد و در خاک رفت و رهروان راهش، نتوانستند به طور کامل از وجود او استفاده کنند. اما دختر بزرگ او، زینب علیهاالسلام که آیینه تمام‏نمای مادر بود، اهداف فاطمه علیهاالسلام را پی گرفت و در کنار دو برادر معصوم خویش، نقش پرثمری ایفا نمود و در طول ۵۶ سال زندگی، بارها از امتحان الهی سرافراز بیرون آمد. زینب علیهاالسلام در طول حیاتش، فراز و نشیب‏های فراوانی دید و با انواع پیشامدها روبه رو گشت. او در همه موارد می‏تواند الگوی فضیلت‏های انسانی و سجایای اخلاقی باشد و زنان امت اسلامی را در صبر و بردباری، تقوا و فضیلت، ایثار و بخشش، یتیم نوازی و عطوفت، و ستیز و جهاد، رهبری و راهنمایی کند.
پرتویی از خورشید
محبت اهل‏بیت علیهم‏السلام ، فریضه‏ای دینی و قرآنی است که آثار فردی و اجتماعی والایی دارد ؛ صاحبش را به نیک بختی و رضای الهی می‏رساند، از انحراف و گمراهی باز می‏دارد، هنگام مردن و گذشتن از صراط او را یاری می‏رساند و در روز رستاخیز در کنار پیامبر خدا محشور گردانیده و با آن حضرت، وارد بهشت می‏گرداند. زینب کبری علیهاالسلام یکی از این خاندان است که در دامن پر مهر علی و زهرا علیهاالسلام و در کنار وجود ارزشمند رسول خدا تربیت یافت و مهر و محبت او بر همگان لازم است. او نزدیک‏ترین حلقه اتصال به خاندان وحی و نبوت و کمال و معرفت است و به همین دلیل، شیفتگان مکتب اهل بیت علیهم‏السلام باید در تمام زمینه‏ها از این بانوی بزرگ سرمشق بگیرند.
والاترین تبار
زینب کبری علیهاالسلام در خانواده‏ای به دنیا آمد که در جهان هستی نظیری ندارد و اعضای آن، هر کدام همانند خورشید تابان، جهان انسانیت را نورانی کرده‏اند و زندگی مردمان بدون رهبری و راهنمایی این خاندان، به فساد و بدبختی می‏انجامد. جد زینب علیهاالسلام ، رسول بزرگوار اسلام است که تبارش به ابراهیم خلیل اللّه می‏رسد. جدّه‏اش خدیجه است که نهال نوپای اسلام، در سرزمین ایثار و فداکاری او پرورش یافت. فاطمه و علی علیهماالسلام پدر و مادر او هستند که نور تابناک ولایت را در جان او پرورش دادند. زینب علیهاالسلام نوری است که از معدن خورشید تابید. او به جدّ خویش می‏بالید و در هرمشکلی، خود را با یاد و نام او تسکین می‏داد و مخاطبان را متوجه عظمت و موقعیت خود می‏ساخت. پیامبر خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله افزون بر اینکه جدّ زینب بود، عنوان دیگری نیز برای او داشت و آن نقش پدری بود؛ زیرا رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله همواره خود را پدر فرزندان زهرا علیهاالسلام معرفی می‏کرد.
میراث مادری
از نظر وراثتی و تربیتی، مادران بیش از پدران و دیگر مربیان اجتماعی و محیطی در فرزندان مؤثرند. از این رو، امیرمؤمنان علیه‏السلام همچون دیگر انبیا و اولیا، در گزینش همسر به این موضوع اهمیت داد و خود در کلامی گهربار فرمود: «فرزند، ساخته شده طبیعت وجودی و محبت مادر است». اگر زینب توانست نهضت امام حسین علیهاالسلام را پس از تحمل زحمات فراوان به پیروزی نهایی برساند و شامات را پس از پنجاه سال تبلیغات سوء بنی‏امیه فتح کند، بدین سبب بود که در دامان مادری چون فاطمه علیهاالسلام پرورش یافته بود.
اشک علی علیه‏السلام در میلاد زینب علیهاالسلام
رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در سال ششم هجری، صلح حدیبیه را امضاکرد و با خوشحالی به مدینه بازگشت و هنگامی که در پنجم جمادی الاولی همان سال، خبرتولد زینب علیهاالسلام به ایشان رسید، خوشحالی او بیشتر شد. امام حسین علیه‏السلام که در آن زمان دوره کودکی را می‏گذراند، خوشحال به حضور پدر رسید و با چهره خندان عرض کرد: «پدر جان !مژده که خداوند خواهری به من داد». امام گریست و به فرزندش امام حسین علیه‏السلام که او نیز از گریه پدر، گریان شده بود فرمود: «پسرم! تو با این خواهرت تاریخ کربلا را خواهی ساخت». سپس هر دو کنار زهرا رفتند و تولد زینب را به او تبریک گفتند، ولی آثار اندوه از آینده نوزاد، همچنان در چهره مولا پدیدار بود. خبر تولد زینب کم کم در مدینه به گوش مسلمانان رسید. شور و شعف این شهر را فرا گرفت ومردم برای عرض تبریک به حضور علی و خاندان پاک پیامبر رسیدند و با شور و شادمانی، علاقه و ارادت خویش را نشان دادند.
جامع فضیلت‏های انسانی
تقدیر الهی ایجاب می‏کرد که زینب علیهاالسلام از آغاز زندگی، با مشکلات گوناگون روبه‏رو شود و خود را برای ایستادگی در برابر توفان‏های سهمگین اجتماعیِ ناشی از هواهای نفسانی ریاست‏طلبان آماده کند. او نیز با هوش و استعدادی که داشت و در مکتب رسالت و ولایت آن را به مرتبه کمال رسانده بود، آمادگی هر گونه ایثار و فداکاری را در خود به وجود آورد. در روایات آمده است که زینب کبری علیهاالسلام در وقارش به حضرت خدیجه علیهاالسلام ، در عصمت و حیا به مادرش فاطمه زهرا علیهاالسلام ، در فصاحت وبلاغت به پدرش امام علی علیه‏السلام ، در حلم وبردباری به امام حسن علیه‏السلام و در شجاعت و قوّت قلبش به حضرت سیدالشهداء علیه‏السلام شباهت داشت. گویا همه فضیلت‏های اهل بیت علیهم‏السلام در وجود زینب علیهاالسلام تجلی کرده بود.
پاسبان امانته
زینب علیهاالسلام ، وارث همه فضیلت‏های اهل بیت بود. او با عبادت و عرفان خود، دنیا را مبهوت کرد، ولی این فضیلت و بزرگواری، مختص او یا هر شخص خاص دیگری نیست، بلکه همه رهروان راه انبیا و اولیا می‏توانند با پیروی کامل از آنان و انجام دستورات اسلامی، به فضیلت‏های والای اخلاقی برسند. زینب علیهاالسلام ، ستاره درخشانی بود که در آسمان علم و تقوا طلوع کرد و گوهر گران‏بهایی بود که تمام فضیلت‏های انسانی را در درون خود جای داد و مَحرم راز الهی شد. وی توانست ودایع امامت را به خود اختصاص دهد و بیان کننده حرام و حلال و مرجع علمی و دینیِ شیعیان جهان گردد. این بانوی بزرگوار، به چنان شرح صدری رسید که سینه‏اش جایگاه والاترین گوهرهای صدف هستی و بزرگ‏ترین امانت عالم گردید؛ چنان که نقل است در روز عاشورا، امام حسین علیه‏السلام در وداع آخر، امانات الهی را به او سپرد. حتی حمایت از امام معصوم ـ حضرت سجاد علیه‏السلام ـ را به او سفارش کرد و در مدت کسالت آن حضرت، زینب نقش رهبری و هدایت مردم را به عهده گرفت.
تکریم زینب علیهاالسلام
امام حسن و امام حسین علیهماالسلام که خود معصوم بودند و هر کدام حجت الهی زمان خویش به شمار می‏رفتند،خواهر بزرگ و ارجمند خویش را بسیار تکریم می‏کردند و او را مورد احترام و ستایش خاص قرار می‏دادند و به او به دیده مادر می‏نگریستند؛ زیرا زینب طبق وصیت مادر، در جایگاه او قرار گرفته بود و برای آنان نقش مادری داشت. روزی امام حسین علیه‏السلام مشغول خواندن قرآن بود که خواهرش زینب وارد شد. سیدالشهداء به احترام خواهر، از جا برخاست. در موارد دیگر نیز هرگاه چنین موقعیتی پیش می‏آمد، امام حسین علیه‏السلام او را در جای خود می‏نشاند و خود در برابرش می‏نشست.
مواسات در خردسالی
روزی عربی مستمند وارد مسجد پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله شد و از ایشان درخواست کمک کرد. پیامبر بزرگ اسلام از میان مردم برای این امر خیر داوطلب خواست و این بار نیز مانند بسیاری از موارد، امیرمؤمنان علیه‏السلام پیش قدم گردید و پذیرایی مستمند را برعهده گرفت. وقتی او را به خانه آورد، به فاطمه علیهاالسلام گفت: «ای دختر رسول خدا! آیا در خانه چیزی داریم که از مهمان خویش پذیرایی کنیم؟» زهرا جواب داد: «فقط به اندازه خوراک دختر بچه‏مان (زینب) غذا داریم». زینب علیهاالسلام که در این دوران فقط چهار بهار از عمر او گذشته بود، از جا برخاست و گفت: «مادر! نان مرا به مهمانمان دهید، من صبر می‏کنم». مهمان عرب،با غذای زینب علیهاالسلام پذیرایی شد و شب را به سحر رساند. فردای آن روز پیامبر امیرمؤمنان علیه‏السلام را ملاقات کرد و در حالی که از شدت خوشحالی اشک می‏ریخت، آیه‏ای را که در شأن حضرت علی علیه‏السلام و خانواده‏اش به دلیل مهمان‏نوازی نیکویشان نازل شده بود، تلاوت فرمود.
تجسم مهر و ایثار
پس از حادثه جان‏سوز عاشورا، زینب علیهاالسلام سرپرستی اسیران را به عهده داشت. زمانی که دوران اسیری به پایان رسید و یزید در برابر خطابه‏های زینب علیهاالسلام و امام سجاد علیه‏السلام عقب نشست، با واکنش شدید مردم شام روبه‏رو شد، که از سخنان اهل‏بیت متأثر گشته بودند. پس به ناچار تصمیم گرفت خاندان امام حسین علیه‏السلام را با احترام و شکوه خاص به مدینه برگرداند. او برای این کار «نعمان بن بشیر» را به عنوان راهنما برگزید که وظیفه خود را به خوبی انجام داد. به همین دلیل، زینب کبری و خواهرش فاطمه، زیورآلات خود و دیگر بانوان را که از یغماگران پس‏گرفته بودند، بدو بخشیدند و به این ترتیب، بزرگواری حیرت‏انگیز خود را بار دیگر به جهانیان شناساندند.
معرفت عاشقانه
زینب علیهاالسلام شناخت و معرفت را از علی و زهرا علیهماالسلام آموخت و با عبادت و نیایش آن راتحکیم بخشید. او با عبادت‏ها و ناله‏هایش، دشمن را وادار به عقب‏نشینی کرد و آل‏امیه را منقلب ساخت و آنان را همراه خود برضد یزید بسیج کرد. با این معرفت هنگامی که در کوفه سر از محمل بیرون کرد و خطاب به مردم با اشاره فرمود: «ساکت باشید!» نَفَسْ‏ها در سینه‏ها حبس گردیدند و حتی صدای زنگ شترها خاموش شد. بدین وسیله، دانستند که آن بانو با قدرت معنوی بر جامعه و قلب‏های مردم مسلط است؛ هر چند او همیشه از این قدرت استفاده نمی‏کند.

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حضرت زینب (س) مادر عاشورا

حضرت زینب (س) مادر عاشورا

 

 

گاهی درتاریخ، انسانهای بزرگ و ارجمندی یافت می شوند که مدال افتخار انسانیت را می گیرند و بر قله رفیع شکوه و جلال می ایستند و از محدوده زمان خود پا فراتر نهاده و زندگی شان برای همیشه در پیشانی تاریخ می درخشد و همواره الگویی بزرگ برای انسانهای حقجو می شوند. این  افراد برای خود آفریده نشده اند بلکه متعلق به همه نسل های بعد از خود هستند.

حضرت زینب (س)، دختر امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س) نمونه بارزی از این افراد می باشد. زندگی سراسر حادثه و مصیبت ایشان که با حادثه جانسوز کربلا گره خورده، تبیین کننده  اهداف نهضت عظیم عاشورا و رسالت جدّ بزرگوار و امامان خویش است.

زینب (س) پس از شهادت برادر  عهده دار رسالتی بزرگ می شود، سرپرستی زنان و کودکان و از همه مهمتر رساندن پیام عاشورا به گوش مردمان فریب خورده و  غافل از حق و باطل.

زینب (س)  مادر عاشوراست. نهضتی که امام حسین (ع) آن چنان عمیق و وسیع و ماندگار، با آنهمه شکوه و زیبایی، از مدینه تا مکه و از آنجا تا کربلا، آورد و سرانجام از اول محرم سال 61 ه.ق. تا روز عاشورای همان سال در سرزمین کربلا شکل گرفت و به ثمر رسید. سپس زینب(س) بود که عهده دار نگهداری و رساندن پیام و رسالت برادر - اهداف قیام عاشورا- گردید و آن را به کوفه و شام و مدینه و هرجای دیگری که توانست ابلاغ نمود و با هجرت ها و مجاهدات خستگی ناپذیر خود به تبیین آن پرداخت و همگان را از ماهیت ظلم ستیزی و حق جویانه آن آگاه کرد.  

زینب (س) در شجاعت و شهامت، سخنوری و نطق، عقل و تدبیر و هدایت و رهبری هر آنچه را که از محضر پیامبر (ص) و علی و فاطمه و حسنین (ع) آموخته بود در مرحله عمل پیاده کرد و ذره ای ضعف از خود نشان نداد.

پیروزی نهضت عظیم حسینی (ع) مرهون زحمات و تلاش های بی وقفه زینب کبری (س) بوده و ویژگی های خاص این بانوی بزرگوار در اسارت، موجب شد که این نهضت جاوید و ماندگار مانده و  به سرمنزل مقصود برسد.

نائبه الحسین

از جمله ویژگیهای حضرت زینب (س) که جزء القاب ایشان نیز می باشد نائبه الحسین است. این ویژگی نائب برادر بودن خصوصیت و ویژگی منحصر و مخصوص ایشان می باشد. زینب (س) در انجام رسالتی که بر عهده اش بود کوتاهی نکرد و هرچه در توان داشت در راه زنده نگهداشتن قیام و نهضت برادر خود بکار برد. مرحوم سید نعمت الله جزایری در این باره می گوید مقام و منزلت زینب (س) قریب مقام امامت بود که از طرف برادر در کربلا، در روز عاشورا یا شب آن نائل شد[1]. امام حسین (ع) در روز عاشورا و قبل از آن مکررا به مناسبت های مختلفی به خواهر خود وصیت و سفارش می کرد که پس از شهادتش صبر و تحمل کند و هرگز کاری که موجب شادی دشمن می شود انجام ندهد. آن زمانی که حضرت(ع) از اسب به زمین افتاد، زینب بلافاصله خودش را به بالین برادر رساند، خود را روی بدن برادر انداخت و فرمود: آیا تو برادر منی؟ آیا تو پسر مادر منی؟ و .... با گریه و زاری زینب (س)، امام(ع) به هوش آمدند و فرمودند: ... "یا اُختاه هذا یوم التناد و هذا یوم الذی و عدنی بهِ جدی و هو الی مشتاق"، خواهرم صبر پیشه کن. بنابراین آخرین کسی که در واپسین لحظات، سخن برادر را شنید و از وصایا و سفارشات آن حضرت آگاه گردید، زینب (س) بود.

حضور فعال در همه صحنه ها

از دیگر ویژگی های حضرت زینب (س) حضور فعال او در صحنه های جهاد و مبارزه با ستمکاران بود. از آن هنگامی که خودش را شناخت و توانست بین حق و باطل تمییز بدهد در جریانات سیاسی-اجتماعی حضور داشت. گویی زینب باید شاهد و ناظر حوادث تاریخ باشد تا در موقع مناسب بتواند به وظیفه خود که همان رساندن کاروان حسینی به سر منزل مقصود است عمل کند. زینب (س) شاهد بود که چگونه جد بزرگوارش مورد آزار و اذیت قرار گرفته، چگونه دنیا طلبان به خانه فاطمه (س)، محل نزول ملائکه الله هجوم بردند و چگونه آنجا را آتش زدند و مادرش را مضروب ساخته، پدرش را ریسمان بر گردن به طرف مسجد بردند. زینب حاضر بود، می دید که چگونه میخ در به پهلوی مادر فرو می رود و چگونه برادر کوچکش محسن سقط می شود. زینب شاهد بیست و پنج سال خانه نشین شدن علی (ع) بود. وی شاهد بود که پس از خلافت پدرش چگونه دوستان و نزدیکان او از شدت عدالت علی (ع) از دورش پراکنده شده و به دشمنی با او برخاستند. زینب می دید که پدرش در این مدت چهار سال و اندی با مشکلات اساسی و بزرگی همچون ناکثین و مارقین و قاسطین روبرو است و سرانجام شاهد ضربت خوردن و شهادت پدرش بوده است.

و باز هم در آن زمانی که برادرش امام حسن(ع) پس از پدرش خلافت را به دست گرفته و با مشکلاتی مواجه می شود و با بدترین و پلید ترین دشمن اسلام یعنی معاویه به مبارزه می پردازدشاهد و حاضربود. زینب می بیند که یاران معاویه چشم و گوش بسته مطیع فرمان او بودند ، اما امام حسن(ع) یارانی دارد که به طمع دنیا حضرت را تنها گذاشته و به معاویه پیوستند. خیانتی که موجب شد حضرت به ناچار پیمان صلح را امضاء نماید. آری زینب در جریان تمامی این حوادث و اتفاقات قرار داشت.

 و اما حضور زینب(س) با امام حسین(ع) در نهضت کربلا حکایتی دیگر است در اینجا زینب(س) هم هدف و آماج تیر حوادث و مصائب قرار می گیرد. هم باید مصیبت از دست دادن برادر و بستگان نزدیک خود را تحمل کند و هم اسیر شود و در عین حال در اسارت باید مبارزه و جهادی داشته باشد. زینب(س) باید در همه عرصه های جهاد و مبارزه حضوری فعال داشته باشد هم خطیب باشد، هم    محا فظ حضرت سجاد (ع) و اسرای دیگر، هم هدایتگر، خط دهنده، ترسیم کننده خط مشی سیاسی و هم مبین احکام شرع و جوابگوی یاوه سرایی دشمن. زینب (س)باید اهانت ها و دروغ ها  و نسبت های بی اساس دشمنان به شهدا را پاسخ گوید و حقیقت امر را روشن سازد.

بنابراین در جریان اسارت اگر احیانا کسی به شهدای کربلا دروغ و افترایی را مرتکب می شد، زینب(س) خاموشی و سکوت را بر خود روا نمی دانست و دروغش را بر ملا می ساخت و در یک کلام حضور زینب در اسارت باعث شد که تاریخ عاشورا از هرگونه دروغ و تحریف مصون و محفوظ بماند.

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود         سِرّ نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود

صفت اضداد

از دیگر ویژگی هایی که در زینب کبری(س) می توان یافت، وجود صفات و خصوصیات متضاد و مختلف در ایشان است. ایشان همانندپدر بزرگوارش حضرت امیرالمومنین (ع) همان طور که علما و محققین[2] کشف کرده و گفته اند، دارای صفات و خصوصیات متضاد و مختلف بوده است یعنی در زمانی از آن بانو یک نوع صفت سراغ داریم و در زمانی دیگر صفتی ضد آن. به عبارت دیگر، خصوصیاتی در آن حضرت وجود داشت که کاملا منافی و متضاد با هم بوده اند.

شاید برای بسیاری از افراد شگفت انگیز باشد که بگوییم زینب(س) هم دارای صفات مختلف و متضاد بوده است. البته زینب به آن مرتبه ای که علی (ع) دست یافت نمی رسد، ولی بالاخره در طول حیات زینب(س) هم صفاتی می بینی که حتی با طبیعت و خصوصیات زنان معمولی سازگاری ندارد. مثلا از جمله صفاتی که در زنان بیشتر از مردان وجود دارد؛ رقّت قلب و احساسات و عواطف است که به مجرد دیدن و یا شنیدن حادثه و واقعه ای تأثر آور متاثر شده و چه بسا از دیده شان اشک جاری می شود. زینب (س) هم مستثنا از این خصوصیت نمی توانست باشد، ایشان  هم رقت قلب نشان می دهد و از دیدن ناراحتی و مصیبت، متاثر و مغمون می گردد. در شب عاشورا هنگامی که امام حسین (ع) مشغول تمیز کردن شمشیر بود و با خودش اشعاری زمزمه می کرد، زینب (س) فورا شروع کرد به گریستن و گریه و ناله ای سر داد و سپس بی هوش شد. اما همین زینبی که چنین رقّتی دارد و از اینکه برادرش را از دست خواهد داد می گرید و بی هوش می شود، در جریان اسارت کوچک ترین گریه و ضعفی از خود نشان نمی دهد و حتی امام سجاد(ع) را تسلیت می گوید. باز در جایی دیگر می بینیم که زینب زنی است که از شدت حجاب و عفت کسی او را نمی بیند و صدایش به گوش نامحرمی نمی رسد، حتی نزدیک ترین همسایه ها. هرگاه می خواهد برای زیارت مرقد نبی اکرم (ص) برود شبانه و آن هم با محافظت کامل پدر و برادرانش حرکت می کند. زینب(س) به پیروی از مادرش فاطمه زهرا (س) که فرمودند: "بهترین چیزبرای زنان این است که مردان نامحرم آنان را ندیده وخودشان نیز ایشان را نبینند" [3]، در حفظ حجاب و عفت خود می کوشد. اما همین زینب(س) در عاشورا و در بازار کوفه در میان جمع کثیری از زن و مرد و پیر و جوان فریاد می زند و صدای خود را هرچه توان دارد، بلند می کند تا همه بشنوند، چراکه رسالت الهی اش اینگونه اقتضا می کند ،آنچنان حیا و عفت را با فصاحت و بلاغت و نیز شجاعت و شهامت در می آمیزد که اعجاب همگان را بر می انگیزد. راوی می گوید:" لم اَرَ والله خفره قط انطق منها"[4] به خدا سوگند من زنی را ندیدم که به این اندازه حیا و عفت داشته باشد و در عین حال گویاتر و تواناتر از زینب(س) باشد.

رعایت حدود شرعی و الهی

برای بسیاری از مردم- غیر از معصومین (ع) - مقدور و میسور نیست که تحت هر شرایطی  خدا و احکام الهی را به یاد داشته باشند. معمولا در هنگام مواجهه با سختی، بسیاری از افراد خود را می بازند.

اما  حضرت زینب (س) از جمله اولیاء الهی است که در بحرانی ترین لحظات زندگی خود درحالیکه مصایب از هر طرف او را احاطه کرده بود، به وظیفه الهی خود عمل نمود. حتی از دست دادن خامس آل عبا(ع) تنها یادگار مادر و جدّ بزرگوارش، نتوانست این خصیصه زینب (س) را تحت الشعاع قرار دهد. امام زین العابدین (ع) در باره عمه اش زینب (س)  فرمود: حتی در آن شب غم و اندوه که روزش سید الشهداء و یارانش را شهید کردند نماز شب از عمه ام زینب ترک نشد منتهی نشسته نماز خواند چون توان ایستادن را از دست داده بود.[5]

 اساسا آرام بخش دل زینب در تحمل آن مصائب، در طول حیاتش خصوصا در واقعه عاشورا، ارتباط با خدا بود و بس. لذا هیچگاه زینب(س)  این ارتباط را قطع نکرد و یک لحظه برخلاف رضا و مصلحت الهی اندیشه ای به دل راه نداد. بلکه حتی شکرگذاری هم می کرد و نمازش در شب یازدهم محرم در واقع حمد و سپاس الهی بود بر نعماتی که ارزانی نموده است.

نقل شده وقتی اسرا را وارد کوفه کردند مردم کوفه از روی ترحم به اطفال به اسیران نان و خرما می دادند زینب(س) فریاد می زد: ای اهل کوفه صدقه بر ما حرام است. پس زینب(س) در رعایت حلال و حرام الهی هیچ گونه سهل انگاری نمی کرد و در این خصوص به هیچ عنوان راضی نمی شد که بی تفاوت باشد. اگرچه اطفال و زنان اهل بیت راه دور و درازی طی کرده و خسته و گرسنه هستند، اما جواز اَکل صدقه را صادر نمی کند. اگر گرسنه اند، زینب(س) حاضر است از سهمیه غذایش بگذرد و نان خود را بین بچه ها تقسیم کند و سه روز یا بیشتر چیزی نخورد و از شدت ضعف و گرسنگی نشسته نماز بخواند،[6] اما اجازه نمی دهد که ذره ای از صدقه را تناول کنند.

حضرت زینب (س) پس از برادرش امام حسین (ع) مدت زیادی زندگی نکرد اما در همین مدت کوتاه توانست مسیر تاریخ را تغییر دهد. ایشان در مدت حیات خود پس از عاشورا لحظه ای آرام ننشست و در امر پیام رسانی با زبان حال و زبان قال فعالیت داشت. بطوریکه در کوفه و شام چنان سخنرانی و عزاداری و نوحه سرایی نمود که شرایط و اوضاع و احوال را عوض کرد و یزیدیان را در هراس و وحشت انداخت.

حضرت زینب (س) تا مزه پیروزی را در کام یزیدیان و بنی امیه تلخ نکرد و تا در جام فاتحین قطرات زهر کشنده نریخت راحت ننشست و تا پایان عمر به این کار پرداخت و سرانجام این بانوی بزرگوار در نیمه رجب سال 62 ه.ق. به دیدار حق شتافت.

 

 منابع ومآخذ:

 1- ویژگی های حضرت زینب(س)، ناصر با قری بید هندی، انتشارات مسجد مقدس جمکران، بهار1377.

 2- زینب(س) فروغ تابان کوثر، محمد مهدی اشتهاردی، انتشارات برهان ، تابستان1379.

3- زینب کبری (س) عقیله بنی هاشم، حسن الهی، بهار 1375.   

 

 

1-  خصا یص زینبیه ص337.

2-سیری در نهج البلاغه،ص29.

3- مناقب ابن شهر آشوب،ج3، ص 341،به نقل از زینب کبری عقیله بنی هاشم.

4- احتجاج طبرسی ج2،ص109.

5- زینب کبری،ص63.

6-  زینب کبری ص 62.

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ محل دفن حضرت زینب (س )

محل دفن حضرت زینب (س )
هـمـان طـور کـه در تـاریـخ تـولد حـضـرت زیـنـب عـلیـهـاالسـّلام هـم در روز و هـم در سـال تـولد، بـیـن تـاریـخ ‌نـویـسان اختلاف نظر دیده مى شود، در مورد تاریخ وفات و محل دفن پیکر مطهر آن جناب نیز اختلاف ، وجود دارد.
البـتـه بـدان گـونه که در مورد سال تولد وى از روى قراین ، زمان نزدیک به حقیقت را مـى تـوان حـدس زد، در تـاریـخ وفـات آن بـزرگـوار مـى تـوان یـقـیـن حـاصـل کرد که تا یک سال بعد از واقعه کربلا زنده بوده ؛ چون در اکثر تواریخ ، به ایـن مـطـلب بـه اَشـکـال مـخـتـلف اشـاره رفـتـه اسـت ، ولى در مـورد مـحـل دفـن آن بـزرگـوار، بـه سـادگـى نـمـى تـوان اظـهـار نـظـر کـرد. روى هـمـیـن اصـل ، شـانـزده سـال پـیـش که این کتاب را نوشتم و نخستین بار در ((روزنامه زن روز)) مـنـشـتـر شد و بعد به همت دفتر انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قـم مکرر چاپ و منتشر گـردیـد، در مـورد مـحـل دفـن حـضرت زینب ، سکوت اختیار کردم ؛ زیرا نمى خواستم خداى نـخـواسـتـه چـیـزى بـنـویـسـم کـه درسـت نـبـاشـد. از آن تـاریـخ بـه بـعـد، هـمـیـشه به دنبال این گمشده در فحص و تفحص بوده ام ، لذا سه بار به ((سوریه )) سفر کرده ام و بـارهـا در ((زیـنـبـیـه ))، هـفت کیلومترى دمشق ، به امید آنکه همانجا مزار اطهرش باشد، به زیـارت پـرداخـتـه ام . در سفرهایى هم که سعادت زیارت حج نصیبم شده ، سالهایى که رفـتـن به قبرستان بقیع آزاد بود، تا آنجا که مقدورم بوده ، نسبت به قبور موجود در آن مـکـان مـقـدس نـیـز جستجو کرده ام ، متاءسفانه ردپایى از مرقد زینب علیهاالسّلام نیافتم . اکـنـون کـه در کـتـاب مـوجود، قرار شد تجدید نظرى کنم ، لازم مى دانم در مورد مکان دفن حضرتش ، اظهار نظرى کرده باشم .

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ راهى شدن کاروان به سوى مدینه

راهى شدن کاروان به سوى مدینه
بـعد از برپایى مراسم اربعین حسین علیه السّلام در کربلا، کاروان پیام خون شهیدان ، راهـى ((مدینه )) شد. پس از طى طریق ، سرانجام کاروان به نزدیک مدینه رسید. حضرت سـجـاد عـلیـه السـّلام دسـتـور داد کـاروانـیـان در بـیـرون شـهـر، رحـل اقـامـت انـدازنـد و چـادرهـا را بـرپـا کـنـنـد و تـمـامـى اهل قافله به استراحت بپردازند؛ زیرا مردم مدینه از ورود آنان اطلاعى نداشتند. و هیچ کس از اهـل آنـجـا دقـیـقـا نـمـى دانست که در کربلا چه اتفاقى افتاده است . چه بسا کسانى که انـتظار ورود موکب حسینى علیه السّلام را مى کشیدند و اگر هم از وقایع کربلا و بعد از آن آگـاهـى داشـتـنـد نـمـى خـواسـتـنـد بـاور کـنند، مسلّما با توجه به روحیه مردم مدینه و دلبـسـتـگـى آنـان بـه خـانـدان طهارت با وجود آنکه ابن زیاد خبر شهادت امام حسین علیه السـّلام و یـارانـش را بـه مـدیـنـه اطـلاع داده بـود، کـارگـزاران یـزید، موضوع را مخفى نـگـهـداشته بودند. امام سجاد علیه السّلام خوب مى دانست که چه باید بکند. او مى دانست کـه صلاح نیست بدون اطلاع قبلى ، وارد مدینه شود. او مى خواست پیام خون شهیدان مانند انفجارى عظیم و به ناگاه ، همه چیز را زیر و رو کند، لذا امام علیه السّلام دستور فرمود تـا ((بـشیر بن جذلم )) ـ که مردى شاعر پیشه بود ـ وارد مدینه شود و خبر شهادت حسین علیه السّلام را به مردم مدینه برساند.
و چه خوب شخصى را براى این رسالت انتخاب کرد، ((بشیر)) بر اسب سوار شد و به سرعت وارد شهر شد و مردم را براى شنیدن خبرى جدید به مسجد دعوت نمود و یکسره به طرف مسجد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فت . مردم زیادى در آنجا اجتماع کرده بودند.
((بشیر)) شروع به گریه کرد و با صداى بلند با خواندن شعر، خبر شهادت امام حسین علیه السّلام را به مردم رسانید. (81)
او به گونه اى کلمات را ادا مى کرد که گویى تمام کلمات او مانند پتکى سنگین بر مغز مـردم مدینه با نیرویى هرچه تمامتر، مى کوبد. او حرفهایى مى زد که هیچ کس انتظارش را نـمـى کـشـیـد. هـمه غافلگیر شده بودند، بعضى فکر مى کردند که خواب مى بینند و دچار کابوسى وحشتناک شده اند، نکند این مرد دیوانه شده باشد!
مـگـر بـشـیـر چـه مـى گـفت که تا این حد مردم را ناراحت کرده بود و همه مات و مبهوت شده بودند؟! او مى گفت :

ی ا اَهْلَ یَثْرِبَ! لا مق امَ لَکُمْ بِه ا
قُتِلَ الْحُسَیْنُ فَادْمُعى مِدْر ارُ
اَلْجِسْمُ مِنْهُ بِکَرْبَلا ءِ مُضَرَّجٌ
وَالرَّاءسُ مِنْهُ عَلَى الْقن اةِ یُد ارُ

یـعـنى :((اى اهل مدینه ! دیگر برایتان در مدینه جاى ماندن نیست ؛ زیرا حسین علیه السّلام کشته شد (و به همین مناسبت ) اشک چشم من چونان باران فرو مى ریزد)).
((بدنش در کربلا آغشته به خون است و سر (مقدس ) او را بالاى نیزه ها (شهر به شهر) مى گردانند)).
مـردم در ابـتـدا سـاکت شده بودند و همه گوش فرا مى دادند که بشیر حرفهایش را تمام کند. اما همینکه حرفهاى او به پایان رسید، مردم به سر وصورت خود مى زدند و همه با صداى بلند فریاد مى کشیدند:
(( وا حُسَیْناهُ! وا حُسَیْناهُ! وا حُسَیْناهُ!
وا مَظْلُوماه ! وا مَظْلُوماه ! وا مَظْلُوماه !
یا حُسَیْن ! یا حُسَیْن ! یا حُسَیْن !
یا مَظْلُوم ! یا مَظْلُوم ! یا مَظْلُوم !

اى جگرگوشه پیامبر! اى نور دیده زهرا! حسین ! حسین ! حسین ! ...)).
و آنـگـاه دیـرى نـگـذشـت کـه مـدیـنـه را سـراسـر شـیـون و نـاله فـرا گـرفـت ، مـردم از حـال عـادى خـارج شـده بـودنـد. هـرکـس بـه سـویى مى دوید و خبر شهادت امام حسین علیه السّلام را به دیگرى مى رساند.
گـروهـى گـرد بشیر را گرفته از او مى پرسیدند پس هم اکنون خاندان عصمت و طهارت کجا هستند و چگونه بسر مى برند؟ عباس چه شد؟ اکبر چه شد؟ قاسم چگونه است ؟ عون و... چه شدند؟
بـشـیـر گـفت : عباس ، اکبر، قاسم ، عون ، محمد، مسلم و ... همه شهید شدند. و اکنون که من نـزد شـمـا هـسـتـم ، کـاروان بـازمـانـدگـان آل عـصـمـت در بـیـرون شـهـر مـدیـنـه است . اى اهـل مدینه ! اینک على بن حسین علیهماالسّلام با عمه ها و خواهرانش نزدیک شما و در بیرون شـهـر مـدیـنـه چـادر زده اسـت و مـرا نزد شما فرستاده تا شما را از جریاناتى که اتفاق افـتـاده آگـاه کـنـم . بـیـایید تا جاى آنان را به شما نشان دهم . مردم در حالى که فریاد گـریـه و نـاله و زاریشان بلند بود، از جریانات کربلا و حوادث بعد از آن پرسش مى کـردنـد. و بـشـیر در حالى که خود اشک مى ریخت ، به آنان پاسخ مى داد و مردم از فرط ناراحتى ، مانند دیوانگان ، حرکاتشان غیر عادى شده بود.
زنـان مدینه چنان به سر و صورت خود مى زدند که گویى فرزندان خود را از دست داده اند و این حالت را افرادى نظیر ((سید بن طاووس و محدث قمى )) نیز تاءیید کرده اند.
مردم فریاد مى زدند: واویلاه ! واثبوراه !... (82)
صـداى نـاله و گریه و شیون مردم ، گوش فلک را کر مى کرد. زنان به سر و صورت خـود مـى زدنـد و مـى گـفتند: یا ام المصائب ! یا زینب ! اى دختر على ! اى دختر فاطمه ! اى بـانـوى اسـلام ! جـگـرهـا برایت کباب شد. اى کوه صبر و استقامت ! اى زینب کبرى ! چقدر مصایب تو بزرگ و سنگین است ؟! یا زینب ! یا زینب ! ناگهان زنى با صداى بلند و با سوزى جانکاه شروع به قرائت اشعارى کرد که ترجمه آن چنین است :
((خـبـر دهـنـده اى مـرا از شـهـادت آقـایم آگاه کرد و از این خبر (غم انگیز) مرا متاءلم کرد و مریض نمود. پس اى چشمان من ! در ریختن اشک ، سخى باشید و پیاپى ببارید. به تعداد قـطـراتـى کـه از اشـک در اختیار دارید. براى آن کسى که (شهادتش ) عرش خدا را بلرزه درآورد (و بـه واسطه شهادت او اعضا) دیانت و مجد بریده شد. (اشک بریزید) بر پسر پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله و پسر وصى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله که از شهر و دیار دور شده است )). (83)
این شیر زن شاعره مسلمان ، بعد از قرائت اشعار خویش ، خطاب به بشیر بن جذلم گفت : اى آنـکـه این خبر بسیار غم انگیز را براى ما آوردى ! و اندوه ما را زیاد کردى ! و جراحات دلمان را که هنوز بهبود نیافته بود، بار دیگر مجروح نمودى ، تو کیستى ؟
او گـفـت : مـن ((بـشـیـر بـن جذلم )) هستم که از طرف سرورم على بن الحسین علیهماالسّلام ماءمور رسانیدن خبر شهادت حضرت سیدالشهدا حسین بن على علیهماالسّلام مى باشم . و امـام شـمـا عـلى بـن حـسـیـن عـلیـهـمـاالسـّلام م اکـنـون در فـلان مـحـل بـا اهـل بـیـت طـهـارت ، نـزول اجـلال نـمـوده اسـت . هـمـیـنـکـه اهـل مـدیـنـه از مـکـان فـرود آمدن کاروان آگاهى یافتند، دیگر به حرفهاى بشیر توجهى نـداشـتـنـد و مـانـنـد سـیـل بـه سـوى آن مـحـل بـه حـرکـت درآمـدنـد. آرى ، سـیـل ، گـویـى بشیر، ابر بود، یا رعد و برق ، یا صاعقه که باران و طوفان به راه انـداخـت ؛ طوفانى که مردم را مانند سیل به حرکت درآورد. نمى دانم چه بود؟ همین قدر مى دانـم کـه اشـک چـشـمـان مـردم مـدیـنـه را بـه گـونـه بـاران سـرازیـر کـرد و هـمـه را مـثـل سـیـل بـه جـانـب مـحـل کـاروان بـازمـانـدگـان خـانـدان طـهـارت ، بـه راه انداخت . نه ، سـیـل نبود، مسابقه بود، مسابقه عشق و ایمان ، مسابقه ... و در این مسابقه ، شرط سنّى و سـایـر شـرایـط مـوجـود در مـسـابـقـات ، مـراعـات نـمـى شـد. از کـودک نـوپـا، تـا پـیـر کـهـنـسـال ، دخـتر و پسر، زن و مرد، همه در این مسابقه شرکت کرده بودند. و همه ناله مى کردند و بر سر و صورت خود مى زدند و یا حسین مى کشیدند. و یا ام المصائب زینب ! بر زبان داشتند.
بشیر هم حرکت کرد. او سوار بر اسب بود و بقیه پیاده بودند. بشیر با شتاب به پیش تـاخـت . گـویـى مى خواهد این مسابقه را داورى کند، ولى نتوانست سواره به پیش برود؛ زیـرا مـردم ، راه حـرکـت را سد کرده بودند. به ناچار از اسب پیاده شد؛ زیرا امکان نداشت بـتـوانـد خـود را سـواره بـه خـیمگاه امام سجاد علیه السّلام برساند؛ چون مردم همه راه و اطراف جاده ها را پر کرده بودند. (84)
صـداى یـا حـسـین ! اى پسر فاطمه ! و یا ام المصائب زینب ! همه جا را فرا گرفته بود، حضرت سجاد علیه السّلام و حضرت زینب علیهاالسّلام به سوى جمعیّت آمدند.
سخن گفتن حضرت سجاد (ع ) براى مردم
مـردم مدینه گرداگرد حضرت زینب علیهاالسّلام و حضرت سجاد علیه السّلام حلقه زدند و با شیون و زارى ، به عرض تسلیت پرداختند. شدت گریه و ناله تابدان حد بود که مـدیـنـه در تـمـام طـول تـاریـخ خـود، هرگز چنان صحنه و منظره اى به خویش ندید، نه قـبـل از خـبـر شـهـادت حـسـیـن عـلیـه السـّلام و نـه بـعـد از آن . مـردم مـدیـنـه کـم و بـیـش قـبـل از این شنیده بودند که حسین علیه السّلام یارانش ‍ در کربلا به شهادت رسیده اند، بـه طـورى کـه قـبلاً نیز اشاره شد، کارگزاران بنى امیه مردم را دقیقا در جریان وقایع قـرار نـداده بودند. و اگر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام زن و فرزندان و کسان خود را در این مسافرت سرنوشت ساز به همراه نمى برد، با محیط خوف و وحشت و اضطرابى کـه کارگزاران بنى امیه در سراسر عالم اسلام ایجاد کرده بودند، چه کسى مى توانست پیام خون شیهدان را به سرزمینهاى اسلامى برساند؟ حقایق چنان قلب مى شد که حتى در مـهـد تـمـدن اسـلام ، ((مـکـه و مـدیـنه )) نیز، جریان قیام نجاتبخش حسینى علیه السّلام را وارونـه جـلوه مـى دادنـد. و هـرآنـچـه پـیـامبر اسلام به خاطرش تلاش کرده بود، همه به یـکـبـاره نـابـود مى شد و قیام پرثمر امام حسین علیه السّلام در عصر عاشوراى محرم 61 براى همیشه از خاطره ها محو مى شد.
امـا کـاروان شـاهـدان صـحـنه پیکار و پیام آوران خون شهیدان ، مردم عراق و شام و حجاز و بـالا خـره سـراسر جهان اسلام را در جریان وقایع کربلا قرار دادند تا درسى زندگى ساز براى همه جهان و تمام نسلها در طول تاریخ باشد.
دیدیم که قبل از ورود بشیر به مدینه ، گویى در سرزمین عراق و ماه محرم ، هیچ اتفاقى نـیـفـتاده است و هیچ حادثه اى رخ نداده و هیچ جنایتى به وقوع نپیوسته است ، ولى همینکه بشیر وارد مدینه شد، همه چیز عوض گردید؛ انقلابى عظیم بپا شد و مردم سراسیمه به سـوى بـازماندگان خاندان طهارت ، روى آوردند و به گریه و زارى پرداختند. و در این هـنـگـام ، کـاروان بـایـد بـه رسـالت خـویش ‍ عمل مى کرد، لذا امام سجاد علیه السّلام به وظـیـفـه ارشـادى خود عمل کرده ، بادست خویش ، مردم را به سکوت امر فرمود تا خط مشى آینده تاریخ را مشخص کند. همه به احترام حضرتش ‍ سکوت اختیار کردند.
آنگاه حضرت شروع به سخنرانى کرد و گفت :
((اَلْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمینَ، مالِکِ یَوْمِ الدّین ...؛
حـمـد خـداى را کـه پـروردگـار عـالمـیـن اسـت و مـالک روز جـزا و آفـریننده همه مخلوقات . خداوندى که از ادراک خردها دور است و (خود او بر همه چیز) نزدیک است . و رازهاى نهان را شاهد.
سـپـاس مـى گـذاریـم او را بـر گـرفـتـاریـهـا و سـخـتـیـهاى روزگار و داغهاى دردناک و گزندهاى غم انگیز و مصایب بزرگ و سنگین و اندوه آور و بلیّات دشوار.
اى مردم ! خداى را سپاس و شکر که ما را به وسیله مصیبتهاى بزرگ مورد آزمایش قرار داد! و شـکـاف بـزرگـى کـه در اسـلام ایـجـاد شـد و آن کشته شدن ابى عبداللّه الحسین علیه السـّلام و عترت اوست و اسیرى زنان و دختران خاندان آن جناب و اینکه سر مقدس او را بر فـراز نـیـزه هـا شهر به شهر و دیار به دیار گردانیدند. این فاجعه اى است که مانندى ندارد.
اى مـردم ! کـدامـیـک از مـردان شـمـا بـعـد از شهادت حسین علیه السّلام شادمان خواهد بود؟ و کـدامـیـن دل اسـت کـه بـه خـاطـر او غـمـگـین نشود؟ و یا کدامین دیده است که از ریختن اشک ، خوددارى کند؟ در صورتى که آسمانها بر شهادت پدرم حسین علیه السّلام گریه کردند و دریـاهـا نـیـز بـا امواج خویش بر او گریستند و ارکان آسمان و زمین ، فریادشان بلند شـد. و شـاخـه هـاى درخـتـان و مـاهـیـان دریـاهـا و مـلائکـه مـقـرب و تـمـامـى اهل آسمانها از این مصیبت ، به خروش آمدند و عزادارى نمودند.
اى مـردم مـدیـنـه ! کـدامـیـن قـلب ، و کـدام دل اسـت کـه از قـتـل حـسـیـن عـلیه السّلام تاءثر نشود؟ و کدام گوش شنواست که طاقت شنیدن این شکاف بزرگى را که در اسلام ایجاد شده ، داشته باشد؟
اى مردم ! ما را پراکنده کردند و شهر به شهر گردانیدند و از شهر و دیارمان دور کردند ... آنان بى هیچ جرم و گناهى و یا ارتکاب به کارى ناپسند و تغییر در دین اسلام ، این همه ظلم را نسبت به ما روا داشتند؛ ظلمى که بر ما رفت ، از گذشتگان خود هم (داستانهایى شـبـیـه آن ) نـشـنـیـده ایـم . به خدا سوگند! اگر پیامبر به جاى اینکه سفارش ما را به ایـشـان کـرد، آنـان را به کشتار ما فرمان مى داد، بیش از آنچه (از ظلم و بیداد) در مورد ما روا داشـتند، نمى توانستند کارى انجام دهند. (زیرا آنان هرچه از دستشان برآمد، از جور و سـتـم نـسـبـت بـه مـا کـوتـاهـى نـکـردنـد) اِنّ ا للّهِِ وَاِنّ ا اِلَیـْهِ ر اجـِعـُونَ، مـا از خدا هستیم و بازگشتمان نیز به سوى اوست . چه بزرگ و دردناک و سخت و مؤ لم و سوزنده و تلخ و دشـوار اسـت ، ایـن مـصـیبتى که ما بدان آزمایش شدیم !! و خداوند به حساب این همه ظلم و ستمى که در حق ما روا داشته اند خواهد رسید؛ زیرا قدرتمند و گیرنده انتقام ، فقط اوست )). (85)
وقـتـى سـخـنـان امـام سـجـاد عـلیـه السـّلام بـدیـنجا رسید، شخصى به نام ((صوهان بن صـعـصـعة بن صوهان )) ـ که مردى زمینگیر بود ـ به زحمت از جاى برخاست و شروع به عذرخواهى نمود و گفت : اى پسر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ! من مردى از کار افتاده و زمـیـنگیر بودم ، لذا نتوانستم شما را یارى کنم و به مدد شما برخیزم . حضرت فرمود: خدا تو را رحمت کند، تو معذور هستى . (86)
آنگاه کاروانِ رسانندگان پیام قیام خونین کربلا، در میان صداى ناله و شیون مردم مدینه ، راهـى شـهـر شـد. هـرکـس به سوى خانه خود مى نگریست ولى چه خانه اى ، اکثر مردان بـنـى هـاشـم شـهـیـد شـده بودند. گویى خانه ها از گمشدگان سراغ مى گیرند و غمى سنگین بر خانه هاى شهدا حکومت مى کرد مدینه با همه مردمش ، به سوک نشست .
همینکه اهل بیت طهارت علیهم السّلام وارد شهر مدینه شدند، وقتى نظر آنان به مرقد مطهر پـیـامـبر گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله افتاد به ناگاه فریادبرکشیدند:واه جداه ! واه مـحـمـداه ! یـا رسـول اللّه ! نـور دیـدگـانـت حـسین علیه السّلام را با لب تشنه شهید کـردنـد، مـا اهـل بیت تو را به گونه اسیران رومى ، شهر به شهر همراه سرهاى شهیدان گردانیدند. با شنیدن فریاد اهل بیت علیهم السّلام مردم مدینه بار دیگر به خروش آمدند و صـداى گـریه و ناله آنان تمام شهر را پر کرد. گویى کاروان پیام خون شهیدان مى دانـد که چگونه و به چه شکلى باید رسالت خود را انجام دهد و در هر موقعیتى وظیفه آن چـیـسـت . و از هر فرصتى به بهترین وجه در رسانیدن پیام خویش استفاده مى کند، همه و هـمـه ، چـه افـراد قـافـله تـازه از راه رسـیـده ، چـه مـردم مـدیـنـه و چـه بـازمـانـدگـان اهـل بـیـت کـه در مـدیـنـه بـجـا مـانـده بـودنـد و اکـنـون هـمـراه سـایـر مـردم شـهـر، بـه اسـتـقـبـال رفـتـه بـودنـد، به سوى مرقد مطهر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رهسپار شـدنـد، در آنـجـا زیـنـب کـبـرى عـلیـهـاالسـّلام هـمـیـنـکـه بـه درب مـسـجـد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رسید حلقه درب را گرفته ، ندا در داد:
((ی ا جَدّ اهُ! اِنّى ناعِیَةٌ اِلَیْکَ اَخِى الْحُسَیْنَ عَلَیْهِ السَّلا مُ؛
یعنى : اى جد بزرگوار! من خبر شهادت حسین علیه السّلام را براى تو آورده ام )).
آرى ، زینب با همین کلماتِ به ظاهر ساده ، آنچنان تحولى و آنچنان انقلابى در مردم مدینه ایجاد کرد که دیگر مدینه هرگز آرام نگرفت ، چندین روز پیاپى از تمام خانه هاى مدینه صـداى گریه و زارى به گوش مى رسید و پس از آن نیز، دیرى نگذشت که مردم مدینه و کوفه و بعضى مکانهاى دیگر، علیه حکومت یزید قیام کردند.
در عـراق ، (( سـلیـمـان بـن صـرد)) (87) نهضت توّابین را رهبرى کرد. و به دنـبـال او، ((مختار بن ابوعبید ثقفى )) (88) و ((ابراهیم بن مالک اشتر نخعى )) (89) و یارانش ، تمامى جنایتکاران صحراى کربلا را به کیفر رسانیدند. در مـدیـنـه اگرچه قیام مردم در ((حرّه )) (90) سخت سرکوب شد، ولى همه از خواب غفلت بیدار شدند.
بـا یـارى خـداونـد مـنّان ، در مباحث آینده خواهیم دید که اثرات خون شهیدان کربلا و خطبه هـاى زیـنـب کـبرى علیهاالسّلام و دیگر افراد اهل بیت ، چگونه ظاهر شد و براى همیشه چه تاءثیرى در عالم از خود به جاى نهاد.

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ راهى شدن کاروان به سوى مدینه

راهى شدن کاروان به سوى مدینه
بـعد از برپایى مراسم اربعین حسین علیه السّلام در کربلا، کاروان پیام خون شهیدان ، راهـى ((مدینه )) شد. پس از طى طریق ، سرانجام کاروان به نزدیک مدینه رسید. حضرت سـجـاد عـلیـه السـّلام دسـتـور داد کـاروانـیـان در بـیـرون شـهـر، رحـل اقـامـت انـدازنـد و چـادرهـا را بـرپـا کـنـنـد و تـمـامـى اهل قافله به استراحت بپردازند؛ زیرا مردم مدینه از ورود آنان اطلاعى نداشتند. و هیچ کس از اهـل آنـجـا دقـیـقـا نـمـى دانست که در کربلا چه اتفاقى افتاده است . چه بسا کسانى که انـتظار ورود موکب حسینى علیه السّلام را مى کشیدند و اگر هم از وقایع کربلا و بعد از آن آگـاهـى داشـتـنـد نـمـى خـواسـتـنـد بـاور کـنند، مسلّما با توجه به روحیه مردم مدینه و دلبـسـتـگـى آنـان بـه خـانـدان طهارت با وجود آنکه ابن زیاد خبر شهادت امام حسین علیه السـّلام و یـارانـش را بـه مـدیـنـه اطـلاع داده بـود، کـارگـزاران یـزید، موضوع را مخفى نـگـهـداشته بودند. امام سجاد علیه السّلام خوب مى دانست که چه باید بکند. او مى دانست کـه صلاح نیست بدون اطلاع قبلى ، وارد مدینه شود. او مى خواست پیام خون شهیدان مانند انفجارى عظیم و به ناگاه ، همه چیز را زیر و رو کند، لذا امام علیه السّلام دستور فرمود تـا ((بـشیر بن جذلم )) ـ که مردى شاعر پیشه بود ـ وارد مدینه شود و خبر شهادت حسین علیه السّلام را به مردم مدینه برساند.
و چه خوب شخصى را براى این رسالت انتخاب کرد، ((بشیر)) بر اسب سوار شد و به سرعت وارد شهر شد و مردم را براى شنیدن خبرى جدید به مسجد دعوت نمود و یکسره به طرف مسجد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فت . مردم زیادى در آنجا اجتماع کرده بودند.
((بشیر)) شروع به گریه کرد و با صداى بلند با خواندن شعر، خبر شهادت امام حسین علیه السّلام را به مردم رسانید. (81)
او به گونه اى کلمات را ادا مى کرد که گویى تمام کلمات او مانند پتکى سنگین بر مغز مـردم مدینه با نیرویى هرچه تمامتر، مى کوبد. او حرفهایى مى زد که هیچ کس انتظارش را نـمـى کـشـیـد. هـمه غافلگیر شده بودند، بعضى فکر مى کردند که خواب مى بینند و دچار کابوسى وحشتناک شده اند، نکند این مرد دیوانه شده باشد!
مـگـر بـشـیـر چـه مـى گـفت که تا این حد مردم را ناراحت کرده بود و همه مات و مبهوت شده بودند؟! او مى گفت :

ی ا اَهْلَ یَثْرِبَ! لا مق امَ لَکُمْ بِه ا

 

قُتِلَ الْحُسَیْنُ فَادْمُعى مِدْر ارُ

 

اَلْجِسْمُ مِنْهُ بِکَرْبَلا ءِ مُضَرَّجٌ

 

وَالرَّاءسُ مِنْهُ عَلَى الْقن اةِ یُد ارُ

یـعـنى :((اى اهل مدینه ! دیگر برایتان در مدینه جاى ماندن نیست ؛ زیرا حسین علیه السّلام کشته شد (و به همین مناسبت ) اشک چشم من چونان باران فرو مى ریزد)).
((بدنش در کربلا آغشته به خون است و سر (مقدس ) او را بالاى نیزه ها (شهر به شهر) مى گردانند)).
مـردم در ابـتـدا سـاکت شده بودند و همه گوش فرا مى دادند که بشیر حرفهایش را تمام کند. اما همینکه حرفهاى او به پایان رسید، مردم به سر وصورت خود مى زدند و همه با صداى بلند فریاد مى کشیدند:
(( وا حُسَیْناهُ! وا حُسَیْناهُ! وا حُسَیْناهُ!
وا مَظْلُوماه ! وا مَظْلُوماه ! وا مَظْلُوماه !
یا حُسَیْن ! یا حُسَیْن ! یا حُسَیْن !
یا مَظْلُوم ! یا مَظْلُوم ! یا مَظْلُوم !

اى جگرگوشه پیامبر! اى نور دیده زهرا! حسین ! حسین ! حسین ! ...)).
و آنـگـاه دیـرى نـگـذشـت کـه مـدیـنـه را سـراسـر شـیـون و نـاله فـرا گـرفـت ، مـردم از حـال عـادى خـارج شـده بـودنـد. هـرکـس بـه سـویى مى دوید و خبر شهادت امام حسین علیه السّلام را به دیگرى مى رساند.
گـروهـى گـرد بشیر را گرفته از او مى پرسیدند پس هم اکنون خاندان عصمت و طهارت کجا هستند و چگونه بسر مى برند؟ عباس چه شد؟ اکبر چه شد؟ قاسم چگونه است ؟ عون و... چه شدند؟
بـشـیـر گـفت : عباس ، اکبر، قاسم ، عون ، محمد، مسلم و ... همه شهید شدند. و اکنون که من نـزد شـمـا هـسـتـم ، کـاروان بـازمـانـدگـان آل عـصـمـت در بـیـرون شـهـر مـدیـنـه است . اى اهـل مدینه ! اینک على بن حسین علیهماالسّلام با عمه ها و خواهرانش نزدیک شما و در بیرون شـهـر مـدیـنـه چـادر زده اسـت و مـرا نزد شما فرستاده تا شما را از جریاناتى که اتفاق افـتـاده آگـاه کـنـم . بـیـایید تا جاى آنان را به شما نشان دهم . مردم در حالى که فریاد گـریـه و نـاله و زاریشان بلند بود، از جریانات کربلا و حوادث بعد از آن پرسش مى کـردنـد. و بـشـیر در حالى که خود اشک مى ریخت ، به آنان پاسخ مى داد و مردم از فرط ناراحتى ، مانند دیوانگان ، حرکاتشان غیر عادى شده بود.
زنـان مدینه چنان به سر و صورت خود مى زدند که گویى فرزندان خود را از دست داده اند و این حالت را افرادى نظیر ((سید بن طاووس و محدث قمى )) نیز تاءیید کرده اند.
مردم فریاد مى زدند: واویلاه ! واثبوراه !... (82)
صـداى نـاله و گریه و شیون مردم ، گوش فلک را کر مى کرد. زنان به سر و صورت خـود مـى زدنـد و مـى گـفتند: یا ام المصائب ! یا زینب ! اى دختر على ! اى دختر فاطمه ! اى بـانـوى اسـلام ! جـگـرهـا برایت کباب شد. اى کوه صبر و استقامت ! اى زینب کبرى ! چقدر مصایب تو بزرگ و سنگین است ؟! یا زینب ! یا زینب ! ناگهان زنى با صداى بلند و با سوزى جانکاه شروع به قرائت اشعارى کرد که ترجمه آن چنین است :
((خـبـر دهـنـده اى مـرا از شـهـادت آقـایم آگاه کرد و از این خبر (غم انگیز) مرا متاءلم کرد و مریض نمود. پس اى چشمان من ! در ریختن اشک ، سخى باشید و پیاپى ببارید. به تعداد قـطـراتـى کـه از اشـک در اختیار دارید. براى آن کسى که (شهادتش ) عرش خدا را بلرزه درآورد (و بـه واسطه شهادت او اعضا) دیانت و مجد بریده شد. (اشک بریزید) بر پسر پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله و پسر وصى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله که از شهر و دیار دور شده است )). (83)
این شیر زن شاعره مسلمان ، بعد از قرائت اشعار خویش ، خطاب به بشیر بن جذلم گفت : اى آنـکـه این خبر بسیار غم انگیز را براى ما آوردى ! و اندوه ما را زیاد کردى ! و جراحات دلمان را که هنوز بهبود نیافته بود، بار دیگر مجروح نمودى ، تو کیستى ؟
او گـفـت : مـن ((بـشـیـر بـن جذلم )) هستم که از طرف سرورم على بن الحسین علیهماالسّلام ماءمور رسانیدن خبر شهادت حضرت سیدالشهدا حسین بن على علیهماالسّلام مى باشم . و امـام شـمـا عـلى بـن حـسـیـن عـلیـهـمـاالسـّلام م اکـنـون در فـلان مـحـل بـا اهـل بـیـت طـهـارت ، نـزول اجـلال نـمـوده اسـت . هـمـیـنـکـه اهـل مـدیـنـه از مـکـان فـرود آمدن کاروان آگاهى یافتند، دیگر به حرفهاى بشیر توجهى نـداشـتـنـد و مـانـنـد سـیـل بـه سـوى آن مـحـل بـه حـرکـت درآمـدنـد. آرى ، سـیـل ، گـویـى بشیر، ابر بود، یا رعد و برق ، یا صاعقه که باران و طوفان به راه انـداخـت ؛ طوفانى که مردم را مانند سیل به حرکت درآورد. نمى دانم چه بود؟ همین قدر مى دانـم کـه اشـک چـشـمـان مـردم مـدیـنـه را بـه گـونـه بـاران سـرازیـر کـرد و هـمـه را مـثـل سـیـل بـه جـانـب مـحـل کـاروان بـازمـانـدگـان خـانـدان طـهـارت ، بـه راه انداخت . نه ، سـیـل نبود، مسابقه بود، مسابقه عشق و ایمان ، مسابقه ... و در این مسابقه ، شرط سنّى و سـایـر شـرایـط مـوجـود در مـسـابـقـات ، مـراعـات نـمـى شـد. از کـودک نـوپـا، تـا پـیـر کـهـنـسـال ، دخـتر و پسر، زن و مرد، همه در این مسابقه شرکت کرده بودند. و همه ناله مى کردند و بر سر و صورت خود مى زدند و یا حسین مى کشیدند. و یا ام المصائب زینب ! بر زبان داشتند.
بشیر هم حرکت کرد. او سوار بر اسب بود و بقیه پیاده بودند. بشیر با شتاب به پیش تـاخـت . گـویـى مى خواهد این مسابقه را داورى کند، ولى نتوانست سواره به پیش برود؛ زیـرا مـردم ، راه حـرکـت را سد کرده بودند. به ناچار از اسب پیاده شد؛ زیرا امکان نداشت بـتـوانـد خـود را سـواره بـه خـیمگاه امام سجاد علیه السّلام برساند؛ چون مردم همه راه و اطراف جاده ها را پر کرده بودند. (84)
صـداى یـا حـسـین ! اى پسر فاطمه ! و یا ام المصائب زینب ! همه جا را فرا گرفته بود، حضرت سجاد علیه السّلام و حضرت زینب علیهاالسّلام به سوى جمعیّت آمدند.
سخن گفتن حضرت سجاد (ع ) براى مردم
مـردم مدینه گرداگرد حضرت زینب علیهاالسّلام و حضرت سجاد علیه السّلام حلقه زدند و با شیون و زارى ، به عرض تسلیت پرداختند. شدت گریه و ناله تابدان حد بود که مـدیـنـه در تـمـام طـول تـاریـخ خـود، هرگز چنان صحنه و منظره اى به خویش ندید، نه قـبـل از خـبـر شـهـادت حـسـیـن عـلیـه السـّلام و نـه بـعـد از آن . مـردم مـدیـنـه کـم و بـیـش قـبـل از این شنیده بودند که حسین علیه السّلام یارانش ‍ در کربلا به شهادت رسیده اند، بـه طـورى کـه قـبلاً نیز اشاره شد، کارگزاران بنى امیه مردم را دقیقا در جریان وقایع قـرار نـداده بودند. و اگر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام زن و فرزندان و کسان خود را در این مسافرت سرنوشت ساز به همراه نمى برد، با محیط خوف و وحشت و اضطرابى کـه کارگزاران بنى امیه در سراسر عالم اسلام ایجاد کرده بودند، چه کسى مى توانست پیام خون شیهدان را به سرزمینهاى اسلامى برساند؟ حقایق چنان قلب مى شد که حتى در مـهـد تـمـدن اسـلام ، ((مـکـه و مـدیـنه )) نیز، جریان قیام نجاتبخش حسینى علیه السّلام را وارونـه جـلوه مـى دادنـد. و هـرآنـچـه پـیـامبر اسلام به خاطرش تلاش کرده بود، همه به یـکـبـاره نـابـود مى شد و قیام پرثمر امام حسین علیه السّلام در عصر عاشوراى محرم 61 براى همیشه از خاطره ها محو مى شد.
امـا کـاروان شـاهـدان صـحـنه پیکار و پیام آوران خون شهیدان ، مردم عراق و شام و حجاز و بـالا خـره سـراسر جهان اسلام را در جریان وقایع کربلا قرار دادند تا درسى زندگى ساز براى همه جهان و تمام نسلها در طول تاریخ باشد.
دیدیم که قبل از ورود بشیر به مدینه ، گویى در سرزمین عراق و ماه محرم ، هیچ اتفاقى نـیـفـتاده است و هیچ حادثه اى رخ نداده و هیچ جنایتى به وقوع نپیوسته است ، ولى همینکه بشیر وارد مدینه شد، همه چیز عوض گردید؛ انقلابى عظیم بپا شد و مردم سراسیمه به سـوى بـازماندگان خاندان طهارت ، روى آوردند و به گریه و زارى پرداختند. و در این هـنـگـام ، کـاروان بـایـد بـه رسـالت خـویش ‍ عمل مى کرد، لذا امام سجاد علیه السّلام به وظـیـفـه ارشـادى خود عمل کرده ، بادست خویش ، مردم را به سکوت امر فرمود تا خط مشى آینده تاریخ را مشخص کند. همه به احترام حضرتش ‍ سکوت اختیار کردند.
آنگاه حضرت شروع به سخنرانى کرد و گفت :
((اَلْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمینَ، مالِکِ یَوْمِ الدّین ...؛
حـمـد خـداى را کـه پـروردگـار عـالمـیـن اسـت و مـالک روز جـزا و آفـریننده همه مخلوقات . خداوندى که از ادراک خردها دور است و (خود او بر همه چیز) نزدیک است . و رازهاى نهان را شاهد.
سـپـاس مـى گـذاریـم او را بـر گـرفـتـاریـهـا و سـخـتـیـهاى روزگار و داغهاى دردناک و گزندهاى غم انگیز و مصایب بزرگ و سنگین و اندوه آور و بلیّات دشوار.
اى مردم ! خداى را سپاس و شکر که ما را به وسیله مصیبتهاى بزرگ مورد آزمایش قرار داد! و شـکـاف بـزرگـى کـه در اسـلام ایـجـاد شـد و آن کشته شدن ابى عبداللّه الحسین علیه السـّلام و عترت اوست و اسیرى زنان و دختران خاندان آن جناب و اینکه سر مقدس او را بر فـراز نـیـزه هـا شهر به شهر و دیار به دیار گردانیدند. این فاجعه اى است که مانندى ندارد.
اى مـردم ! کـدامـیـک از مـردان شـمـا بـعـد از شهادت حسین علیه السّلام شادمان خواهد بود؟ و کـدامـیـن دل اسـت کـه بـه خـاطـر او غـمـگـین نشود؟ و یا کدامین دیده است که از ریختن اشک ، خوددارى کند؟ در صورتى که آسمانها بر شهادت پدرم حسین علیه السّلام گریه کردند و دریـاهـا نـیـز بـا امواج خویش بر او گریستند و ارکان آسمان و زمین ، فریادشان بلند شـد. و شـاخـه هـاى درخـتـان و مـاهـیـان دریـاهـا و مـلائکـه مـقـرب و تـمـامـى اهل آسمانها از این مصیبت ، به خروش آمدند و عزادارى نمودند.
اى مـردم مـدیـنـه ! کـدامـیـن قـلب ، و کـدام دل اسـت کـه از قـتـل حـسـیـن عـلیه السّلام تاءثر نشود؟ و کدام گوش شنواست که طاقت شنیدن این شکاف بزرگى را که در اسلام ایجاد شده ، داشته باشد؟
اى مردم ! ما را پراکنده کردند و شهر به شهر گردانیدند و از شهر و دیارمان دور کردند ... آنان بى هیچ جرم و گناهى و یا ارتکاب به کارى ناپسند و تغییر در دین اسلام ، این همه ظلم را نسبت به ما روا داشتند؛ ظلمى که بر ما رفت ، از گذشتگان خود هم (داستانهایى شـبـیـه آن ) نـشـنـیـده ایـم . به خدا سوگند! اگر پیامبر به جاى اینکه سفارش ما را به ایـشـان کـرد، آنـان را به کشتار ما فرمان مى داد، بیش از آنچه (از ظلم و بیداد) در مورد ما روا داشـتند، نمى توانستند کارى انجام دهند. (زیرا آنان هرچه از دستشان برآمد، از جور و سـتـم نـسـبـت بـه مـا کـوتـاهـى نـکـردنـد) اِنّ ا للّهِِ وَاِنّ ا اِلَیـْهِ ر اجـِعـُونَ، مـا از خدا هستیم و بازگشتمان نیز به سوى اوست . چه بزرگ و دردناک و سخت و مؤ لم و سوزنده و تلخ و دشـوار اسـت ، ایـن مـصـیبتى که ما بدان آزمایش شدیم !! و خداوند به حساب این همه ظلم و ستمى که در حق ما روا داشته اند خواهد رسید؛ زیرا قدرتمند و گیرنده انتقام ، فقط اوست )). (85)
وقـتـى سـخـنـان امـام سـجـاد عـلیـه السـّلام بـدیـنجا رسید، شخصى به نام ((صوهان بن صـعـصـعة بن صوهان )) ـ که مردى زمینگیر بود ـ به زحمت از جاى برخاست و شروع به عذرخواهى نمود و گفت : اى پسر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ! من مردى از کار افتاده و زمـیـنگیر بودم ، لذا نتوانستم شما را یارى کنم و به مدد شما برخیزم . حضرت فرمود: خدا تو را رحمت کند، تو معذور هستى . (86)
آنگاه کاروانِ رسانندگان پیام قیام خونین کربلا، در میان صداى ناله و شیون مردم مدینه ، راهـى شـهـر شـد. هـرکـس به سوى خانه خود مى نگریست ولى چه خانه اى ، اکثر مردان بـنـى هـاشـم شـهـیـد شـده بودند. گویى خانه ها از گمشدگان سراغ مى گیرند و غمى سنگین بر خانه هاى شهدا حکومت مى کرد مدینه با همه مردمش ، به سوک نشست .
همینکه اهل بیت طهارت علیهم السّلام وارد شهر مدینه شدند، وقتى نظر آنان به مرقد مطهر پـیـامـبر گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله افتاد به ناگاه فریادبرکشیدند:واه جداه ! واه مـحـمـداه ! یـا رسـول اللّه ! نـور دیـدگـانـت حـسین علیه السّلام را با لب تشنه شهید کـردنـد، مـا اهـل بیت تو را به گونه اسیران رومى ، شهر به شهر همراه سرهاى شهیدان گردانیدند. با شنیدن فریاد اهل بیت علیهم السّلام مردم مدینه بار دیگر به خروش آمدند و صـداى گـریه و ناله آنان تمام شهر را پر کرد. گویى کاروان پیام خون شهیدان مى دانـد که چگونه و به چه شکلى باید رسالت خود را انجام دهد و در هر موقعیتى وظیفه آن چـیـسـت . و از هر فرصتى به بهترین وجه در رسانیدن پیام خویش استفاده مى کند، همه و هـمـه ، چـه افـراد قـافـله تـازه از راه رسـیـده ، چـه مـردم مـدیـنـه و چـه بـازمـانـدگـان اهـل بـیـت کـه در مـدیـنـه بـجـا مـانـده بـودنـد و اکـنـون هـمـراه سـایـر مـردم شـهـر، بـه اسـتـقـبـال رفـتـه بـودنـد، به سوى مرقد مطهر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رهسپار شـدنـد، در آنـجـا زیـنـب کـبـرى عـلیـهـاالسـّلام هـمـیـنـکـه بـه درب مـسـجـد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رسید حلقه درب را گرفته ، ندا در داد:
((ی ا جَدّ اهُ! اِنّى ناعِیَةٌ اِلَیْکَ اَخِى الْحُسَیْنَ عَلَیْهِ السَّلا مُ؛
یعنى : اى جد بزرگوار! من خبر شهادت حسین علیه السّلام را براى تو آورده ام )).
آرى ، زینب با همین کلماتِ به ظاهر ساده ، آنچنان تحولى و آنچنان انقلابى در مردم مدینه ایجاد کرد که دیگر مدینه هرگز آرام نگرفت ، چندین روز پیاپى از تمام خانه هاى مدینه صـداى گریه و زارى به گوش مى رسید و پس از آن نیز، دیرى نگذشت که مردم مدینه و کوفه و بعضى مکانهاى دیگر، علیه حکومت یزید قیام کردند.
در عـراق ، (( سـلیـمـان بـن صـرد)) (87) نهضت توّابین را رهبرى کرد. و به دنـبـال او، ((مختار بن ابوعبید ثقفى )) (88) و ((ابراهیم بن مالک اشتر نخعى )) (89) و یارانش ، تمامى جنایتکاران صحراى کربلا را به کیفر رسانیدند. در مـدیـنـه اگرچه قیام مردم در ((حرّه )) (90) سخت سرکوب شد، ولى همه از خواب غفلت بیدار شدند.
بـا یـارى خـداونـد مـنّان ، در مباحث آینده خواهیم دید که اثرات خون شهیدان کربلا و خطبه هـاى زیـنـب کـبرى علیهاالسّلام و دیگر افراد اهل بیت ، چگونه ظاهر شد و براى همیشه چه تاءثیرى در عالم از خود به جاى نهاد.
محل دفن حضرت زینب (س )
هـمـان طـور کـه در تـاریـخ تـولد حـضـرت زیـنـب عـلیـهـاالسـّلام هـم در روز و هـم در سـال تـولد، بـیـن تـاریـخ ‌نـویـسان اختلاف نظر دیده مى شود، در مورد تاریخ وفات و محل دفن پیکر مطهر آن جناب نیز اختلاف ، وجود دارد.
البـتـه بـدان گـونه که در مورد سال تولد وى از روى قراین ، زمان نزدیک به حقیقت را مـى تـوان حـدس زد، در تـاریـخ وفـات آن بـزرگـوار مـى تـوان یـقـیـن حـاصـل کرد که تا یک سال بعد از واقعه کربلا زنده بوده ؛ چون در اکثر تواریخ ، به ایـن مـطـلب بـه اَشـکـال مـخـتـلف اشـاره رفـتـه اسـت ، ولى در مـورد مـحـل دفـن آن بـزرگـوار، بـه سـادگـى نـمـى تـوان اظـهـار نـظـر کـرد. روى هـمـیـن اصـل ، شـانـزده سـال پـیـش که این کتاب را نوشتم و نخستین بار در ((روزنامه زن روز)) مـنـشـتـر شد و بعد به همت دفتر انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قـم مکرر چاپ و منتشر گـردیـد، در مـورد مـحـل دفـن حـضرت زینب ، سکوت اختیار کردم ؛ زیرا نمى خواستم خداى نـخـواسـتـه چـیـزى بـنـویـسـم کـه درسـت نـبـاشـد. از آن تـاریـخ بـه بـعـد، هـمـیـشه به دنبال این گمشده در فحص و تفحص بوده ام ، لذا سه بار به ((سوریه )) سفر کرده ام و بـارهـا در ((زیـنـبـیـه ))، هـفت کیلومترى دمشق ، به امید آنکه همانجا مزار اطهرش باشد، به زیـارت پـرداخـتـه ام . در سفرهایى هم که سعادت زیارت حج نصیبم شده ، سالهایى که رفـتـن به قبرستان بقیع آزاد بود، تا آنجا که مقدورم بوده ، نسبت به قبور موجود در آن مـکـان مـقـدس نـیـز جستجو کرده ام ، متاءسفانه ردپایى از مرقد زینب علیهاالسّلام نیافتم . اکـنـون کـه در کـتـاب مـوجود، قرار شد تجدید نظرى کنم ، لازم مى دانم در مورد مکان دفن حضرتش ، اظهار نظرى کرده باشم .

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یزید سعى مى کند جنایت را به گـردن ابن زیـاد بیندازد

یزید سعى مى کند جنایت را به گـردن ابن زیـاد بیندازد
هـرچـه از حضور اسرا در مجلس یزید بیشتر مى گذشت و هر اتفاق جدیدى که رخ مى داد، بـیـشـتر از پیش ، باعث ریختن آبروى یزید و اثبات حقانیت سیدالشهداء علیه السّلام مى شد. یزید هرگز تصور نمى کرد مساءله اى پیش بیاید که به ضرر او و حکومتش تمام شـود و گرنه هیچ وقت حدود چهارصد نفر از سران شام یا افراد خارجى را به این مجلس دعـوت نـمـى کـرد. امـا اتـفـاقـات غـافـلگـیـر کـنـنـده اى کـه بـه دنبال هم به وقوع پیوست ، اساس حکومت پوشالى بنى امیه را زیر و رو کرد.
مـردى شامى ابتدا تصور مى کرد اسرا غیرمسلمانند اما همینکه از حسب و نسب آنان آگاه شد، بـه کـشندگان حسین علیه السّلام نفرین کرد و به دستور یزید کشته شد. سر مطهر امام حسین علیه السّلام را چون پیش یزید قرار دادند و او با چوب به لب و دندان امام نواخت و مورد اعتراض ((ابوبرزه اسلمى )) قرار گرفت که یزید دستور داد او را از مجلس بیرون انـداخـتـنـد، زینب کبرى علیهاالسّلام خطبه اى آتشین ایراد کرد که شرح آن گذشت . و همین خـطـبـه لرزه بـر ارکـان حـکـومت اموى انداخت . یزید با اطرافیان خود راجع به سرنوشت اسرا مشورت کرد و آنان راءى به کشتن اسرا دادند، ولى ((نعمان بن بشیر)) گفت : بنگر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله با اسیران چگونه رفتارى داشت ، تو نیز چنان کن .
حـضـرت امـام مـحـمـد بـاقـر عـلیـه السـّلام کـه حـدود چـهـار سـال و چـند ماه از سن مبارکش مى گذشت (62) ، نسبت به راءى اطرافیان یزید اعـتـراض کـرد و فـرمـود:((اى یـزید! اهل مجلس فرعون در مورد موسى و هارون به عدالت راءى دادنـد و اهـل مـجـلس تو برخلاف اهل مجلس فرعون رفتار کردند و این بدان سبب است کـه آنـان حـلالزاده بـودنـد، ولى اطـرافـیـان تـو حـلالزاده نـیـسـتـنـد وگـرنـه بـه قتل فرزندان پیامبر راءى نمى دادند)). (63)
سـر مطهر امام حسین علیه السّلام در زیر چوب خیزران با صداى بلند تلاوت قرآن نمود کـه بـاعـث شـگفتى بیشتر اهل مجلس شد. مرد شامى از یزید خواست که ((فاطمه حوریه )) دخـتـر امام حسین علیه السّلام را به عنوان کنیز به او ببخشد که با اعتراض حضرت زینب کبرى علیهاالسّلام رو به رو شد و زینب علیهاالسّلام فرمود:((نه ، این فاسق نمى تواند چنین کارى کند مگر اینکه از دین جدم خارج شود)). (64)
آن شامى از یزید پرسید این زن کیست ؟ یزید گفت : آن دختر فاطمه فرزند حسین بن على و این زن زینب ، دختر على است .
شـامـى گـفـت : اى یـزیـد! لعـنـت خـدا بر تو باد! آیا تو فرزندان پیغمبر را مى کشى و اهـل بـیـتـش را اسـیر مى کنى ؟ من فکر مى کردم اینان اسیران رومى هستند. یزید برآشفت و دستور قتل آن مرد را صادر کرد. (65)
مـجـلس ، لحـظـه بـه لحظه بیشتر متشنج مى شد، با هر اتفاقى عده اى از خواب بیدار مى شـدنـد، سـفـیر روم همینکه فهیمد یزید پسر پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله ا شهید کرده ، شـدیـدا اعـتـراض کرد. یزید دستور داد او را هم بکشند، آن نصرانى گفت : دیشب در خواب پـیـغـمـبـر اسـلام صـلّى اللّه عـلیـه و آله ه مـن وعـده بهشت داد، من اکنون به وحدانیّت خدا و رسالت محمد صلّى اللّه علیه و آله شهادت مى دهم و از کشته شدن هم باکى ندارم . سپس سـر مـقـدس امـام حـسـین علیه السّلام را بوسه زد و در همان حالت او را شهید کردند (66) .
بعید نیست شهادت سفیر روم در مجلسى غیر این مجلس اتفاق افتاده باشد؛ زیرا به طورى کـه از اسـناد و روایات فهمیده مى شود، شهادت سفیر روم چند روز بعد از ورود اسرا به دمـشـق بـوده اسـت . بـه هـرحـال ، یـزیـد از هـر تـلاشـى نـتـیجه عکس مى گرفت و اسیران اهل بیت از هر فرصتى استفاده کرده و حقانیّت خودشان را ثابت مى کردند.
یزید دستور داد اهل بیت رسالت را به محلّى بردند و حضرت سجاد علیه السّلام راباخود به مسجد برد. در مسجد، یزید خطیبى را بر بالاى منبر فرستاد و او نیز که به برنامه خود آشنا بود، شروع به ناسزاگویى به على علیه السّلام امام حسین علیه السّلام نمود و به مدح معاویه و یزید پرداخت که در این هنگام ، حضرت سجاد فریاد کشید:
((واى بر تو اى خطیب ! که به خاطر رضایت مخلوق ، خشم خدا را براى خویش خریدى ،
پس جاى خود را در آتش آماده ببین )).

آنـگـاه امـام از یزید خواست تا اجازه دهد وى نیز به منبر رفته و خطبه اى ایراد کند، ولى یزید اجازه نداد. سرانجام در اثر فشار حاضرین ، امام علیه السّلام به منبر رفت و چنان آبـرویـى از یزید برد که وى دستور داد مؤ ذن شروع به گفتن اذان نماید تا بلکه امام سجاد را وادار به سکوت کند، اما همینکه مؤ ذن گفت :((اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُاللّهِ))، امام روى بـه یـزیـد کـرده پـرسـیـد:((یـزیـد! آیا این ((محمد)) جد تو است یا جد من ؟)) (67) .و دراینجانیزیزیدازکارخود،نتیجه عکس گرفت . (68)
تاءثیر مثبت رسانیدن پیام خون شهیدان که رسالت آن به عهده کاروان اسیران بود، به قـدرى ثمربخش گردید که سرانجام ، یزید علنا نسبت به آنچه در کربلا اتفاق افتاده بود، اظهار ندامت کرد و در برابر افکار عمومى ، سعى داشت خود را تبرئه کند و گناه آن را بـه گـردن ابـن زیاد بیندازد! (69) لذا به اسرا اجازه داد براى شهیدان ، مـجـلس عـزادارى بـرقرار کنند و قول داد سه تقاضاى امام سجاد علیه السّلام را برآورده کـنـد، لذا به همین جهت ، امام اموال به غارت رفته خودشان را از یزید مطالبه کرد که از آن جـمـله اسـت ، بسیارى از دستبافته هاى حضرت فاطمه علیهاالسّلام که به امام پس داده شد.
بـه نـقل بعضى از روایات ، سر مطهر امام حسین علیه السّلام را نیز امام زین العابدین از یـزیـد پـس گـرفـت و به کربلا برد و به پیکر مطهر،ملحق کرده ،به خاک سپرد. (70) آن مـکـانى که چند صباح ، مقام سر مقدس حضرت امام حسین علیه السّلام بوده ، اکـنـون در کـنـار مـسـجـد امـوى داراى بـارگـاهـى اسـت و محل زیارت و راز و نیاز مشتاقان حضرت است .
یـزیـد بـعـد از آنـکه سعى کرد جنایت واقعه کربلا را به پسر مرجانه نسبت دهد، اسراى اهـل بیت را آزاد و وسایل سفر آنان را فراهم کرد. کاروان پیام خون شهیدان بعد از آزادى ، از راه کـربـلا بـه جـانب مدینه روانه شد و بنا به بعضى روایات ، در روز اربعین وارد کـربـلا شـدنـد. آنـچـه مـعـروف اسـت اسـرا بـایـد در اربـعـیـن سـال اول بـه زیـارت مزار شهدا رفته باشند، بسیارى از منابع این مطلب را تاءیید مى کـنـنـد کـه از آن جـمـله انـد:((لهـوف سـیـد بـن طـاووس ، المـصـبـاح کـفعمى و آثارالباقیه ابوریحان بیرونى )). (71)
بر اساس منطق ، باید قبول کنیم که اربعین اوّل از هر حیث ، منطقى تر مى نماید، اگرچه بـسـیـارى از بـزرگـان در آن تـردیـد کـرده انـد؛ مـثـلاً یـکـى از دلایـلى کـه اربـعـیـن سـال دوّم را رد مـى کـنـد، اوضـاع سـیـاسـى ـ اجـتـمـاعـى مـدیـنـه در سال بعد است .
یـکـى دیـگـر از دلایـل ایـن اسـت کـه کـتـب مـهـمـى مـانـنـد کـامـل بـهـائى ، آثارالباقیه بیرونى ، مصباح کفعمى ، تقویم الحسینى ، تصریح کرده انـد که اسرا، روز اوّل ماه صفر از کوفه به دمشق رسیده اند و روز اربعین هم سرها را در کـربـلا بـه بـدنـهـا مـلحق کرده اند و در آنجا مراسم اربعین برپا داشته اند. (72)
هنگامى که کاروان پیام رسان خون شهیدان به کربلا رسید، ((جابر بن عبداللّه انصارى )) و جـمـعـى از بـنـى هـاشم را که براى زیارت آمده بودند، در آنجا ملاقات کردند. (73)
در اینجا باید به این نکته توجه داشت که راه بازگشت به کربلا خیلى کوتاهتر از راه رفـتـن مـى بـاشـد؛ زیـرا مـسـیـر کـوفـه به دمشق را عمدا طولانى انتخاب کرده بودند تا نمایشى داده باشند و بدان وسیله مردم را نیز مرعوب کنند. در آن مسیر، اسرا در انتخاب راه و نـحـوه حـرکـت ، هـیـچ گـونـه اخـتـیـارى از خـود نـداشـتـنـد و حـال آنـکـه در هـنـگـام بـازگـشـت ، کـامـلاً مـخـتـار بـودن ، لذا راه کـوتـاهـتـر را براى خود برگزیدند. و امکان دارد که با سرعت بیشترى هم حرکت کرده باشند، لذا توانسته اند در اربعین اوّل ، خود را به کربلا برسانند و در جوار مزار آن بزرگواران باشند.
بـراى مـزیـد اطـلاع ، تـوجـه شـمـا را بـه مـطـالب ذیـل جـلب مـى کـنـم : مسیرى را که کاروان اسرا طى کرد تا به دمشق رسید، با توجه به ایـنـکـه بـعـضـى از مـنـابـع ، پـاره اى از مـنـازل کـوچـکِ بـین راه را نوشته و بعض دیگر منازل کوچک دیگرى را نوشته اند، برخى دیگر را ذکر نکرده اند، ظاهرا چنین به نظر مى رسد که با هم فرق دارند ولى با مختصر دقتى ، روشن مى شود که همه آنان یک مسیر را ذکـر مـى کـنـنـد. وقـتـى ایـن بـراى مـن کـامـلاً روشـن شـد کـه خـودم از شـمـال سـوریـه ، بـه دمـشـق رفتم و از شهرهاى حلب ، معرة النعمان ، حماة و حمص ، عبور کردم تا به دمشق رسیدم .
و نـکـتـه جـالب دیـگـر ایـنـکـه : در تـمـامـى مـنـابـع ، عـبـور از تـکـریـت ، مـوصـل و شـمـال سـوریـه فـعـلى ، قـطـعـى اسـت ، پـس مـسـیـرهـا بـه قـرار ذیل است :
1 ـ کـنـاره هـاى فـرات ، تـکـریـت ، وادى نـخـله ، مـرشـاد، حـران ، نـصـیـبـیـن ، موصل ، حلب ، دیر نصرانى ، عسقلان ، بعلبک و بالا خره دمشق . (74)
2 ـ تکریت ، لینا، جهینه ، موصل ، سینور، حماة ، معرة النعمان ، کفر طاب ، حمص ، بعلبک ، دیر راهب ، حران و دمشق . (75)
3 ـ تکریت ، نخله ، لینا، جهینه ، موصل ، قنسرین ، معرة النعمان ، حماة ، حمص ، بعلبک و دمشق . (76)
مرحوم ((شیخ عباس قمى )) مى گوید: ابن شهر آشوب در مناقب آورده است که :
((ومن مناقبه ماظهر من المشاهد الذى یقال له مشهدالراءس من کربلا الى عسقلان
وما بینهما الموصل ونصیبین وحماة وحمص ودمشق وغیرذلک )). (77)

بـایـد گـفـته شود که براى رفتن به ((موصل )) مسلما مقدارى از کناره هاى ((فرات )) را سـیـر کـرده انـد. عـبـور از ((تـکـریـت )) هـم طـبـیـعـى بـه نـظـر مـى رسـد، وقـتـى از شـمـال غـربى سوریه فعلى ، عبور کرده باشند، مسلّما مسیر حلب ، معرة النعمان ، حماة و حـمـص ، هـمـیـن مـسـیـر درسـت اسـت و از دو راهـى دمـشـق ـ بـعـلبـک ، اوّل بـه بـعـلبـک رفـتـه انـد و از آنجا به سوى دمشق رهسپار شده اند. اما مورخین ، گاهى شـهـرهـا را پـس و پـیـش نـوشـتـه انـد ولى مـسـیـر، هـمـیـن مـسـیـر اسـت ، چـنـانـچـه اسـرا، اوّل صـفـر وارد دمـشـق شـده بـاشـنـد (78) ؛ یـعـنـى بیست روز از واقعه خونبار کـربـلا گـذشـته بود و تا اربعین نیز همین مقدار از زمان باقى است ، از دوازدهم محرم تا یـک هـفـته اسرا در کوفه متوقف بودند تا پیکهایى که خبر شهادت امام حسین علیه السّلام را در روز عـاشـورا بـه دمـشـق برده بودند، برگشتند و خبر آوردند که یزید دستور داده اسـرا را بـه دمـشـق بـبـرنـد و ایـن رفـت و بـرگـشـت ، جـمـعـا نـُه روز طـول کشیده که باید طبیعى باشد؛ زیرا پیکها در بین راه مسلما اسب عوض کرده به تاخت رفـتـه انـد؛ زیـرا از طریق ((اردن )) فاصله کوفه ـ دمشق حدود ششصد کیلومتر است (79) ، اگـر اسـرا روز نـوزدهـم یـا هـجـدهـم بـه سـوى دمـشـق حـرکـت کـرده باشند و اوّل صفر هم رسیده باشند، تقریبا هرشبانه روز، صد کیلومتر راه طى کرده اند که خیلى با عجله و خسته کننده بوده و این هم خود مصیبتى دیگر از مصایب اسرا به حساب مى آید.
و اگـر اسـرا جمعا ده روز هم در دمشق درنگ کرده باشند، با توجه به اینکه آزادانه از راه اردن به کربلا رفته اند، روزى پنجاه یا شصت کیلومتر هم که رفته باشند، روز اربعین باید در کربلا بوده باشند.
بـه نـظـر مـن ، آنـچـه در کـتـابـهـایـى مـثـل لهـوف سـیـد بـن طـاووس ، کـامـل بـهـائى ، آثارالباقیه بیرونى ، مصباح کفعمى و تقویم الحسینى و غیره ذکر شده است که اسرا اربعین اوّل در کربلا بوده اند، چیز بعیدى نیست .
مـسـیـر حـرکـت کـاروان اسـرا، قـسـمـتـى از ((کـنـاره فـرات ، تـکـریـت ، مـوصـل ، حـلب ، مـعـرة النـعـمـان ، حماة ، حمص و بعلبک )) به سوى دمشق بوده است . بى تردید، منازل دیگرى هم مثل ((دیر راهب و عسقلان )) که در کتابها نامشان ذکر شده ، در همین مسیر قرار داشته است .
بى مناسبت نیست در این جا شعر آقاى ((علامه حائرى مازندرانى )) آورده شود:

یارب از کید اجانب حفظ کن اسلام را

 

دور کن از دیده ما پرده ابهام را

 

کـیـسـت ایـن نـجـم فـروزانـى کـه از بـدو طـلوع

 

کـرده حـیـران بـا تحمل در سما اجرام را؟!

 

کـیـسـت آن پـیک همایونى که از کرب و بلا

 

مى برد سوى مدینه از حسین پیغام را؟!

 

کیست این خواهر که چون نعش برادر دید گفت :

 

بارالها خیر فرما از کرم فرجام را؟!

 

کـیـسـت آن دخـتـر که مانند پدر گوید سخن

 

مى گذارد بر زمین مانند مادر گام را؟!

 

کـیـسـت ایـن بانو که از دشمن چو بیند ناسزا

 

مى کند مقهور منطق ، صاحب دشنام را؟!

 

سر چو از محمل برون آورد و خواند آن خطبه را

 

کوفه را لرزاند و برهم زد اساس شام را

 

قهرمان کربلاام المصائب زینب است

 

آنکه با تلخى صبرش کرده شیرین کام را (80)

راهى شدن کاروان به سوى مدینه
بـعد از برپایى مراسم اربعین حسین علیه السّلام در کربلا، کاروان پیام خون شهیدان ، راهـى ((مدینه )) شد. پس از طى طریق ، سرانجام کاروان به نزدیک مدینه رسید. حضرت سـجـاد عـلیـه السـّلام دسـتـور داد کـاروانـیـان در بـیـرون شـهـر، رحـل اقـامـت انـدازنـد و چـادرهـا را بـرپـا کـنـنـد و تـمـامـى اهل قافله به استراحت بپردازند؛ زیرا مردم مدینه از ورود آنان اطلاعى نداشتند. و هیچ کس از اهـل آنـجـا دقـیـقـا نـمـى دانست که در کربلا چه اتفاقى افتاده است . چه بسا کسانى که انـتظار ورود موکب حسینى علیه السّلام را مى کشیدند و اگر هم از وقایع کربلا و بعد از آن آگـاهـى داشـتـنـد نـمـى خـواسـتـنـد بـاور کـنند، مسلّما با توجه به روحیه مردم مدینه و دلبـسـتـگـى آنـان بـه خـانـدان طهارت با وجود آنکه ابن زیاد خبر شهادت امام حسین علیه السـّلام و یـارانـش را بـه مـدیـنـه اطـلاع داده بـود، کـارگـزاران یـزید، موضوع را مخفى نـگـهـداشته بودند. امام سجاد علیه السّلام خوب مى دانست که چه باید بکند. او مى دانست کـه صلاح نیست بدون اطلاع قبلى ، وارد مدینه شود. او مى خواست پیام خون شهیدان مانند انفجارى عظیم و به ناگاه ، همه چیز را زیر و رو کند، لذا امام علیه السّلام دستور فرمود تـا ((بـشیر بن جذلم )) ـ که مردى شاعر پیشه بود ـ وارد مدینه شود و خبر شهادت حسین علیه السّلام را به مردم مدینه برساند.
و چه خوب شخصى را براى این رسالت انتخاب کرد، ((بشیر)) بر اسب سوار شد و به سرعت وارد شهر شد و مردم را براى شنیدن خبرى جدید به مسجد دعوت نمود و یکسره به طرف مسجد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فت . مردم زیادى در آنجا اجتماع کرده بودند.
((بشیر)) شروع به گریه کرد و با صداى بلند با خواندن شعر، خبر شهادت امام حسین علیه السّلام را به مردم رسانید. (81)
او به گونه اى کلمات را ادا مى کرد که گویى تمام کلمات او مانند پتکى سنگین بر مغز مـردم مدینه با نیرویى هرچه تمامتر، مى کوبد. او حرفهایى مى زد که هیچ کس انتظارش را نـمـى کـشـیـد. هـمه غافلگیر شده بودند، بعضى فکر مى کردند که خواب مى بینند و دچار کابوسى وحشتناک شده اند، نکند این مرد دیوانه شده باشد!
مـگـر بـشـیـر چـه مـى گـفت که تا این حد مردم را ناراحت کرده بود و همه مات و مبهوت شده بودند؟! او مى گفت :

ی ا اَهْلَ یَثْرِبَ! لا مق امَ لَکُمْ بِه ا

 

قُتِلَ الْحُسَیْنُ فَادْمُعى مِدْر ارُ

 

اَلْجِسْمُ مِنْهُ بِکَرْبَلا ءِ مُضَرَّجٌ

 

وَالرَّاءسُ مِنْهُ عَلَى الْقن اةِ یُد ارُ

یـعـنى :((اى اهل مدینه ! دیگر برایتان در مدینه جاى ماندن نیست ؛ زیرا حسین علیه السّلام کشته شد (و به همین مناسبت ) اشک چشم من چونان باران فرو مى ریزد)).
((بدنش در کربلا آغشته به خون است و سر (مقدس ) او را بالاى نیزه ها (شهر به شهر) مى گردانند)).
مـردم در ابـتـدا سـاکت شده بودند و همه گوش فرا مى دادند که بشیر حرفهایش را تمام کند. اما همینکه حرفهاى او به پایان رسید، مردم به سر وصورت خود مى زدند و همه با صداى بلند فریاد مى کشیدند:
(( وا حُسَیْناهُ! وا حُسَیْناهُ! وا حُسَیْناهُ!
وا مَظْلُوماه ! وا مَظْلُوماه ! وا مَظْلُوماه !
یا حُسَیْن ! یا حُسَیْن ! یا حُسَیْن !
یا مَظْلُوم ! یا مَظْلُوم ! یا مَظْلُوم !

اى جگرگوشه پیامبر! اى نور دیده زهرا! حسین ! حسین ! حسین ! ...)).
و آنـگـاه دیـرى نـگـذشـت کـه مـدیـنـه را سـراسـر شـیـون و نـاله فـرا گـرفـت ، مـردم از حـال عـادى خـارج شـده بـودنـد. هـرکـس بـه سـویى مى دوید و خبر شهادت امام حسین علیه السّلام را به دیگرى مى رساند.
گـروهـى گـرد بشیر را گرفته از او مى پرسیدند پس هم اکنون خاندان عصمت و طهارت کجا هستند و چگونه بسر مى برند؟ عباس چه شد؟ اکبر چه شد؟ قاسم چگونه است ؟ عون و... چه شدند؟
بـشـیـر گـفت : عباس ، اکبر، قاسم ، عون ، محمد، مسلم و ... همه شهید شدند. و اکنون که من نـزد شـمـا هـسـتـم ، کـاروان بـازمـانـدگـان آل عـصـمـت در بـیـرون شـهـر مـدیـنـه است . اى اهـل مدینه ! اینک على بن حسین علیهماالسّلام با عمه ها و خواهرانش نزدیک شما و در بیرون شـهـر مـدیـنـه چـادر زده اسـت و مـرا نزد شما فرستاده تا شما را از جریاناتى که اتفاق افـتـاده آگـاه کـنـم . بـیـایید تا جاى آنان را به شما نشان دهم . مردم در حالى که فریاد گـریـه و نـاله و زاریشان بلند بود، از جریانات کربلا و حوادث بعد از آن پرسش مى کـردنـد. و بـشـیر در حالى که خود اشک مى ریخت ، به آنان پاسخ مى داد و مردم از فرط ناراحتى ، مانند دیوانگان ، حرکاتشان غیر عادى شده بود.
زنـان مدینه چنان به سر و صورت خود مى زدند که گویى فرزندان خود را از دست داده اند و این حالت را افرادى نظیر ((سید بن طاووس و محدث قمى )) نیز تاءیید کرده اند.
مردم فریاد مى زدند: واویلاه ! واثبوراه !... (82)
صـداى نـاله و گریه و شیون مردم ، گوش فلک را کر مى کرد. زنان به سر و صورت خـود مـى زدنـد و مـى گـفتند: یا ام المصائب ! یا زینب ! اى دختر على ! اى دختر فاطمه ! اى بـانـوى اسـلام ! جـگـرهـا برایت کباب شد. اى کوه صبر و استقامت ! اى زینب کبرى ! چقدر مصایب تو بزرگ و سنگین است ؟! یا زینب ! یا زینب ! ناگهان زنى با صداى بلند و با سوزى جانکاه شروع به قرائت اشعارى کرد که ترجمه آن چنین است :
((خـبـر دهـنـده اى مـرا از شـهـادت آقـایم آگاه کرد و از این خبر (غم انگیز) مرا متاءلم کرد و مریض نمود. پس اى چشمان من ! در ریختن اشک ، سخى باشید و پیاپى ببارید. به تعداد قـطـراتـى کـه از اشـک در اختیار دارید. براى آن کسى که (شهادتش ) عرش خدا را بلرزه درآورد (و بـه واسطه شهادت او اعضا) دیانت و مجد بریده شد. (اشک بریزید) بر پسر پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله و پسر وصى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله که از شهر و دیار دور شده است )). (83)
این شیر زن شاعره مسلمان ، بعد از قرائت اشعار خویش ، خطاب به بشیر بن جذلم گفت : اى آنـکـه این خبر بسیار غم انگیز را براى ما آوردى ! و اندوه ما را زیاد کردى ! و جراحات دلمان را که هنوز بهبود نیافته بود، بار دیگر مجروح نمودى ، تو کیستى ؟
او گـفـت : مـن ((بـشـیـر بـن جذلم )) هستم که از طرف سرورم على بن الحسین علیهماالسّلام ماءمور رسانیدن خبر شهادت حضرت سیدالشهدا حسین بن على علیهماالسّلام مى باشم . و امـام شـمـا عـلى بـن حـسـیـن عـلیـهـمـاالسـّلام م اکـنـون در فـلان مـحـل بـا اهـل بـیـت طـهـارت ، نـزول اجـلال نـمـوده اسـت . هـمـیـنـکـه اهـل مـدیـنـه از مـکـان فـرود آمدن کاروان آگاهى یافتند، دیگر به حرفهاى بشیر توجهى نـداشـتـنـد و مـانـنـد سـیـل بـه سـوى آن مـحـل بـه حـرکـت درآمـدنـد. آرى ، سـیـل ، گـویـى بشیر، ابر بود، یا رعد و برق ، یا صاعقه که باران و طوفان به راه انـداخـت ؛ طوفانى که مردم را مانند سیل به حرکت درآورد. نمى دانم چه بود؟ همین قدر مى دانـم کـه اشـک چـشـمـان مـردم مـدیـنـه را بـه گـونـه بـاران سـرازیـر کـرد و هـمـه را مـثـل سـیـل بـه جـانـب مـحـل کـاروان بـازمـانـدگـان خـانـدان طـهـارت ، بـه راه انداخت . نه ، سـیـل نبود، مسابقه بود، مسابقه عشق و ایمان ، مسابقه ... و در این مسابقه ، شرط سنّى و سـایـر شـرایـط مـوجـود در مـسـابـقـات ، مـراعـات نـمـى شـد. از کـودک نـوپـا، تـا پـیـر کـهـنـسـال ، دخـتر و پسر، زن و مرد، همه در این مسابقه شرکت کرده بودند. و همه ناله مى کردند و بر سر و صورت خود مى زدند و یا حسین مى کشیدند. و یا ام المصائب زینب ! بر زبان داشتند.
بشیر هم حرکت کرد. او سوار بر اسب بود و بقیه پیاده بودند. بشیر با شتاب به پیش تـاخـت . گـویـى مى خواهد این مسابقه را داورى کند، ولى نتوانست سواره به پیش برود؛ زیـرا مـردم ، راه حـرکـت را سد کرده بودند. به ناچار از اسب پیاده شد؛ زیرا امکان نداشت بـتـوانـد خـود را سـواره بـه خـیمگاه امام سجاد علیه السّلام برساند؛ چون مردم همه راه و اطراف جاده ها را پر کرده بودند. (84)
صـداى یـا حـسـین ! اى پسر فاطمه ! و یا ام المصائب زینب ! همه جا را فرا گرفته بود، حضرت سجاد علیه السّلام و حضرت زینب علیهاالسّلام به سوى جمعیّت آمدند.
سخن گفتن حضرت سجاد (ع ) براى مردم
مـردم مدینه گرداگرد حضرت زینب علیهاالسّلام و حضرت سجاد علیه السّلام حلقه زدند و با شیون و زارى ، به عرض تسلیت پرداختند. شدت گریه و ناله تابدان حد بود که مـدیـنـه در تـمـام طـول تـاریـخ خـود، هرگز چنان صحنه و منظره اى به خویش ندید، نه قـبـل از خـبـر شـهـادت حـسـیـن عـلیـه السـّلام و نـه بـعـد از آن . مـردم مـدیـنـه کـم و بـیـش قـبـل از این شنیده بودند که حسین علیه السّلام یارانش ‍ در کربلا به شهادت رسیده اند، بـه طـورى کـه قـبلاً نیز اشاره شد، کارگزاران بنى امیه مردم را دقیقا در جریان وقایع قـرار نـداده بودند. و اگر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام زن و فرزندان و کسان خود را در این مسافرت سرنوشت ساز به همراه نمى برد، با محیط خوف و وحشت و اضطرابى کـه کارگزاران بنى امیه در سراسر عالم اسلام ایجاد کرده بودند، چه کسى مى توانست پیام خون شیهدان را به سرزمینهاى اسلامى برساند؟ حقایق چنان قلب مى شد که حتى در مـهـد تـمـدن اسـلام ، ((مـکـه و مـدیـنه )) نیز، جریان قیام نجاتبخش حسینى علیه السّلام را وارونـه جـلوه مـى دادنـد. و هـرآنـچـه پـیـامبر اسلام به خاطرش تلاش کرده بود، همه به یـکـبـاره نـابـود مى شد و قیام پرثمر امام حسین علیه السّلام در عصر عاشوراى محرم 61 براى همیشه از خاطره ها محو مى شد.
امـا کـاروان شـاهـدان صـحـنه پیکار و پیام آوران خون شهیدان ، مردم عراق و شام و حجاز و بـالا خـره سـراسر جهان اسلام را در جریان وقایع کربلا قرار دادند تا درسى زندگى ساز براى همه جهان و تمام نسلها در طول تاریخ باشد.
دیدیم که قبل از ورود بشیر به مدینه ، گویى در سرزمین عراق و ماه محرم ، هیچ اتفاقى نـیـفـتاده است و هیچ حادثه اى رخ نداده و هیچ جنایتى به وقوع نپیوسته است ، ولى همینکه بشیر وارد مدینه شد، همه چیز عوض گردید؛ انقلابى عظیم بپا شد و مردم سراسیمه به سـوى بـازماندگان خاندان طهارت ، روى آوردند و به گریه و زارى پرداختند. و در این هـنـگـام ، کـاروان بـایـد بـه رسـالت خـویش ‍ عمل مى کرد، لذا امام سجاد علیه السّلام به وظـیـفـه ارشـادى خود عمل کرده ، بادست خویش ، مردم را به سکوت امر فرمود تا خط مشى آینده تاریخ را مشخص کند. همه به احترام حضرتش ‍ سکوت اختیار کردند.
آنگاه حضرت شروع به سخنرانى کرد و گفت :
((اَلْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمینَ، مالِکِ یَوْمِ الدّین ...؛
حـمـد خـداى را کـه پـروردگـار عـالمـیـن اسـت و مـالک روز جـزا و آفـریننده همه مخلوقات . خداوندى که از ادراک خردها دور است و (خود او بر همه چیز) نزدیک است . و رازهاى نهان را شاهد.
سـپـاس مـى گـذاریـم او را بـر گـرفـتـاریـهـا و سـخـتـیـهاى روزگار و داغهاى دردناک و گزندهاى غم انگیز و مصایب بزرگ و سنگین و اندوه آور و بلیّات دشوار.
اى مردم ! خداى را سپاس و شکر که ما را به وسیله مصیبتهاى بزرگ مورد آزمایش قرار داد! و شـکـاف بـزرگـى کـه در اسـلام ایـجـاد شـد و آن کشته شدن ابى عبداللّه الحسین علیه السـّلام و عترت اوست و اسیرى زنان و دختران خاندان آن جناب و اینکه سر مقدس او را بر فـراز نـیـزه هـا شهر به شهر و دیار به دیار گردانیدند. این فاجعه اى است که مانندى ندارد.
اى مـردم ! کـدامـیـک از مـردان شـمـا بـعـد از شهادت حسین علیه السّلام شادمان خواهد بود؟ و کـدامـیـن دل اسـت کـه بـه خـاطـر او غـمـگـین نشود؟ و یا کدامین دیده است که از ریختن اشک ، خوددارى کند؟ در صورتى که آسمانها بر شهادت پدرم حسین علیه السّلام گریه کردند و دریـاهـا نـیـز بـا امواج خویش بر او گریستند و ارکان آسمان و زمین ، فریادشان بلند شـد. و شـاخـه هـاى درخـتـان و مـاهـیـان دریـاهـا و مـلائکـه مـقـرب و تـمـامـى اهل آسمانها از این مصیبت ، به خروش آمدند و عزادارى نمودند.
اى مـردم مـدیـنـه ! کـدامـیـن قـلب ، و کـدام دل اسـت کـه از قـتـل حـسـیـن عـلیه السّلام تاءثر نشود؟ و کدام گوش شنواست که طاقت شنیدن این شکاف بزرگى را که در اسلام ایجاد شده ، داشته باشد؟
اى مردم ! ما را پراکنده کردند و شهر به شهر گردانیدند و از شهر و دیارمان دور کردند ... آنان بى هیچ جرم و گناهى و یا ارتکاب به کارى ناپسند و تغییر در دین اسلام ، این همه ظلم را نسبت به ما روا داشتند؛ ظلمى که بر ما رفت ، از گذشتگان خود هم (داستانهایى شـبـیـه آن ) نـشـنـیـده ایـم . به خدا سوگند! اگر پیامبر به جاى اینکه سفارش ما را به ایـشـان کـرد، آنـان را به کشتار ما فرمان مى داد، بیش از آنچه (از ظلم و بیداد) در مورد ما روا داشـتند، نمى توانستند کارى انجام دهند. (زیرا آنان هرچه از دستشان برآمد، از جور و سـتـم نـسـبـت بـه مـا کـوتـاهـى نـکـردنـد) اِنّ ا للّهِِ وَاِنّ ا اِلَیـْهِ ر اجـِعـُونَ، مـا از خدا هستیم و بازگشتمان نیز به سوى اوست . چه بزرگ و دردناک و سخت و مؤ لم و سوزنده و تلخ و دشـوار اسـت ، ایـن مـصـیبتى که ما بدان آزمایش شدیم !! و خداوند به حساب این همه ظلم و ستمى که در حق ما روا داشته اند خواهد رسید؛ زیرا قدرتمند و گیرنده انتقام ، فقط اوست )). (85)
وقـتـى سـخـنـان امـام سـجـاد عـلیـه السـّلام بـدیـنجا رسید، شخصى به نام ((صوهان بن صـعـصـعة بن صوهان )) ـ که مردى زمینگیر بود ـ به زحمت از جاى برخاست و شروع به عذرخواهى نمود و گفت : اى پسر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ! من مردى از کار افتاده و زمـیـنگیر بودم ، لذا نتوانستم شما را یارى کنم و به مدد شما برخیزم . حضرت فرمود: خدا تو را رحمت کند، تو معذور هستى . (86)
آنگاه کاروانِ رسانندگان پیام قیام خونین کربلا، در میان صداى ناله و شیون مردم مدینه ، راهـى شـهـر شـد. هـرکـس به سوى خانه خود مى نگریست ولى چه خانه اى ، اکثر مردان بـنـى هـاشـم شـهـیـد شـده بودند. گویى خانه ها از گمشدگان سراغ مى گیرند و غمى سنگین بر خانه هاى شهدا حکومت مى کرد مدینه با همه مردمش ، به سوک نشست .
همینکه اهل بیت طهارت علیهم السّلام وارد شهر مدینه شدند، وقتى نظر آنان به مرقد مطهر پـیـامـبر گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله افتاد به ناگاه فریادبرکشیدند:واه جداه ! واه مـحـمـداه ! یـا رسـول اللّه ! نـور دیـدگـانـت حـسین علیه السّلام را با لب تشنه شهید کـردنـد، مـا اهـل بیت تو را به گونه اسیران رومى ، شهر به شهر همراه سرهاى شهیدان گردانیدند. با شنیدن فریاد اهل بیت علیهم السّلام مردم مدینه بار دیگر به خروش آمدند و صـداى گـریه و ناله آنان تمام شهر را پر کرد. گویى کاروان پیام خون شهیدان مى دانـد که چگونه و به چه شکلى باید رسالت خود را انجام دهد و در هر موقعیتى وظیفه آن چـیـسـت . و از هر فرصتى به بهترین وجه در رسانیدن پیام خویش استفاده مى کند، همه و هـمـه ، چـه افـراد قـافـله تـازه از راه رسـیـده ، چـه مـردم مـدیـنـه و چـه بـازمـانـدگـان اهـل بـیـت کـه در مـدیـنـه بـجـا مـانـده بـودنـد و اکـنـون هـمـراه سـایـر مـردم شـهـر، بـه اسـتـقـبـال رفـتـه بـودنـد، به سوى مرقد مطهر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رهسپار شـدنـد، در آنـجـا زیـنـب کـبـرى عـلیـهـاالسـّلام هـمـیـنـکـه بـه درب مـسـجـد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رسید حلقه درب را گرفته ، ندا در داد:
((ی ا جَدّ اهُ! اِنّى ناعِیَةٌ اِلَیْکَ اَخِى الْحُسَیْنَ عَلَیْهِ السَّلا مُ؛
یعنى : اى جد بزرگوار! من خبر شهادت حسین علیه السّلام را براى تو آورده ام )).
آرى ، زینب با همین کلماتِ به ظاهر ساده ، آنچنان تحولى و آنچنان انقلابى در مردم مدینه ایجاد کرد که دیگر مدینه هرگز آرام نگرفت ، چندین روز پیاپى از تمام خانه هاى مدینه صـداى گریه و زارى به گوش مى رسید و پس از آن نیز، دیرى نگذشت که مردم مدینه و کوفه و بعضى مکانهاى دیگر، علیه حکومت یزید قیام کردند.
در عـراق ، (( سـلیـمـان بـن صـرد)) (87) نهضت توّابین را رهبرى کرد. و به دنـبـال او، ((مختار بن ابوعبید ثقفى )) (88) و ((ابراهیم بن مالک اشتر نخعى )) (89) و یارانش ، تمامى جنایتکاران صحراى کربلا را به کیفر رسانیدند. در مـدیـنـه اگرچه قیام مردم در ((حرّه )) (90) سخت سرکوب شد، ولى همه از خواب غفلت بیدار شدند.
بـا یـارى خـداونـد مـنّان ، در مباحث آینده خواهیم دید که اثرات خون شهیدان کربلا و خطبه هـاى زیـنـب کـبرى علیهاالسّلام و دیگر افراد اهل بیت ، چگونه ظاهر شد و براى همیشه چه تاءثیرى در عالم از خود به جاى نهاد.
محل دفن حضرت زینب (س )
هـمـان طـور کـه در تـاریـخ تـولد حـضـرت زیـنـب عـلیـهـاالسـّلام هـم در روز و هـم در سـال تـولد، بـیـن تـاریـخ ‌نـویـسان اختلاف نظر دیده مى شود، در مورد تاریخ وفات و محل دفن پیکر مطهر آن جناب نیز اختلاف ، وجود دارد.
البـتـه بـدان گـونه که در مورد سال تولد وى از روى قراین ، زمان نزدیک به حقیقت را مـى تـوان حـدس زد، در تـاریـخ وفـات آن بـزرگـوار مـى تـوان یـقـیـن حـاصـل کرد که تا یک سال بعد از واقعه کربلا زنده بوده ؛ چون در اکثر تواریخ ، به ایـن مـطـلب بـه اَشـکـال مـخـتـلف اشـاره رفـتـه اسـت ، ولى در مـورد مـحـل دفـن آن بـزرگـوار، بـه سـادگـى نـمـى تـوان اظـهـار نـظـر کـرد. روى هـمـیـن اصـل ، شـانـزده سـال پـیـش که این کتاب را نوشتم و نخستین بار در ((روزنامه زن روز)) مـنـشـتـر شد و بعد به همت دفتر انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قـم مکرر چاپ و منتشر گـردیـد، در مـورد مـحـل دفـن حـضرت زینب ، سکوت اختیار کردم ؛ زیرا نمى خواستم خداى نـخـواسـتـه چـیـزى بـنـویـسـم کـه درسـت نـبـاشـد. از آن تـاریـخ بـه بـعـد، هـمـیـشه به دنبال این گمشده در فحص و تفحص بوده ام ، لذا سه بار به ((سوریه )) سفر کرده ام و بـارهـا در ((زیـنـبـیـه ))، هـفت کیلومترى دمشق ، به امید آنکه همانجا مزار اطهرش باشد، به زیـارت پـرداخـتـه ام . در سفرهایى هم که سعادت زیارت حج نصیبم شده ، سالهایى که رفـتـن به قبرستان بقیع آزاد بود، تا آنجا که مقدورم بوده ، نسبت به قبور موجود در آن مـکـان مـقـدس نـیـز جستجو کرده ام ، متاءسفانه ردپایى از مرقد زینب علیهاالسّلام نیافتم . اکـنـون کـه در کـتـاب مـوجود، قرار شد تجدید نظرى کنم ، لازم مى دانم در مورد مکان دفن حضرتش ، اظهار نظرى کرده باشم .

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اسرا در مجلس ابن زیاد

همه از خواب غفلت بیدار شده بودند، چیزى نمانده بود که انقلابى عظیم به وجود آید و کـوفـه را از لوث طرفداران آل سفیان پاک کنند. به ابن زیاد خبر داده شد که اگر چاره اى نـیندیشى ، بیدرنگ شیعیان و پیروان على علیه السّلام قیام خواهند کرد و همه هواداران یـزیـد را از دم شـمشیر خواهند گذراند. مردم سرها و اسرا را شناخته اند. زینب کبرى دختر عـلى عـلیـه السّلام به گونه پدرش لب به سخن گشوده و با خطبه اى آتشین ، مردم را مـخـاطب قرار داده است . تاءثیر کلامش تا بدان پایه است که عنقریب مردم خواهند شورید، هـمـه مـردم غضبناک و خشمگین شده اند، از فرط تنفر، علنا به تو و یزید فحش مى دهند و کـشـندگان حسین علیه السّلام را لعنت مى کنند. زینب چونان پدرش على علیه السّلام سخن مـى گـویـد و کـلامـش بـه قـدرى مـردم را تـهـییج کرده و تحریک نموده که مستعد انقلابى بـزرگ شـده انـد و زمـیـنـه شـورش ‍ مـهـیـّا شده است ، هرطور هست باید زینب را ساکت کرد وگرنه لحظاتى دیگر، مردم بر ضد تو و حکومت یزید بپا خواهند خاست .
عـبـیـداللّه ، سـراسـیـمـه گـفـت : سـر حـسـیـن عـلیـه السـّلام را در مـقـابـل زیـنـب قـرار دهید، باشد که چون روى برادر راببیند آرام شود. او درست فکر کرده بـود، زیـنـب کـبـرى از عاشورا تا کنون برادر ارجمندش را ندیده بود، همینکه دیده او به چهره نورانى برادر در بالاى نیزه افتاد، سکوت اختیار کرد وچنان غرق تماشاى آن شمس تابناک هدایت شد که به بکلّى رشته کلام را قطع کرد و خطاب به سر مطهر، فرمود:
((اى ماه یکشبه زینب !
چه زود غروب کردى !
هیچ گمان نمى کردم بدین حالت تو را بر بالاى نى مشاهده کنم )).

در ایـنجا طبق نوشته برخى از نگارندگان ، سر زینب کبرى علیهاالسّلام بى اختیار به گوشه محمل خورد، به نحوى که خون از آن جارى شد. (38)
شاید دلیل اینکه وى سر برادر را به ماه یکشبه تشبیه مى کند این باشد که همه مردم او را به یکدیگر نشان مى دادند. به هرحال ، این خطبه ناتمام زینب کبرى علیهاالسّلام مردم کـوفـه را مـنـقـلب کـرد و یـک حـرکـت فکرى را در آنان ایجاد کرد. اگرچه سربازان ، با ضرب و شتم و تهدید، به پراکنده کردن مردم پرداختند و سعى کردند با عجله ، اسرا را بـه فرماندارى کوفه وارد کنند، ولى به دنبال سکوت حضرت زینب علیهاالسّلام افراد دیـگـرى از اهـل بیت از جمله فاطمه دختر امام حسین علیه السّلام و ام کلثوم ؛ زینب صغرى و حضرت سجاد علیه السّلام نیز سخنرانیهاى مهیّجى ایراد کردند.
فـاطمه دختر امام حسین علیه السّلام که همسر پسرعموى خود (( حسن بن حسن )) معروف به ((حسن مثنى )) بود (39) و تاریخ ، او را به نام عالمه اى زاهده و پرهیزگار، یـاد کـرده اسـت ، در خـطبه خویش چنین فرمود:((بعد از حمد بى پایان و ثناى بى حد بر ذات بـارى و شـهـادت بر وحدانیت خداوند تبارک و تعالى و شهادت بر اینکه محمد صلّى اللّه عـلیه و آله بنده و فرستاده خداست ، درود بر محمد صلّى اللّه علیه و آله و خاندانش باد و شهادت مى دهم که فرزند پیامبر خدا، بى هیچ جرم و گناهى با لب تشنه در کنار فرات ، سر بریده شد. خداوندا! به تو پناه مى آورم از اینکه بر تو دروغى ببندم و یا اینکه به تو خلافى عرض کنم )). (40)
وى بعد از مناجاتى با خداى خویش ، خطاب به مردم کوفه چنین فرمود:
((اما بعد: اى مردم کوفه ! اى نیرنگبازان فریبکار! بدانید که خداوند تبارک و تعالى ما را به وسیله شما و شما را به وسیله ما مورد آزمایش قرار داد، آزمایش ما نیکو بود، خداوند ما را مورد لطف خود قرار داد، ولى شما مخزن علم و حکمت و حجت خدا در زمین را به ناحق شهید کـردیـد. خـداوند بزرگ به وسیله پیامبرش محمد صلّى اللّه علیه و آله خاندان ما را مورد لطف خویش قرار داد و بر بسیارى از خلق خویش برترى داد،ولى شما مردم ناسپاس ،ما را تـکـذیـب کـردیـد و کـافـرشـدیـد و خـون مـا را بـه نـاحـق ریـخـتـیـدو اموال ما را به غارت بردید.پنداریدکه ماازاولادغیرمسلمان بودیم .
شما جدم على علیه السّلام را چندى پیش شهید کردید و دیروز پدرم حسین علیه السّلام را شهید نمودید، اکنون خون ما از دستهاى شما جارى است و این به جهت کینه دیرینه اى بود که از ما به دل داشتید، حال چشمتان روشن و دلتان شاد شد. شما بر خداوند مکر ورزیدید ولى خداوند از بهترین مکّاران است . خداوند شما را به کیفر خواهد رسانید، منتظر عذاب خدا باشید. خداوند شما را به جان یکدیگر خواهد انداخت به واسطه اینکه خون ما را ریختید و اموال ما را به یغما بردید.
تـاءسـف خـوردن بـر آنـچه از شما فوت شد بى ثمر است و شادمانى شما نیز بر آنچه پـیـش آمـد بى حاصل است . خداوند هیچ خرامان فخر کننده اى را دوست نمى دارد. دستهایتان بریده باد! منتظر عذاب خدا باشید. در این دنیا بجان هم خواهید افتاد و در عذاب آخرت نیز جاویدان خواهید بود لعنت خدا بر ستمگران باد! اى مردم کوفه ! واى بر شما! آیا دانستید کـه بـا کـدام دسـت مـا را زدیـد و بـا کـدامـیـن پـا بـه سـوى مـا آمـدیـد و چـگـونـه بـه قـتـال مـا شـتـافـتید؟! به خدا سوگند! که دلى بى رحم و جگرى سخت دارید، خداوند بر دل و گوش و چشم شما مهر نهاده و شیطان ، اعمال زشت شما را در نظرتان زیبا جلوه داده و بر چشم شما پرده کشیده است و راه هدایت را تشخیص نمى دهید.
اى اهـل کـوفه ! دست شما بریده باد! چقدر خون خاندان رسالت به گردن شماست ! شما چـه نـیـرنـگـهـا کـه نـسبت به برادر پیامبر على بن ابیطالب ، جدم و فرزندان و خاندان طاهرین وى ـ که اخیار و نیکانند ـ انجام دادید)). (41)
سـخـنـان دخـتـر حـسـیـن عـلیـه السـّلام هـمـچنان ادامه داشت که کوفیان گفتند: اى دختر پسر پـیـغمبر! بس است که دل ما را سوزاندى و آتش بر نهاد ما زدى . در این هنگام ، ((ام کلثوم )) زینب صغرى رشته سخن را به دست گرفت و گفت :
((زشـت بـاد روى شـمـا! چـرا حـسـیـن را یـارى نـکـردیـد و او را شـهـیـد نـمـودیـد؟! چـرا امـوال ما را غارت کردید و ما را اسیر نمودید؟! چرا خونهاى پاک را به زمین ریختید؟! شما بسیار بى رحم هستید، کسى را کشتید که بعد از پیغمبر، بهترین مردان روزگار بود)).
در پـایـان سـخـن ، زیـنـب صـغـرى عـلیـهـاالسـّلام بـه خـوانـدن ابـیـاتـى توسل جست و مردم زار زار مى گریستند (42) که ناگهان حضرت سجاد علیه السّلام خطاب به مردم فرمود: ساکت شوید، بلافاصله سکوت ، همه جا را فرا گرفت و حضرت چنین آغاز سخن کرد:
((سـپـاس خداى را و درود بر پیامبر و خاندانش باد! اى مردم کوفه ! هرکس مرا مى شناسد کـه مـى شـنـاسـد و هـر کـس کـه مـرا نـمى شناسد بداند که من ((على بن حسین بن على بن ابیطالبم )) من پسر همان کسى هستم که در کنار فرات بى هیچ جرمى و جنایتى سرش را بـریـدنـد و امـوالش را غـارت کـردند و زن و فرزندش را اسیر نمودند. من پسر آن کسى هستم که با شکنجه شهید شد و این افتخار ما را کافى است .
اى مـردم ! شـمـا را بـه خـدا سوگند! مگر این شما نبودید که به پدرم نامه نوشتید و از روى مـکـر و نـیرنگ با وى پیمان بستید و سپس او را کشتید. مرگ بر شما باد که توشه بدى براى آخرت خود فراهم آورده اید!
با کدامین دیده به پیامبر خدا خواهید نگریست ؟ اگر به شما بگوید که شما فرزند مرا کشتید و حرمتم را نگاه نداشتید و امت من نیستید)).
سـخـن حـضرت که بدینجا رسید، کوفیان با صداى بلند به گریه پرداختند. آن جناب فـرمـود:((خـداونـد بـیـامـرزد کسى را که اندرز و سفارش مرا در مورد خداوند و پیامبرش و خـانـدان پـیـامـبـر او قـبـول کـند؛ زیرا ما روشمان روش پیامبر است ))، که ناگاه کوفیان فریاد کشیدند ما همه با تو هستیم .
ولى در پـاسـخ آنـان حـضـرت سـجـاد عـلیـه السـّلام فـرمـود:((هیهات ! هیهات ! اى مکاران نیرنگباز پرفریب ! آیا مى خواهید با من همان کنید که با پدرانم کردید. هرگز! به خدا سوگند! که هنوز جراحت ما سرباز نکرده و التیام نیافته است . پدرم دیروز شهید شد و زن و فرزندش اسیر گشتند. آن مصیبت بزرگ ، فراموش شدنى نیست . تمام وجودم متاءلم اسـت . جـانـم فـداى شـهیدى باد که در کنار فرات به شهادت رسید کیفر قاتلان او آتش دوزخ است )). (43)
و بـه هـمـیـنـجا امام زین العابدین علیه السّلام کلام خود را پایان داد، اما این سخنرانیهاى مـهـیّج ، کار خود را نمود و یک جریان فکرى ایجاد کرد و موجى توفنده به وجود آورد که سـالهـاى سـال ، اثـر آن پایدار بود و از آن تاریخ به بعد، کوفه هرگز آرام نگرفت تا بالا خره تمام قاتلین و جنایتکاران میدان کربلا، مکافات دنیایى خود را دیدند.
کـوفـه چـگـونه مى توانست آرام بگیرد و از لوث جنایتى که اتفاق افتاده پاک گردد در حـالى کـه هـمـه با چشمهاى شگفت زده خود، دیدند و با گوش خود شنیدند که سر بریده حسین علیه السّلام در بالاى نیزه قرآن مى خواند و با صوتى آسمانى فریاد مى زد:
(اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْح ابَ الْکَهْفِ وَالرَّقیمِ ک انُوا مِنْ ای اتِن ا عَجَبا ). (44)
و در حـقـیقت ، با طنین این صداى روحبخش حسین علیه السّلام نداى پیروزى خود را به مردم کوفه و سراسر جهان ، اعلام کرد. (45)
اسرا در مجلس ابن زیاد
بـالا خـره اسـرا را وارد مجلس ابن زیاد کردند پسر مرجانه سرمست از غرور فتح مجازى ، پیوسته با چوب دستى بر لب و دندان و سر مطهر حسین علیه السّلام مى زد که یکى از حـضـّار، بـه قـولى ((زیـد بن ارقم )) به شدت اعتراض کرد و از مجلس خارج شد. (46)
زینب کبرى علیهاالسّلام به طور ناشناس وارد مجلس ابن زیاد شد و در گوشه اى نشست ، پـسـر مـرجـانـه پـرسـید: این زن کیست ؟ گفتند: او ((زینب )) دختر على علیه السّلام است . عـبـیـداللّه گفت : شکر خداى را که شما را رسوا کرد و دروغگوییهاى شما را آشکار نمود!! که ناگهان دختر على علیه السّلام ون شیرى زخم خورده به خروش ‍ آمده ، فرمود:
((اِنَّم ا یَفْتَضِحُ الْف اسِقُ وَیَکْذِبُ الْف اجِرُ وَهُوَ غَیْرُن ا؛
یعنى : فاسق ، رسوا مى شود و فاجر، دروغ مى گوید و آنان غیر از ما هستند)).
پسر مرجانه گفت : چگونه دیدى آنچه خداوند با برادرت نمود؟
زینب علیهاالسّلام فرمود:
((جز نیکى ، چیزى ندیدم ؛
زیرا خداوند بر آل پیغمبر، شهادت را مقرر کرده و ایشان به سوى خوابگاه همیشگى خود شتافتند.
ولى به همین زودى خداوند تو و ایشان را با هم براى حساب جمع مى کند،
در آن هنگام ، بنگر که رستگارى از آن کیست ؟
اى پسر مرجانه ! مادرت به عزایت بنشیند)).

ایـنـجـا بـود کـه ابـن زیـاد از فـرط غـضـب ، دیـوانـه وار تـصـمـیـم بـه قتل زینب گرفت ، ولى او را منصرف کردند. (47)
بـعـد از ایـنکه ابن زیاد را از کشتن حضرت زینب علیهاالسّلام منصرف کردند، او خشمگین و غضبناک گفت : خداى را شکر که دل مرا با کشتن حسین آرام کرد و به مراد خود رسیدم !!
در اینجا زینب علیهاالسّلام مجددا به سخن آمد و گفت :
((اگـر شـفـاى دل تـو در ایـن اسـت البـتـه بـه مـراد دل خود رسیده اى )).
ابن زیاد گفت : سخنان زینب نیز مانند کلام پدرش على علیه السّلام مسجع است .
زینب کبرى فرمود:((زن را با سجع و قافیه کارى نیست )).
پس از آن ، ابن زیاد حضرت امام زین العابدین علیه السّلام را در مجلس دید و پرسید این جوان کیست ؟ گفتند:((على بن حسین )) است . پسر زیاد گفت : مگر خدا على بن حسین را نکشت ؟ امـام زیـن العـابـدین علیه السّلام رمود:((مرا برادرى بود که او را نیز على بن حسین مى نامیدند و مردم او را کشتند))
پسر زیاد گفت : بلکه خداوند او را کشت .
امـام سـجـاد آیـه 43 از سـوره زمر را قرائت کرد و گفت :((خداوند هنگام مرگ ، نفسها را مى میراند...)).
ابـن زیـاد گـفـت : در حـضـور مـن ، حـاضـر جـوابـى مى کنى ؟ دستور مى دهم تو را گردن بـزنـند. با شنیدن این سخن ، حضرت زینب علیهاالسّلام شتابزده فرمود:((اى پسر زیاد! دیـگـر تـو کـسـى از مـا بـاقـى نـگـذاشـتـى ، پـس حـکـم قتل مرا نیز صادر کن )).
امـام زیـن العـابدین علیه السّلام عمه خویش را به آرامش دعوت کرد و خطاب به ابن زیاد فرمود:
((آیا مرا به کشتن تهدید مى کنى ؟
مگر نمى دانى که کشته شدن عادت ماست و بزرگوارى ما در شهادت ماست ؟)). (48)

بـعـد از ایـن گـفـتـگـو، ابـن زیـاد دسـتـور داد اسرا را در خانه اى جنب مسجد جا دادند و خود بـرخـاسـت و بـه مـسـجد رفت و خطاب به مردم کوفه که در آنجا گرد آمده بودند، گفت : شکر خداى را که حق را آشکار نمود و امیرالمؤ منین یزید! و گروهش را یارى کرد و دروغگو را با پیروانش به قتل رسانید!!
هـمـیـنـکـه سـخن ابن زیاد بدینجا رسید، ((عبداللّه عفیف )) از بین جمعیّت با ناراحتى و خشم فریاد زد:
((اى پسر مرجانه !
آیـا کـار تـو بـه ایـن درجـه بـالا گـرفـتـه کـه فـرزنـد رسول خدا را شهید کنى و بدو ناسزا گویى !
اى دشمن خدا و پیغمبر!
دروغـگـو تـو و پـدرت هـستید و آن کسى که تو را امیر کرده خود و پدرش دروغگو است )). (49)

بـلى آثـار بـه ثـمـر رسـیدن قیام امام حسین علیه السّلام رفته رفته آشکار مى شد و در گـوشـه و کـنـار، بـه اَشـکـال مـخـتـلف نـسبت به یزید و یزیدیان ، اعتراض صورت مى گـرفـت ، و گـاه ایـن اعـتـراضـات بـدون بـه زبـان آوردن حـتـى یـک کـلمـه بـلکـه بـا عـمـل انـجـام مـى شـد از آن جمله است اقدام طایفه ((بنى اسد)) در روز دوازدهم ، شب سیزدهم محرم جهت به خاک سپردن اجساد شریف شهداى کربلا.
وقـتـى انـسـان ، اوضـاع و احـوال آن روز را مـورد بـررسـى و مـطـالعـه و تـجـزیـه و تحلیل قرار دهد و درست در جزئیات حوادث آن روزگار دقت کند، خواهد دید که طایفه بنى اسـد بـا دسـت زدن بـه کـار دفن شهدا، عملاً نسبت به جنایات بنى امیه اعتراض نمودند و طـرفدارى خویش را از امام حسین علیه السّلام و قیام نجات دهنده او اعلام کردند. بنى اسد، با اقدام به دفن اجساد مطهر پاکبازان راه حق ، پرچم مخالفت خویش را بر ضد یزید بپا داشـتـنـد و بـه هـمـه فـهـمـانـیدند که اگرچه حسین علیه السّلام و یارانش شهید شده اند، راهشان را دنبال خواهیم کرد و هدف حسین علیه السّلام هرگز نابود نخواهد شد و بر مسلمین است که راه او را ادامه دهند.
و در هـمـان هـنـگام که بنى اسد در سرزمین کربلا اقدام به دفن پیکرهاى پاک حسین علیه السّلام و یاران شریفش نمودند، بسیارى از مردم کوفه نیز به عناوین مختلف ، نسبت به آنـچـه در کـربـلا اتفاق افتاده بود، اعتراض مى کردند. بارزترین نمونه این اعتراض ، اقـدام شـجـاعـانـه ((عبداللّه عفیف )) بود، مرد نابینایى که دوچشم خود را هنگام جهاد در جنگ جـمـل و صـفـیـن از دسـت داده بـود و اکـنون با وجود نداشتن چشم ، با صداى بلند در نهایت عـصـبـانـیـت نـسـبـت بـه اعمال کارگزاران بنى امیه ، اعتراض مى کرد و بر ((عبیداللّه بن زیاد)) پرخاش مى نمود و خطاب به مردم فریاد مى زد:
((اى مـسلمانان ! قیام کنید، بپا خیزید، انتقام خون حسین علیه السّلام را از این ملعونان پست فطرت و دور از انسانیت بگیرید، بر طرفداران بنى سفیان شورش کنید)).
((عـبـداللّه عـفـیـف )) بـا چـنان لحنى فریاد مى کشید که ابن زیاد ناچار، در نهایت ترس و اضـطـراب از مـنـبـر بـه زیـر آمـد و بـانگ مى زد: ماءمورین انتظامى ! عبداللّه را بگیرید، دستگیرش کنید، امانش ‍ ندهید، زود، زود او را بگیرید.
عـده اى مـزدور بـه سـوى ((عـبـداللّه )) حـرکـت کـردنـد، ولى قـبـل از آنـکـه مـوفق به دستگیرى او شوند، طرفداران خاندان على علیه السّلام وى را از چنگال خونریزان کوفه و پیروان یزید نجات دادند و در محلى مخفى کردند.
ولى شـب هـنـگام ، مزدوران بنى امیه جهت دستگیرى او اقدام کردند، اما عبداللّه عفیف ، آن مرد شیعه مذهب متقى ، زاهد و پرهیزگار با همراهى گروهى از شیعیان کوفه مسلحانه قیام کرد و بـه خـونـخـواهـى شـهداى کربلا برخاست ، او و افرادش در آن شب چنان کار را بر ابن زیـاد تـنـگ کـردنـد کـه چـیزى نمانده بود تا کوفه را از لوث طرفداران بنى امیه پاک کنند. دخترش ((ام عامر)) نیز با رشادت بى نظیرى پدر نابیناى خویش را در حمله و نبرد، راهنمایى مى کرد. (50)
سـرانـجـام عـبـداللّه عـفیف و جمعى از اطرافیانش ، پس از ابراز شهامت و شجاعت و دلاورى ، شـربـت شـهادت نوشیدند. اما طرفداران بنى امیه دریافتند که شیعیان خاندان على علیه السّلام راه حسین علیه السّلام را ادامه خواهند داد و هیچیک از جنایتکاران ، نخواهند توانست از انتقام ، مصون باشند.
عبیداللّه بن زیاد بعد از اینکه با اعتراض عبداللّه عفیف رو به رو شد، بلافاصله دستور داد سر مطهر حضرت امام حسین علیه السّلام را بالاى نیزه کرده و جهت مرعوب کردن مردم ، در کـوچـه هاى کوفه بگردانند، ولى در همین قضیّه بود که سر مطهر بالاى نى ، شروع بـه خـوانـدن قـرآن نـمود و جنایتکاران اموى را بیشتر از گذشته رسوا نمود. (51)
اسـراى اهـل بیت ، همچنان در کوفه زندانى بودند تا اینکه یزید در پاسخ گزارش ابن زیـاد نـسـبت به شهادت امام حسین علیه السّلام دستور داد اسرا را به شام روانه کنند، لذا ابـن زیـاد اسـراى اهـل بیت را همراه سپاهى به سرکردگى شمر بن ذى الجوشن به سوى دمـشق فرستاد و آن جنایتکار ملعون نیز غل و زنجیر بر گردن امام سجاد علیه السّلام نهاد و در نـهـایـت قساوت و سنگدلى ، اسرا را به ((دمشق )) مرکز شام (سوریه ) برد، مسیرى را کـه کـاروان کـربـلا طـى کـرد تـا بـه دمـشـق رسـیـد، بـه قـرار ذیل بود.
کـناره فرات ، تکریت ، موصل ، حلب ، معرة النعمان ، حماة ، حمص ، بعلبک ، دمشق ،البته منازل دیگرى هم مثل ((دیر راهب عسقلان ))نیز همین مسیر بوده است .
در مـسـیـر حـرکـت ، اغـلب اتـفـاق افـتـاد کـه مـردم ، سـرهـاى شـهـدا و اسـراى اهـل بـیـت را شـنـاختند و نسبت به جنایتکاران اموى با تنفر و خشونت رفتار کردند، حتى در پـاره اى از مـنـازل ، لشـگـریـان یـزیـد را اصـولاً بـه داخـل شـهـر راه نـدادنـد و بـا دشنام بر بنى امیه ، آنان را راندند و یا کار به زد و خورد کشیده شد.
آنـچـه از هـمـه مـهـمتر است اینکه : اتفاقات عجیب و غریبى نیز رخ داد که خارج از معیارهاى طـبیعى و میزانهاى عادى است و راوى این حوادث ، غالبا خودِ جنایتکاران بودند؛ نظیر ظاهر شـدن دسـتى و نوشتن شعارى با خون بر دیوار و یا سخن گفتن سر مطهر امام حسین علیه السّلام و تلاوت قرآن آن جناب و جریانات ((دیر راهب )).
امـا قـبـل از ذکـر اتـفـاقـات دیـر راهـب ، بـهـتر است ابتدا شواهد آن را ذکر کرده و سپس به نقل آن قضیه بپردازیم .
در مـوزه ((لور)) پـاریس پرده سیاه قلمى موجود است که بر کرباس ‍ ترسیم شده و به طـورى کـه قـرائن نـشـان مـى دهـد، بـیـش از هـزار و سـیـصـد سـال از تـرسـیـم آن مـى گذرد. و گفته مى شود یک راهب نصرانى (مسیحى ) آن را از سر مطهر امام حسین علیه السّلام بر تابلو کشیده است ، این پرده را فرانسوى ها از آلمانى ها حدود سى هزار لیره خریدارى کرده اند.
ضمنا گفته مى شود که آلمانى ها قبلاً آن را از خاندان همان راهب خریده اند اتفاقا شواهد و قـرایـنى در سیاه قلم مذکور موجود است که انتساب آن را به امام حسین علیه السّلام تقویت مـى کـنـد، از جمله اثر سنگ ((ابوالحنوق )) بر پیشانى و تیر ابن اشعث به گوشه چشم راست و زیادى گوشت حلقوم که نشانه بریده شدن سر مطهر از قفاست . همچنین وجود عکس سرنیزه در زیر گردن که قسمتى از سرنیزه در گوشت گلوى آن جناب فرو رفته است . (ضـمـنـا بـایـد عـرض شـود کـه کپیه اى از آن پرده در اختیار این جانب است که به وسیله مرحوم ((آیتى )) به ایران آورده شده است ) (52)
امـا قـضـیـه دیـر راهـب ، بـدیـن قـرار اسـت کـه : سـپـاهـیـان یـزیـد در یـکـى از منازل ، نزدیک دیر راهبى فرود آمدند و سر امام حسین علیه السّلام را بر نیزه نصب کرده ، بـر دیـوار دیـر تـکـیـه دادنـد، در نـیـمـه شـب ، راهـب ، نـورى از محل سر مشاهده کرد که روشنى مخصوصى از آن به چشم مى خورد. راهب از دیر سر بیرون آورد و به سپاهیان گفت شما کیستید؟ گفتند: سپاهیان یزید.
راهب پرسید این سر کیست ؟
گفتند: سر حسین بن على .
پرسید مادرش کیست ؟
گفتند: فاطمه دختر پیامبراسلام .
گفت پیامبر خودتان ؟
گفتند، آرى .
گفت چه بد مردمى هستید! به درستى که علماى ما راست گفته اند که هر وقت این مرد کشته شـود، از آسـمـان خـون خـواهـد بـاریـد و ایـن نـیـسـت جـز در قـتـل پیامبرى و یا وصى پیامبرى . آنگاه راهب گفت : من ده هزار دینار مى دهم تا این سر را ساعتى در اختیار من قرار دهید، پس از آن او تمام موجودى خود را که ده هزار دینار بود، به آنان داد و سر مطهر را براى ساعتى مهمان کرد و آن را با گلاب و عطر شستشو داد و تمام مدت را با او سخن گفت و گریست . راهب خطاب به مهمان عزیز خویش گفت : اى سر مطهر! جز خود چیزى ندارم که تسلیم تو کنم ، گواهى مى دهم که خدایى جز خداى یگانه نیست و جـد تـو مـحـمد صلّى اللّه علیه و آله فرستاده خداست . راهب در آن مدت ، تصویرى از سر مـطـهر نیز تهیه کرد و بعد از آنکه سر را پس داد تا پایان عمر، مسلمان بود و مسلمان از دنیا رفت . (53)
بـه هـرحـال ، سـرانـجـام در مـیان جشن و سرور یزید و یزیدیان ، سرهاى شهدا و اسراى خـانـدان عـصـمـت را وارد دمـشـق کـردنـد. زنـان و بـازمـانـدگـان اهـل بـیـت را در حالى که به ریسمان بسته بودند وارد مجلس یزید کردند. حضرت سجاد علیه السّلام رو به یزید کرده ، فرمود:((اى یزید! تو را به خدا قسم ! چه مى اندیشى در مورد پیامبر خدا اگر ما را بدین صورت مشاهده کند؟)).
بعد از فرمایش آن جناب ، یزید دستور داد غل و زنجیر و ریسمان از اسرا بردارند. آنگاه سـر مـطـهـر امـام حـسـیـن عـلیـه السّلام را در برابر یزید نهادند، چون نگاه حضرت زینب علیهاالسّلام بر سر بریده برادر افتاد، با صدایى که همه اطرافیان و مجلسیان یزید را به گریه انداخت فریاد کشید:
((ی ا حُسَیْن اهُ!
ی ا حَبیبَ رَسُولِاللّهِ!
یَابْنَ مَکَّةَ وَمِنى !
یَابْنَ ف اطِمَةَ الزَّهْر اءِ سَیِّدَةَ النِّس اءِ،
یَابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفى )). (54)

در ایـن هـنـگـام ، یـکـى از زنـان قـریـشـى که در خانه یزید بود، به نوبه خود، فریاد ((واحـسـیـنـاه ))سـر داد و مجلس رابیشترمنقلب کرد. (55) در صفحه 269((وقعة الطف )) آمده است که این زن ، هند دختر عبداللّه بن عامر کریز و همسر یزید بوده است .
پـس از آن ، یـزیـد بـا چـوب خـیـزران بـر لب و دنـدان امـام حسین علیه السّلام د که مورد اعـتـراض ((ابـوبـرزه اسـلمـى )) قـرار گـرفـت . و سـپـس ‍ در حـال عـصـبـانـیّت دستور داد آن صحابى رسول خدا را کشان کشان از مجلس بیرون کردند. (56)
آنـگـاه خـود شـروع بـه خـواندن دوبیت ازاشعار((ابن زبعرى ))کرد که در نبرد احد گفته بود و سه بیت هم از خود بر آن افزود. ترجمه آن اشعار بدین قراراست :
((اى کـاش ! بـزرگـان طـایـفـه مـن که در جنگ بدر کشته شدند مى بودند و مى دیدند که طـایـفـه خـزرج چـگـونه از شمشیر زدن ما به جزع آمده اند، تا از دیدن این منظره ، فریاد شـادى آنـان بـلنـد شـود و بـگـویـنـد: اى یـزیـد! دسـتـت شـل مـبـاد. مـا بـزرگـان بـنـى هـاشـم را کـشـتـیـم و آن را بـه حـسـاب جنگ بدر گذاشتیم و مـقـابـل آن روز قـرار گـرفـت . مـن از فرزندان ((خندف )) (57) نیستم اگر از فرزندان ((احمـد)) انتقام کارهاى او را نگیرم )). (58)
نـاگـفـتـه نـمـاند که یکى از ابیات کفرآمیز یزید، به گونه اى غیر از ظاهر آن ترجمه گردید.
هـمـیـنـکـه یزید، کینه دیرینه خویش را با بنى هاشم و کفر نهاد پلید خود را با خواندن اشـعـار فوق آشکار کرد و نشان داد که همچون نیاکانش ابوسفیان و هند جگرخوار از کشته شدن کفار قریش در جنگ بدر، رنج مى برد و همانگونه که ابوسفیان و هند، پدر بزرگ و مـادر بزرگ یزید از شهادت حمزه سیدالشهداء در احد شادمان شدند، یزید نیز شهادت حـسـین علیه السّلام را به حساب جنگ بدر مى گذارد و حتى در بیت کفرآمیز اشعار خویش ، مـنـکـر رسـالت پـیـامـبـر مـى شـود و فـرامـوش مـى کـنـد کـه در فـتـح مـکـه ، کـسـانـش را رسول خدا آزاد کرد.
در این هنگام پیام آور خون شهیدان ، دختر على بن ابیطالب ، عقیله بنى هاشم ، زینب کبرى عـلیـهاالسّلام خشمگین ازجا برخاست و به گونه پدرش على علیه السّلام بار دگر لب به سخن گشود و چنین گفت :
((سپاس خداوند جهانیان را و درود بر پیامبرش و خاندان پیامبر او باد و چه نیکو فرماید حقتعالى آنجا که مى فرماید:
کسانى که کار زشت کردند و مرتکب جنایات شدند،
عـاقبت کارشان بدانجا رسید که آیات خداى را دروغ شمردند و آن را به مسخره گرفتند.

اى یـزیـد! آیـا پـنـداشـتـى چـون زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را مانند اسیران کـشـانـیـدى ، مـا نـزد خـداونـد، خوار شدیم و تو بزرگوار شدى ؟ و گمان کردى که این پـیـامدها از مقام بلند تو است ؟ لذا بدین جهت بر خود مى بالى و ناز مى کنى و شادمانى که دنیایت آبادشد و کارها بر مراد دل تو است و آنچه از آن ماست از آن تو شد آرام باش ، دست نگهدار مگر سخن خداى را فراموش کردى که مى فرماید:
گمان نکنند آنانکه به راه کفر روند،
این چند روزه مهلتى که به آنان داده ایم مقدمه سعادت آنان است ، نه ،
بلکه این فرصت براى آن است که بر گناهانشان بیفزایند،
و ایشان را عذابى خوارکننده در پیش است .

اى پـسـر آزاد شدگان (59) ! آیا این از دادگرى است که زنان و کنیزان خویش رادر پـس پـرده جـاى دهـى و دخـتران پیامبر را با چهره هاى گشاده ، بدون پوشش و چادر، بـه هـمـراه دشمنانشان ، شهر به شهر بگردانى و مردم ، آنان را ببینند و دور و نزدیک و پـسـت و شـریـف بـر آنـان بنگرند، در صورتى که از مردان و حمایت کنندگان آنان کسى باقى نمانده است ! چگونه امید رحم و مهربانى باشد از کسى که جگر پاکان را در دهان بگزد و بیرون اندازد و گوشتش از خون شهیدان بروید.
و چـرا در دشـمنى ما کوتاهى کند کسى که همواره با چشم عداوت و کینه به ما مى نگرد! و سـپـس بـدون آنـکـه احساس گناهى کرده باشد مى گوید: اى کاش بزرگانم که در بدر کـشـته شدند مى بودند تا شادى از سر و رویشان مى بارید و مى گفتند یزید دستت درد نکند!!
اى یـزیـد! در حـالى ایـن سـخنان را بر زبان مى رانى که با چوب خیزران بر دندانهاى ابـى عـبـداللّه ،سـیـدجـوانان اهل بهشت مى زنى . چرا این سخن را نگویى ؟!! و این شعر را نـخوانى ؟در صورتى که دستت به خون فرزندان محمد صلّى اللّه علیه و آله غشته است و ستارگان درخشان زمین را که از دودمان عبدالمطلب بودند، خاموش کردى .
اکـنـون هـم پـیـران طـایفه خود را صدا مى زنى و مى پندارى که به تو جواب خواهند داد، ولى بـه همین زودى تو نیز به آنان ملحق خواهى شد، آن وقت آرزو خواهى کرد که اى کاش ! دستهایت شکسته و زبانت لال مى بود تا نمى گفتى آنچه به زبان آوردى و نمى کردى آنچه انجام دادى )).
در ایـنـجـا زینب کبرى علیهاالسّلام لحظاتى چند مکث کرد و سپس ‍ با خداى خویش چنین گفت :((اى خـداونـد بـزرگ ! انـتـقـام مـا را از کـسـانـى که در حق مان ظلم روا داشتند بگیر و بر آنانکه خون ما را ریختند و حامیان ما را کشتند، غضب نما)).
آنگاه خطاب به یزید ادامه داد:((اى یزید! با این کارهایت نکندى جز پوست خود را و پاره نکردى مگر گوشت خویش را. و دیرى نخواهد گذشت که با این بار سنگینى که از ریختن خـون فـرزنـدان پـیـغـمـبـر و هـتـک حـرمـت اهـل بـیـت او بـر گـردن گـرفـتـه اى ، بـر رسـول خـدا صلّى اللّه علیه و آله وارد شوى . در آن روز خداوند پراکندگى آنان را جمع کـنـد و حـقـشـان را بـگیرد. هرگز مپندارید آنانکه در راه خدا کشته شدند مردگانند، بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگار خود روزى مى خورند.
و بـراى تـو کـافـى اسـت آن هنگامى که داور، خداوند باشد و محمد دشمن تو در حالى که جـبـرائیل پشتیبان محمد صلّى اللّه علیه و آله باشد. چه نزدیک است بفهمند آن کسانى که تو را بر این مسند و بر گردنهاى مسلمانان سوار کردند، چه نکوهیده بدلى از ستمکاران انتخاب کرده اند.
و خـواهـنـد دانـسـت کدامیک از شما بدبخت تر است و سپاهش ‍ ضعیف تر و ناتوانتر. اگرچه روزگـار، مـرا به سخن گفتن با تو وادار کرد، ولى من تو را ناچیزتر از آن مى دانم که بـا تـو سـخـن بـگویم ، در حالى که سرزنش تو بزرگ است و توبیخ تو بسیار. لکن چـشـمـهـا اشک مى ریزد و سینه ها از آتش غمها مى سوزد. آه ! چه امر شگفت انگیزى است که نـجـبـاى حـزب خـدا بـه دسـت حزب شیطانِ آزاد شده ، کشته شوند، خون ما از این دستها مى ریـزد و گـوشـت ما در این دهانها جویده مى شود! و آن بدنهاى پاک و پاکیزه در روى زمین مـانـده و اسـارت مـا را غـنـیـمـت شـمـرده اى ، زود اسـت کـه غـرامـت اعـمـال نـاپـسـنـد خـود راخـواهـى پـرداخـت در حـالى کـه چیزى نداشته باشى مگر آنچه از قبل فرستاده اى و پروردگار تو به بندگان خود ستم نخواهد کرد و ما شکایت خویش را بـدو مى بریم و به او پناه مى جوییم . و تو اى یزید! آنچه در توان دارى انجام بده و نیرنگ و فریب خویش را به کار گیر، در این مورد نهایت سعى و کوشش خود را بنما ولى بـه خدا سوگند! که هرگز نخواهى توانست نام ما را محو و پرتو وحى ما را بمیرانى و بـه مـنـتـهـاى مقام ما برسى و ننگ عار جنایات خویش را از دامان آلوده ات بشویى . و چقدر خِرَد تو ضعیف است و زندگانى تو اندک و جمع تو پراکنده . فرا خواهد رسید روزى که منادى ، فریاد برآورد که : لعنت خداوند بر ستمگران باد.
سـپـاس خدایى را که آغاز کار ما را به سعادت و مغفرت و پایان آن را به شهادت و رحمت خـتـم نـمـود. از خـداونـد مـى خـواهـیـم کـه نـعـمـت خـود را بـر شـهـیـدان مـا کـامـل کـنـد و بـر اجر و مزد آنان بیفزاید و ما را به جانشینان شایسته مفتخر دارد؛ زیرا او خداى بخشنده و مهربان است و خداوند ما را کافى است و چه نیکو وکیلى است )). (60)
پس از شنیدن این خطبه آتشین ، یزید در نهایت خشم به اطرافیان خود به مشورت پرداخت و گـفـت : بـا ایـن اسـیـران چـگـونـه رفـتـار کـنـم ؟ آنـان بـه کـشـتـن اهـل بـیـت راءى دادنـد! ولى ((نـعـمـان بـن بـشـیـر)) گـفـت : بـنـگـر کـه رسـول خـدا صـلّى اللّه عـلیـه و آله بـا اسـیـران ، چـگـونـه رفـتـارى داشت ، تو نیز به همانگونه رفتار کن . (61)

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سخنرانى دختر على (ع ) در کوفه

سخنرانى دختر على (ع ) در کوفه
روز تـاریـخـى دهـم محرم الحرام سال 61 هجرى که مطابق با دهم اکتبر 680 میلادى بود، سـپـرى شد. با گذشت شب ، آفتاب روز شنبه ، یازدهم محرم از جانب مشرق هویدا گردید. پـسـر سـعـد، اجـسـاد کـشـتـگان خود را کفن کرده و پس از خواندن نماز بر آنان ، همه را در گـودالى بـه خـاک سـپرد، ولى بدن پاره پاره شهدا را همچنان در زیر آفتاب رها کرد و به همراه سپاهیان خود و اسرا، به سوى کوفه روان شد، همینکه به دروازه کوفه رسید، قاصدى از طرف ((ابن زیاد)) به وى گفت : امروز اسرا را بیرون شهر نگهدار.
هدف ((عبیداللّه )) از این کار این بود که زمینه را جهت ورود آنان آماده کند؛ زیرا مردم کوفه از خـواب غـفـلت بیدار شده بودند و از جنایتى که در صحراى کربلا به وقوع پیوسته بود،بى نهایت خشمگین شده و مستعد انقلاب و قیام بودند.
بـالا خـره روز دوازدهم محرم در حالى که 72 سر بر بالاى نیزه جلوه گرى مى کرد و در پـیـشـاپـیـش کـاروان اسـیـران حـرکـت داده مـى شـد، اسـراى اهل بیت طهارت را، وارد کوفه کردند.
((شـمر بن ذى الجوشن )) غرق در سرور و شادمانى ، پیشاپیش همه ، اسب تازان پیش مى رفت و پیوسته به اطرافیان خود دستور مى داد که مواظب نظم مردم باشند. گروه زیادى از زن و مـرد و کـودک ، اطـراف مـسیر اسرا جهت تماشا ایستاده بودند، عدّه اى که از جریان اطـلاع داشـتـنـد، گـاه گـاهى با همراه خود چیزى مى گفتند، یکى زمزمه مى کرد اینان قبلاً گـفـتـه بـودنـد یـک نـفـر خـارجـى بـر یـزیـد قـیـام کـرده کـه او را کـشـتـه و اهـل بـیـت او را اسـیـر کـرده انـد، مـگـر آن سـر کـه بـر بـالاى نیزه است سر حسین بن على عـلیـهـمـاالسـّلام یـسـت ، آن دیـگـرى ((حـبیب )) است و آن هم مسلم بن عوسجه آن دیگرى و آن دیگرى و... همه آشنا هستند. مگر این اسرا همه از خاندان پیغمبر و دوستان آنان نیستند؟ آیا آل رسول ، خارجى هستند؟
ابن زیاد چرا چنین جنایت بزرگى را مرتکب شد؟ راستى مگر خود مردم کوفه ، حسین علیه السّلام را به قیام بر علیه یزید دعوت نکردند؟ پس چرا برخلاف عهد و پیمان خویش ، شـمـشـیر بر وى کشیدند و چنین کار زشتى را انجام دادند و سپس زن و فرزندش ‍ را اسیر کـردنـد؟ مـگـر آن زن کـه بر پشت آن شتر بى جهاز قرار گرفته ، ((زینب کبرى )) دختر عـلى عـلیـه السـّلام آن دیـگـرى که بر روى آن شتر بى جهاز دیگر است ، زینب صغرى ، ((کلثوم )) نیست .
اى واى بـر مـا مـردم کوفه ! اگر خداوند به واسطه بى حرمتى و جسارتى که نسبت به خاندان رسولش روا شده ما را به عذابى سخت گرفتار کند به کجا مى توان روى آورد؟
بـا وجـود سـربـازان مـسـلّحـى کـه اطـراف و جـوانـب را زیـر نـظـر داشـتـنـد وهـمـه راکـنـتـرل مـى کـردنـد، از ایـن قـبـیـل زمـزمـه هـا و درگـوشـى سـخـن گـفـتـنـهـا زیـاد رد و بـدل مـى شـد و اشـک حـسـرت و نـدامـت از دیـده مـردان و زنـان و کـودکـان ، سـرازیر بود. تـمـاشاچیان ، گاه و بیگاه ، آهسته و زیر لب مى گفتند: تف بر شما مردمان پست وگرگ صـفـت ! کـه جگرگوشه رسول خدا را کشتید و زنان و فرزندانش را مانند اسیران رومى و غـیـره همراه خود حرکت مى دهید! رفته رفته تپیدن دلها به صورت ناله و افسوس و بالا خره به شکل گریه شدید و زارى و اندوه ، خودنمایى کرد و صداى گریه و ناله همه جا را فرا گرفت ، ناگهان زینب کبرى ، قافله سالار اسرا و رشیده ایام ، فریاد زد:((ساکت شوید)).
هـمـه او را مـى شـنـاخـتـند، او دختر على علیه السّلام بود و سالها در همین کوفه کنار آنان زنـدگـى کـرده بـود و بـعـد از وفـات فـاطـمـه ، مـدت پـنـجـاه سـال بـود کـه اولیـن شـخـصـیـت زن اسلام به حساب مى آمد، اما اکنون مانند اسیران با او رفتار مى شود.
همه و همه به احترام حضرتش سکوت اختیار کردند، حتى صداى زنگ شتران نیز قطع شد (35) و سـکـوتـى مـرگـبـار هـمه جا را فرا گرفت که ناگهان شیر زن عالم رشادت به سخن آمد و گفت :
((ثُمَّ قالَتْ اءَلْحَمْدُ للّهِِ وَالصَّلوةُ عَلى اءَبِى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الْطَیْبینَ الاَْخْیارِ
اءَمّا بَعْدُ:
یا اءَهْلَ الْکُوفَةِ!
یا اءَهْلَ الْخَتْلِ وَالْغَدْرِ وَالْخذْلِ وَالْمَکْرِ!
اءَتَبْکُونَ فَلا رَقَاءَتِ الدَّمْعَةُ وَلا هَداءَتِ الزَّفْرَةُ
فَإ نَّما مَثَلُکُمْ کَمَثلِ الَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اءَنْکاثا
تَتَّخِذُونَ اءَیْمانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ
اءَلا وَهَلْ فیکُمْ إ لاّ الصَّلَفُ الْنَّطَفُ وَالصَّدْرُ الشَّنَفُ وَالْکَذِبُ وَمَلَقُ
الاْ مآءِ وَغَمْرُ الاَْعْداءِ اءَوْ کَمَرْعىً عَلى دِمْنَةٍ اءَوْ کَقِصَّةٍ عَلى مَلْحُودَةٍ
اءَلاسـآءِ مـاقـَدَّمـَتْ لَکـُمْ اءَنـْفـُسـُکـُمْ اءَنْ سـَخـِطَ اللّهُ عـَلَیْکُمْ وَفِى الْعَذابِ اءَنْتُمْ
خالِدُونَ.
اءَتَبْکُونَ وَتَنْتَحِبُونَ اءَخى ؟
اءَجَلْ وَاللّهِ فَابْکُوا فَإ نَّکُمْ اءَحْرِیآءُ بِالْبُکاءِ
فَابکُوا کَثیرا وَاضْحَکُوا قَلْیلاً
فَقَدْ بُلیتُمْ بِعارِها وَمُنیتُمْ بِشَنارِها
وَلَنْ تَرْحُضُوها بِغَسْلٍ بَعْدَها اءَبَدا
وَاءَنّى تَرْحُضُونَ قَتْلَ سَلیلِ خاتَمِ النُّبُوَّة
وَمَعْدِنِ الرِّسالَةِ
وَسَیِّدِ شَبابِ اءَهْلِ الْجَنَّةِ
وَمَلاذِ حَرْبِکُمْ وَمَعاذِ حِزْبِکُمْ
وَمَقَرِّ سِلْمِکُمْ
وَاءَساسِ کَلِمَتِکُمْ
ومَفْزَعِ نازِلَتِکُمْ
وَمَنارِ حُجَّتِکُمْ
وَمِدْرَةِ سُنَّتِکُمْ
وَالْمَرْجِعِ عِنْد مَقالَتِکُمْ.
اءَلاساءَ ما قَدَّمْتُمْ لاَِنْفُسِکُمْ
وَسآءَ ما تَذَرُونَ لِیَوْمٍ بَعْثِکُمْ
وَبُعْدا لَکُمْ وَسُحْقا وَتَعْسا تَعْسا ونَکْسا نَکْسا
لَقَدْ خابَ السَّعْیُ وَتَبَّتِ الاَْیْدی وَخَسِرَتِ الْصَّفْقَةُ
فَبُؤ تُمْ بِغَضَبٍ مِنَاللّهِ وَضُرِبَتْ عَلَیْکُمُ الْذِّلَّةُ وَالْمَسْکَنَةُ.
وَیْلَکُمْ یا اءَهْلَ الْکُوفَةِ!
اءَتَدْرُونَ اءَیَّ کَبِدٍ لِمُحَمَّدٍ فَرَیْتُمْ
وَاءَیَّ عَهْدٍ نَکَثْتُمْ
وَاءَىَّ کَریمَةٍ لَهُ اءَبْرَزْتُمْ
وَاءَیَّ دَمٍ لَهُ سَفَکْتُمْ
وَاءَىَّ حُرْمَةٍ لَهُ هَتَکْتُمْ
لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إ دّا تَکادُ الْسَّمواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ
وَتَنْشَقُّ الاَْرْضُ وَتَخِرُّالْجِبالَ هَدّا
لَقَدْ جِئْتُمْ بِها شَوْهاءَ خَرْقاءَ صَلْعآءَ عَنْقآءَ فَقْمآءَ کَطِلاعِ الاَْرْضِ وَمِلاْ الْسَّمآءِ.
اءَفَعَجِبْتُمْ اءنْ مَطَرَتِ السَّماءُ دَما؟
وَلَعَذابُ الاْ خِرَةِ اءَخْزى وَهُمْ لا یُنْصَرُونَ
فَلا یَسْتَخِفَّنَّکُمُ الْمَهْلُ
فَإ نَّهُ عزَّوَجَلَّ لا یَخْفِرهُ الْبِدارُ
وَلا یُخافُ عَلَیْهِ فَوْتُ الثّارِ وَإ نَّ رَبَّکُمْ لَبِالْمِرْصادِ ...)).

یـعـنـى :((سـپـاس بـر خـداونـد مـتـعـال و درود بـر مـحـمـد صـلّى اللّه عـلیـه و آله رسـول خـدا و آل او پاکان و اخیار. اما بعد: اى مردم کوفه ! اى مردم نیرنگباز و فریبکار! اى بـى وفـایـان پـیـمـان شـکـن ! آیـا بـر ما سرشک ریخته ، گریه مى کنید؟! آیا بر ما افـسـوس مـى خـورید؟! اى کاش ! همیشه اشکتان جارى باشد و ناله شما آرام نگیرد؛ زیرا چـشـمـان مـا گـریـان و جـان مـا شـراره انـگـیـز اسـت . شـمـا مـثـل آن زنـى مـى مـانـید که رشته خویش را خوب مى تابد و پس از آن ، هرچه بافته به ناگاه بازگشاید، شما نیز با مکر و حیله و نیرنگ ، ابتدا رشته خود را محکم بسته و پس از آن بـاز گـشـودید. در بین شما غیر از دروغ و خودستایى و فساد و دشمنى چیز دیگرى وجـود نـدارد. شـمـا مـثـل کنیزان ، تملق مى گویید و مانند دشمنان ، نیرنگ مى ورزید. شما درست گیاهى را مى مانید که در مزبله اى روییده یا نقره اى که زینت قبور شده است .
بـه راسـتـى کـه تـوشه بدى جهت جهان دیگر خویش اندوخته اید؛ زیرا خداى را به خشم آورده و عـذاب جـاویـد را براى خویش ‍ آماده کردید. آیا پس از آنکه ما را کشتید، به حالمان گریه مى کنید؟!
به خدا قسم ! که به گریه کردن سزاوارید، فراوان گریه کنید و اندک بخندید؛ زیرا شـمـا لکـه نـنـگ ابـدى را بـر دامـن خـود آلوده کـردید که به هیچ آبى هرگز پاک نشود. چـگـونـه کـشـتـن جـگـرگـوشـه خـاتـم پـیـامـبـران و مـعـدن رسـالت و سـیـد جـوانـان اهـل بـهـشـت ، مـلجـاء و پـنـاهـگـاه نـیـکـوکـارانـتـان را تـلافـى خـواهـیـد کـرد؟! در هـرحـال و هـر حـادثـه اى بـه او پـناه مى بردید و سنّت شما را جارى مى ساخت ، در موقع احـتـجـاج بـا دشـمـنـان ، هـادى شـمـا بـود، در هـنـگـام نـاراحـتـى ، بـدو متوسل مى شدید و او بزرگ و گوینده شما بود. و احکام شریعت را از وى آموختید. اى مردم ! بد گناهى را مرتکب شدید و براى روز قیامت خویش بد اندوخته اى ذخیره کردید. هلاکت و مـرگ از آن شـما باد! کوشش شما دیگر فایده اى نخواهد داشت . دستهاى شما بریده باد! کـه زیـان و ضـرر بـراى خـویـش بـه بار آوردید، به خسران دنیا و آخرت دچار شدید و مستحق عذاب الهى گردیدید و خوارى و فقر بر شما غلبه کرد.
واى بـر شـمـا اى مـردم کوفه ! آیا مى دانید که از پیامبر خدا چه جگرى را شکافتید و چه خـونـى را از او بـه زمـیـن ریـخـتـیـد؟! و چه پیمانى را شکستید؟! و چه حرمتى از پیامبر را نـادیـده گـرفـتـیـد؟! و چـگـونـه پرده نشینان عصمت را بى پرده ، بیرون افکندید و به اسارت کشیدید؟!
اى مـردم ! بیدادى بزرگ و کارى بى نهایت قبیح انجام دادید نزدیک است از کار زشت شما آسـمـانـهـا شـکافته شوند و زمین از هم پاره شود و کوهها فرو ریزند رسوایى و زشتى کـار شـنـیـع شـمـا، آسـمـان و زمـیـن را فـرا گـرفـت ، آیا تعجب مى کنید که از آسمان خون بـاریـدن گـرفت (36) ، ولى بدانید که عذاب آخرتتان سخت خوارکننده تر و رسـوا کـننده تر خواهد بود. و کسى شما را کمک نخواهد کرد و این مهلتى که خدا به شما داده ، هـرگـز عـذاب شـمـا را تـخـفـیـف نـخـواهـد داد؛ زیـرا خـداونـد عـزّوجـل ، هیچگاه در کیفر گناهکاران شتاب نخواهد کرد و بیم ندارد که هنگام انتقام بگذرد، بدانید که پروردگار شما در کمین و به انتظار گناهکاران است ...)). (37)
سـخـنـان دخـتـر عـلى بـن ابـیـطالب و پرورش یافته خاندان فصاحت و بلاغت و سرچشمه رشـادت و مـکـارم اخلاق ، همچنان ادامه داشت و گفتارش ، شنوندگان را تحت تاءثیر قرار داده بـود کـه زنـان و مردان از فرط اندوه ، با صداى بلند مى گریستند و غوغاى عجیبى بـرپـا شـده بـود. هـمـه دریافته بودند که عبیداللّه بن زیاد چه لکه ننگ بزرگى بر صفحه تاریخ از خود به یادگار گذاشت .

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عقیله بنى هاشم

عقیله بنى هاشم
((زینب کبرى ))، عقیله بنى هاشم ، سوّمین فرزند حضرت امیر المؤ منین على بن ابیطالب و حـضـرت فـاطـمـه زهـرا عـلیـهـمـاالسـّلام اسـت کـه در روز پـنـجـم جـمـادى الاول سـال پـنجم یا ششم هجرى ، در مدینه طیبه دیده به جهان گشود و پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله نام ((زینب )) را براى وى برگزید.
اوتـازه بـه سـن پـنـج یـا شـش سـالگـى رسـیـده بـودکـه جـدبـزرگـوارش ‍ رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله و پس از اندک فاصله اى ، مادر ارجمند و گرانمایه اش فاطمه زهرا ـ سلام اللّه علیها ـ را از دست داد.
اگـر چـه تـنـهـا انـدک زمانى سعادت درک حضور این دو بزرگوار را داشت امّا در همین مدت کـوتـاه که آغاز شکل گیرى شخصیت او بود، از پرتو تابناک انوار طیبه آن دو معصوم ، سرمایه گرانبهایى براى آینده خویش کسب کرد.
وى از آن پس ، تا هنگامى که سن 35 سالگى را پشت سر نهاد، از تربیت و مصاحبت پدر والامـقـام خویش ، على مرتضى علیه السّلام برخوردار بود و در این مدت ، با تمام وجود، شـاهـد خـانـه نـشـیـنـى و مـظـلومـیـت آن مـردى بـود کـه از آغـاز دعـوت رسول اسلام تا لحظه رحلت آن پیامبر راستین ، شب و روز پروانه وار، گرد شمع وجود محمّدى صلّى اللّه علیه و آله ر طواف بود و براى نشر آئین او، صادقانه تلاش مى کرد.
زیـنـب ـ سلام اللّه علیها ـ به چشم خود مى دید تنها کسى که شایستگى و لیاقت جانشینى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله را داشت ، چگونه به ناحق خانه نشین شد و چه رنجهایى را تـحـمـل کـرد، از اینکه مى دید اسلام از مسیر اصلى خود، رفته رفته منحرف مى شود و پـدرش ((عـلى )) از ایـن بـابـت ، بـسـیـار نـاراحـت مى باشد، ولى به خاطر جلوگیرى از تـفرقه و اختلاف ، دم فرو بسته است و درد دل خویش را فقط با چاه مى گوید، زینب نیز رنج مى برد.
آرى او، نـامـلایـمـاتـى را کـه بعد از رحلت پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله بر بزرگ زن اسـلام ، مـادر گـرامـیـش فـاطـمـه زهـرا وارد شد، همه و همه را لمس کرد و آنچه در مدت 25 سـال خـانه نشینى پدر ارجمندش را رنج مى داد با تمام وجود احساس مى کرد. در تمام این مـدت ، او درس مى آموخت . او نه تنها در مکتب پدر با فرهنگ و معارف اسلام واقعى آشنا مى شد، بلکه در جریان دقیق ترین مسائل سیاسى و اجتماعى جهان اسلام نیز قرار مى گرفت . در دوران کـوتـاه خـلافـت ظـاهـرى مـولاى مـوحـدیـن کـه چـهـار سـال و نـه مـاه بـیـش نـپـایـیـد، زیـنب کبرى ـ سلام اللّه علیها ـ همراه همسر و پسر عمویش ((عبداللّه بن جعفر طیّار)) و فرزندان خود، راهى کوفه شد تا در کنار پدر باشد.
هـمـسـر او ((عـبـداللّه )) اولیـن مـولود اسـلام اسـت کـه در حبشه دیده به جهان گشود و بر شـرافـت و عظمت او همین بس که پدرى چون ((جعفر طیّار)) دارد و مادرى چونان ((اسماء بنت عمیس )). (1)
چـون حـضـرت زیـنـب ـ سـلام اللّه عـلیـهـا ـ در تـمـام احـوال ، مـطـیـع و مـنـقـاد عـلى و حـسنین علیهم السّلام بود، لذا هر چه آنان مصلحت مى دیدند ((عـبـداللّه )) نـیـز انـجـام مـى داد، از ایـن رو، در دوران خلافت ظاهرى على علیه السّلام با هـمـسـر و فـرزنـدانـش به کوفه رفت و هنگامى که امام حسن مجتبى علیه السّلام از کوفه راهـى مـدیـنـه شـد، او نیز به مدینه برگشت و چون امام حسین علیه السّلام راهى ((حجاز)) شـد، بـه دستور امام در مدینه ماند تا در کنار ((محمَّد حنفیه )) باشد و اخبار آنجا را براى امام حسین بفرستد.
و نـیـز وقـتـى مـتوجه حرکت امام حسین علیه السّلام به جانب کوفه شد، با دو پسر خویش ((محمَّد و عون ))، خود را به او رسانید. و چون امام مجدداً به او امر کرد که در مدینه باقى بـمـانـد، خـود بـه مـدیـنـه بـازگـشـت و پـسـران خـود را سـفـارش کـرد تـا در هـر حال ، امام خود را یارى کنند و آنان نیز تا آنگاه که شربت شهادت نوشیدند از کمک کردن به امام خود کوتاهى نکردند.
مورخین ((عبداللّه )) را بى نهایت بخشنده ، بردبار، عفیف ، با سخاوت ، داراى طبعى عالى ، هـمت بلند و گذشتى عجیب ، معرفى کرده اند تا آنجا که او را ((دریاى جود و سخاوت )) لقب داده اند. (2)
آرى در دوران خـلافـت عـلى عـلیـه السـّلام زیـنـب کـبرى در کوفه اقامت داشت ، لذا با تمام اتـفاقات این دوران ، از نزدیک آشنا و در هدایت مردم و نشر معارف اسلام ، عهده دار وظایفى بود.
از اقـامـت مـولاى مـتـقـیـان و خـانـدانـش در کـوفـه ، یـک سال مى گذشت که گروهى از زنان ، شوهران خود را به خدمت امام فرستادند و پیام دادند که ما شنیده ایم زینب کبرى نیز مانند مادرش حضرت زهرا ـ سلام اللّه علیها ـ از علم و دانش فـراوانـى بـرخوردار است ، لذا اجازه فرمایید از خرمن علمش برخوردار شویم . (3)
امـام اجـازه دادنـد و جـلسـه درس و تـفسیر زینب ـ سلام اللّه علیها ـ بدین نحو آغاز شد. یک روز ضـمـن ایـنکه حضرت زینب ((آیه کهیعص )) از ابتداى سوره مبارکه مریم راتفسیر مى کـرد، ((امـیـر المـؤ مـنـیـن )) وارد شـد و سـخـنـان او را در مورد این آیه شنید، سپس ‍ فرمود: ((دخـترم ! در این کلمه رمزى وجود دارد و به مصیبتها و مشکلاتى که به شما وارد مى شود اشاره دارد)). (4)
آرى ، بـى هـیـچ تـردیـدى ، زیـنـب کـبـرى علیهاالسّلام در کوفه ، شاهد و ناظر بود، چه پـیـمان شکنیها، حیله و نیرنگها و بى انصافى ها که ناکثین و قاسطین و مارقین و کوفیانِ سـست عهد و پیمان شکن متلون ، در حق علىّ مرتضى روا داشتند، تا آنجا که به تعبیر خود امام معصوم :
روزى چـون حـیوانات تشنه اى که با ولع به سوى آب ، سرازیر مى شوند، گرداگرد پـدرش را گـرفـتـنـد و از او خـواسـتـنـد کـه رهـبـرى آنـان را قـبـول کـنـد، دسـت بیعت به سویش دراز کردند و اما وقتى على علیه السّلام دعوت آنان را اجابت کرد، در دیگر روز، پیمان خویش را شکستند و شمشیر به رویش کشیدند ودر بصره با او جنگیدند و رزم جمل را به راه انداختند.
دخـتـر على ؛ زینب کبرى شاهد بود وقتى پدرش حکمرانان فاسدى را که در حق مسلمین ستم روا مـى داشـتـنـد و بـا اسـلام راسـتـیـن ، بـیـگـانـه بـودنـد، از حـکـمـرانـى عـزل و بـه جـاى آنـان ، مـردانـى بـاتـقوا، پاک و مؤ من را منصوب کرد. حاکم پلید شام ، مـعاویه فاسد، چه مصیبتى به بار آورد! و در جنگ صفین چه گذشت ؟! و قضیه ((حکمیت )) چـگـونـه بـه وجـود آمـد؟ و ((نـهروانیان )) چرا به گمراهى کشیده شدند و بالا خره پیامد عـدل امـام پـرهـیـزگـاران ایـن شـد کـه در نـوزدهـم مـاه رمـضـان سـال چـهلم هجرى و در محراب عبادت ، به دست یکى از خوارج نهروان به نام ((عبدالرحمن بن ملجم مرادى )) ضربت خورد و در بیست و یکم همین ماه ، به شهادت رسید.
بـلى ، او دیـد کـه حـکـومـت کـوتـاه عـلى ، پـیـوسـتـه در نـبـرد و مبارزه علیه یغماگران و تـجـاوزگـران بـه بـیـت المـال مـسـلمـین ، سپرى شد و پدرش ‍ على مرتضى علیه السّلام قربانى عدالت و دادگرى خویش شد، شربت شهادت نوشید و دعوت حق را لبیک گفت .
و بـعد از شهادت على علیه السّلام حضرت زینب علیهاالسّلام شاهد بود که پیمان شکنان سـسـت عـهـد، بـابـرادر بـزرگـوارش حـضـرت امـام حـسـن مـجـتـبى علیه السّلام چه رفتار نـاجوانمردانه اى داشتند! و چه خیانتهایى نسبت به جنابش انجام دادند! تا آنجا که آن امام بـرحـق ، نـاگـزیـر شـد بـا فردى مانند معاویه ، پیمان ترک مخاصمه امضا کند، البته صـلحـى کـه بـه عـظـمـت قیام حضرت امام حسین علیه السّلام در افشاى مفاسد حکومت اموى ، رسـوا کـنـنـده و بـراى اسـلام ، پـرارزش و حـیـاتـى بود و زمینه را براى ((نهضت خونین کربلا)) آماده کرد.
زیـنـب عـلیـهـاالسـّلام در تمامى دوران ده ساله امامت امام مجتبى علیه السّلام شاهد مصیبتهاى بـزرگـتـرى بـود و هـرچـه زمـان مـى گـذشـت ، مـصـایـب ، دردنـاکـتـر مـى شد تا آنکه در سـال پـنجاهم هجرى ، امام حسن علیه السّلام به دست همسرش ((جعده )) که دختر ((اشعث بن قیس ))بود،(با زهرى که معاویه ،پنهانى براى جعده فرستاده بود) به شهادت رسید.
زینب کبرى ، از تمامى مصایبى که بعد از وفات پیامبر صلّى اللّه علیه و آله راى اسلام پیش آمد، آگاه و بر همه آنها شاهد و ناظر بود. او از کلیه جنایات ، ظلمها، خیانتها، حیله ها و مـکـاریـهـاى مـعـاویـه و اطـرافـیـانـش ، در طـول خـلافـت عـلى عـلیـه السـّلام و امامت حسنین علیهماالسّلام که جمعا 25 سال به درازا کشید، آگاه بود.
مـى دیـد و مـى شـنـیـد کـه چـگـونـه مـردى حـیوان صفت و پست به نام معاویه که از دودمان سرسخت ترین دشمنان اسلام و فرزند کینه توزترین کفّار قریش یعنى ابوسفیان و هند جگرخواره است و از اسلام راستین ، کوچکترین بویى نبرده ، خود را خلیفه مسلمین قلمداد مى کند و دست به انجام کارهایى مى زند که باعث احیاى سنتهاى غلط دوران جاهلیت مى گردد و اصولاً سرلوحه اهداف دیانت مقدس اسلام ، مبارزه با آنهاست . (5)
چـه دردنـاک اسـت وقـتـى زینب کبرى مى شنید که پست فطرتان نامسلمان ، بر بالاى منبر رسـول خـدا صلّى اللّه علیه و آله به على بن ابیطالب علیه السّلام ناسزا مى گویند، هـمـان عـلىّ بـزرگ و بـا عـظـمـتـى کـه نـزدیـکـتـریـن مـردم بـه رسـول خـدا بـود و فـداکاریهایش در راه اسلام ، زبانزد خاص و عام و کتاب فضایلش را حدى متصور نبود.
هـمـان کـسـى کـه از سـن کـودکـى تـا لحـظـه شـهـادت ، 53 سـال در راه بـه ثـمـر رسانیدن اسلام تلاش مى کرد و اولین مردى بود که اسلام آورد و تـنـهـا فـردى که شمشیرش در بدر و احد، خندق و خیبر، باعث تثبیت موقعیت اسلام شد و در شاءن وى گفته شده :
((لا فـَتـى اِلاّ عـَلى لا سـیـفَ اِلاّ ذوالفـقـار)). و عظمت پیکارش در راه اسلام تا بدان پایه رسـیـد کـه حدیث ((ضَرْبَةُ عَلِی یَوْم الْخَنْدَقِ اَفْضَل مِنْ عبادةِ الثّقلینِ)) (6) ، جامه پرافتخارى است که فقط بر پیکر رساى او سازگار است و لاغیر.
امـا زیـنـب ، مـى شنید که معاویه به على علیه السّلام نسبت نامسلمانى مى دهد و ناسزا مى گـویـد و دوسـتـان على علیه السّلام یکى بعد از دیگرى ، چون ((حجر بن عدى (7) ، عـمـروبـن حـمق (8) ، حضرمیان (9) و میثم تمار)) (10) شربت شهادت مى نوشند. و مى دید که حسین علیه السّلام چون شیرى خشمگین که در قـفـس گـرفتار آمده باشد، از بدى اوضاع ناراحت است و مى خروشد، ولى به خاطر حرمت صـلحـنـامـه اى کـه امام حسن علیه السّلام امضا کرده بود، سکوت اختیار کرده و منتظر مرگ مـعـاویـه اسـت ، تـا قیام کند، قیامى به ژرفاى تمامى نهضتهاى جهان و عظمت همه قیامهاى تاریخ . و زینب نیز رسالتى به بزرگى رسالت قیام حسین علیه السّلام در این نهضت نـجـات دهـنده براى خود احساس مى کرد، رفته رفته بعد از شهادت امام حسن علیه السّلام معاویه زمزمه ولایت عهدى یزید را ساز کرد و امام حسین علیه السّلام نیز از اوضاع بسیار ناراضى بود. جاسوسان معاویه از جمله ((مروان بن حکم )) به وى نوشتند که :((اشراف عراق با حسین بن على علیهماالسّلام محرمانه مکاتبه دارند)) و معاویه هم در نامه اى آمیخته از تـهـدیـد و تحبیب ، امام حسین علیه السّلام را از اقدامهاى انقلابى برحذر داشت . همه این مـسـائل به همانگونه که بر روى اقدام آینده امام حسین (ع ) در قیام بزرگش اثر بخشید، در روحـیـه زینب کبرى نیز بى تاءثیر نبود، در اینجا بسیار بجاست که پاسخ امام حسین علیه السّلام به نامه معاویه را نقل کنیم .
نامه امام حسین (ع ) به معاویه
((اَمّا بَعْدُ :
فَقَد بَلَغَنى کِتابُکَ
تَذْکُرُ اَنَّهُ قَدْ بَلَغَکَ عَنّى اُمُورٌ اَنْتَ لى عَنْها راغِبٌ وَاَنَا بِغَیْرِها عِنْدَکَ جَدیرٌ،
فَاِنَّ الْحَسَناتِ لایَهْدى لَها وَلا یَسْدِدُ اِلَیْها اِلا اللّهُ.
وَاَمّا ما ذَکَرْتَ اَنَّهُ اِنْتَهى اِلَیْکَ عَنّى
فَانَّهُ اِنَّما رَقاهُ اِلَیْکَ الْمُلاقُونَ الْمُشّاؤُون بِالنَّمیم .
وما اُریدُ لَکَ حَرْبا وَلا عَلَیْکَ خِلافا
وَاَیْمُ اللّهِ اِنّى لَخائفٌ للّهِِ فى تَرْکِ ذلکَ
وَما اَظُنُّ اللّهَ راضِیا بِتَرْکِ ذلِکَ
وَلا عاذِرا بِدُونِ الاِْعْذارِ فیه اِلَیْکَ
وفى اوُلئکَ الْقاسِطینَ الْمُلْحِدینَ حِزْبِ الظَّلَمَةِ وَاَوْلِیاءِ الشَّیاطین .
اَلَسْتَ الْقاتِلُ حُجْرا اَخا کَنْدَةَ وَالْمُصَلّینَ الْعابِدینَ؟
الَّذین کانُوا یُنْکِرُونَ الظُّلْمَ وَیَسْتَعْظِمُونَ الْبِدَعَ،
وَلا یَخافُونَ فِى اللّهِ لَوْمَةَ لائِمٍ،
ثُمَّ قَتَلْتَهُمْ ظُلْما وَعُدْوانا مِنْ بَعْدِ ما کُنْتَ اَعْطَیْتَهُمُ اْلاَیمانَ المُغَلَّظَةَ
وَالْمَواثیقَ الْمُؤ کَّدَةَ
لا تَاءخُذُهُمْ بِحَدثٍ کانَ بَیْنَکَ وَبَیْنَهُمْ وَلا باحِنَةٍ تَجدُها فِى نَفْسِکَ.
اَولَسْتَ قاتِلُ عَمْرِوبْنِ الْحَمِقِ صاحِبِ رَسُولِاللّهِ الْعَبْدِ الصّالِحِ
الَّذى اَبَلَتُهُ الْعِبادَةُ فَنحلَ جِسْمَهُ وَاءصْفَرَ لَوْنَهُ
بَعْدَ ما اءمِنْتَهُ وَاَعْطَیْتَهُ مِنْ عُهُودِاللّهِ وَمَواثیقِهِ
ما لَوْ اَعْطَیْتَهُ طائِرا لَنَزَلَ اِلَیْکَ مِنْ رَاءسِ الْجَبَلِ،
ثُمَّ قَتَلْتَهُ جُرْاءَةٍ عَلى رَبِّکَ وَاسْتِخْفافا بِذلِکَ الْعَهْدِ؟
اَوَلَسْتَ الْمُدَّعى زیادَ بْنَ سُمَیَّةٍ الْمَولُودِ عَلى فِراشِ عُبیدِ ثَقیفٍ؟
فَزَعِمْتَ اَنَّهُ ابْنُ اَبیکَ (11)
وَقَدْ قالَ رَسُول اللّهِ صلّى اللّه علیه و آله :
((اَلْوَلَدُ لِلْفِر اشِ وَلِلْع اهِرِالْحَجرُ))،
فَتَرَکْتَ سُنَّةَ رَسُولِاللّهِ تَعَمُّدا وَتَبَعْتَ هَواکَ بِغَیْرِ هُدًى مِنَاللّهِ،
ثُمَّ سَلَّطْتَهُ عَلَى الْعِراقین ، یَقْطَعَ اَیْدىِ الْمُسْلِمینَ وَاَرْجُلَهُمْ
وَیَسْمِلُ اَعْیُنَهُمْ وَیَصْلبَهُمْ عَلى جُذوُعِ النَّخْلِ
کَاَنَّکَ لَسْتَ مِنْ هذِهِ الاُْمَّةِ وَلَیْسُوا مِنْکَ.
اَوَلَسْتَ قاتِلُ الْحَضْرَمِیّینَ؟
الَّذین کَتَبَ فیهِم ابْنُ سُمَیَّةَ اءنَّهُمْ کانُوا عَلَى دینِ عَلِی علیه السّلام
فَکَتَبْتَ اِلَیْهِ اَنْ اُقْتُلْ کُلَّ مَنْ کانَ عَلى دینِ عَلِی
فَقَتَلَهُمْ وَمُثِّلَ بِهِمْ بِاَمْرِکَ وَدینِ عَلِی علیه السّلام
وَاللّهِ الَّذى کانَ یَضْرِبُ عَلَیْهِ اَباکَ وَیَضْرِبُکَ
وَبِهِ جَلست مَجْلِسکَ
الَّذى جَلست وَلَوْلا ذلِکَ لَکانَ شَرَفُکَ وشَرَفُ اَبیکَ الرِّحْلَتَیْنِ.
وقُلْتَ فیما قُلْت :
اُنْظُرْ لِنَفْسِکَ وَلِدینِکَ وَلاُِمَّةِ مُحَمَّدٍ
وَاتَّقِ شُقَّ عَصا هذِهِ الاُْمَّة وَاَنْ تَرِدَّهُمْ اِلى فِتْنَةٍ
وَاِنّى لا اَعْلَمُ فِتْنَةً اَعْظَمُ عَلى هذِهِ الاُْمَّةِ مِنْ وِلایَتِکَ عَلَیْها
وَلا اَعْلَمُ نَظَراً لِنَفْسى وَلِدینى
وَلاُِمَّةِ مُحَمَّدٍ صلّى اللّه علیه و آلهَلَیْنا اَفْضَل اَنْ اُجاهِدَکَ،
فَاِنْ فَعَلْتُ فَاِنَّه قُرْبَةٌ اِلَى اللّه
وَاِنْ تَرَکْتُهُ فَاِنّى اَسْتَغْفِرُ اللّهَ لِذَنْبى
وَاسْاءَلُهُ تَوْفیقَهُ لاِِرْشادِ اَمْرى .
وَقُلْتُ فیما قُلْتَ: اِنّى اِنْ اَنْکَرْتُکَ تَنْکُرْنى
وَاِنْ اَکِدْکَ تَکِدْنى ، فَکِدْنى ما بَدَاَلَکَ!
فَاِنّى اَرْجُوا اَنْ لا یَضُرَّنى کَیْدُکَ فیَّ
وَاَنْ لا یَکُونَ عَلى اَحَدٍ اَضَرَّمِنْهُ عَلى نَفْسِکَ
لاَِنَّکَ قَدْ رَکِبْتَ جَهْلَکَ وَتَحَرَّصْتَ عَلى نَقْضِ عَهْدِکَ
وَلَعَمْرى ما وَفَیْتَ بِشَرْطٍ وَلَقَدْ نَقَضْتَ عَهْدَکَ بِقَتْلِکَ هؤُلاءِ النَّفَرِ
الَّذینَ قَتَلْتَهُمْ بَعْدَ الصُّلْحِ وَالاَْیمانِ وَالْعُهُودِ وَالْمواثیقَ،
فَقَتَلْتَهُمْ مِنْ غَیْرِ اَنْ یَکُونُوا قاتَلُوا وَقُتِلُوا
وَلَمْ تَفْعَلْ ذلِکَ بِهِمْ اِلاّ لِذِکْرِهِمْ فَضْلَنا وَتَعْظیمِهِمْ حَقَّنا،
فَقَتَلْتَهُمْ مَخافَةَ اَمْرٍ لَعَلَّکَ لَوْلَمْ تَقْتُلْهُمْ مُتَّ قَبْلَ اَنْ یَفْعَلُوا،
اَوْماتُوا قَبْلَ اَنْ یُدْرَکُوا.
فَابْشِرْ یا مَعاوِیةَ! بِالْقِصاصِ وَاسْتَیْقِنْ بِالْحِسابِ
وَاعْلَمْ اءنّ للّهِ تَعالى کِتابا لا یُغادِرُ صَغیرةً وَلا کَبیرَةً
اِلاّ اَحْصیها وَلَیْسَاللّهُ بِناسٍ لاََخْذِکَ بِالظَّنَّةِ
وَقَتْلِکَ اَوْلِیائَهُ عَلَى التُّهَمِ وَنَفْیِکَ اَوْلِیائَهُ مِنْ دَوْرِهِمْ اِلى دارِ الْغُرْبَةِ
وَاَخْذِکَ النّاسَ بِبَیْعَةِ ابْنِکَ غُلامٍ حَدثٍ، یَشْرُبُ الْخَمْرَ
وَیَلْعَبُ بِالْکِلابِ، لا اَعْلَمُکَ اِلاّ
وَقَدْ خَسَرْتَ نَفَسکَ وَبَرَاءتَ دینکَ وَغَشثتَ رَعِیَّتَکَ
وَاَخْزَیْتَ اَمانَتَکَ وَسَمِعْتَ مَقالَةَ السَّفیهِ الْجاهِلِ
وَاَخَفْتَ الْوَرَعَ التُّقى لاَِجْلِهِمْ، وَالسَّلامُ. )). (12)

ترجمه نامه امام حسین (ع )
((امـا بـعـد: نـامه ات به من رسید، یادآور شده بودى که گزارش ‍ نامطلوبى راجع به من بـه تـو رسـیـده و نوشته بودى که از من جز آن انتظار دارى و به نظر تو من براى غیر ایـنـگـونه امور سزاوارم . درهاى حسنات جز به خواست خدواند بر روى کسى باز و بسته نشود.
بـایـد بـدانـى که این نوع گزارشات را مردمى چاپلوس و سخن چین و فتنه انگیز براى تو نقل مى کنند؛ زیرا من (فعلاً) قصد جنگ و مخالفت با تو را ندارم . و گمان مى کنم که حـقـتـعالى از ترک جنگ با تو راضى نباشد و عذر مرا در مورد سکوت در برابر تو و آن گروه قاسطینِ ملحدى که دار و دسته شیطانند، نپذیرد.
اى معاویه ! آیا تو قاتل ((حجر بن عدى کندى )) و یاران نمازگزار و پارسایش نیستى ؟ حجر و یارانش گناهى جز این نداشتند که ظلم را زشت و بدعت را ناروا مى دانستند و در راه خـدا از سـرزنش ‍ شماتت کنندگان هراسى نداشتند. تو حجر و یارانش را بعد از آنکه امان دادى و امـان خـود را بـا سـوگـنـدهـاى غـلاظ و شـداد و پـیـمـانهاى مؤ کد، استوار ساختى ، ستمگرانه و خصمانه به خاک و خون کشیدى .
اى مـعـاویـه ! مـگـر ایـن تـو نـیـسـتـى کـه ((عـمـرو بـن حـمـق خـزاعـى )) یـار رسـول خـدا صـلّى اللّه عـلیـه و آله را بـعـد از آنـکـه امـان دادى ، بـه قتل رسانیدى . ((عمرو بن حمق ))، آن بنده صالحى که رنج عبادت ، او را زار و نزار کرده بـود. آنـچـنـان امانى به او دادى که اگر با مرغان ، آن عهد و پیمان را مى بستى ، از قلّه کوهساران به نزد تو فرود مى آمدند. امانش دادى و سپس با جسارت نسبت به پروردگار و زیر پا نهادن پیمان خویش ، او را به قتل رسانیدى .
اى مـعـاویـه ! آیـا مگر تو نیستى که ((زیاد بن سمیه )) را که در خانه ((عبید ثقیف )) به دنـیـا آمـده بـود، پـسـر پـدرت خـوانـدى ؟! در حـالى کـه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مى فرماید:((اَلْوَلَدُ لِلْفِر اشِ وَلِلْع اهِرِ الْحَجَرْ)) (13) و تـو بـه پـیـروى از خـواهـش نـفس خویش ، عمدا و بدون پیروى از هدایت حق ، سنّت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را به زیر پا نهادى و سپس زیاد را بر عراقین مسلط گـردانـیـدى تـا دسـت و پـاى مـسـلمـیـن را قـطـع کـنـد و بـه چـشـم آنـان میل بکشد و ایشان را بر نخلستانها میخ ‌کوب نماید.
اى مـعـاویـه ! مگر تو قاتل ((حضرمیان )) نیستى ؟ در پاسخ نامه پسر سمیه که به تو نـوشـتـه بـود: حـضـرمـیان بر دین على هستند، نوشتى :((کسانى را که پیرو دین على مى بـاشـنـد، بـکـش )). (14) و زیـاد هـم آنـان را بـنـا بـه فـرمـان تـو بـه قتل رسانید؟
بـه خـدا سـوگند! این دین على علیه السّلام بود که به تو و پدرت ، عزّت داد و تو را بـه مـقامى رسانید که اکنون قرار دارى . و اگر دین على علیه السّلام بود، شرف تو و پدرت همان مسافرتهاى تابستان و زمستان بود.
نـوشـتـه بـودى که به خاطر خودت و دینت و امت محمد صلّى اللّه علیه و آله کوت کن و از ایـجـاد شکاف بین این امت و بپا شدن فتنه ، جلوگیرى بنما. من براى این امت ، فتنه اى را بـزرگتر از ولایت تو بر ایشان نمى شناسم و هیچ کارى را براى دینم و امت محمد صلّى اللّه عـلیـه و آله پـرفـایـده تـر و افـضل بر این نمى دانم که بر ضد تو برخیزم . و اگر در برابر تو به جهاد قیام کنم فقط به خاطر نزدیکى به خداست .
اى مـعـاویـه ! من در برابر این فجایع ، آرام نشسته ام (15) ، ولى به درگاه خداوند از این سکوت استغفار مى کنم و از او مى خواهم که بر من ببخشاید. و بر تصمیم من رشد و استوارى بخشد تا بر ضد تو برخیزم .
گـفـته بودى که اگر از تو بیزارى جویم از من بیزارى خواهى جست و اگر بر ضد تو قـیـام کـنـم ، بر علیه من قیام خواهى کرد، هر مکر و حیله اى که مى توانى در مورد من بکار بـنـد، امـیـدوارم کـه مـکر تو به من زیانى وارد نکند. و هیچ کس براى تو زیانبخش تر از خـودت نـمـى بـاشد؛ زیرا تو بر مرکب نادانى خویش همى رانى و بر پیمان شکنى خود، حـرص مـى ورزى . تـو هـیـچگاه به پیمانى وفا نکردى مگر اینکه پیمان خود را با کشتن کسانى که با آنان عهد بسته بودى ، نقض کردى . تو آنان را بعد از صلح و سوگند و عـهـدهـا و مـیـثـاقـها به قتل رسانیدى ، کشته شدند بدون آنکه کسى را کشته باشند. تنها گـنـاهـشـان ایـن بـود که از فضایل و مناقب ما یاد مى کردند و به بزرگى مقام ما اعتراف داشـتـنـد. از تـرس آنـکـه بـا تـو بـه جـهـاد بـرخـیـزنـد، آنـان را کـُشـتـى . شـایـد قبل از آنکه دست به کارى مى زدند خود مى مردى و یا آنان وفات مى کردند.
مژده اى معاویه ! که در روز قصاص ، به حساب تو رسیدگى خواهد شد و بدانکه خداوند تبارک و تعالى را نامه اى است که خُرد و کلان همه چیز در آن ثبت و ضبط است . و خداوند فراموش نخواهد کرد که تو مردم را با پندار مؤ اخذه مى کنى و اولیاى او را به ناحق به قتل رسانیده اى و یا از خانه و کاشانه آنان را به دیار غربت تبعید کرده اى . و اینکه هم اکـنون براى پسر ناسزاوارت که شراب مى نوشد و سگبازى (16) مى کند، از مـردم بـیـعـت مـى گـیـرى و من مى دانم که زیان این کارها جز به تو، هیچ کس را نخواهد رسـیـد. از دیـن ، بیزارى جسته اى و بر امت اسلام ، حیله ورزیده اى و در امانت ، خیانت کرده اى و از سـبـک مـغـز نـادان ، سـخـن شنیده اى و پرهیزگاران پارسا را به خاطر آنان آزرده کرده اى ، والسلام )).
در سـال 60 هـجـرت ، مـعـاویـه از دنـیـا رفت و یزید پلید جانشین او شد. یزید با زور و فـشـار و تـهـدید، مى خواست از سیدالشهداء علیه السّلام بیعت بگیرد که امام حسین علیه السـّلام قـیـام کرد و به عنوان اعتراض ، به مکه رفت و سپس از آنجا راهى عراق شد او در ایـن سـفـر پـرارزش و تـاریـخ ‌سـازِ خـویـش ، زن و فـرزنـد و اهـل بـیـت و نـزدیـکـان خـود را هـمـراه بـرد، کـه از آن جـمـله اسـت خواهر والامقامش زینب کبرى علیهاالسّلام . (17)
هـنـگـامـى که سرور آزادگانِ جهان حسین بن على علیهماالسّلام از مکه عازم عراق شد، همسر حـضـرت زیـنب ؛ یعنى ((عبداللّه بن جعفر طیار)) و برادر زاده على بن ابیطالب ، دو پسر خـویـش به نامهاى ((عون و محمد)) را به نزد امام حسین علیه السّلام فرستاد و در نامه اى از او خـواسـت کـه از رفـتـن بـه کـوفه منصرف شود. این دو، خود را در وادى ((عقیق )) به قافله عشق و شهادت و کاروان سرنوشت ساز تاریخ ، سپاه حسین علیه السّلام رسانیدند. عـبـداللّه بـن جعفر نیز امان نامه اى از حاکم مدینه ((عمرو بن سعید)) براى امام حسین علیه السـّلام گـرفـت و در وادى ((ذات عـرق )) خود را به امام علیه السّلام سانید و از آن جناب خواست که به مدینه برگردد.
امـا آن حـضـرت فـرمـود:((جدم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در خواب به من دستور داده راهـى را کـه در پیش گرفته ام ادامه دهم )) و سپس جواب نامه عمرو بن سعید را نوشت . و بـه عـبـداللّه داد تـا به مدینه ببرد. عبداللّه به دو فرزند خود محمد و عون سفارش کرد کـه از حـضـرت امـام حـسـین علیه السّلام ست برندارند و آنگاه آن دو را به امام حسین علیه السـّلام سـپـرد و خـود هـمـراه نـامـه آن حـضرت به مدینه رفت . بنا به نوشته برخى از مـُورخـین ، ((عون )) فرزند حضرت زینب علیهاالسّلام و ((محمد)) از همسر دیگر عبداللّه بن جـعـفـر بـود و هردو در کربلا شهید شدند (18) ، لکن مشهور آن است که این دو پسر، فرزندان حضرت زینب بوده اند.
کـاروان حـسـینى بعد از طى طریق و گذشتن از منازل مختلف ، در وادى طف و سرزمین کربلا فـرود آمـد و سـرانجام در روز عاشوراى سال 61 هجرى ، قهرمانان عاشق پیشه سپاه حسین عـلیـه السـّلام عـلى رغـم تـعـداد انـدک خویش ، در برابر لشگریان ابن سعد، حماسه اى جـاویـد آفـریـدنـد و به جهانیان درس شهامت و از خودگذشتگى دادند. و به تمام نسلها و تمامى جهان اعلام کردند که :((مرگ سرخ بِه از زندگى ننگین است )). و هنوز هم که هنوز اسـت ، صـداى رسـا و جـانـبـخش حسین علیه السّلام در جهان طنین انداز است که :((فرومایه پسر فرومایه ! (19) مرا در میان مرگ و زندگى مخیّر کرده است ولى من مرگ بـا عـزت را بـر زنـدگى با ذلّت ترجیح مى دهم ، من مرگ را جز سعادت ، و زندگى با ستمگران را جز ذلّت و خوارى نمى بینم )).

بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است
که مرگ سرخ بِه از زندگى ننگین است

گروهى بر حسین علیه السّلام خرده مى گرفتند و مى گفتند در این سفر که سرانجام آن بـه جـنـگ و خـونـریـزى خـواهـد کـشـیـد، چـرا زن و فـرزنـد و اهـل بـیت خویش را به همراه مى برد؟ آنان نمى دانستند که آن جناب با این کار خویش ، مى خـواهـد عـمـلاً ثـابـت کـنـد کـه در یـک قـیـام اجـتـمـاعـى ، تـمـامـى بـافـتهاى جامعه از کودک خردسال تا پیر کهنسال و زن و مرد، همه باید حضور داشته باشند و هرکدام را رسالتى است که بر دیگرى نیست .

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ زینب (س ) در سرزمین کربـلا

زینب (س ) در سرزمین کربـلا
از هـمـان نـخـسـتـیـن لحـظاتى که سپاهیان امام حسین علیه السّلام در سرزمین ((طـف )) فرود آمـدنـد، رفـتـه رفته نقش حضرت زینب علیهاالسّلام بیش از پیش ، حسّاس و حساس تر مى شـد. امـام زیـن العابدین علیه السّلام مى فرماید:((شبى که فرداى آن ، پدرم شهید شد، عمّه ام زینب از من پرستارى مى کرد)). (21)
آن طـور کـه از نوشته مورخین برمى آید، شب عاشورا حضرت زینب که گهگاهى به خیمه هـا سـرکـشـى مـى کـرد، از نـحـوه راز و نـیـازهـاى امام حسین علیه السّلام دریافت که امام و یارانش به شهادت نزدیکند.
امام علیه السّلام به او فرمود:
((یا اختا تعزى بعزاءِ اللّه
فـان سـکـان السـمـاوات یـموتون واهل الارض لایبقون وجمیع البریة یهلکون (22)
و ان کل شى ء هالک الاوجهه (به روایتى : الاوجه اللّه )
ابى ، خیر منیّ وامّی ، خیر منّی واخی ، خیر منّی
ولى ولهم ولکل مسلم برسول اللّه اسوة ...)).

یـعـنـى :((خـواهـرم ! تـو بـه وعده هاى الهى ، دلگرم باش ؛ چرا که ساکنین آسمانها همه فـانـى مـى گـردنـد و اهـل زمـیـن هـمـه مـى میرند و همه مخلوقات جهان هستى ، راه نیستى مى پـیـمایند و جز خدا، همه چیز نابود مى شود، پدر و مادر و برادرم از من بهتر بودند، من و ایشان و هر مسلمانى باید از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله پیروى کنیم )). (23)
این سخنانِ مقامِشامخ ‌ِامامت ،چنان دروجودمقدس حضرت زینب کبرى علیهاالسّلام کارگر افتاد کـه او را چـون کـوهـى محکم در برابر شداید ثابت قدم و پابرجا و استوار قرار داد، تا آنـجـا کـه وقـتـى در گـودال قـتلگاه با شمر ستمگر رو به رو مى شود، چنان با متانت و وقار، خردمندانه و شکیبا، رفتار مى کند که از حوصله بیان و قلم خارج است . آرى ، آرى ، اوسـت کـه مـتـیـن ، صـبـور و بـردبـار، گـلوى بریده برادر را مى بوسد و با شکیبایى زایـدالوصـفـى ، دسـت زیـر پـیـکـر صد چاک برادر برده ، او را قدرى بلند مى کند و در مـنـاجـات بـا خـداى خـویـش عـرض مـى کـنـد:((خـداونـدا! ایـن قـربـانـى را از آل مـحـمـد صـلّى اللّه عـلیـه و آله قـبـول کـن ! (اللهـم تقبل منا هذاالقربان ))). (24)
ایـن سـخـن گـهـربار، خود از درجه شناخت و معرفت آن بزرگ زن تاریخ جهان ، حکایت مى کند.
نـمـونـه دیگر از عظمت مقام آن نادره زمان و اسوه صبر و بردبارى و شجاعت ، این است که وقـتـى در روز عـاشـورا، آن هـمـه مـصـایـب سـنـگـیـن و شـکـنـنـده را تحمل مى کند، دلیرانه فرمانده سپاه دشمن ، ((عمرسعد)) را مورد سرزنش قرار داده و بى هیچ واهمه اى بر او پرخاش مى کند.
((طـبرى )) از قول ((حجاج بن عبداللّه )) نقل مى کند که :((در میدان نبرد، نیروهاى پیاده از سـمـت راسـت و چـپ بـه امـام حـسین علیه السّلام حمله بردند، او به میمنه سپاه حمله برد تا پـراکـنـده شـدنـد، بـه مـیـسـره نیز حمله کرد و آنان را هم پراکنده نمود .... به خدا قسم ! هرگز شکسته اى را ندیده بودم که فرزندان و کسان و یارانش ‍ کشته شده باشند و مانند او ، با دلى محکم و استوار و خاطرى آرام و دلیر بر پیشروى باشد. به خدا قسم ! پیش از او و پس از او، کسى را همانندش ندیدم . وقتى حمله برد، پیادگان از راست و چپ او مانند بـزغـاله هـا فـرار مى کردند. در این هنگام ، عمرسعد نزدیک امام حسین علیه السّلام رسید، زیـنـب علیهاالسّلام به او گفت :((اى عمر سعد! ابوعبداللّه را مى کشند و تو نگاه مى کنى )). عـمـر از زیـنـب روى بـرگردانید ولى از سخن قاطع او سخت متاءثر شد)). (25)
((وقـتـى امـام حـسین علیه السّلام به شهادت رسید، لشگر بنى امیه مانند حیواناتِ وحشى بـه سـوى خـیـمـه هـا روى آوردنـد و بـه آتـش ‍ زدن خـیـمـه هـا و غـارت اموال و لوازم آنان ، مشغول شدند)). (26)
از حـضـرت زیـنب علیهاالسّلام روایت کرده اند که فرموده :((وقتى عمر بن سعد به نهب و غـارت اهـل بـیـت فـرمـان داد، من بر دَرِ خیمه ایستاده بودم ، مردى چشم کبود درآمد و آنچه در خیمه بود برگرفت ، نمطى را که زیر بدن مبارک امام زین العابدین علیه السّلام قرار داشت به گونه اى کشید که او را به زمین افکند لکن گریه مى کرد.
گفتم : این گریه براى چیست ؟!
گفت بر شما اهل بیت گریه مى کنم که در چنین مهلکه اى افتاده اید. سپس اضافه مى کند که : زینب علیهاالسّلام را از کردار و گفتار او خشم آمد، فرمود:
((قـطـع اللّه یـدیـک و رجـلیـک و احـرقـک بـنـار الدنـیـا قبل نار الا خرة )).
یـعـنـى :((خـداونـد دسـت و پـایـت را قـطـع کـنـد و پـیـش از آتش آخرت ، تو را درآتش دنیا بسوزاند)).
دعـاى آن حـضـرت اجـابـت شـد و آن مـلعون به دست ((مختار)) به کیفر رسید)). (27)
وقـتـى حضرت زینب علیهاالسّلام به جسد مطهر امام حسین علیه السّلام مى رسد، به خاطر ایـنـکه آبروى بنى امیه و طرفداران آنان را ببرد و به لشگریان ابن سعد بفهماند که چـه جـنـایـت بـزرگـى را مـرتـکـب شـده انـد، بـا کـمـال وقـار و مـتـانـت ، در عـیـن حال کوبنده و رسا، انقلابى و افشاگرانه ، چنین ندبه مى کند:
((وا محمداه !
آفریننده آسمان بر تو رحمت کند،
این حسین تو است که با اعضاى پاره پاره در خون خویش آغشته است .
و این دختران تو مى باشند که اسیر شده اند.
و این حسین است که حرامزاده ها او را به قتل رساندند.
پدر و مادرم فداى آن کس باد که سراپرده اش را سرنگون ساختند!
پدر و مادرم فداى آن کس باد که جدش رسول خدا و فرزند نبى هدى بود!
پدر و مادرم فداى محمد مصطفى
و جانم فداى خدیجه کبرى و على مرتضى و فاطمه زهرا باد!
جانم فداى آن کس باد که آفتاب به خاطر او بازگشت تا او نماز بخواند)).

وقـتـى حـضـرت زیـنب کبرى علیهاالسّلام این کلمات هشدار دهنده را بر زبان آورد، دوست و دشمن از سخنان او بنالیدند و زار، زار بگریستند. (28)
امـام زیـن العـابـدیـن علیه السّلام مى فرماید وقتى در کربلا به ما رسید، آنچه رسید و پـدرم و یـاران و فـرزنـدان و بـرادران و کـسـان او بـه درجـه شـهـادت نـایـل آمـدند و حرم محترم و زنان او را بر جهاز شتران برنشاندند و مى خواستند ما را به سـوى کـوفـه کوچ دهند، چون دیدم که اجساد تمامى شهدا در خاک و خون افتاده و مدفون و پـوشـیـده نـیستند، بارى گران در سینه ام احساس کردم و افسردگى شدیدى به من دست داد، ایـن حـالت غـم و افـسـردگـى من بر عمّه ام جناب زینب کبرى دختر على مرتضى آشکار شد، گفت :
((اى یادگار جد و پدر و برادرم ! چه شده ؟ که تو را چنین افسرده مى بینم )).
گفتم :
((چگونه ناراحت نباشم ؟
بـا اینکه پدر بزرگوارم و سید و تبار خویش و برادران و عموها و عموزادگان و کسانم را
در میان خاک و خون مى نگرم که در این بیابان ،
ایشان را افکنده اند و جامه از تن ایشان بیرون کرده اند،
نه کسى را به سوى ایشان نظرى و نه کسى را به کوى ایشان گذرى است .
گویا ایشان را از کفار ترک و دیلم مى شمارند؟!)).
حضرت زینب گفت
((از آنچه مى بینى نگران نباش ،
بـه خـدا قـسـم ! ایـن عهد و پیمانى است که از رسول خدا به جد تو و پدر تو و عمّ تو، استوار افتاده است
و خداى تعالى ، گروهى از همین مردمان را
(کـه فـراعـنـه زمـیـن ایـشـان را نـمـى شـنـاسـنـد و اهـل آسـمـان بـه حال آنان آگاهند
و دستشان به خون این شهدا آلوده نیست ) عهد و میثاق گرفته
تا این اعضاى پراکنده و اجساد پاره پاره را گردآورى کنند و به خاک بسپارند
و بر قبر و ضریح مقدس سیدالشهداءِ علیه السّلام نشانى و گنبدى برخواهند کشید
که با گذشت زمان و گردش ایام و دهور، هرگز کهنه و فرسوده نگردد،
هرچند روزگاران دراز و زمانهاى طولانى بر آن بگذرد،
آثارش محو نگردد و هرگز نشانش از بین نرود.
هرچند پیشوایان کفر و گمراهى ، در محو آن بکوشند،
ظهورش بیشتر و نمایشش فزونتر و رفعتش برتر گردد)).

امام زین العابدین علیه السّلام پرسیدند: این خبر از کیست ؟
حـضـرت زیـنـب پـاسـخ داد: ایـن را ((ام ایـمـن ))، از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله برایم نقل کرده است : (29)
در کربلا، به سید سجاد، عمّه ، گفت
بیند جهـان ، شکـوه نمایـان کـربـلا
این شعـله را زبانـه بـود در زمانـه ها
بى انتهاست چشمـه جوشـان کـربـلا

سـپـس حـضـرت زیـنـب ، حـدیـث را بـه تـفـصـیـل نقل مى کند که به واسطه طولانى بودن ، از آوردن آن خوددارى مى شود.
آنـچـه ایـنـجـا ذکـرش ضرورى مى نماید این است که مردان و زنان طایفه ((بنى اسد)) در سـومـیـن روز شـهادت پاکبازان وادى عشق ، اقدام به خاک سپردن بدنهاى پاک آن شهدا مى کنند و صدق گفتار عقیله بنى هاشم به زودى آشکار مى شود و هرچه زمان پیشتر مى رود، حـقـایـق دیـگـرى از سـخـنـان دُرر بـار زینب کبرى روشن و هویدا مى گردد و روز به روز بیشتر از روز قبل ، عظمت مقام والاى شهداى کربلا بر جهانیان آشکارا مى گردد.
ایـنـجـاسـت کـه آدمـى درمـى یـابـد که چرا حضرت امام حسین علیه السّلام در آخرین ساعات زنـدگـى خـویـش ، اسرارى از رازهاى پس ‍ پرده امامت را درگوش خواهرش زمزمه و به او وصیت مى کند. (30)
و بـى سـبـب نـیست هرگاه حضرت زینب به دیدارش مى رفت ، او تمام قد پیش پاى خواهر برمى خاست و احترام مى کرد. (31)
و ایـن احـتـرام ، تـنـهـا بـه دوران سـالمندى جناب زینب منحصر نمى شد، که از همان دوران نوجوانى و حتى خردسالى نیز بین آنان وجود داشته که امام حسن و امام حسین علیهماالسّلام براى خواهر خود زینب ، احترامى خاص ، قایل بوده اند.
وقـتـى حـضرت زینب به زیارت مرقد مطهر رسول خدا مشرف مى شد، حسنین دوطرف او با وقارى مخصوص حرکت مى کردند.
چـرا امـام حـسـیـن عـلیـه السـّلام بـه او وصـیـت نـکـنـد؟ چـرا جـلو پـاى او بـرنـخـیـزد؟ و حال آنکه قابل احترام و راز نگهدار است ؛ زینبى که همیشه با خداى خود، در راز و نیاز است و هرگز از نیایش باز نمى ایستد و هیچ عاملى نمى تواند باعث شود که او در کار عبادت ، سـسـتـى کـنـد. او اهل تهجد و شب زنده دارى است تا آنجا که امام معصوم حضرت سجاد علیه السـّلام ى فـرمـایـد:((عـمـّه ام زیـنـب در سـفـر کـربـلا با آن همه مصایب و مشکلات ، در شب عـاشـورا و یـازدهـم مـحـرم ، حـتـى نماز شب را ترک نکرده و از مناجات و راز و نیاز خود با پروردگار، دست نکشید)). (32)
کار تهجد و شب زنده دارى زینب کبرى علیهاالسّلام تا بدان پایه است که امام حسین علیه السـّلام وقـتـى بـا او وداع مـى کـنـد، مـى فـرمـایـد:((یـا اُخـتـاه ! لا تـنـسـیـنـى فـى نافلة اللیل (33) ، یعنى : خواهرم ! مرا در نماز شب ، فراموش نکن ))
امـّا از صـبـرو نـام بـردبـارى زیـنـب عـلیهاالسّلام همین بس که در روز عاشورا، علاوه بر سـایـر یـاران امـام حـسـیـن عـلیـه السـّلام شـاهـد شـهـادت نـوزده تن از عزیزان خود؛ نظیر فـرزنـدان ، برادران ، برادرزادگان ، عموزادگان بود و مانند کوه ، استوار باقى ماند. بـسـتـگـان او کـه در کـربـلا بـه مـقـام شـهـادت نـایـل آمـدنـد، بـه قـرار ذیل مى باشند:
1 ـ حضرت على اکبر، فرزند امام حسین علیهماالسّلام .
2 ـ حضرت عبداللّه بن مسلم بن عقیل .
3 ـ حضرت محمد بن عبداللّه بن جعفر،

فرزند شوهر حضرت زینب علیهاالسّلام که بعضى تصور کرده اند فرزند خود حضرت زیـنـب هـم مـى بـاشـد و حـال آنـکـه مـادرش ‍ ((خـوصـاء)) دخـتـر حـفـصـه از بـکـر بـن وائل است .
4 ـ حضرت عون بن عبداللّه بن جعفر،
که مادرش حضرت زینب بود.
5 ـ حضرت عبدالرحمن بن عقیل .
6 ـ حضرت جعفر بن عقیل .
7 ـ حضرت عبداللّه اکبر بن عقیل .
8 ـ حضرت محمد بن مسلم بن عقیل .
9 ـ حضرت محمد بن ابى سعید بن عقیل .
10 ـ حضرت قاسم بن امام حسن علیه السّلام .
11 ـ حضرت ابوبکر بن امام حسن علیه السّلام .
12 ـ حضرت جعفر بن على بن ابى طالب علیه السّلام .
13 ـ حضرت عثمان بن على بن ابى طالب علیه السّلام .
14 ـ حضرت ابوبکر بن على بن ابى طالب علیه السّلام .
15 ـ طفلى که نام مبارکش معلوم نیست ،

وحشتزده از خیمه بیرون آمد و ((هانى بن ثبیت )) ملعون او را شهید کرد.
16 ـ حضرت ابوالفضل عباس بن على علیه السّلام .
17 ـ حضرت على اصغر بن امام حسین علیه السّلام

تـاریـخ نـویـسان آورده اند وقتى که در آخرین وداع حضرت امام حسین علیه السّلام خواست على اصغر را در آغوش گیرد حرمله معلون ؛ گلوى آن دُردانه را هدف گرفت .
18 ـ حضرت عبداللّه بن امام حسن علیهماالسّلام .
کـه طـفـلى خـردسـال بـود، وقـتـى دیـد امـام حسین علیه السّلام سخت مجروح شده و دشمنان گـرداگـردش را گـرفـتـه اند، با وجود خردسالى ، بى هیچ سلاحى به کمک عموى خود شـتـافـت ، هـرچه حضرت زینب تلاش کرد تا او را نگهدارد، فایده اى نبخشید، خود را به امام رسانید،((ابجر بن کعب )) ملعون که شمشیر کشیده بود تا بر امام وارد آوَرَد، ((عبداللّه )) دسـت خـود را سپر امام قرار داد و دستش قطع شد، او خود را به سینه عمو چسپانید و امام او را در آغوش گرفت ، در این حال ، حرمله ملعون با تیرى او را به شهادت رسانید.
19 ـ سـرور و سالار شهداء حضرت امام حسین علیه السّلام (34)
زیـنب کبرى ، پیکر تمام این عزیزان را دید، حتى بر جریان شهادت برخى از آنان ناظر بود و اجساد مطهر آنان را مشاهده کرد که چگونه در زیرپاى ستوران کوبیده شد اما مقاومت و پـایـدارى ازخـود نـشـان داد، خـیـمـه هـاى آتـش گـرفـتـه ، اطـفـال مـضـطـرب و پـریشان ، حوادث کوبنده ، مصایب سنگین ، هیچیک نتوانست بر صبر و شـکـیـبـایـى و تـحمل و توان و طاقت او فایق آید چرا که او مانند پدرش على علیه السّلام جامع اضداد بود.
بلى زینب علیهاالسّلام دانشمند، اهل زهد و تقوا و تهجد، گشاده زبان و سخنور، دلیر و با شـهـامـت ، رشـیـد و نترس ، خردمند و دوراندیش ، تیزبین و موقع شناس ، کاردان و کارآمد، مـهـربـان و بـا عاطفه ، مقاوم و استوار، مرد میدان شکیبایى ، هنرمند و ادیب ، پرستار، رهبر با ایمان و خلاصه ، آن بود که باید مى بود.
اجـازه مـى خـواهـم در ایـنـجا شعرى را که روز یکشنبه 10/8/1371 مطابق با پنجم جمادى الاول 1413 به مناسبت تولد حضرتش سروده ام بیاورم ؛ زیرا با زبان نثر نمى توانم آنچه احساس مى کنم ، نگارش نمایم .
زینب (س )

به یاد آن همه غمهاى زینب
غمى جانکاه بر جانم نشسته
بدانسان مى بسوزاند دلم را
که گوئى استخوانم را شکسته
بسان عقربى جراره این غم
چنان بر تار و پودم مى زند نیش
چـنـانـم مـى گـزد زنـبـور حـسـرت
کـه غافل گشته ام از بودن خویش
یزید آزاد و زینب در اسارت
همى وارونه بینم بختها را
جفاى نى لب و دندان خورشید
چه زهرآلود نوشى ناگوارا
گرفتار شغالى ، بچه شیرى
به دام دیو و دد فرزند قرآن
چه درد افزا بود در کام افعى
که هردم مى مکد از شیره جان
تمام تار و پودم مى بلرزد
چو یاد آرم ز درد و رنج زینب
لهیب و شعله این درد کارى
بسوزد پیکرم در آتش تب
کـه بـود آن زن کـه زنـیـب بـود نـامـش ؟
زنـى چـون کـوه و کـوهـى همچو پولاد
سـپـهـدارى ، رشـیـدى ، اسـتـوارى
مـقـاوم در قبال ظلم و بیداد
زنى در پایدارى ، مرد میدان
زنى نه ، در صبورى ، شیرمردى
زنى مرد آفرین اندر شهامت
على وارى محمدگونه فردى
هنرمندى ، ادیبى ، کوه عزمى
سخن سازى ، خطیبى ، کاردانى
پرستار و زن شب زنده دارى
زعیم و رهنماى کاروانى
پرستار دل شبهاى تاریک
زنى در اوج اعلاى رشادت
کلامش آتشین ، کوبنده ، قاطع
على گونه خطیبى در فصاحت
به هنگام سخن بر قلب دشمن
کلامش برتر از هر تیغ و خنجر
زبانش بر قلوب آل سفیان
چو در بدر و احد شمشیر حیدر
زنى داراى حلم و صبر و ایمان
و هر چیزى که باشد افتخارى
زهرگونه صفات خوب و عالى
درین زن بود، آرى ، آرى آرى

مظهر رضـا

میلاد زینب است و پرستار کربلا
میلاد نور دیده سلطان اتقیا
میلاد حلم ، اسوه صبر و مقاومت
میلاد عزم شیر زنى مظهر رضا

سخنرانى دختر على (ع ) در کوفه
روز تـاریـخـى دهـم محرم الحرام سال 61 هجرى که مطابق با دهم اکتبر 680 میلادى بود، سـپـرى شد. با گذشت شب ، آفتاب روز شنبه ، یازدهم محرم از جانب مشرق هویدا گردید. پـسـر سـعـد، اجـسـاد کـشـتـگان خود را کفن کرده و پس از خواندن نماز بر آنان ، همه را در گـودالى بـه خـاک سـپرد، ولى بدن پاره پاره شهدا را همچنان در زیر آفتاب رها کرد و به همراه سپاهیان خود و اسرا، به سوى کوفه روان شد، همینکه به دروازه کوفه رسید، قاصدى از طرف ((ابن زیاد)) به وى گفت : امروز اسرا را بیرون شهر نگهدار.
هدف ((عبیداللّه )) از این کار این بود که زمینه را جهت ورود آنان آماده کند؛ زیرا مردم کوفه از خـواب غـفـلت بیدار شده بودند و از جنایتى که در صحراى کربلا به وقوع پیوسته بود،بى نهایت خشمگین شده و مستعد انقلاب و قیام بودند.
بـالا خـره روز دوازدهم محرم در حالى که 72 سر بر بالاى نیزه جلوه گرى مى کرد و در پـیـشـاپـیـش کـاروان اسـیـران حـرکـت داده مـى شـد، اسـراى اهل بیت طهارت را، وارد کوفه کردند.
((شـمر بن ذى الجوشن )) غرق در سرور و شادمانى ، پیشاپیش همه ، اسب تازان پیش مى رفت و پیوسته به اطرافیان خود دستور مى داد که مواظب نظم مردم باشند. گروه زیادى از زن و مـرد و کـودک ، اطـراف مـسیر اسرا جهت تماشا ایستاده بودند، عدّه اى که از جریان اطـلاع داشـتـنـد، گـاه گـاهى با همراه خود چیزى مى گفتند، یکى زمزمه مى کرد اینان قبلاً گـفـتـه بـودنـد یـک نـفـر خـارجـى بـر یـزیـد قـیـام کـرده کـه او را کـشـتـه و اهـل بـیـت او را اسـیـر کـرده انـد، مـگـر آن سـر کـه بـر بـالاى نیزه است سر حسین بن على عـلیـهـمـاالسـّلام یـسـت ، آن دیـگـرى ((حـبیب )) است و آن هم مسلم بن عوسجه آن دیگرى و آن دیگرى و... همه آشنا هستند. مگر این اسرا همه از خاندان پیغمبر و دوستان آنان نیستند؟ آیا آل رسول ، خارجى هستند؟
ابن زیاد چرا چنین جنایت بزرگى را مرتکب شد؟ راستى مگر خود مردم کوفه ، حسین علیه السّلام را به قیام بر علیه یزید دعوت نکردند؟ پس چرا برخلاف عهد و پیمان خویش ، شـمـشـیر بر وى کشیدند و چنین کار زشتى را انجام دادند و سپس زن و فرزندش ‍ را اسیر کـردنـد؟ مـگـر آن زن کـه بر پشت آن شتر بى جهاز قرار گرفته ، ((زینب کبرى )) دختر عـلى عـلیـه السـّلام آن دیـگـرى که بر روى آن شتر بى جهاز دیگر است ، زینب صغرى ، ((کلثوم )) نیست .
اى واى بـر مـا مـردم کوفه ! اگر خداوند به واسطه بى حرمتى و جسارتى که نسبت به خاندان رسولش روا شده ما را به عذابى سخت گرفتار کند به کجا مى توان روى آورد؟
بـا وجـود سـربـازان مـسـلّحـى کـه اطـراف و جـوانـب را زیـر نـظـر داشـتـنـد وهـمـه راکـنـتـرل مـى کـردنـد، از ایـن قـبـیـل زمـزمـه هـا و درگـوشـى سـخـن گـفـتـنـهـا زیـاد رد و بـدل مـى شـد و اشـک حـسـرت و نـدامـت از دیـده مـردان و زنـان و کـودکـان ، سـرازیر بود. تـمـاشاچیان ، گاه و بیگاه ، آهسته و زیر لب مى گفتند: تف بر شما مردمان پست وگرگ صـفـت ! کـه جگرگوشه رسول خدا را کشتید و زنان و فرزندانش را مانند اسیران رومى و غـیـره همراه خود حرکت مى دهید! رفته رفته تپیدن دلها به صورت ناله و افسوس و بالا خره به شکل گریه شدید و زارى و اندوه ، خودنمایى کرد و صداى گریه و ناله همه جا را فرا گرفت ، ناگهان زینب کبرى ، قافله سالار اسرا و رشیده ایام ، فریاد زد:((ساکت شوید)).
هـمـه او را مـى شـنـاخـتـند، او دختر على علیه السّلام بود و سالها در همین کوفه کنار آنان زنـدگـى کـرده بـود و بـعـد از وفـات فـاطـمـه ، مـدت پـنـجـاه سـال بـود کـه اولیـن شـخـصـیـت زن اسلام به حساب مى آمد، اما اکنون مانند اسیران با او رفتار مى شود.
همه و همه به احترام حضرتش سکوت اختیار کردند، حتى صداى زنگ شتران نیز قطع شد (35) و سـکـوتـى مـرگـبـار هـمه جا را فرا گرفت که ناگهان شیر زن عالم رشادت به سخن آمد و گفت :
((ثُمَّ قالَتْ اءَلْحَمْدُ للّهِِ وَالصَّلوةُ عَلى اءَبِى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الْطَیْبینَ الاَْخْیارِ
اءَمّا بَعْدُ:
یا اءَهْلَ الْکُوفَةِ!
یا اءَهْلَ الْخَتْلِ وَالْغَدْرِ وَالْخذْلِ وَالْمَکْرِ!
اءَتَبْکُونَ فَلا رَقَاءَتِ الدَّمْعَةُ وَلا هَداءَتِ الزَّفْرَةُ
فَإ نَّما مَثَلُکُمْ کَمَثلِ الَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اءَنْکاثا
تَتَّخِذُونَ اءَیْمانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ
اءَلا وَهَلْ فیکُمْ إ لاّ الصَّلَفُ الْنَّطَفُ وَالصَّدْرُ الشَّنَفُ وَالْکَذِبُ وَمَلَقُ
الاْ مآءِ وَغَمْرُ الاَْعْداءِ اءَوْ کَمَرْعىً عَلى دِمْنَةٍ اءَوْ کَقِصَّةٍ عَلى مَلْحُودَةٍ
اءَلاسـآءِ مـاقـَدَّمـَتْ لَکـُمْ اءَنـْفـُسـُکـُمْ اءَنْ سـَخـِطَ اللّهُ عـَلَیْکُمْ وَفِى الْعَذابِ اءَنْتُمْ
خالِدُونَ.
اءَتَبْکُونَ وَتَنْتَحِبُونَ اءَخى ؟
اءَجَلْ وَاللّهِ فَابْکُوا فَإ نَّکُمْ اءَحْرِیآءُ بِالْبُکاءِ
فَابکُوا کَثیرا وَاضْحَکُوا قَلْیلاً
فَقَدْ بُلیتُمْ بِعارِها وَمُنیتُمْ بِشَنارِها
وَلَنْ تَرْحُضُوها بِغَسْلٍ بَعْدَها اءَبَدا
وَاءَنّى تَرْحُضُونَ قَتْلَ سَلیلِ خاتَمِ النُّبُوَّة
وَمَعْدِنِ الرِّسالَةِ
وَسَیِّدِ شَبابِ اءَهْلِ الْجَنَّةِ
وَمَلاذِ حَرْبِکُمْ وَمَعاذِ حِزْبِکُمْ
وَمَقَرِّ سِلْمِکُمْ
وَاءَساسِ کَلِمَتِکُمْ
ومَفْزَعِ نازِلَتِکُمْ
وَمَنارِ حُجَّتِکُمْ
وَمِدْرَةِ سُنَّتِکُمْ
وَالْمَرْجِعِ عِنْد مَقالَتِکُمْ.
اءَلاساءَ ما قَدَّمْتُمْ لاَِنْفُسِکُمْ
وَسآءَ ما تَذَرُونَ لِیَوْمٍ بَعْثِکُمْ
وَبُعْدا لَکُمْ وَسُحْقا وَتَعْسا تَعْسا ونَکْسا نَکْسا
لَقَدْ خابَ السَّعْیُ وَتَبَّتِ الاَْیْدی وَخَسِرَتِ الْصَّفْقَةُ
فَبُؤ تُمْ بِغَضَبٍ مِنَاللّهِ وَضُرِبَتْ عَلَیْکُمُ الْذِّلَّةُ وَالْمَسْکَنَةُ.
وَیْلَکُمْ یا اءَهْلَ الْکُوفَةِ!
اءَتَدْرُونَ اءَیَّ کَبِدٍ لِمُحَمَّدٍ فَرَیْتُمْ
وَاءَیَّ عَهْدٍ نَکَثْتُمْ
وَاءَىَّ کَریمَةٍ لَهُ اءَبْرَزْتُمْ
وَاءَیَّ دَمٍ لَهُ سَفَکْتُمْ
وَاءَىَّ حُرْمَةٍ لَهُ هَتَکْتُمْ
لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إ دّا تَکادُ الْسَّمواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ
وَتَنْشَقُّ الاَْرْضُ وَتَخِرُّالْجِبالَ هَدّا
لَقَدْ جِئْتُمْ بِها شَوْهاءَ خَرْقاءَ صَلْعآءَ عَنْقآءَ فَقْمآءَ کَطِلاعِ الاَْرْضِ وَمِلاْ الْسَّمآءِ.
اءَفَعَجِبْتُمْ اءنْ مَطَرَتِ السَّماءُ دَما؟
وَلَعَذابُ الاْ خِرَةِ اءَخْزى وَهُمْ لا یُنْصَرُونَ
فَلا یَسْتَخِفَّنَّکُمُ الْمَهْلُ
فَإ نَّهُ عزَّوَجَلَّ لا یَخْفِرهُ الْبِدارُ
وَلا یُخافُ عَلَیْهِ فَوْتُ الثّارِ وَإ نَّ رَبَّکُمْ لَبِالْمِرْصادِ ...)).

یـعـنـى :((سـپـاس بـر خـداونـد مـتـعـال و درود بـر مـحـمـد صـلّى اللّه عـلیـه و آله رسـول خـدا و آل او پاکان و اخیار. اما بعد: اى مردم کوفه ! اى مردم نیرنگباز و فریبکار! اى بـى وفـایـان پـیـمـان شـکـن ! آیـا بـر ما سرشک ریخته ، گریه مى کنید؟! آیا بر ما افـسـوس مـى خـورید؟! اى کاش ! همیشه اشکتان جارى باشد و ناله شما آرام نگیرد؛ زیرا چـشـمـان مـا گـریـان و جـان مـا شـراره انـگـیـز اسـت . شـمـا مـثـل آن زنـى مـى مـانـید که رشته خویش را خوب مى تابد و پس از آن ، هرچه بافته به ناگاه بازگشاید، شما نیز با مکر و حیله و نیرنگ ، ابتدا رشته خود را محکم بسته و پس از آن بـاز گـشـودید. در بین شما غیر از دروغ و خودستایى و فساد و دشمنى چیز دیگرى وجـود نـدارد. شـمـا مـثـل کنیزان ، تملق مى گویید و مانند دشمنان ، نیرنگ مى ورزید. شما درست گیاهى را مى مانید که در مزبله اى روییده یا نقره اى که زینت قبور شده است .
بـه راسـتـى کـه تـوشه بدى جهت جهان دیگر خویش اندوخته اید؛ زیرا خداى را به خشم آورده و عـذاب جـاویـد را براى خویش ‍ آماده کردید. آیا پس از آنکه ما را کشتید، به حالمان گریه مى کنید؟!
به خدا قسم ! که به گریه کردن سزاوارید، فراوان گریه کنید و اندک بخندید؛ زیرا شـمـا لکـه نـنـگ ابـدى را بـر دامـن خـود آلوده کـردید که به هیچ آبى هرگز پاک نشود. چـگـونـه کـشـتـن جـگـرگـوشـه خـاتـم پـیـامـبـران و مـعـدن رسـالت و سـیـد جـوانـان اهـل بـهـشـت ، مـلجـاء و پـنـاهـگـاه نـیـکـوکـارانـتـان را تـلافـى خـواهـیـد کـرد؟! در هـرحـال و هـر حـادثـه اى بـه او پـناه مى بردید و سنّت شما را جارى مى ساخت ، در موقع احـتـجـاج بـا دشـمـنـان ، هـادى شـمـا بـود، در هـنـگـام نـاراحـتـى ، بـدو متوسل مى شدید و او بزرگ و گوینده شما بود. و احکام شریعت را از وى آموختید. اى مردم ! بد گناهى را مرتکب شدید و براى روز قیامت خویش بد اندوخته اى ذخیره کردید. هلاکت و مـرگ از آن شـما باد! کوشش شما دیگر فایده اى نخواهد داشت . دستهاى شما بریده باد! کـه زیـان و ضـرر بـراى خـویـش بـه بار آوردید، به خسران دنیا و آخرت دچار شدید و مستحق عذاب الهى گردیدید و خوارى و فقر بر شما غلبه کرد.
واى بـر شـمـا اى مـردم کوفه ! آیا مى دانید که از پیامبر خدا چه جگرى را شکافتید و چه خـونـى را از او بـه زمـیـن ریـخـتـیـد؟! و چه پیمانى را شکستید؟! و چه حرمتى از پیامبر را نـادیـده گـرفـتـیـد؟! و چـگـونـه پرده نشینان عصمت را بى پرده ، بیرون افکندید و به اسارت کشیدید؟!
اى مـردم ! بیدادى بزرگ و کارى بى نهایت قبیح انجام دادید نزدیک است از کار زشت شما آسـمـانـهـا شـکافته شوند و زمین از هم پاره شود و کوهها فرو ریزند رسوایى و زشتى کـار شـنـیـع شـمـا، آسـمـان و زمـیـن را فـرا گـرفـت ، آیا تعجب مى کنید که از آسمان خون بـاریـدن گـرفت (36) ، ولى بدانید که عذاب آخرتتان سخت خوارکننده تر و رسـوا کـننده تر خواهد بود. و کسى شما را کمک نخواهد کرد و این مهلتى که خدا به شما داده ، هـرگـز عـذاب شـمـا را تـخـفـیـف نـخـواهـد داد؛ زیـرا خـداونـد عـزّوجـل ، هیچگاه در کیفر گناهکاران شتاب نخواهد کرد و بیم ندارد که هنگام انتقام بگذرد، بدانید که پروردگار شما در کمین و به انتظار گناهکاران است ...)). (37)
سـخـنـان دخـتـر عـلى بـن ابـیـطالب و پرورش یافته خاندان فصاحت و بلاغت و سرچشمه رشـادت و مـکـارم اخلاق ، همچنان ادامه داشت و گفتارش ، شنوندگان را تحت تاءثیر قرار داده بـود کـه زنـان و مردان از فرط اندوه ، با صداى بلند مى گریستند و غوغاى عجیبى بـرپـا شـده بـود. هـمـه دریافته بودند که عبیداللّه بن زیاد چه لکه ننگ بزرگى بر صفحه تاریخ از خود به یادگار گذاشت

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ زینب (س ) در سرزمین کربـلا

زینب (س ) در سرزمین کربـلا
از هـمـان نـخـسـتـیـن لحـظاتى که سپاهیان امام حسین علیه السّلام در سرزمین ((طـف )) فرود آمـدنـد، رفـتـه رفته نقش حضرت زینب علیهاالسّلام بیش از پیش ، حسّاس و حساس تر مى شـد. امـام زیـن العابدین علیه السّلام مى فرماید:((شبى که فرداى آن ، پدرم شهید شد، عمّه ام زینب از من پرستارى مى کرد)). (21)
آن طـور کـه از نوشته مورخین برمى آید، شب عاشورا حضرت زینب که گهگاهى به خیمه هـا سـرکـشـى مـى کـرد، از نـحـوه راز و نـیـازهـاى امام حسین علیه السّلام دریافت که امام و یارانش به شهادت نزدیکند.
امام علیه السّلام به او فرمود:
((یا اختا تعزى بعزاءِ اللّه
فـان سـکـان السـمـاوات یـموتون واهل الارض لایبقون وجمیع البریة یهلکون (22)
و ان کل شى ء هالک الاوجهه (به روایتى : الاوجه اللّه )
ابى ، خیر منیّ وامّی ، خیر منّی واخی ، خیر منّی
ولى ولهم ولکل مسلم برسول اللّه اسوة ...)).

یـعـنـى :((خـواهـرم ! تـو بـه وعده هاى الهى ، دلگرم باش ؛ چرا که ساکنین آسمانها همه فـانـى مـى گـردنـد و اهـل زمـیـن هـمـه مـى میرند و همه مخلوقات جهان هستى ، راه نیستى مى پـیـمایند و جز خدا، همه چیز نابود مى شود، پدر و مادر و برادرم از من بهتر بودند، من و ایشان و هر مسلمانى باید از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله پیروى کنیم )). (23)
این سخنانِ مقامِشامخ ‌ِامامت ،چنان دروجودمقدس حضرت زینب کبرى علیهاالسّلام کارگر افتاد کـه او را چـون کـوهـى محکم در برابر شداید ثابت قدم و پابرجا و استوار قرار داد، تا آنـجـا کـه وقـتـى در گـودال قـتلگاه با شمر ستمگر رو به رو مى شود، چنان با متانت و وقار، خردمندانه و شکیبا، رفتار مى کند که از حوصله بیان و قلم خارج است . آرى ، آرى ، اوسـت کـه مـتـیـن ، صـبـور و بـردبـار، گـلوى بریده برادر را مى بوسد و با شکیبایى زایـدالوصـفـى ، دسـت زیـر پـیـکـر صد چاک برادر برده ، او را قدرى بلند مى کند و در مـنـاجـات بـا خـداى خـویـش عـرض مـى کـنـد:((خـداونـدا! ایـن قـربـانـى را از آل مـحـمـد صـلّى اللّه عـلیـه و آله قـبـول کـن ! (اللهـم تقبل منا هذاالقربان ))). (24)
ایـن سـخـن گـهـربار، خود از درجه شناخت و معرفت آن بزرگ زن تاریخ جهان ، حکایت مى کند.
نـمـونـه دیگر از عظمت مقام آن نادره زمان و اسوه صبر و بردبارى و شجاعت ، این است که وقـتـى در روز عـاشـورا، آن هـمـه مـصـایـب سـنـگـیـن و شـکـنـنـده را تحمل مى کند، دلیرانه فرمانده سپاه دشمن ، ((عمرسعد)) را مورد سرزنش قرار داده و بى هیچ واهمه اى بر او پرخاش مى کند.
((طـبرى )) از قول ((حجاج بن عبداللّه )) نقل مى کند که :((در میدان نبرد، نیروهاى پیاده از سـمـت راسـت و چـپ بـه امـام حـسین علیه السّلام حمله بردند، او به میمنه سپاه حمله برد تا پـراکـنـده شـدنـد، بـه مـیـسـره نیز حمله کرد و آنان را هم پراکنده نمود .... به خدا قسم ! هرگز شکسته اى را ندیده بودم که فرزندان و کسان و یارانش ‍ کشته شده باشند و مانند او ، با دلى محکم و استوار و خاطرى آرام و دلیر بر پیشروى باشد. به خدا قسم ! پیش از او و پس از او، کسى را همانندش ندیدم . وقتى حمله برد، پیادگان از راست و چپ او مانند بـزغـاله هـا فـرار مى کردند. در این هنگام ، عمرسعد نزدیک امام حسین علیه السّلام رسید، زیـنـب علیهاالسّلام به او گفت :((اى عمر سعد! ابوعبداللّه را مى کشند و تو نگاه مى کنى )). عـمـر از زیـنـب روى بـرگردانید ولى از سخن قاطع او سخت متاءثر شد)). (25)
((وقـتـى امـام حـسین علیه السّلام به شهادت رسید، لشگر بنى امیه مانند حیواناتِ وحشى بـه سـوى خـیـمـه هـا روى آوردنـد و بـه آتـش ‍ زدن خـیـمـه هـا و غـارت اموال و لوازم آنان ، مشغول شدند)). (26)
از حـضـرت زیـنب علیهاالسّلام روایت کرده اند که فرموده :((وقتى عمر بن سعد به نهب و غـارت اهـل بـیـت فـرمـان داد، من بر دَرِ خیمه ایستاده بودم ، مردى چشم کبود درآمد و آنچه در خیمه بود برگرفت ، نمطى را که زیر بدن مبارک امام زین العابدین علیه السّلام قرار داشت به گونه اى کشید که او را به زمین افکند لکن گریه مى کرد.
گفتم : این گریه براى چیست ؟!
گفت بر شما اهل بیت گریه مى کنم که در چنین مهلکه اى افتاده اید. سپس اضافه مى کند که : زینب علیهاالسّلام را از کردار و گفتار او خشم آمد، فرمود:
((قـطـع اللّه یـدیـک و رجـلیـک و احـرقـک بـنـار الدنـیـا قبل نار الا خرة )).
یـعـنـى :((خـداونـد دسـت و پـایـت را قـطـع کـنـد و پـیـش از آتش آخرت ، تو را درآتش دنیا بسوزاند)).
دعـاى آن حـضـرت اجـابـت شـد و آن مـلعون به دست ((مختار)) به کیفر رسید)). (27)
وقـتـى حضرت زینب علیهاالسّلام به جسد مطهر امام حسین علیه السّلام مى رسد، به خاطر ایـنـکه آبروى بنى امیه و طرفداران آنان را ببرد و به لشگریان ابن سعد بفهماند که چـه جـنـایـت بـزرگـى را مـرتـکـب شـده انـد، بـا کـمـال وقـار و مـتـانـت ، در عـیـن حال کوبنده و رسا، انقلابى و افشاگرانه ، چنین ندبه مى کند:
((وا محمداه !
آفریننده آسمان بر تو رحمت کند،
این حسین تو است که با اعضاى پاره پاره در خون خویش آغشته است .
و این دختران تو مى باشند که اسیر شده اند.
و این حسین است که حرامزاده ها او را به قتل رساندند.
پدر و مادرم فداى آن کس باد که سراپرده اش را سرنگون ساختند!
پدر و مادرم فداى آن کس باد که جدش رسول خدا و فرزند نبى هدى بود!
پدر و مادرم فداى محمد مصطفى
و جانم فداى خدیجه کبرى و على مرتضى و فاطمه زهرا باد!
جانم فداى آن کس باد که آفتاب به خاطر او بازگشت تا او نماز بخواند)).

وقـتـى حـضـرت زیـنب کبرى علیهاالسّلام این کلمات هشدار دهنده را بر زبان آورد، دوست و دشمن از سخنان او بنالیدند و زار، زار بگریستند. (28)
امـام زیـن العـابـدیـن علیه السّلام مى فرماید وقتى در کربلا به ما رسید، آنچه رسید و پـدرم و یـاران و فـرزنـدان و بـرادران و کـسـان او بـه درجـه شـهـادت نـایـل آمـدند و حرم محترم و زنان او را بر جهاز شتران برنشاندند و مى خواستند ما را به سـوى کـوفـه کوچ دهند، چون دیدم که اجساد تمامى شهدا در خاک و خون افتاده و مدفون و پـوشـیـده نـیستند، بارى گران در سینه ام احساس کردم و افسردگى شدیدى به من دست داد، ایـن حـالت غـم و افـسـردگـى من بر عمّه ام جناب زینب کبرى دختر على مرتضى آشکار شد، گفت :
((اى یادگار جد و پدر و برادرم ! چه شده ؟ که تو را چنین افسرده مى بینم )).
گفتم :
((چگونه ناراحت نباشم ؟
بـا اینکه پدر بزرگوارم و سید و تبار خویش و برادران و عموها و عموزادگان و کسانم را
در میان خاک و خون مى نگرم که در این بیابان ،
ایشان را افکنده اند و جامه از تن ایشان بیرون کرده اند،
نه کسى را به سوى ایشان نظرى و نه کسى را به کوى ایشان گذرى است .
گویا ایشان را از کفار ترک و دیلم مى شمارند؟!)).
حضرت زینب گفت
((از آنچه مى بینى نگران نباش ،
بـه خـدا قـسـم ! ایـن عهد و پیمانى است که از رسول خدا به جد تو و پدر تو و عمّ تو، استوار افتاده است
و خداى تعالى ، گروهى از همین مردمان را
(کـه فـراعـنـه زمـیـن ایـشـان را نـمـى شـنـاسـنـد و اهـل آسـمـان بـه حال آنان آگاهند
و دستشان به خون این شهدا آلوده نیست ) عهد و میثاق گرفته
تا این اعضاى پراکنده و اجساد پاره پاره را گردآورى کنند و به خاک بسپارند
و بر قبر و ضریح مقدس سیدالشهداءِ علیه السّلام نشانى و گنبدى برخواهند کشید
که با گذشت زمان و گردش ایام و دهور، هرگز کهنه و فرسوده نگردد،
هرچند روزگاران دراز و زمانهاى طولانى بر آن بگذرد،
آثارش محو نگردد و هرگز نشانش از بین نرود.
هرچند پیشوایان کفر و گمراهى ، در محو آن بکوشند،
ظهورش بیشتر و نمایشش فزونتر و رفعتش برتر گردد)).

امام زین العابدین علیه السّلام پرسیدند: این خبر از کیست ؟
حـضـرت زیـنـب پـاسـخ داد: ایـن را ((ام ایـمـن ))، از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله برایم نقل کرده است : (29)
در کربلا، به سید سجاد، عمّه ، گفت
بیند جهـان ، شکـوه نمایـان کـربـلا
این شعـله را زبانـه بـود در زمانـه ها
بى انتهاست چشمـه جوشـان کـربـلا

سـپـس حـضـرت زیـنـب ، حـدیـث را بـه تـفـصـیـل نقل مى کند که به واسطه طولانى بودن ، از آوردن آن خوددارى مى شود.
آنـچـه ایـنـجـا ذکـرش ضرورى مى نماید این است که مردان و زنان طایفه ((بنى اسد)) در سـومـیـن روز شـهادت پاکبازان وادى عشق ، اقدام به خاک سپردن بدنهاى پاک آن شهدا مى کنند و صدق گفتار عقیله بنى هاشم به زودى آشکار مى شود و هرچه زمان پیشتر مى رود، حـقـایـق دیـگـرى از سـخـنـان دُرر بـار زینب کبرى روشن و هویدا مى گردد و روز به روز بیشتر از روز قبل ، عظمت مقام والاى شهداى کربلا بر جهانیان آشکارا مى گردد.
ایـنـجـاسـت کـه آدمـى درمـى یـابـد که چرا حضرت امام حسین علیه السّلام در آخرین ساعات زنـدگـى خـویـش ، اسرارى از رازهاى پس ‍ پرده امامت را درگوش خواهرش زمزمه و به او وصیت مى کند. (30)
و بـى سـبـب نـیست هرگاه حضرت زینب به دیدارش مى رفت ، او تمام قد پیش پاى خواهر برمى خاست و احترام مى کرد. (31)
و ایـن احـتـرام ، تـنـهـا بـه دوران سـالمندى جناب زینب منحصر نمى شد، که از همان دوران نوجوانى و حتى خردسالى نیز بین آنان وجود داشته که امام حسن و امام حسین علیهماالسّلام براى خواهر خود زینب ، احترامى خاص ، قایل بوده اند.
وقـتـى حـضرت زینب به زیارت مرقد مطهر رسول خدا مشرف مى شد، حسنین دوطرف او با وقارى مخصوص حرکت مى کردند.
چـرا امـام حـسـیـن عـلیـه السـّلام بـه او وصـیـت نـکـنـد؟ چـرا جـلو پـاى او بـرنـخـیـزد؟ و حال آنکه قابل احترام و راز نگهدار است ؛ زینبى که همیشه با خداى خود، در راز و نیاز است و هرگز از نیایش باز نمى ایستد و هیچ عاملى نمى تواند باعث شود که او در کار عبادت ، سـسـتـى کـنـد. او اهل تهجد و شب زنده دارى است تا آنجا که امام معصوم حضرت سجاد علیه السـّلام ى فـرمـایـد:((عـمـّه ام زیـنـب در سـفـر کـربـلا با آن همه مصایب و مشکلات ، در شب عـاشـورا و یـازدهـم مـحـرم ، حـتـى نماز شب را ترک نکرده و از مناجات و راز و نیاز خود با پروردگار، دست نکشید)). (32)
کار تهجد و شب زنده دارى زینب کبرى علیهاالسّلام تا بدان پایه است که امام حسین علیه السـّلام وقـتـى بـا او وداع مـى کـنـد، مـى فـرمـایـد:((یـا اُخـتـاه ! لا تـنـسـیـنـى فـى نافلة اللیل (33) ، یعنى : خواهرم ! مرا در نماز شب ، فراموش نکن ))
امـّا از صـبـرو نـام بـردبـارى زیـنـب عـلیهاالسّلام همین بس که در روز عاشورا، علاوه بر سـایـر یـاران امـام حـسـیـن عـلیـه السـّلام شـاهـد شـهـادت نـوزده تن از عزیزان خود؛ نظیر فـرزنـدان ، برادران ، برادرزادگان ، عموزادگان بود و مانند کوه ، استوار باقى ماند. بـسـتـگـان او کـه در کـربـلا بـه مـقـام شـهـادت نـایـل آمـدنـد، بـه قـرار ذیل مى باشند:
1 ـ حضرت على اکبر، فرزند امام حسین علیهماالسّلام .
2 ـ حضرت عبداللّه بن مسلم بن عقیل .
3 ـ حضرت محمد بن عبداللّه بن جعفر،

فرزند شوهر حضرت زینب علیهاالسّلام که بعضى تصور کرده اند فرزند خود حضرت زیـنـب هـم مـى بـاشـد و حـال آنـکـه مـادرش ‍ ((خـوصـاء)) دخـتـر حـفـصـه از بـکـر بـن وائل است .
4 ـ حضرت عون بن عبداللّه بن جعفر،
که مادرش حضرت زینب بود.
5 ـ حضرت عبدالرحمن بن عقیل .
6 ـ حضرت جعفر بن عقیل .
7 ـ حضرت عبداللّه اکبر بن عقیل .
8 ـ حضرت محمد بن مسلم بن عقیل .
9 ـ حضرت محمد بن ابى سعید بن عقیل .
10 ـ حضرت قاسم بن امام حسن علیه السّلام .
11 ـ حضرت ابوبکر بن امام حسن علیه السّلام .
12 ـ حضرت جعفر بن على بن ابى طالب علیه السّلام .
13 ـ حضرت عثمان بن على بن ابى طالب علیه السّلام .
14 ـ حضرت ابوبکر بن على بن ابى طالب علیه السّلام .
15 ـ طفلى که نام مبارکش معلوم نیست ،

وحشتزده از خیمه بیرون آمد و ((هانى بن ثبیت )) ملعون او را شهید کرد.
16 ـ حضرت ابوالفضل عباس بن على علیه السّلام .
17 ـ حضرت على اصغر بن امام حسین علیه السّلام

تـاریـخ نـویـسان آورده اند وقتى که در آخرین وداع حضرت امام حسین علیه السّلام خواست على اصغر را در آغوش گیرد حرمله معلون ؛ گلوى آن دُردانه را هدف گرفت .
18 ـ حضرت عبداللّه بن امام حسن علیهماالسّلام .
کـه طـفـلى خـردسـال بـود، وقـتـى دیـد امـام حسین علیه السّلام سخت مجروح شده و دشمنان گـرداگـردش را گـرفـتـه اند، با وجود خردسالى ، بى هیچ سلاحى به کمک عموى خود شـتـافـت ، هـرچه حضرت زینب تلاش کرد تا او را نگهدارد، فایده اى نبخشید، خود را به امام رسانید،((ابجر بن کعب )) ملعون که شمشیر کشیده بود تا بر امام وارد آوَرَد، ((عبداللّه )) دسـت خـود را سپر امام قرار داد و دستش قطع شد، او خود را به سینه عمو چسپانید و امام او را در آغوش گرفت ، در این حال ، حرمله ملعون با تیرى او را به شهادت رسانید.
19 ـ سـرور و سالار شهداء حضرت امام حسین علیه السّلام (34)
زیـنب کبرى ، پیکر تمام این عزیزان را دید، حتى بر جریان شهادت برخى از آنان ناظر بود و اجساد مطهر آنان را مشاهده کرد که چگونه در زیرپاى ستوران کوبیده شد اما مقاومت و پـایـدارى ازخـود نـشـان داد، خـیـمـه هـاى آتـش گـرفـتـه ، اطـفـال مـضـطـرب و پـریشان ، حوادث کوبنده ، مصایب سنگین ، هیچیک نتوانست بر صبر و شـکـیـبـایـى و تـحمل و توان و طاقت او فایق آید چرا که او مانند پدرش على علیه السّلام جامع اضداد بود.
بلى زینب علیهاالسّلام دانشمند، اهل زهد و تقوا و تهجد، گشاده زبان و سخنور، دلیر و با شـهـامـت ، رشـیـد و نترس ، خردمند و دوراندیش ، تیزبین و موقع شناس ، کاردان و کارآمد، مـهـربـان و بـا عاطفه ، مقاوم و استوار، مرد میدان شکیبایى ، هنرمند و ادیب ، پرستار، رهبر با ایمان و خلاصه ، آن بود که باید مى بود.
اجـازه مـى خـواهـم در ایـنـجا شعرى را که روز یکشنبه 10/8/1371 مطابق با پنجم جمادى الاول 1413 به مناسبت تولد حضرتش سروده ام بیاورم ؛ زیرا با زبان نثر نمى توانم آنچه احساس مى کنم ، نگارش نمایم .
زینب (س )

به یاد آن همه غمهاى زینب
غمى جانکاه بر جانم نشسته
بدانسان مى بسوزاند دلم را
که گوئى استخوانم را شکسته
بسان عقربى جراره این غم
چنان بر تار و پودم مى زند نیش
چـنـانـم مـى گـزد زنـبـور حـسـرت
کـه غافل گشته ام از بودن خویش
یزید آزاد و زینب در اسارت
همى وارونه بینم بختها را
جفاى نى لب و دندان خورشید
چه زهرآلود نوشى ناگوارا
گرفتار شغالى ، بچه شیرى
به دام دیو و دد فرزند قرآن
چه درد افزا بود در کام افعى
که هردم مى مکد از شیره جان
تمام تار و پودم مى بلرزد
چو یاد آرم ز درد و رنج زینب
لهیب و شعله این درد کارى
بسوزد پیکرم در آتش تب
کـه بـود آن زن کـه زنـیـب بـود نـامـش ؟
زنـى چـون کـوه و کـوهـى همچو پولاد
سـپـهـدارى ، رشـیـدى ، اسـتـوارى
مـقـاوم در قبال ظلم و بیداد
زنى در پایدارى ، مرد میدان
زنى نه ، در صبورى ، شیرمردى
زنى مرد آفرین اندر شهامت
على وارى محمدگونه فردى
هنرمندى ، ادیبى ، کوه عزمى
سخن سازى ، خطیبى ، کاردانى
پرستار و زن شب زنده دارى
زعیم و رهنماى کاروانى
پرستار دل شبهاى تاریک
زنى در اوج اعلاى رشادت
کلامش آتشین ، کوبنده ، قاطع
على گونه خطیبى در فصاحت
به هنگام سخن بر قلب دشمن
کلامش برتر از هر تیغ و خنجر
زبانش بر قلوب آل سفیان
چو در بدر و احد شمشیر حیدر
زنى داراى حلم و صبر و ایمان
و هر چیزى که باشد افتخارى
زهرگونه صفات خوب و عالى
درین زن بود، آرى ، آرى آرى

مظهر رضـا

میلاد زینب است و پرستار کربلا
میلاد نور دیده سلطان اتقیا
میلاد حلم ، اسوه صبر و مقاومت
میلاد عزم شیر زنى مظهر رضا

سخنرانى دختر على (ع ) در کوفه
روز تـاریـخـى دهـم محرم الحرام سال 61 هجرى که مطابق با دهم اکتبر 680 میلادى بود، سـپـرى شد. با گذشت شب ، آفتاب روز شنبه ، یازدهم محرم از جانب مشرق هویدا گردید. پـسـر سـعـد، اجـسـاد کـشـتـگان خود را کفن کرده و پس از خواندن نماز بر آنان ، همه را در گـودالى بـه خـاک سـپرد، ولى بدن پاره پاره شهدا را همچنان در زیر آفتاب رها کرد و به همراه سپاهیان خود و اسرا، به سوى کوفه روان شد، همینکه به دروازه کوفه رسید، قاصدى از طرف ((ابن زیاد)) به وى گفت : امروز اسرا را بیرون شهر نگهدار.
هدف ((عبیداللّه )) از این کار این بود که زمینه را جهت ورود آنان آماده کند؛ زیرا مردم کوفه از خـواب غـفـلت بیدار شده بودند و از جنایتى که در صحراى کربلا به وقوع پیوسته بود،بى نهایت خشمگین شده و مستعد انقلاب و قیام بودند.
بـالا خـره روز دوازدهم محرم در حالى که 72 سر بر بالاى نیزه جلوه گرى مى کرد و در پـیـشـاپـیـش کـاروان اسـیـران حـرکـت داده مـى شـد، اسـراى اهل بیت طهارت را، وارد کوفه کردند.
((شـمر بن ذى الجوشن )) غرق در سرور و شادمانى ، پیشاپیش همه ، اسب تازان پیش مى رفت و پیوسته به اطرافیان خود دستور مى داد که مواظب نظم مردم باشند. گروه زیادى از زن و مـرد و کـودک ، اطـراف مـسیر اسرا جهت تماشا ایستاده بودند، عدّه اى که از جریان اطـلاع داشـتـنـد، گـاه گـاهى با همراه خود چیزى مى گفتند، یکى زمزمه مى کرد اینان قبلاً گـفـتـه بـودنـد یـک نـفـر خـارجـى بـر یـزیـد قـیـام کـرده کـه او را کـشـتـه و اهـل بـیـت او را اسـیـر کـرده انـد، مـگـر آن سـر کـه بـر بـالاى نیزه است سر حسین بن على عـلیـهـمـاالسـّلام یـسـت ، آن دیـگـرى ((حـبیب )) است و آن هم مسلم بن عوسجه آن دیگرى و آن دیگرى و... همه آشنا هستند. مگر این اسرا همه از خاندان پیغمبر و دوستان آنان نیستند؟ آیا آل رسول ، خارجى هستند؟
ابن زیاد چرا چنین جنایت بزرگى را مرتکب شد؟ راستى مگر خود مردم کوفه ، حسین علیه السّلام را به قیام بر علیه یزید دعوت نکردند؟ پس چرا برخلاف عهد و پیمان خویش ، شـمـشـیر بر وى کشیدند و چنین کار زشتى را انجام دادند و سپس زن و فرزندش ‍ را اسیر کـردنـد؟ مـگـر آن زن کـه بر پشت آن شتر بى جهاز قرار گرفته ، ((زینب کبرى )) دختر عـلى عـلیـه السـّلام آن دیـگـرى که بر روى آن شتر بى جهاز دیگر است ، زینب صغرى ، ((کلثوم )) نیست .
اى واى بـر مـا مـردم کوفه ! اگر خداوند به واسطه بى حرمتى و جسارتى که نسبت به خاندان رسولش روا شده ما را به عذابى سخت گرفتار کند به کجا مى توان روى آورد؟
بـا وجـود سـربـازان مـسـلّحـى کـه اطـراف و جـوانـب را زیـر نـظـر داشـتـنـد وهـمـه راکـنـتـرل مـى کـردنـد، از ایـن قـبـیـل زمـزمـه هـا و درگـوشـى سـخـن گـفـتـنـهـا زیـاد رد و بـدل مـى شـد و اشـک حـسـرت و نـدامـت از دیـده مـردان و زنـان و کـودکـان ، سـرازیر بود. تـمـاشاچیان ، گاه و بیگاه ، آهسته و زیر لب مى گفتند: تف بر شما مردمان پست وگرگ صـفـت ! کـه جگرگوشه رسول خدا را کشتید و زنان و فرزندانش را مانند اسیران رومى و غـیـره همراه خود حرکت مى دهید! رفته رفته تپیدن دلها به صورت ناله و افسوس و بالا خره به شکل گریه شدید و زارى و اندوه ، خودنمایى کرد و صداى گریه و ناله همه جا را فرا گرفت ، ناگهان زینب کبرى ، قافله سالار اسرا و رشیده ایام ، فریاد زد:((ساکت شوید)).
هـمـه او را مـى شـنـاخـتـند، او دختر على علیه السّلام بود و سالها در همین کوفه کنار آنان زنـدگـى کـرده بـود و بـعـد از وفـات فـاطـمـه ، مـدت پـنـجـاه سـال بـود کـه اولیـن شـخـصـیـت زن اسلام به حساب مى آمد، اما اکنون مانند اسیران با او رفتار مى شود.
همه و همه به احترام حضرتش سکوت اختیار کردند، حتى صداى زنگ شتران نیز قطع شد (35) و سـکـوتـى مـرگـبـار هـمه جا را فرا گرفت که ناگهان شیر زن عالم رشادت به سخن آمد و گفت :
((ثُمَّ قالَتْ اءَلْحَمْدُ للّهِِ وَالصَّلوةُ عَلى اءَبِى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الْطَیْبینَ الاَْخْیارِ
اءَمّا بَعْدُ:
یا اءَهْلَ الْکُوفَةِ!
یا اءَهْلَ الْخَتْلِ وَالْغَدْرِ وَالْخذْلِ وَالْمَکْرِ!
اءَتَبْکُونَ فَلا رَقَاءَتِ الدَّمْعَةُ وَلا هَداءَتِ الزَّفْرَةُ
فَإ نَّما مَثَلُکُمْ کَمَثلِ الَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اءَنْکاثا
تَتَّخِذُونَ اءَیْمانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ
اءَلا وَهَلْ فیکُمْ إ لاّ الصَّلَفُ الْنَّطَفُ وَالصَّدْرُ الشَّنَفُ وَالْکَذِبُ وَمَلَقُ
الاْ مآءِ وَغَمْرُ الاَْعْداءِ اءَوْ کَمَرْعىً عَلى دِمْنَةٍ اءَوْ کَقِصَّةٍ عَلى مَلْحُودَةٍ
اءَلاسـآءِ مـاقـَدَّمـَتْ لَکـُمْ اءَنـْفـُسـُکـُمْ اءَنْ سـَخـِطَ اللّهُ عـَلَیْکُمْ وَفِى الْعَذابِ اءَنْتُمْ
خالِدُونَ.
اءَتَبْکُونَ وَتَنْتَحِبُونَ اءَخى ؟
اءَجَلْ وَاللّهِ فَابْکُوا فَإ نَّکُمْ اءَحْرِیآءُ بِالْبُکاءِ
فَابکُوا کَثیرا وَاضْحَکُوا قَلْیلاً
فَقَدْ بُلیتُمْ بِعارِها وَمُنیتُمْ بِشَنارِها
وَلَنْ تَرْحُضُوها بِغَسْلٍ بَعْدَها اءَبَدا
وَاءَنّى تَرْحُضُونَ قَتْلَ سَلیلِ خاتَمِ النُّبُوَّة
وَمَعْدِنِ الرِّسالَةِ
وَسَیِّدِ شَبابِ اءَهْلِ الْجَنَّةِ
وَمَلاذِ حَرْبِکُمْ وَمَعاذِ حِزْبِکُمْ
وَمَقَرِّ سِلْمِکُمْ
وَاءَساسِ کَلِمَتِکُمْ
ومَفْزَعِ نازِلَتِکُمْ
وَمَنارِ حُجَّتِکُمْ
وَمِدْرَةِ سُنَّتِکُمْ
وَالْمَرْجِعِ عِنْد مَقالَتِکُمْ.
اءَلاساءَ ما قَدَّمْتُمْ لاَِنْفُسِکُمْ
وَسآءَ ما تَذَرُونَ لِیَوْمٍ بَعْثِکُمْ
وَبُعْدا لَکُمْ وَسُحْقا وَتَعْسا تَعْسا ونَکْسا نَکْسا
لَقَدْ خابَ السَّعْیُ وَتَبَّتِ الاَْیْدی وَخَسِرَتِ الْصَّفْقَةُ
فَبُؤ تُمْ بِغَضَبٍ مِنَاللّهِ وَضُرِبَتْ عَلَیْکُمُ الْذِّلَّةُ وَالْمَسْکَنَةُ.
وَیْلَکُمْ یا اءَهْلَ الْکُوفَةِ!
اءَتَدْرُونَ اءَیَّ کَبِدٍ لِمُحَمَّدٍ فَرَیْتُمْ
وَاءَیَّ عَهْدٍ نَکَثْتُمْ
وَاءَىَّ کَریمَةٍ لَهُ اءَبْرَزْتُمْ
وَاءَیَّ دَمٍ لَهُ سَفَکْتُمْ
وَاءَىَّ حُرْمَةٍ لَهُ هَتَکْتُمْ
لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إ دّا تَکادُ الْسَّمواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ
وَتَنْشَقُّ الاَْرْضُ وَتَخِرُّالْجِبالَ هَدّا
لَقَدْ جِئْتُمْ بِها شَوْهاءَ خَرْقاءَ صَلْعآءَ عَنْقآءَ فَقْمآءَ کَطِلاعِ الاَْرْضِ وَمِلاْ الْسَّمآءِ.
اءَفَعَجِبْتُمْ اءنْ مَطَرَتِ السَّماءُ دَما؟
وَلَعَذابُ الاْ خِرَةِ اءَخْزى وَهُمْ لا یُنْصَرُونَ
فَلا یَسْتَخِفَّنَّکُمُ الْمَهْلُ
فَإ نَّهُ عزَّوَجَلَّ لا یَخْفِرهُ الْبِدارُ
وَلا یُخافُ عَلَیْهِ فَوْتُ الثّارِ وَإ نَّ رَبَّکُمْ لَبِالْمِرْصادِ ...)).

یـعـنـى :((سـپـاس بـر خـداونـد مـتـعـال و درود بـر مـحـمـد صـلّى اللّه عـلیـه و آله رسـول خـدا و آل او پاکان و اخیار. اما بعد: اى مردم کوفه ! اى مردم نیرنگباز و فریبکار! اى بـى وفـایـان پـیـمـان شـکـن ! آیـا بـر ما سرشک ریخته ، گریه مى کنید؟! آیا بر ما افـسـوس مـى خـورید؟! اى کاش ! همیشه اشکتان جارى باشد و ناله شما آرام نگیرد؛ زیرا چـشـمـان مـا گـریـان و جـان مـا شـراره انـگـیـز اسـت . شـمـا مـثـل آن زنـى مـى مـانـید که رشته خویش را خوب مى تابد و پس از آن ، هرچه بافته به ناگاه بازگشاید، شما نیز با مکر و حیله و نیرنگ ، ابتدا رشته خود را محکم بسته و پس از آن بـاز گـشـودید. در بین شما غیر از دروغ و خودستایى و فساد و دشمنى چیز دیگرى وجـود نـدارد. شـمـا مـثـل کنیزان ، تملق مى گویید و مانند دشمنان ، نیرنگ مى ورزید. شما درست گیاهى را مى مانید که در مزبله اى روییده یا نقره اى که زینت قبور شده است .
بـه راسـتـى کـه تـوشه بدى جهت جهان دیگر خویش اندوخته اید؛ زیرا خداى را به خشم آورده و عـذاب جـاویـد را براى خویش ‍ آماده کردید. آیا پس از آنکه ما را کشتید، به حالمان گریه مى کنید؟!
به خدا قسم ! که به گریه کردن سزاوارید، فراوان گریه کنید و اندک بخندید؛ زیرا شـمـا لکـه نـنـگ ابـدى را بـر دامـن خـود آلوده کـردید که به هیچ آبى هرگز پاک نشود. چـگـونـه کـشـتـن جـگـرگـوشـه خـاتـم پـیـامـبـران و مـعـدن رسـالت و سـیـد جـوانـان اهـل بـهـشـت ، مـلجـاء و پـنـاهـگـاه نـیـکـوکـارانـتـان را تـلافـى خـواهـیـد کـرد؟! در هـرحـال و هـر حـادثـه اى بـه او پـناه مى بردید و سنّت شما را جارى مى ساخت ، در موقع احـتـجـاج بـا دشـمـنـان ، هـادى شـمـا بـود، در هـنـگـام نـاراحـتـى ، بـدو متوسل مى شدید و او بزرگ و گوینده شما بود. و احکام شریعت را از وى آموختید. اى مردم ! بد گناهى را مرتکب شدید و براى روز قیامت خویش بد اندوخته اى ذخیره کردید. هلاکت و مـرگ از آن شـما باد! کوشش شما دیگر فایده اى نخواهد داشت . دستهاى شما بریده باد! کـه زیـان و ضـرر بـراى خـویـش بـه بار آوردید، به خسران دنیا و آخرت دچار شدید و مستحق عذاب الهى گردیدید و خوارى و فقر بر شما غلبه کرد.
واى بـر شـمـا اى مـردم کوفه ! آیا مى دانید که از پیامبر خدا چه جگرى را شکافتید و چه خـونـى را از او بـه زمـیـن ریـخـتـیـد؟! و چه پیمانى را شکستید؟! و چه حرمتى از پیامبر را نـادیـده گـرفـتـیـد؟! و چـگـونـه پرده نشینان عصمت را بى پرده ، بیرون افکندید و به اسارت کشیدید؟!
اى مـردم ! بیدادى بزرگ و کارى بى نهایت قبیح انجام دادید نزدیک است از کار زشت شما آسـمـانـهـا شـکافته شوند و زمین از هم پاره شود و کوهها فرو ریزند رسوایى و زشتى کـار شـنـیـع شـمـا، آسـمـان و زمـیـن را فـرا گـرفـت ، آیا تعجب مى کنید که از آسمان خون بـاریـدن گـرفت (36) ، ولى بدانید که عذاب آخرتتان سخت خوارکننده تر و رسـوا کـننده تر خواهد بود. و کسى شما را کمک نخواهد کرد و این مهلتى که خدا به شما داده ، هـرگـز عـذاب شـمـا را تـخـفـیـف نـخـواهـد داد؛ زیـرا خـداونـد عـزّوجـل ، هیچگاه در کیفر گناهکاران شتاب نخواهد کرد و بیم ندارد که هنگام انتقام بگذرد، بدانید که پروردگار شما در کمین و به انتظار گناهکاران است ...)). (37)
سـخـنـان دخـتـر عـلى بـن ابـیـطالب و پرورش یافته خاندان فصاحت و بلاغت و سرچشمه رشـادت و مـکـارم اخلاق ، همچنان ادامه داشت و گفتارش ، شنوندگان را تحت تاءثیر قرار داده بـود کـه زنـان و مردان از فرط اندوه ، با صداى بلند مى گریستند و غوغاى عجیبى بـرپـا شـده بـود. هـمـه دریافته بودند که عبیداللّه بن زیاد چه لکه ننگ بزرگى بر صفحه تاریخ از خود به یادگار گذاشت

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ رؤیایی دردناک

رؤیایی دردناک
زینب مسیر پرحادثه و دردناکی را که در پیش دارد، در همان زمان کودکی در آینه رؤیا می نگرد و برای جدش پیامبر اکرم بازگو می‌کند و پیامبر خدا حوادثی را که در انتظار اوست تعبیر می‌کند تا او که دست پرورده علی و بزرگ شده دامان زهراست، خود را برای رویارویی با این حوادث مهیا سازد. این رؤیا را در تاریخ چنین می‌خوانیم: ارتحال پیامبر خدا نزدیک بود، زینب نزد پیامبر آمد و با زبان کودکانه به پیامبر چنین گفت: «ای رسول خدا! دیشب در خواب دیدم که باد سختی وزید که بر اثر آن دنیا در ظلمت فرو رفت و من از شدت آن باد به این سو و آن سو می‌افتادم؛ تا این‌که به درخت بزرگی پناه بردم، ولی باد آن را ریشه کن کرد و من به زمین افتادم. دوباره به شاخه دیگری از آن درخت پناه بردم که آن هم دوام نیاورد. برای سومین مرتبه به شاخه دیگری روی آوردم، آن شاخه نیز از شدت باد در هم شکست. در آن هنگام به دو شاخه به هم پیوسته دیگر پناه بردم که ناگاه آن دو شاخه نیز شکست و من از خواب بیدار شدم».
پیامبر با شنیدن خواب زینب، بسیار گریست و فرمود:
«درختی که اولین بار به آن پناه بردی جدّ توست که به زودی از دنیا می‌رود. و دو شاخه بعد مادر و پدر تو هستند که آن‌ها هم از دنیا می‌روند و آن دو شاخه به هم پیوسته دو برادرت حسن و حسین هستند که در مصیبت آنان دنیا تاریک می‌گردد».

زینب مسیر پرحادثه و دردناکی را که در پیش دارد، در همان زمان کودکی در آینه رؤیا می نگرد و برای جدش پیامبر اکرم بازگو می‌کند و پیامبر خدا حوادثی را که در انتظار اوست تعبیر می‌کند تا او که دست پرورده علی و بزرگ شده دامان زهراست، خود را برای رویارویی با این حوادث مهیا سازد. این رؤیا را در تاریخ چنین می‌خوانیم: ارتحال پیامبر خدا نزدیک بود، زینب نزد پیامبر آمد و با زبان کودکانه به پیامبر چنین گفت: «ای رسول خدا! دیشب در خواب دیدم که باد سختی وزید که بر اثر آن دنیا در ظلمت فرو رفت و من از شدت آن باد به این سو و آن سو می‌افتادم؛ تا این‌که به درخت بزرگی پناه بردم، ولی باد آن را ریشه کن کرد و من به زمین افتادم. دوباره به شاخه دیگری از آن درخت پناه بردم که آن هم دوام نیاورد. برای سومین مرتبه به شاخه دیگری روی آوردم، آن شاخه نیز از شدت باد در هم شکست. در آن هنگام به دو شاخه به هم پیوسته دیگر پناه بردم که ناگاه آن دو شاخه نیز شکست و من از خواب بیدار شدم».
پیامبر با شنیدن خواب زینب، بسیار گریست و فرمود:
«درختی که اولین بار به آن پناه بردی جدّ توست که به زودی از دنیا می‌رود. و دو شاخه بعد مادر و پدر تو هستند که آن‌ها هم از دنیا می‌روند و آن دو شاخه به هم پیوسته دو برادرت حسن و حسین هستند که در مصیبت آنان دنیا تاریک می‌گردد».

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ در دامان عطوفت

 

در دامان عطوفت

 

این پنج سال فرصتی بود که زینب علیها السلام از تابش نور وجود پیامبر بهره گیرد و پیامبر رحمت، او را در دامان مهر و عطوفت خود نوازش کند و از جرعه‌های معرفت سیراب سازد و حدیث صبر و استقامت در دفتر وجودش بنگارد. چرا که پیامبر بر مصیبت ها و ناگواری های مسیر زندگی زینب به خوبی واقب بود و می دانست که تاب تحمل این زنج‌ها و حوادث ناگوار را تنها روحی بلند و قلبی چون کوه و دلی سرشار از عشق به خدا خواهد داشت. گویا مصیبت و سختی، با سرنوشت زینب عجین گشته و خداوند صبر و پایداری را در او جلوه‌گر ساخته است تا اسوه و الگویی برای همه پویندگان راه خدا باشد.

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ با پیامبر خدا

 

با پیامبر خدا

 

 

 

بنابر اینکه ولادت زینب علیها السلام در سال ششم هجری باشد و تاریخ وفات پیامبر اکرم در سال یازدهم؛ زینب بیش از پنج سال با پیامبر نبوده است و این مدت زمان، کافی است که او از اصحاب پیامبر اسلام به شمار آید. بر این مبنا کسانی که شرح حال اصحاب پیامبر اسلام را نوشته اند، نام زینب را زینت‌بخش کتاب خود ساخته‌اند.

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نامی آسمانی

 

 

نامی آسمانی


هنگام ولایت زینب کبری، چون رسول خدا در سفر بود، فاطمه از همسرش علی درخواست

 

کرد که نامی برای فرزندشان انتخاب کند. علی علیه السلام در جواب فرمود: من بر پدرت سبقت نمی‌گیرم، صبر می‌کنیم تا پیامبر از سفر برگردد. چون پیامبر بازگشت و خبر ولادت نوزاد زهرا را از زبان علی علیه السلام شنید فرمود: فرزندان فاطمه فرزندان منند ولی خداوند در باره آنان تصمیم می‌گیرد.
بعد از آن جبرئیل نازل شد و پیام آورد که خداوند سلام می‌رساند و می‌فرماید: نام این دختر را زینب بگذارید که این نام را در لوح محفوظ نوشته‌ام. آن گاه رسول خدا زینب را گرفت و بوسید و فرمود: توصیه می‌کنم که همه این دختر را احترام کنند، که او مانند خدیجه کبری است.
یعنی همان گونه که فداکاری های خدیجه در پیشبرد اهداف پیامبر و اسلام بسیار ثمربخش بود، ایثار، صبر و استقامت زینب در راه خدا نیز در بقا و جاودانگی اسلام از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پدرزینت

پدرزینت
زینب، یعنی زینت پدر و این نامی است که خداوند برای دختری انتخاب کرد ، که با انجام رسالت خویش زینت بخش تاریخ شد و موجب افتخار و سرافرازی خاندان وحی و ولایت گشت. و این است که نام زینب در تاریخ کربلا که تاریخ جاودانگی اسلام و تشیع است، به خاطر فداکاری‌هایش، زیبا،‌درخشان و جاودانی است.
مراسم نام‌گذاری این درّ ولایت را در تاریخ این گونه می‌خوانیم:

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ولادت

ولادت
ثمره ازدواج مبارک علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام پنج فرزند به نام های حسن، حسین، زینب، ام کلثوم و محسن است.
بنابر آن‌چه که از امام صادق علیه السلام رسیده است «محسن» که آخرین فرزند زهرا بود، بر اثر تجاوز و هجوم دشمنان اسلام به خانه آن حضرت، در شکم مادر جان داد و به دنبال این حادثه دردناک و صدماتی که بر جسم فاطمه علیها السلام وارد آمد، آن حضرت بیماری شدید پیدا کرد و به شهادت رسید.
زینب، سومین فرزند مهد ولایت است که به احتمال قوی در سال ششم هجرت در مدینه چشم به جهان گشود.

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک